چند روزی هست ، خیال لرستان ولم نمی کند ، هوای لرستان بد
جوری هوایی ام کرده ، از هر فرصتی برای شنیدن موسیقی لری استفاده می کنم ، خاطرات
این دیار مدام رژه می روند در ذهنم و چه مشتاقانه سان می بینم از ثانیه به ثانیه
این خاطره ها .
از اراک و سنجان که می گذشتم ، بوی لرستان را حس میکردم ،
بعد از شهر جدید مهاجران نمی دانم چه عطش سیری ناپذیری داشتم برای فشردن پدال گاز
، انگار قرار بود توره را تقسیم کنند و ممکن بود من دیر برسم ، با دلیل یا بی دلیل
، ولو یک لیتر هم شده باید در پمپ بنزین توره بنزین می زدم ، این بهانه خیلی خوبی
بود برای اینکه باد توره استخوانهای بدنم را نوازش دهند و البته ، نوشیدن چای داغ
لیوانی با چند تا کلوچه همدان .
از توره تا پلیس راه بروجرد ، چشم برای خودش کار می کرد و
ذهن برای خودش ، چشمم به جاده بود ، اما ذهنم معطوف جاده نبود ، عاشق زمستان و برف
و یخ گردنه زالیانم ، بروجرد هم که تکلیفش معلوم بود ، اول توقف کنار فلکه و نوشیدن چای در دکه علی ،
بعد هم منزل مهدی . خوردن دستپخت همسرش حتی احتمال دارد میت را زنده کند ، شب
نشینی با مهدی و صحبتهای در گوشی ، حرفهایی که فقط برای هم بازگو می کردیم ، گاهی
ولگردی در شهر ، مسیر رازون ، یا رفتن به هتل زاگرس و لذت بردن از منظره شهر ،
خلاصه بروجرد در قاموس من معنای مهدی می دهد .
اما بروجرد تا خرم آباد حکایت دیگری بود ، چشم به جاده و
دست به فرمان ، بی شتاب ، انگار دلم نمیخواست از گردنه زاغه به همین راحتی ها
بگذرم ، اما ذهنم می رفت پی نبرد الوار با قشون رضا شاه ، همیشه چند جا توی این
مسیر به بهانه سیگار کشیدن توقف می کردم ، به کوه ها نگاه می کردم ، به دامنه ها ،
دشتهای کوهپایه ، آه که اگر این نقاشی های خلقت زبان باز می کردند ، چه افسانه های
سر به مهری باز می شد !! آدمها و اسامی به سرعت توی ذهنم تاب می خوردند ، صحنه ها
باز سازی می شدند ، تکه تکه شدن یک گروهان قزاق بدست یاراحمدی های طایفه بیرانوند
، زد و خورد ، کوه شیشه ، تنگه شیر زاهد ، فوج قزاق ، خان جان خان ِ لر ، نبرد
پاپی ها ، شیخه خان را تجسم می کردم وقتی که به سرهنگ احمد امیر احمدی ( قصاب
لرستان ) ، فرماهده قشون غرب ، می گفت : عقاب هم که می خواهد از بالای این تنگه
پرواز کند کلی پر می ریزد روی زمین ، امیر غرب ، با ما بجنگی بزرگترین تکه از بدن
سربازانت که بدستت می رسد گوششان است ، و صدها طرح و نقش و یاد و داستان و افسانه
بود که مثل باد توی سرم می پیچید .
خرم آباد با آن فلک الافلاک ِ سر به فلک کشیده و همیشه
استوارش ، البته که دلتنگی هم دارد ، چه داستانها و افسانه هایی که از آن سینه به
سینه می گردد و روایت می شود . حقیقتا شنیدن و لذت بردن بردن دارد . یادش بخیر ،
دیدن شنا کردن بچه های تُـخس در گرداب سنگی ، قدم زدن در پارک کیو ، لمس کردن
خنکای آب چشمه و ولو شدن کنار استخر پارک ، نشستن در میدان شقایق ، قهوه خانه های
شمشیر اباد و قدم زدنهای شبانه در قاضی آباد ، رفتن به قبرستان خضر ، کباب خوردن
در کبابی های بازار پای قلعه ، آبشار تاف و تنگه شبیخون ، دره دخمه بابا عباس ،
معبد مهری ، منار آجری ، کتیبه ها ، و چه بگویم که نه اماکن تمامی دارند و نه این
دلتنگی ها !!
اما نه ، حق مطلب ادا نمی شود اگر یادی از محله پشت بازار و
شر و شورش نکنم . پشت بازار و آنهمه مدعی پهلوانی !! محله پشت بازار و آنهمه جوان
که در نهایت خشونت وقتی دمخور می شوی و اعتماد می کنند ، می بینی مثل یک کودک
درونشان پاک است و تشنه محبت اند ، پشت بازار با همه خشونتها و رفاقتها و
رقابتهایش .
همیشه دلم می خواست یکبار مسیر خرم اباد به کرمانشاه را
پیاده طی کنم تا هیچیک از زیبایی هایش را از دست ندهم ، اما خود خدا هم میداند که
آدم اینکار نبودم ، برای همین آهسته تر می راندم تا بیشتر چشم چرانی کنم .
دلم برای سیاه چادر تنگ شده ، برای مهمان شدن بین عشایر
کوهدشت ، برای خوابیدن در سیاه چادر ، برای خنکای سایه اش در گرمای ظهر ، برای
سواری ، برای تیر اندازی ، برای خوردن یک جگر ورز ِ مشتی و پلو در مجمعه های مسی ، برای لقمه برداشتن با دست ،
برای شستن دستها با آب دست در ظروفی که ممکن است نزدیک به صد سال هم عمر داشته
باشند ، برای طعم دوغهای محلی ِ خوش طعمی که در عین خوش طعمی بوی آغل می دهند ،
برای نانهای محلی عشایر ، برای نگاه کودکانی که نمی توانند هیبت شهرزده ات را هضم
کنند ، همان کودکانی که زود بزرگ می شوند و سخت ،
دلم هوای ابشارهای الیگودرز و ازنا
دارد ، هوای دشتهای دلفان و سلسله ، دلم بهانۀ پل های پلدختر را می گیرد ، برای هر
وجب از خاک لرستان دلتنگم .