دیدین از تو برفا صدای حرف میومد....دیدین حق داشتم.

دوستان گلم

در سه پست قبل من نوشته بودم که : از تو برفا صدای حرف میاد.....همه دوستان اون پست را سیاسی قلمداد کردن....در حالیکه من می خواستم بگم از تو برفا صدای حرف میاد و اونم اینه که بابا بهار داره میاد.

و اینک

صدای پای بهار است اینکه می آید.

نوروز....این به جا مانده از هوشنگ و جمشید و دیگر کیان فرخنده باد.

ترانه ی کاشمر

خب ، مدتی بود که ننوشتم و برخی از دوستان حسابی از دستم شاکی شدند ، عده ای از دوستان هم مدام جویای ادامه داستان آقای مهندس بوده و هستند ، راستش ، دوستان عزیز ، شرمنده ام بخدا ، ولی دو نفر از من زورکی قول گرفتن که دست از سر مهندس بکشم و دیگه چیزی در مورد زندگینامه مهندس ننویسم.....من هم قول دادم ....بشکند دستم ، که دست من نبود.

ولی ، اونو ولش کنید ، چند روز قبل دو تا از دوستان بسیار عزیزم از شهرستان به اتفاق همسرانشان تشریف آوردن و فی الواقع بنده حقیر را مزین فرمودند ، عصر همون روز ، طبق روال کاملا تاریخی و رایج زنان ، امر ملوکانه شان بر بازدید از مراکز خرید و صد البته آتش زدن بر جیب های عزیزان دلشان قرار گرفت ، و بنده ، در نقش بلد و راهنمای تاراجگاه نقدینگی دوستان عزیزم ایفای نقش کردم و الحق والانصاف هم که چه خوب  ایفا کردم .

خب ، چهل و هشتم بود و اکثر جاها تعطیل بودن ، من هم بعد از معرفی دو سه جای مختلف ، دوستان را بردم تا بازدیدی هم از فروشگاه هایلند داشته باشند . دست بر قضا هایلند خیلی هم مقبول افتاد ، اما ، اونی که من می خوام بهش بپردازم ، ربطی به داخل هایلند نداره ، بلکه مربوط میشه به خارج از درب هایلند .

من و یکی از دوستان موندیم داخل ماشین و بقیه رفتن داخل فروشگاه ، ما شدیدا و عمیقا مشغول گپ زدن بودیم که یهو یک نفر خیلی آروم زد به شیشه ماشین ، بر گشتیم نگاه کردیم دیدیم یک آقای محترم است که داره یه چیزی را به ما نشون میده ،خوب که نگاه کردیم دیدیم یک آلبوم از نقاشی هایی است که با آبرنگ کار شده ، از ماشین پیاده شدیم و گفتیم ببینیم چی داره ؟!.....

آقای بنده خدا چقدر عذر خواهی کرد که باعث شده تا ما از ماشین پیاده بشیم  ، ما هم کمی دلداریش دادیم و شروع کردیم به نگاه کردن نقاشی ها ، آقاهه توضیح داد که بیماری ام اس داره و اینها کار دخترشه و اون میاره برای فروش ، قیافه موجه و ادب مثال زدنی اش ، توام با بیماری و نقاشی های زیباش موجب شد که دوست من یکی از اونها را بخره و بنده خدا کلی تشکر کرد و گفت که از ساعت سه بعد از ظهر ایستاده توی سرما و تازه ساعت نه و نیم شب اولین فروشش را کرده ، بعد هم با کلی خوشحالی و کلی هم عذر خواهی مجدد رفت ، ما تازه نشستیم توی ماشین و مشغول گپ زدن شدیم که دیدیم بنده خدا دوباره اومد و تعارف کرد که میل دارین چای بیارم براتون ، ما هم مجددا تشکر کردیم و اون رفت.

هنوز چند دقیقه نگذشته بود که یهو دیدیم یه خانمی داره می زنه به شیشه ماشین ، شیشه را دادیم پائین و دیدیم خانم میگه یه کمکی به من بکنید ، از تعجب لال شده بودیم ، یه دختر جوان و تقریبا زیبا رو ، با یه مانتوی خیلی شیک و به روز ، با تعجب بهش گفتیم چه کمکی می تونیم به شما بکنیم؟ شما که..... ، حرفمون را قطع کرد و گفت : خواهش می کنم ، لطفا .......ما در عین ناباوری مبلغی بهش دادیم و رفت و بعد از اون نوبت یه پسر بچه فال فروش شد ، اومد و یه فال فروخت و خیلی هم نرم و سبک رفت .

راستش من هر کاری کردم ، قیافه این دختره از جلوی چشمم پاک نمی شد ، نمی تونستم باور کنم اون دختر با اون تیپ و قیافه و اون ادبی که در حرف زدن داشت تکدی میکنه!!!!

این گذشت تا امشب ، امشب از جایی بر می گشتم که از همون حوالی باید رد می شدم ، یهو یاد این دختره افتادم ، رفتم و جلوی همون فروشگاه ایستادم ، هنوز سه چهار دقیقه نگذشته بود که سر و کله این دختره دوباره پیدا شد و اومد سمت من و درخواست کمک کرد ، بهش گفتم تو چند شب قبل هم از ما پول گرفتی ، امشب هم بهت پول میدم به شرط اینکه به چند تا سوالم جواب بدی ، با بی میلی و تردید گفت باشه ،

من : تو چرا تکدی می کنی؟ مگه نمی تونی کار کنی؟

اون : چرا کار هم می کنم ، ولی درآمدم کافی نیست

من : کارت چیه؟

اون : توی یک فروشگاه مانتو ، فروشندگی می کنم

من : این مانتو که تن شماست خیلی گرونه ، قرض کردی؟

اون : نه ، قسطی از فروشگاه خودمون خریدم

من : چقدر حقوق می گیری؟

اون : ماهی صد و هفتاد هزار تومان

من : چند ساعت در روز کار می کنی؟

اون : از ساعت 8 صبح تا 6 عصر

من : خونه ات کجاست؟

اون : خونه ندارم ، شبها توی مسافر خونه می خوابم

من : شبی چقدر میدی به مسافرخونه؟

اون : شبی 8 هزار تومان

من : چرا دنبال یک درب اتاق اجاره ای نمیری؟

اون : میرم ، ولی هر جا هم بری حد اقل 500 هزار تومان پول پیش می خوان

من : خانواده ات کجان؟

اون : شهرستان

من : از خونه زدی بیرون و بیخبر اومدی تهران؟

اون : نه ، می دونن من تهرانم ، قبلا تهران زندگی می کردم با شوهرم

من : شوهرت کجاست الان ؟

اون : شیرازه

من : طلاق گرفتین

اون : نه ، همینجوری همدیگه را ول کردیم و جدا زندگی می کنیم

خوب که به قیافه اش نگاه می کنم ، بیشتر باور می کنم که مشتی مزخرف تحویل من داده ، دست کردم توی جیبم و کمی پول بهش دادم ، گرفت و گفت دستت درد نکنه ، خدا بهت بیشتر بده ، نگاهش کردم و گفتم : خدا به تو هم بیشتر می داد اگه فقط کمی بیشتر صداقت داشتی ،  نگاهشو دزدید و گفت خدا حافظ و رفت.

بعدش نوبت پسر فال فروش شد که اومد ، بچه مردی به نظر می اومد ، پسر شیرینی بود ، یه فال بهم داد و کمی ازش سوال کردم و فهمیدم که این آقا سلیم ، بزرگ مرد کوچکی است که پدرش قاب عکس چوبی می سازه و درآمدش کافی نیست و آقا سلیم از شوش هر شب میاد اونجا و فال می فروشه و چسب زخم تا کمک حال باباش باشه ، ضمن این که این آقا سلیم متولد کابل است و کلا افغانی هست ، ولی فارسی را خیلی خوب حرف میزنه ، جوری که اگه نمی گفت  محال بود حدس بزنم که آقا سلیم ایرانی نیست.

وای ، خسته شدم ، شاد باشین تا بــــــــعـــــــــد .