و شنیدم که به هم می گفتند : سحر می داند ...سحر

امروز یک فالگیر چینی توی خیابان صدایم کرد و گفت می خوام فالت را بگیرم ...من که کلافه و بی حوصله بودم و از طرفی هم فکر می کردم این بابا از من گاگول ترپیدا نکرده گفتم : ولی من پولی ندارم که بهت بدم...گفت پول نمی خوام ، تو آدم خوبی هستی دوست دارم به طالعت نگاه کنم ...ناچارم اعتراف کنم که از این تمجید نیشم تا نمی دونم کجا باز شد و بهش گفتم : تو از کجا می دونی که من آدم خوبی هستم؟...لبخندی زد و با دستش لپ منو لمس کرد و گفت برای این ...یه لحظه فکر کردم عجب اقبال خرابی دارم من !! مثل اینکه چینی ها هم قزوین و شهر ضاء دارن و من نمی دونستم ، حسابی خنده ام گرفته بود...گفتم : یعنی چی؟ منظورت چیه؟ ...گفت : فقط آدمهای خوب لپ برجسته دارن ( خدا می دونه من تا امروز نمی دونستم لپ برجسته ام ) بعد هم گفت آدمهایی که صورتشون صافه و لپ و گونه شان یکدست است آدمهای خوبی نیستن و می تونن به دیگران آزار برسونن . حالا اگه کسی اینو خوند و صورتش صاف بود بد و بیراه نثار من نکنه ها ، والله من فقط راوی ام .

بعد هم شروع کرد به گفتن چیزای دیگه و هی روز و ماه و سال تولدم را به میلادی پرسید و روی یه کاغذ هی یه چیزایی نوشت و یه خطهایی کشید و باز تند و تند با همون لهجه عجیب و غریب و با اون انگلیسی از من بدتر گاهی با کلمات و گاهی با ایما و اشاره و زورفهم کردن یه چیزایی را به من شیر فهم کرد . من نگاهش می کردم اما نمی دیدمش و ذهنم جای دیگه ای داشت بال بال می زد ولی گوشام میشنیدن ، داشتم با خودم فکر می کردم که این پیرمرد با این اندام مثل اسکلت که واقعا میشه گفت یه اسکلت بود که یه لایه پوست رویش کشیده بودن و حتی می توانستی استخوانهای دنده اش را از روی لباسش هم تشخیص بدی ، اگه واقعا دارای این علم هست که بتونه چیزی را در زندگی کسی تشخیص بده چرا خودش اینجوریه و نمی تونه زندگی بهتری داشته باشه و اصولا از اینکه این چیزها را به من بگه و پولی هم دریافت نکنه چه خیر و منفعتی می بره که داره اینجور بال بال میزنه که این حرفا رو به من بگه و اصولا با این شور و حرارتی که تعریف میکنه چه لذتی را می بره که من نمی برم ؟!!!

حرفاش که تموم شد یک لبخند ملیحی تحویلم داد و راه افتاد و داشت می رفت ، چند ثانیه کشید که به خودم بیام ، یک ده متری از من دور شده بود که رفتم صداش کردم و بهش گفتم همونجور که گفتم پول بهت نمیدم ولی اگه دلت بخواد و تمایل داشته باشی می تونم به غذا دعوتت کنم ، اونم با رضایت کامل پذیرفت ، با هم رفتیم صد متر جلوتر یه غذاخوری چینی بود ، همونجا نشستیم ، تازه اونجا چشمم باز شد که این آدمهای غذاخوری و برخی از مشتری ها با چه احترامی با این آدم برخورد می کنن ، چهار شاخ مونده بودم که آره؟

در هر حال اون غذا سفارش داد و من هم یک آب نارگیل خنک ، هی ذره ذره با آب نارگیل بازی کردم تا غذاش تقریبا به انتها رسید ، بعد ازش عذر خواهی کردم و گفتم من یک قرار دارم و باید زود برم تا دیرم نشده ، میز غذا را حساب کردم و فلنگ را بستم ، یک تاکسی گرفتم و توی راه داشتم به اون آدم فکر می کردم ، هر چند من منکر علم طالع بینی نیستم ولی قبولش هم برام خیلی سخته....بعد یهو یاد حرف یک دوست عزیزی افتادم که یکی دوبار به من گفته بود : کسانی که توان تدریس نهج البلاغه را دارند ، یعنی فهم و درکشان از نهج البلاغه به حدی رسیده که می تونن اون را تدریس کنن همواره در زندگی مادی با فقر دست به گریبانند که البته حرفش را قبول دارم چرا که مثال  زنده اینگونه آدم ها را می شناسم و دیده ام.

یک لحظه به ذهنم رسید که مبادا زندگی این پیرمرد هم مصداق این حرف باشه ، در هر حال نمی تونم اعتراف نکنم که چقدر این پیرمرد با اون رفتارش و با اون شور و هیجانش موقع گفتن مطالب به من ذهن منو مشغول کرده .

شاد باشید ، جمیعا .

حکایت استر میرزا عماد گنجوری

دوباره آمده ام ، زخمی و غبار آلود

 

طبیعتا بعد از مدتها دوری ، و رنجش برخی از دوستان از عدم حضور حقیر ، باید حرفهایی بزنم به مراتب زیبا و دلنشین ، اما پیشاپیش عذر می خواهم از دوستان که جنس حرفهایم کمی کجدار و مریض و نا خوشایند خواهد بود و شاید مملو از گلایه .

با اینکه اهل گلایه نیستم ، اما گاهی نجابت مصداق ظـَـلَـمتُ نَـفسی خواهد شد .

حکایت می کنند ، روزی نعلبندی و پالانگری ، افسار خری را چسبیده و حق خویش را مطالبه کردند ، خر که از پشت رنجور و از پای ریش بود نعل و پالان را پیش پای آنان انداخته و به فغان آمد که از آن ِ شما ، نخواستم ، که هر آینه من بی هر یک از این دو نیز خر محسوب می گردم .

حالا حکایت مناسبات و معاشرات و مراودات ما شده با برخی از دوستان ، عادت شده که یک طرفه به قاضی بروند و بس راضی برگردند .

وقتی رفاقت کاملا ابزاری باشد ، پچ پچ می شود سنگ محک عیار دوستان . باید بدشان را بگویی تا وقتی بدت را گفتند یر به یر باشی . وقتی نگفتی می شود حال و روز فرزند کوزه گر که هر روز از پدر کتک می خورد که مبادا کوزه را بشکنی اما روزی که کوزه از دستش افتاد و شکست دیگر کتک نخورد ، چرا که کوزه گر می خواست که کوزه نشکند که خلاصه شکست .

حکایت ، حکایتِ استر میرزا عماد گنجوری است که سر به آخور الاغ همسایه داشت و جفتک به دیوار آغل خانه میرزا می انداخت ، میرزا چاره اندیشی کرد و استر را به آغل همسایه نقل مکان داد ، استر سر در آخور خانه میرزا می کرد و دیگر جفتک حواله دیوار همسایه نمی کرد ، حالا تو گویی ماشدیم میرزا عماد گنجوری که یا باید علیق خشک بدهیم یا جفتک را به دیوار خود بخریم .

اگر کمی دمای بدنت بالا برود ، دوستان فتوا به وبا می دهند و خانه و کاشانه ات را آتش می زنند که مبادا همه گیر شوی . حرف مفت که روزی صد تا یک غاز هم نمی ارزید ، بها دار شده و داغ داغ و تنوری خرید و فروش می شود .

به قول خواجه شیراز :

دور مجنون گذشت و نوبت ماست

هر کسی پنج روز نوبت اوست

می ترسم روزی که پنج روزتان تمام شود ، به خودتان که بیائید ، ببینید بساط ذغال فروشی دارید و روی چون قرص قمرتان به رنگ پر کلاغ و دوده هیزم های خیس ِ نیمسوز در آمده باشد.

دهان لق نعمتی است برای اهلش ، چرا که از دهان لق جز حرف سب در نمی آید و همواره اهلش زیر دیوار بلند و سایه گستر حاشا خواب قیلوله می کنند.

اما اگر دهان من لق شود و قفل و بستش هرز ، می دانید که برای هر کدامتان خروار خروار حرف حقیقت دارم و گند های زیر خاکی که به بهای بازار سیاه خرید و فروش خواهند شد ، اگر نقل محفلتان نمی کنم می ترسم از نرخ خودم کم شود ، پس مبادا کاردتان را روی استخوانم فشار دهید که قید نرخم را بزنم .

هر که در بستر روزگار محتضر شد لاجرم مردنی نیست ، لابد شنیده اید که می گویند اجل برگشته ، شما صدای ناله مرا شنیده اید اما اجازه ندهید ضعف جسمی گولتان بزند ، من رفتنی و مردنی نیستم ، هستم در خدمت دوستان و لطف یکی یکی را جبران خواهم کرد ، هستند کسانی که باید روی دیگری از من را حتما ببینند و قسمی دیگر مرا بشناسند ، و هستند عزیزانی که هر چه از خویش برایشان مایه بگذارم و خاک پایشان گردم هم کم کرده ام .

حالا دوره آوازه خوانی شماست ، ساکت می مانم تا نوبت رقاصی من هم برسد ، آنگاه رقصی چنان میانه میدان به نمایش خواهم گذاشت که انگشت یاللعجب به دندان بگزید .

دختر هرزه ی تشکیک که زناری شد

ضربت تیغ جهالت به علی کاری شد

پسر رشک اگر مکتب ملا می رفت

پیچک فهم از این غمکده بالا می رفت

حاصل فقر محبت نفسی مسلول است

نطفه از توطئه بستن روشی معمول است

جنس احساس شما خار مغیلان دارد

تن مجروح دلم اشک یتیمان دارد

برای آنکه تبر زدن نمی داند ، ساعتهای متمادی هم کم است که تنه درختی را قطع کند ، اما کسی که چوب بری بداند ، تنها چند دقیقه زمان نیاز دارد .