خب ، داش حسین در کمال ناباوری دو روز بعد از تلفن کذائی اش به من ، سر و کله اش یه روز عصر پیدا شد ، البته با زن و بچه .
داش حسین تصمیمش را گرفته بود و واقعا چیزی نمی تونست مانع از اجرای تصمیمش بشه ، اینو من وقتی فهمیدم که داشتم تلاش می کردم براش توضیح بدم که پدر آمرزیده اینجوریا هم نیست ها ، قبل از عید تو تونستی پول خوبی برای خودت در بیاری چون خوراک و مسکن برات رایگان بود.
الغرض ، داش حسین با صد هزار تومان پول پیش دوره افتاد توی تهران که مثلا خونه اجاره کنه ، هر روز با اهل و عیال از این مشاور املاک به اون مشاور املاک می رفت تا اینکه بعد از چهار روز به صرافت افتاد که ای داد ، ای فغان خونه نمیشه پیدا کرد با این پول ، ولی همچنان بر تصمیمش راسخ و مصمم بود . من بهش توصیه کردم که بی خیال ِ تهران داداش ، برو کرج دنبال خونه بگرد ، اون هم با کلی ناز و نوز و بی میلی ، ولی از سر ناچاری مجاب شد که بره کرج ، البته به شرط اینکه من هم همراهی اش کنم.
خلاصه ما فردا راه افتادیم و رفتیم کرج و بعد از چندین ساعت که پدر صاحب بچه در اومده بود ، تونستیم به داش حسین بفهمونیم که بیا بیخیال کلاس خونه بشو و کمی راحت تر برخورد کن .
الغرض ، بعد از ساعتهای متمادی تونستیم یه خونه اجاره ای توی یکی از فرعی های خیابان معلم ( البته اگه اشتباه نکنم ) که از اونجا راه داشت برای مرد آباد کرج پیدا کنیم که البته این خونه اجاره ای در معیت صاحب خونه بود و بدین ترتیب داش حسین خونه دار شد و چند روز بعد اسباب کشید و رفت که بشه داش حسین کرجی.
یکی دو روز بعد از اسباب کشی دوباره سر و کله داش حسین توی محل کارم پیدا شد .
گفتم : داش حسین کرجی ، نجورسنت چه جور سنه؟
گفت : ای ، بد نیستم
گفتم : جات راحته ، مشکلی با صاحب ملکت نداری؟
گفت : فعلا که نه
گفتم : خب ، از این طرف ها؟
گفت : راستش خسته شده بودم از کار ، اومدم یه سر بهت بزنم
گفتم : داش حسین ساعت یازده صبحه ، مگه تو از کی داری کار می کنی که خسته شدی؟
و دقیقا از همونجا سنگ بنای تنبلی های داش حسین نهاده شد . داش حسین یه سه چهار ماهی کجدار و مریض ، مسافر اینور و اونور می کرد و اینقدری که اجاره خونه و بخور و نمیری جور کنه ناپلئونی پیش می رفت ، تا اینکه بعد از اون متوجه شد که کلاسش بالاتر و شاءن اش اجل این حرفهاست که مسافر کشی کنه.
گفت : می دونی ، مسافر کشی که نشد شغل ، آدم باید دنبال یه شغل بهتر باشه ، مگه من تا کی می تونم مسافر بکشم؟
روزها و هفته ها و ماهها می اومدن و می رفتن و داش حسین تنبلی می کرد و ناپلئونی از پس هزینه ها بر می اومد و زن و بچه هاش توی سختی بودن و غریبی هم مزید بر علت بود تا اینکه داش حسین به سلامتی سومین بچه اش هم پا به عرصه دیوانه خانه جهان نهاد و با ونگی به دنیا اعلان جنگ داد.
از طرفی زندگی برای داش حسین سخت شده بود ، از طرفی انگار آب تهران و کرج هم کار خودشون را کرده بودن و داش حسین یک رخوتی داشت برای کار که نگو.
دیدم این بیخیال نمیشه و دست به کار هم نمیشه و از طرفی زن و بچه اش هم در سختی ، خلاصه داش حسین را معرفی کردم به یه بنده خدایی که راننده اون بشه ، به دوماه نکشیده باز داش حسین تشخیص داد که یارو از نظر شخصیتی در سطح خودش نیست و عطای یارو را به لقای نمی دونم چی چی بخشید و باز داش حسین موند و خرج زندگی و خیابون و مسافر کشی.
خلاصه ، این داستانها ادامه داشت برای دو سال تا اینکه داداش ِ داش حسین که اتفاقا داش حسین با اون هم قهر بود اومد و یه ساختمون کلنگی را در حوالی میدون امام حسین توی چهار راه صفای شرقی خرید و قصد داشت اونجا را بسازه.
به داش حسین گفتم بیا از خر شیطون پیاده شو برو پیش خان داداش و بهش واقعیت را بگو ، اون هم که تا بیاد مجوزهای اونجا را بگیره و شروع به ساخت کنه دست کم یک سال بلکه هم یک سال و نیم طول میکشه ، توی این مدت تو دست کم اجاره نمیدی.
داش حسین یه دو دوتا چند تایی کرد و دید ای پر بیراه نمیگم ، برای همین تصمیم گرفت بره برای عقد مجدد اخوت با خان داداش جان و البته رفت و خان داداش هم در نهایت پذیرفت و این یکی از اون زندگی های انگلی مسالمت آمیز بود چون داش حسین می خواست اجاره نده و مفت بشینه و خان داداش هم که باید یه سرایدار برای اونجا در نظر میگرفت از پرداخت حقوق ماهیانه و احیانا شاید هم بیمه راحت شد.
داش حسین رفت و اونجا ساکن شد و به سلامتی یکی دو سالی اونجا بود و در همین مدت هم از برکت معاشرت با خان داداش موفق به خرید اقساطی یک پیکان صفر کیلومتر با ضمانت خان داداش جان شد و خلاصه ایام به کامش شده بود.
بعد از یه مدت ، داش حسین که حال نمی کرد زیاد کار کنه ، اقساط ماشینش عقب افتاد و فروشنده هم راه به راه زنگ می زد به خان داداش ِ داش حسین و اون هم هی به حسین فشار می آورد تا اقساطش را بده و در نتیجه همین فشارهای زیاد بود که داش حسین طی یک نطق آتشین یک تبصره به فرضیه تکامل اضافه کرده و به خان داداش گفت : ندارم دیگه ، اگه نگران چک خودتی خب خودت اقساط را بده و خان داداش که چشمهاش از حدقه داشتن بیرون میزدن ، همون چشماش شدن چهارتا و خودش اقساط را داد.
بعد از این ماجرا ، خان داداش که روی دنده لج افتاده بود دستور تخلیه خانه را به داش حسین داد و داش حسین اول با خان داداش دعوا کرد و بعد هم از طریق خانواده به خان داداش پیغام داد که زهی خیال باطل ، من از اینجا تکون نمی خورم.
قریب به یک سالی هم خان داداش مشغول مرافه با داش حسین بود تا اینکه با هزار و یک دوز و کلک و تهدید و ارعاب از طرف خان داداش ، داش حسین علیرغم میل باطنی اش از اونجا بلند شد.
مطلبی را که این وسط فراموش کردم بگم این بود که ، بعد از اینکه داش حسین اومد تهران و ساکن این خونه شد ، من داش حسین را آوردم و توی شرکت خصوصی خودمان که شغل دومم بود ، مشغول کردم و دیگه داش حسین کارمند شده بود و یک تریپ شخصیتی بر می داشت که مپرس !!!! ( کمپرس ).
بعد از چند ماه که داش حسین اومده بود توی شرکت ما ، یه روز عصر ، شریکم بهم گفت رضا جان ، من نمی خوام بده باشم ، ولی این بابا را تو آوردی ، از اون روزی که اومده حساب کتابهای انبار به هم پاشیده و هر ماه چند کارتن کسری داریم ، خودت پیگیری کن و ببین چیه ؟ منم اصلا دخالت نمی کنم.
من هم بعد از مدتها چک کردن صورت وضعیت های انبار و به کار بستن پلتیکهایی که به عقل جن نمی رسید ، دیدم که بعـــــــــــــــــــــــــــــله ، شریک محترم حق داشت و کرم از خود نامرد ِ داش حسین است.
یه روز عصر که می خواست بره صداش کردم و گفتم بمون کارت دارم ، داش حسین موند و بعد شروع کردم براش حرف زدن تا اینکه اصل ماجرا را گفتم ، بر خلاف انتظار من داش حسین نه انکار کرد و نه حاشا ، خیلی هم متواضعانه گفت : آره ، کار خودم بود ، راستش مجبور بودم چون عمه ام فارغ شده بود و زن دایی ام بچه اش روی اجاق بود و گوساله محمد حسن زاییده بود و هوشنگ دماغو جیش کرده بود به درب خونه عبدلی مشنگ اینا و از این حرفا..................
من که هاج و واج بودم از اینهمه وقاحت و صداقت ، بهش گفتم دیگه این کارها را نکن ، مرد حسابی نیاز داری بیا به خودم بگو چرا انبار شرکت را خالی می کنی ؟ تو نمیگی من شریک دارم؟ چرا با آبروی من پیش شریکم بازی می کنی ؟ مثلا معرف تو من بودم و تو از طرف من اومدی توی این خراب شده و از این حرفا.
داش حسین قول داد که آقا خاطرت جمع باشه ، من دیگه همچین غلطی نمی کنم و ما هم مثلا یه نفس راحت کشیدیم...................
منتظر ادامه داستان در لاگ بعدی باشید و البته ، شاد هم باشید.