تبليغاتX
همین حوالی - و شنیدم که به هم می گفتند : سحر می داند ...سحر
امروز یک فالگیر چینی توی خیابان صدایم کرد و گفت می خوام فالت را بگیرم ...من که کلافه و بی حوصله بودم و از طرفی هم فکر می کردم این بابا از من گاگول ترپیدا نکرده گفتم : ولی من پولی ندارم که بهت بدم...گفت پول نمی خوام ، تو آدم خوبی هستی دوست دارم به طالعت نگاه کنم ...ناچارم اعتراف کنم که از این تمجید نیشم تا نمی دونم کجا باز شد و بهش گفتم : تو از کجا می دونی که من آدم خوبی هستم؟...لبخندی زد و با دستش لپ منو لمس کرد و گفت برای این ...یه لحظه فکر کردم عجب اقبال خرابی دارم من !! مثل اینکه چینی ها هم قزوین و شهر ضاء دارن و من نمی دونستم ، حسابی خنده ام گرفته بود...گفتم : یعنی چی؟ منظورت چیه؟ ...گفت : فقط آدمهای خوب لپ برجسته دارن ( خدا می دونه من تا امروز نمی دونستم لپ برجسته ام ) بعد هم گفت آدمهایی که صورتشون صافه و لپ و گونه شان یکدست است آدمهای خوبی نیستن و می تونن به دیگران آزار برسونن . حالا اگه کسی اینو خوند و صورتش صاف بود بد و بیراه نثار من نکنه ها ، والله من فقط راوی ام .

بعد هم شروع کرد به گفتن چیزای دیگه و هی روز و ماه و سال تولدم را به میلادی پرسید و روی یه کاغذ هی یه چیزایی نوشت و یه خطهایی کشید و باز تند و تند با همون لهجه عجیب و غریب و با اون انگلیسی از من بدتر گاهی با کلمات و گاهی با ایما و اشاره و زورفهم کردن یه چیزایی را به من شیر فهم کرد . من نگاهش می کردم اما نمی دیدمش و ذهنم جای دیگه ای داشت بال بال می زد ولی گوشام میشنیدن ، داشتم با خودم فکر می کردم که این پیرمرد با این اندام مثل اسکلت که واقعا میشه گفت یه اسکلت بود که یه لایه پوست رویش کشیده بودن و حتی می توانستی استخوانهای دنده اش را از روی لباسش هم تشخیص بدی ، اگه واقعا دارای این علم هست که بتونه چیزی را در زندگی کسی تشخیص بده چرا خودش اینجوریه و نمی تونه زندگی بهتری داشته باشه و اصولا از اینکه این چیزها را به من بگه و پولی هم دریافت نکنه چه خیر و منفعتی می بره که داره اینجور بال بال میزنه که این حرفا رو به من بگه و اصولا با این شور و حرارتی که تعریف میکنه چه لذتی را می بره که من نمی برم ؟!!!

حرفاش که تموم شد یک لبخند ملیحی تحویلم داد و راه افتاد و داشت می رفت ، چند ثانیه کشید که به خودم بیام ، یک ده متری از من دور شده بود که رفتم صداش کردم و بهش گفتم همونجور که گفتم پول بهت نمیدم ولی اگه دلت بخواد و تمایل داشته باشی می تونم به غذا دعوتت کنم ، اونم با رضایت کامل پذیرفت ، با هم رفتیم صد متر جلوتر یه غذاخوری چینی بود ، همونجا نشستیم ، تازه اونجا چشمم باز شد که این آدمهای غذاخوری و برخی از مشتری ها با چه احترامی با این آدم برخورد می کنن ، چهار شاخ مونده بودم که آره؟

در هر حال اون غذا سفارش داد و من هم یک آب نارگیل خنک ، هی ذره ذره با آب نارگیل بازی کردم تا غذاش تقریبا به انتها رسید ، بعد ازش عذر خواهی کردم و گفتم من یک قرار دارم و باید زود برم تا دیرم نشده ، میز غذا را حساب کردم و فلنگ را بستم ، یک تاکسی گرفتم و توی راه داشتم به اون آدم فکر می کردم ، هر چند من منکر علم طالع بینی نیستم ولی قبولش هم برام خیلی سخته....بعد یهو یاد حرف یک دوست عزیزی افتادم که یکی دوبار به من گفته بود : کسانی که توان تدریس نهج البلاغه را دارند ، یعنی فهم و درکشان از نهج البلاغه به حدی رسیده که می تونن اون را تدریس کنن همواره در زندگی مادی با فقر دست به گریبانند که البته حرفش را قبول دارم چرا که مثال  زنده اینگونه آدم ها را می شناسم و دیده ام.

یک لحظه به ذهنم رسید که مبادا زندگی این پیرمرد هم مصداق این حرف باشه ، در هر حال نمی تونم اعتراف نکنم که چقدر این پیرمرد با اون رفتارش و با اون شور و هیجانش موقع گفتن مطالب به من ذهن منو مشغول کرده .

شاد باشید ، جمیعا .

+ نوشته شده توسط رضا قلی پور در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 و ساعت 22:8 |