لبیک یا حسن یعنی : ان تکون انت و اهلک و اولادک و مالک فی هذه المعرکه

دوستان عزیز

شعری که ذیلا خواهید خواند ....توسط آقای میرداماد مداح اهل بیت خوانده شده و حقیر اطلاعی از نام و نشان شاعرش ندارم...ابتدا قصد داشتم شعری از خودم را در معرض دید شما بگذارم ولی دیدم آنچه که گفتنی است را این شاعر دلسوخته زیباتر ارائه کرده :

 

پلکی مزن که چشم ترت درد می کند

پر وا مکن که بال و پرت درد می کند

می دانم اینکه بعد ِ تماشای ِ اکبرت

زخمی که بود بر جگرت درد می کند

با من بگو که داغ ِ برادر چکار کرد!

آیا هنوز هم کمرت درد می کند؟!

مانند چوب خواهش ِ بوسه نمی کنم

آخر لبان خشک و ترت درد می کند

لبهای تو کبود تر از روی مادرت

یعنی که سینه ی پدرت درد می کند

می خواستم که تنگ در آغوش گیرمت

یادم نبود زخم سرت درد می کند

کمتر به اسب نیزه سوار و پیاده شو

از هجمه های سنگ سرت درد می کند

 

چگونه آقای مهندس مدرک گرفت!!

و اما ادامه ماجرای آقای مهندس :

آقای مهندس بعد از قولی که به ما داد ، کمی رفتارش بهتر شد و هر وقت نیاز داشت می اومد می گفت و خلاصه راه بهتری را در پیش گرفته بود.

اما این همه مشکل آقای مهندس نبود ، آقای مهندس که علیرغم مدرک نداشته اش ولی واقعا خودش را مهندس می دونست ، مشکلات زیادی در امر مکالمه داشت که واقعا ضایع بید ، مثلا وقتی می خواست بگه تجریش ، می گفت : تجنیش ...و یا...به مداد می گفت : مَـــداد ، و الی ماشاء الله  ، به طور کل همه ضرب المثلها را اشتباه می گفت و همه نامهای فامیل را اشتباه می گفت ، مثلا اگه طرف فامیلی اش بود عباسی ، آقای مهندس بهش می گفت : عبداللهی و خلاصه کم نبود آنچه که می بایست اصلا نباشد ، و بد بختانه به همه اینها بوی بسیار بدِ بدنش را هم اضافه کنید و دندانهای زرد و جرم گرفته.

پدری از من در اومد تا طی شش هفت ماه بتونم تلفظ صحیح کلمات را بهش یاد بدم و بهش بفهمونم و بقبولونم که پدر آمرزیده مسواک مال قشنگی نیست.

کارمندها و منشی های دیگه مرتب از بوی بدنش اعتراض می کردن و چندین بار بهش تذکر دادم ولی بی انصاف یه گوشش در بود و یکی دیگه دروازه ، تا اینکه رفتم براش ادکلن و اسپری زیر بغل خریدم و بهش گفتم حالا استفاده کن و باز هم استفاده نمی کرد که نمی کرد ، من هم ناچار تلفن زدم به خانمش و موضوع را بهش گفتم و تاکید کردم که اگه تو خودت زن منظمی بودی این داش حسین را اینجوری از خونه نمی فرستادی بیرون ، از فردای اون روز خدا را شکر داش حسین کمی مرتب تر می اومد شرکت ، تازه بعد از همه اینها نوبت به پوشش  آقای مهندس رسید که کلا رنگهای لباس و شلوار و کفش اش هفت و هشت می زدن.

بالاخره بعد از کلی تذکر ، آقا را مجبور کردم که لباسهاشو درست کنه و خدا را شکر بالاخره یه کمی نتیجه گرفتیم.

اما باز هم مشکلات آقای مهندس به همین ختم نمی شد ، آقای مهندس تصور می کردن که در محیط شرکت احترامی که باید به ایشان گذاشته نمی شود ، مثلا ، شکایت داشت که چرا من صبح ها که میام منشی به من سلام نمی کنه و آبدارچی برای من چای نمیاره و همکارهای دیگه از پشت میز کارشان به احترام من بلند نمی شوند و غیره .

خلاصه ، یه وجب شرکت بود و چند تا همکار و آقای مهندس با یک دنیا کلاس و تمدن .

البته اینو هم محض خنده داشته باشین که چند بار که نه من بودم و نه شریکم ، آقای مهندس به صلاحدید خودشون و با مسئو لیت نداشته شان اقدام به اخراج منشی ها می خواستن بکنن ، البته احتمالا نیاز به گفتن نداره که منشی ها  نه تنها حرف آقا را نخریدن بلکه به روی مبارکشان هم نیاوردن و این داستانها شده بود پای خنده بین همکارها و دقیقا از همونجا بود که آقای مهندس ، آقای مهندس شد.

بعد از این جریانات ، همکارای شرکت ، اول بین خودشون صداش میکردن آقای مهندس و کم کم یه ذره بلند تر گفتن و بعد هم صراحتا صداش میکردن آقای مهندس.

جالب اینجاست که آقای مهندس نه تنها بهشون بر نخورد بلکه اتفاقا از اون موقع به بعد رفتارش هم بهتر شده بود و کمتر اذیت و آزار داشت.

اما شاید برای دوستان سوال بشه که چرا خودم و دیگران را از شر آقای مهندس خلاص نمی کردم ، خب ، راستش اولا آقای مهندس همشهری بود و بچه یک محل بودیم ، ثانیا داداش بزرگ آقای مهندس و دو تا دیگه از داداش هاش به اضافه مادر و پدرش و خواهر بزرگش ، هر وقت منو هر جا می دیدن قسمم می دادن به روح امواتم و مقدساتم که مبادا اینو ولش کنم ، با اینکه خودشون اعتراف داشتن که خیلی کنار اومدن با آقای مهندس سخته ولی خواهش می کردن که نگهش دارم مبادا دوباره آلاخون بالاخون بشه و باز از همه اینها گذشته ، آقای مهندس یه زن و سه تا بچه قد و نیم قد داشت و توی این جنگل تمدن تنها بود و خودم هم هر وقت به این موضوع فکر می کردم دلم نمی اومد نونش را آجر کنم.

بعد از یه مدت ، ما اقدام به جذب  نمایندگان استانی کردیم و قرار بر این شده بود که ما در هر استان یک نماینده انحصاری داشته باشیم ، و خب ، طبیعتا در این میان نیاز به آمد و رفتهای متعدد به استانهای مختلف بود و ما برای اینکار اقدام به خرید چند دستگاه خودرو کردیم ، گمان کنم که نیاز نباشه که توضیح بدم مسئولیت این خودرو ها را دادیم به آقای مهندس و آقای مهندس اغلب اوقات بعد از اون ، سوار بر یکی از این خودروها از این استان به اون استان در تردد بود ، نبود مهندس در شرکت واقعا سیستم عصبی همه را بهبود بخشیده بود و همه خوشحال بودن و دعا گو.

اما ، امان از این آقای مهندس که .............

منتظر بقیه داستان باشید.

شاد باشید.

ماجراهای آقای مهندس و کشف کرج و بازگشت به تهران

خب ، داش حسین در کمال ناباوری دو روز بعد از تلفن کذائی اش به من ، سر و کله اش یه روز عصر پیدا شد ، البته با زن و بچه .

داش حسین تصمیمش را گرفته بود و واقعا چیزی نمی تونست مانع از اجرای تصمیمش بشه  ، اینو من وقتی فهمیدم که داشتم تلاش می کردم براش توضیح بدم که پدر آمرزیده اینجوریا هم نیست ها ، قبل از عید تو تونستی پول خوبی برای خودت در بیاری چون خوراک و مسکن برات رایگان بود.

الغرض ، داش حسین با صد هزار تومان پول پیش دوره افتاد توی تهران که مثلا  خونه اجاره کنه ، هر روز با اهل و عیال از این مشاور املاک به اون مشاور املاک می رفت تا اینکه بعد از چهار روز به صرافت افتاد که ای داد ، ای فغان خونه نمیشه پیدا کرد با این پول ، ولی همچنان بر تصمیمش راسخ و مصمم بود . من بهش توصیه کردم که بی خیال ِ تهران داداش ، برو کرج دنبال خونه بگرد ، اون هم با کلی ناز و نوز و بی میلی ، ولی از سر ناچاری مجاب شد که بره کرج ، البته به شرط اینکه من هم همراهی اش کنم.

خلاصه ما فردا راه افتادیم و رفتیم کرج و بعد از چندین ساعت که پدر صاحب بچه در اومده بود ، تونستیم به داش حسین بفهمونیم که بیا بیخیال کلاس خونه بشو و کمی راحت تر برخورد کن .

الغرض ، بعد از ساعتهای متمادی تونستیم یه خونه اجاره ای توی یکی از فرعی های خیابان معلم ( البته اگه اشتباه نکنم ) که از اونجا راه داشت برای مرد آباد کرج  پیدا کنیم که البته این خونه اجاره ای در معیت صاحب خونه بود و بدین ترتیب داش حسین خونه دار شد و چند روز بعد اسباب کشید و رفت که بشه داش حسین کرجی.

یکی دو روز بعد از اسباب کشی دوباره سر و کله داش حسین توی محل کارم پیدا شد .

گفتم : داش حسین کرجی ، نجورسنت چه جور سنه؟

گفت : ای ، بد نیستم

گفتم : جات راحته ، مشکلی با صاحب ملکت نداری؟

گفت : فعلا که نه

گفتم : خب ، از این طرف ها؟

گفت : راستش خسته شده بودم از کار ، اومدم یه سر بهت بزنم

گفتم : داش حسین ساعت یازده صبحه ، مگه تو از کی داری کار می کنی که خسته شدی؟

و دقیقا از همونجا سنگ بنای تنبلی های داش حسین نهاده شد . داش حسین یه سه چهار ماهی کجدار و مریض ، مسافر اینور و اونور می کرد و اینقدری که اجاره خونه و بخور و نمیری جور کنه ناپلئونی پیش می رفت ، تا اینکه بعد از اون متوجه شد که کلاسش بالاتر و شاءن اش اجل این حرفهاست که مسافر کشی کنه.

گفت : می دونی ، مسافر کشی که نشد شغل ، آدم باید دنبال یه شغل بهتر باشه ، مگه من تا کی می تونم مسافر بکشم؟

روزها و هفته ها و ماهها می اومدن و می رفتن و داش حسین تنبلی می کرد و ناپلئونی از پس هزینه ها بر می اومد و زن و بچه هاش توی سختی بودن و غریبی هم مزید بر علت بود تا اینکه داش حسین به سلامتی سومین بچه اش هم پا به عرصه دیوانه خانه جهان نهاد و با ونگی به دنیا اعلان جنگ داد.

از طرفی زندگی برای داش حسین سخت شده بود ، از طرفی انگار آب تهران و کرج هم کار خودشون را کرده بودن و داش حسین یک رخوتی داشت برای کار که نگو.

دیدم این بیخیال نمیشه و دست به کار هم نمیشه و از طرفی زن و بچه اش هم در سختی ، خلاصه داش حسین را معرفی کردم به یه بنده خدایی که راننده اون بشه ، به دوماه نکشیده باز داش حسین تشخیص داد که یارو از نظر شخصیتی در سطح خودش نیست و عطای یارو را به لقای نمی دونم چی چی بخشید و باز داش حسین موند و خرج زندگی و خیابون و مسافر کشی.

خلاصه ، این داستانها ادامه داشت برای دو سال تا اینکه داداش ِ داش حسین که اتفاقا داش حسین با اون هم قهر بود اومد و یه ساختمون کلنگی را در حوالی میدون امام حسین توی چهار راه صفای شرقی خرید و قصد داشت اونجا را بسازه.

به داش حسین گفتم بیا از خر شیطون پیاده شو برو پیش خان داداش و بهش واقعیت را بگو ، اون هم که تا بیاد مجوزهای اونجا را بگیره و شروع به ساخت کنه دست کم یک سال بلکه هم یک سال و نیم طول میکشه ، توی این مدت تو دست کم اجاره نمیدی.

داش حسین یه دو دوتا چند تایی کرد و دید ای پر بیراه نمیگم ، برای همین تصمیم گرفت بره برای عقد مجدد اخوت با خان داداش جان و البته رفت و خان داداش هم در نهایت پذیرفت و این یکی از اون زندگی های انگلی مسالمت آمیز بود چون داش حسین می خواست اجاره نده و مفت بشینه و خان داداش هم که باید یه سرایدار برای اونجا در نظر میگرفت از پرداخت حقوق ماهیانه و احیانا شاید هم بیمه راحت شد.

داش حسین رفت و اونجا ساکن شد و به سلامتی یکی دو سالی اونجا بود و در همین مدت هم از برکت معاشرت با خان داداش موفق به خرید اقساطی یک پیکان صفر کیلومتر با ضمانت خان داداش جان شد و خلاصه ایام به کامش شده بود.

بعد از یه مدت ، داش حسین که حال نمی کرد زیاد کار کنه ، اقساط ماشینش عقب افتاد و فروشنده هم راه به راه زنگ می زد به خان داداش ِ داش حسین و اون هم هی به حسین فشار می آورد تا اقساطش را بده و در نتیجه همین فشارهای زیاد بود که داش حسین طی یک نطق آتشین یک تبصره به فرضیه تکامل اضافه کرده و به خان داداش گفت : ندارم دیگه ، اگه نگران چک خودتی خب خودت اقساط را بده و خان داداش که چشمهاش از حدقه داشتن بیرون میزدن ، همون چشماش شدن چهارتا و خودش اقساط را داد.

بعد از این ماجرا ، خان داداش که روی دنده لج افتاده بود دستور تخلیه خانه را به داش حسین داد و داش حسین اول با خان داداش دعوا کرد و بعد هم از طریق خانواده به خان داداش پیغام داد که زهی خیال باطل ، من از اینجا تکون نمی خورم.

قریب به یک سالی هم خان داداش مشغول مرافه با داش حسین بود تا اینکه با هزار و یک دوز و کلک و تهدید و ارعاب از طرف خان داداش ، داش حسین علیرغم میل باطنی اش از اونجا بلند شد.

مطلبی را که این وسط فراموش کردم بگم این بود که ، بعد از اینکه داش حسین اومد تهران و ساکن این خونه شد ، من داش حسین را آوردم و توی شرکت خصوصی خودمان که شغل دومم بود ، مشغول کردم و دیگه داش حسین کارمند شده بود و یک تریپ شخصیتی بر می داشت که مپرس !!!! ( کمپرس ).

بعد از چند ماه که داش حسین اومده بود توی شرکت ما ، یه روز عصر ، شریکم بهم گفت رضا جان ، من نمی خوام بده باشم ، ولی این بابا را تو آوردی ، از اون روزی که اومده حساب کتابهای انبار به هم پاشیده و هر ماه چند کارتن کسری داریم ، خودت پیگیری کن و ببین چیه ؟ منم اصلا دخالت نمی کنم.

من هم بعد از مدتها چک کردن صورت وضعیت های انبار و به کار بستن پلتیکهایی که به عقل جن نمی رسید ، دیدم که بعـــــــــــــــــــــــــــــله ،  شریک محترم حق داشت  و کرم از خود نامرد ِ داش حسین است.

یه روز عصر که می خواست بره صداش کردم و گفتم بمون کارت دارم ، داش حسین موند و بعد شروع کردم براش حرف زدن تا اینکه اصل ماجرا را گفتم ، بر خلاف انتظار من داش حسین نه انکار کرد و نه حاشا ، خیلی هم متواضعانه گفت : آره ، کار خودم بود ، راستش مجبور بودم چون عمه ام فارغ شده بود و زن دایی ام بچه اش روی اجاق بود و گوساله محمد حسن زاییده بود و هوشنگ دماغو جیش کرده بود به درب خونه عبدلی مشنگ اینا و از این حرفا..................

من که هاج و واج بودم از اینهمه وقاحت و صداقت ، بهش گفتم دیگه این کارها را نکن ، مرد حسابی نیاز داری بیا به خودم بگو چرا انبار شرکت را خالی می کنی ؟ تو نمیگی من شریک دارم؟ چرا با آبروی من پیش شریکم بازی می کنی ؟ مثلا معرف تو من بودم و تو از طرف من اومدی توی این خراب شده و از این حرفا.

داش حسین قول داد که آقا خاطرت جمع باشه ، من دیگه همچین غلطی نمی کنم و ما هم مثلا یه نفس راحت کشیدیم...................

منتظر ادامه داستان در لاگ بعدی باشید و البته ، شاد هم باشید.

ماجراهای آقای مهندس و کشف تهران

بررسی بیوگرافی آقای مهندس ، خدای ناکرده در راستای تخریب شخصیت ایشان یا دخالت در امور و احوال شخصی ایشان نیست . داستان زندگی آقای مهندس تنها کنایتی است برای جامعه مهندسین که به خود آمده و درسها بگیرند و حدیث های مفصل بخوانند از این مجمل.

آقای مهندس ، مدرک قبولی دوم راهنمایی داشت از یک مدرسه شبانه . از عنفوان نوجوانی وارد بازار کار شده و سخت می کوشید و می خروشید تا این چرخ زوار در رفته و نسبتا لنگ زندگی را به چرخش در آورد .

آقای مهندس کارهای مختلفی انجام داده بود در طول زندگی که بعضی ها را سرسری و بعضی ها را با مهارت کامل به انجام رسانده بود . برای مثال مکانیکی را خیلی سرسری و نانوایی را درکمال مهارت انجام می داد ، دکه داری هم برایش سود خوبی داشت ولی حال نمی کرد با آن و الی ماشاء الله.

البته آن زمانها اسم آقای مهندس ، آقای مهندس نبود و معروف بود به داش حسین و این داش حسین القاب دیگری هم در بین دوستان داشت که حالا شما به همین بسنده کنید.

بالغ بر یازده سال قبل ، در یک بعد از ظهر زمستانی که یک نموره آفتاب رخصت خود نمایی یافته بود ، در حالیکه از تهران رفته بودم شهر خودمان و دلم برای قدم زدن در شهر تنگ شده بود و لنگ لنگان در خیابانهای شهر برای خودم دل ای دل کنان طی طریق می کردم ، یهو صدای ناهنجار یک بوق زشت باعث شد که سر چرخانده و آن طرف خیابان متوجه آقای مهندس بشوم که میخواست با بوقش منو به خودم بیاره تا ببینمش.

من رفتم آن طرف خیابان و با آقای مهندس سلام و احوالپرسی کرده و بنا به در خواست آقای مهندس سوار ماشین پیکان جوانان طوسی رنگ زپرتی اش شدم .

چند دقیقه بعد از سوار شدن ، پر واضح بود که آقای مهندس عمیقا داره از یک چیزی رنج می بره و هی دل دل می کنه که چیزی را به من بگه ولی بسوزه پدر کم روئی!!!

من : داش حسین ، چته؟....انگار خیلی گرفته ای؟

در این مکالمه نمی نویسم آقای مهندس ، چون اون موقع هنوز داش حسین بود و مهندس نشده بود و من هم به همون اسم داش حسین صداش میکردم.

داش حسین : نه......چیزیم نیست

من : داش حسین غریبی می کنی؟

داش حسین : نه جون تو....

من : داش حسین کار و بار خوبه؟ چرخ زندگیت می چرخه؟ ( البته اون موقع داش حسین راننده خطی بود و از شهر خودمون  مسافر می برد یه شهر دیگه و کرایه اش هم بیست تا تک تومانی بود برای هر مسافر )

داش حسین : چی بگم والله....نه....اصلا خوب نیست.....اصلا برای همینه که من اینطور داغونم....چرخه نمی چرخه.....

من: خب ، تعریف کن ببینم داستان چیه؟ چرخه چرا لج کرده و بد می چرخه؟

و داش حسین برام تعریف کرد که چه زندگی دشواری داره و سه برجه که کرایه خونه اش را نداده ( البته اون موقع ماهی دوازده هزار تومان کرایه خونه می داد ) و طلبکار خرد و ریز زیاد داره و دیگه کمرش داره زیر بار این همه فشار خرد میشه و شب عید نزدیک شده و الی ماشاء الله گفت و گفت و گفت.

حالا دیگه من حسابی دلم براش سوخته بود و جیگرم کباب شده بود و از درون جلز و ولزی راه افتاده بود که مپرس !! ( همون کمپرس خودمون )

من : داش حسین ، من نمی تونم کمک مالی بهت بکنم ،ولی یه پیشنهاد برات دارم.

داش حسین : پیشنهادت چیه؟

من : تو که شغلت با ماشینه و مسافر می کشی و بیست کیلومتر میری و بیست کبلومتر بر میگردی و نفری بیست تومان میگیری....بیا همین کار را توی تهران انجام بده....

داش حسین : چی؟؟!! تهران؟؟!! نه ، مگه من می تونم اونجا مسافر کشی کنم....گم میشم اصلا اونجا

من : ضمن خنده ، نه داش حسین بیا من دو سه تا مسیر بهت نشون میدم...کرایه هاشو هم بهت میگم....خودم هم یه روز می شینم توی ماشینت و باهات میام که اوستا بشی

داش حسین : نه بابا....بیام تهران کجا بمونم؟ کجا بخوابم؟

من : خونه من داش حسین....اینجوری می تونی یه پولی برای شب عید بذاری کنار....غذا و خوابت که پیش منه....خرج دیگه ای هم که نداری....فقط می مونه اینکه سرت به کارت باشه و حواست به ماشینت که یه وقت خدای ناکرده خراب نشه...

خلاصه ، داش حسین کمی مقاومت کرد و بعد متقاعد شد که بیاد....قرار منو داش حسین شد جمعه شب توی تهران ...شماره تلفن خونه و آدرس را بهش دادم و از هم جدا شدیم.

بالاخره جمعه شب داش حسین سر و کله اش پیدا شد و اومد....بهش گفتم داش حسین فردا تا بعد ظهر وقت داری به ماشینت برسی و کمی کارهای ماشینتو انجام بدی....فردا عصر میریم و دو تا مسیر را بهت یاد میدم و بعدش دیگه شروع به کار کن.....

فردا عصر نشستیم توی ماشین داش حسین و راه افتادیم و اولین مسیری که بهش یاد دادم مسیر میدون آزادی بود تا وردآورد در جاده مخصوص تهران – کرج ، و براش توضیح دادم که این مسیر چون صنعتی است و کارخانه زیاد داره و شرکت زیاده توی این مسیر توی یه ساعتهای خاصی مسافر زیاد داره......مسیر دومی هم که بهش یاد دادم مسیر شهرک غرب به آزادی بود و توضیحات کافی را دادم و قرار شد که داش حسین از فردا صبح خودش تنهایی ماشینو آتیش کنه و بره دنبال سرنوشت گنگ و نا مفهومش.

روزها همین طور می گذشت و داش حسین کم کم یاد میگرفت و با مسیرهای دیگه آشنا می شد و خوشحال و خندان شبها میومد و خبر می داد که دخلش خوب پر شده و خودش را ملامت می کرد چرا توی شمال مونده بود و زودتر باید می امد تهران و از این حرفا .

ده روز مونده بود به شب سال تحویل ، داش حسین با خوشحالی به من گفت که توی این مدت یک ماه و نیم ، بدون احتساب هزینه های ماشین 240000 تومان صافی براش مونده و حالا میخواد برگرده شمال و

تا قبل از اینکه توپها به صدا در بیان ، بره برای زن و پسرش خرید کنه و سفره هفت سینی بندازه و حالی ببره از این عید با صفایی که پیش رو داره....

من خیلی خوشحال بودم که این داش حسین شب عیدی دستش خالی نموند و شرمنده زن و بچه اش نشد....

داش حسین رفت و روزها هم اومدن و رفتن و توپها هم غریدند و سالی نو جاری شد....

روز چهاردهم فروردین ماه سال جدید....شب بود که تلفن خونه من نالید و من از جام پریدم و گوشی را برداشتم و گفتم الووووووووووووووو

و داش حسین خیلی خوشحال و خندان گفت سلام ، رضا من فکرامو کردم می خوام بیام تهران .

منتظر ادامه ماجراهای آقای مهندس  ( داش حسین سابق ) باشید.

تا اون موقع شاد باشید.

 

 

یلدایتان فرخنده باد

راستش ....امشب که رسیدم خونه روی کاناپه دراز کشیدم....خیلی شل و ول بودم.....و بعد دیگه چیزی نفهمیدم چون خواب رفته بودم......چشم باز کردم دیدم ساعت ۱۱:۳۰ شب شده.....از فرط گرفتاری فرصت نشد امسال یلدا را با خانواده بگذرونم ....برای همین با خواب گذروندم......حالا از همه اینها گذشته....پا شدم اومدم توی نت....همینطور که داشتم توی وبلاگهای مختلف سرک می کشیدم یهو چشمم خورد به مطلب ذیل و خوشم اومد......دلم نیومد اینو دیگران هم نخونن....برای همین عین مطلب خانم یا آقای باران ....ولی ظاهرا خانم باران را از پرشین فروم کپی کردم و تقدیم دوستان می نمایم....امید است که حضرت باریتعالی این تهی بار را عفو نماید چرا که غرض اطلاع رسانی بود نه کپی کاری......والله.




در فرهنگ عاميانه‌ی مردم، شب يلدا و شب چله، شب دوستی است. شب بار عام و کارهای خيريه است. مردم ايران که اکثراً کشاورز يا دام‌دار بوده‌اند، آموخته‌اند تا سرمای زمستان را بهانه‌ای برای دورهم جمع‌شدن و جشن به پايان رساندن يک سال زراعی بدانند. ليکن در فرهنگ ادبی و رسمی کشورمان، يلدا اغلب چهره‌ی تاريک و خشن شبی طولانی است. شبی که عشاق به انتظار به سرآمدن آن هستند. طولانی و تاريک بودن يلدا استعاره‌ايست برای فراق جان‌کاه معشوق، تنهايی و انتظار وصال و گاه گيسوی سياه و بلند يار.

و حال چندبيتی در اين مضمون می‌خوانيم:

حافظ:
صحبت حکام، ظلمت شب يلدا است
نور ز خورشيد خواه بو که برآيد

سعدی:
هنوز با همه دردم اميد درمان است
که آخری بود آخر شبان يلدا را

اوحدی:
شب هجرانت ای دلبر، شب يلدا است پنداری
رخت نوروز و ديدار تو عيد ماست پنداری

خاقانی:
تو جان لطيفی و جهان جسم کثيف
تو شمع فروزنده و گيتی شب يلدا

عنصری:
چون حلقه ربايند به نيزه، تو به نيزه
خال از رخ زنگی بربايی شب يلدا

منوچهری:
نور رايش تيره‌شب را روز نورانی کند
دود چشمش روز روشن را شب يلدا کند

مسعود سعد:
کرده خورشيد صبح ملک تو
روز همه دشمنان شب يلدا

ناصرخسرو:
او بر دوشنبه و تو بر آدينه
تو ليل قدر داری و او يلدا

هم‌چنين ارتباط عيسی مسيح با اين شب در اشعار امير معزی و سنائی غزنوی مشهود است.
امير معزی:
ايزد دادار، مهر و کين تو گويی
از شب قدر آفريد و از شب يلدا
زان‌که به مهرت بود تقرب مومن
زان‌که به کينت بود تفاخر ترسا

سنائی غزنوی:
به صاحب‌دولتی پيوند اگر نامی همی جويی
که از يک چاکری عيسی چنان معروف شد يلدا

سيف افرنگی:
سخنم بلندنام از سخن تو گشت و شايد
که درازنامی از نام مسيح يافت يلدا

امیدوارم لذت برده باشید....خودم که بردم.
 
شاد باشید.