محمد آملی ( طالب) شوریده ای در غربت
روستائیان مازندرانی ، در شب نشینی های سنتی یا هنگام کار در شالیزارها ، زیر لب مثنوی هایی را زمزمه می کنند که بر لوح دل و ضمیر باطنشان حک شده است ، مثنوی محلی طالبا سروده محمد آملی ، متخلص به طالب ، مشهور به ملک الشعرا طالب آملی ، از شاعران و گویندگان بنام قرن یازدهم هجری و از ارکان اربعه شعر سبک هندی است .طالب در سال 991 هجری در آمل متولد و در سال 1032 هجری در هند وفات یافت . مقبره او در شهر فتح پور سیکری در شمال هند و در جوار مقبره دوست بزرگوارش ، اعتمادالدوله تهرانی ، صدر اعظم مشهور هند قرار دارد . طالب در هند به اوج قله شعر رسید و به مقام ملک الشعرایی دربار ساطان سلیم دست یافت و در سن 41 سالگی و به روایاتی نیز در 42 سالگی در اوج شرف و عزت فوت کرد.
داستان عشق طالب ـملی و مهاجرتش به هند عرصه زمان را درنوردیده و به یکی از داستانهای ماندگار در پهنه فرهنگ مازندران تبدیل شده است . مثنوی طالب و زهره ( طالبا) داستان عشق او به دختری بنام زهره است که از اوان کودکی در مکتب همدرس او بود ، اما حتی شهرت و ثروت خانواده طالب که با خاندان محترمی در کاشان که چند تن از رجال و شعرای دربار شاه عباس نیز جزو آن بودند و مقام شاعری و جوانی طالب نیز نتوانست خانواده معشوقش را راضی به آن وصلت کند.
طالب با حسرت فراوان از این شکست عاطفی نزد حاکم آمل رفت و او نیز که شدیدا به طالب علاقه داشت با خروج طالب از آمل مخالفت ورزید ، ولی سرانجام حاکم هم نتوانست در مقابل اصرار طالب و خصوصا سروده زیر مقاومت نماید :
کرشمه خانه ی خاطر مراست ، می دانی؟........به آن کرشمه چه سازم ؟ بلاست طبع غیور
هجوم غیرت آن عشوه می دهد پرواز............به بال حسرت و دردم از این بهشت سرور
طالب از آمل به کاشان ، و سپش نزد پسرخاله اش حکیم رکن الدین مسعود کاشانی از شعرای نامی و اطبای معروف دربار شاه عباس رفت و هنگام تولد اسماعیل میرزا پسر شاه عباس ، چندین قصیده و قطعه عرضه داشت.
با خروج حکیم رکن الدین از اصفهان و مهاجرتش به هند ، طالب مدتی را در مرو گذراند و آنگاه رهسپار هند شد . در اینجا بود که خواهرش ستی النساء که زنی ادیب و طبیب بود برای دیدار برادر به هند رفت و در دربار ملکه ممتاز محل موقعیتی خاص یافت.
ستی النساء بعد از مرگ طالب ، به گردآوری منظومه طالب و زهره مبادرت کرد . آنچه مسلم است ، طالب تا پایان عمر به یاد زهره و عشق او بود ، آنچنان که می گوید :
چو رفت از برابرم آن رشک آفتاب ........ هر ذره ی وجود من از پی دوید و رفت
اکنون به دام صد غم و محنت منم اسیر......آن مرغ خوشدلی که تو دیدی پرید و رفت
آمد چونکهت گل رفت از سرم چو هوش.....گویی نسیم بود که بر من وزید و رفت
طالب چو التماس نشستن نمودش دیدم.......او را به زیر چشم که در غیر دید و رفت.
دوستان عزیز ، آنچه تحت عنوان عشق طالب و زهره برایتان نوشتم ، ترجمه اشعار مازنی بود ، بنا بر این اگر اصل داستان با نوشته حقیر مغایرت دارد ، عفو نمائید.
شاد باشید.
تفسیر شبناله های باد در کوچه های گنگ و تهی از عبور نیست