جشن هندو بودیست ها

همه ساله در تاریخ هفدهم اکتبر ، جشن بزرگ و آئینی هندو - بودیستها که یکی از 9 شاخه مختلف بودایی هستند ، در بانکوک برگزار گشته و تا صبح روز بعد ، حوالی ساعت 4 صبح ادامه می یابد . البته سایر بودایی ها با گرایشهای مختلف دیگر نیز در این جشن شرکت کرده و موجب تعمیم آن می گردند . از ساعات ابتدایی روز مردم به جنب و جوش در می آیند تا مقدمات جشن را فراهم کنند و در واقع از بعد ظهر جشن اندک اندک آغاز گشته و هر لحظه بر تعداد جمعیت افزوده می شود . در اولین ساعات تاریکی هوا ، رسما ترافیک انسانی شدیدی خیابان محل برگزاری جشن و خیابانهای اطراف را فرا می گیرد به گونه ای که قدم از قدم برداشتن امری حقیقتا دشوار خواهد بود و حتی این احتمال می رود که شما برای رد شدن از آن خیابان بالغ بر دوساعت فشار شدید را متحمل شوید و با کلی فشار و تنه زدن به سایرین بتوانید برای خودتان مختصر راهی باز کنید .

حوالی ساعت 7 عصر ، هر سال ، مجسمه بودا با دنیایی از تشریفات از جایگاه همیشگی اش در داخل معبد به بیرون حمل شده و پس از اجرای مراسم دعا و نیایش توام با انواع موسیقی تایی و هندی ، در طول خیابان عریض معبد به حرکت در می آید تا سایر مردم هم بتوانند ادای احترام کنند ، غالبا تا پیش از ساعت ده و نیم شب ، مجسمه بودا به معبد برگردانده می شود و پس از آن ، مردم شروع می کنند به شکستن نارگیل با زدن آن به کف خیابان ( از روز قبل چندین هزار عدد نارگیل تدارک دیده شده ) ، پس از آن شما یک خیابان بلند و طویل دارید با دنیایی نارگیل شکسته شده و پخش شده بر روی زمین و زمینی که در آب نارگیل غرق شده ، و معتقدند که جاری شدن اب نارگیل بر روی زمین کمک می کند به پاک شدن گناهانشان و زیاد شدن رزق و روزی شان . 

از آن پس تا حوالی صبح ، رقص های مذهبی انجام میدهند و با زانو زدن در مقابل مجسمه بودا به عبادت می پردازند ، البته برخی هم سیخ و شمشیر از لب و دهانشان رد می کنند ( شاخه ای از مرتاض های هندی اند که ساکن تایلند می باشند ) .

تنها حسن ماندن در یک ترافیک انسانی و تحمل کلی فشار ، شاید دیدن چنین صحنه ای باشد .


کاسب باید وقت شناس باشه !!


من موندم اینو چطور بافتن ؟!


هنوز سه ساعتی مونده به تاریک شدن هوا




ایشون هم که رفتن توی حس 



خیال لرستان

چند روزی هست ، خیال لرستان ولم نمی کند ، هوای لرستان بد جوری هوایی ام کرده ، از هر فرصتی برای شنیدن موسیقی لری استفاده می کنم ، خاطرات این دیار مدام رژه می روند در ذهنم و چه مشتاقانه سان می بینم از ثانیه به ثانیه این خاطره ها .

از اراک و سنجان که می گذشتم ، بوی لرستان را حس میکردم ، بعد از شهر جدید مهاجران نمی دانم چه عطش سیری ناپذیری داشتم برای فشردن پدال گاز ، انگار قرار بود توره را تقسیم کنند و ممکن بود من دیر برسم ، با دلیل یا بی دلیل ، ولو یک لیتر هم شده باید در پمپ بنزین توره بنزین می زدم ، این بهانه خیلی خوبی بود برای اینکه باد توره استخوانهای بدنم را نوازش دهند و البته ، نوشیدن چای داغ لیوانی با چند تا کلوچه همدان .

از توره تا پلیس راه بروجرد ، چشم برای خودش کار می کرد و ذهن برای خودش ، چشمم به جاده بود ، اما ذهنم معطوف جاده نبود ، عاشق زمستان و برف و یخ گردنه زالیانم ، بروجرد هم که تکلیفش معلوم بود ،  اول توقف کنار فلکه و نوشیدن چای در دکه علی ، بعد هم منزل مهدی . خوردن دستپخت همسرش حتی احتمال دارد میت را زنده کند ، شب نشینی با مهدی و صحبتهای در گوشی ، حرفهایی که فقط برای هم بازگو می کردیم ، گاهی ولگردی در شهر ، مسیر رازون ، یا رفتن به هتل زاگرس و لذت بردن از منظره شهر ، خلاصه بروجرد در قاموس من معنای مهدی می دهد .

اما بروجرد تا خرم آباد حکایت دیگری بود ، چشم به جاده و دست به فرمان ، بی شتاب ، انگار دلم نمیخواست از گردنه زاغه به همین راحتی ها بگذرم ، اما ذهنم می رفت پی نبرد الوار با قشون رضا شاه ، همیشه چند جا توی این مسیر به بهانه سیگار کشیدن توقف می کردم ، به کوه ها نگاه می کردم ، به دامنه ها ، دشتهای کوهپایه ، آه که اگر این نقاشی های خلقت زبان باز می کردند ، چه افسانه های سر به مهری باز می شد !! آدمها و اسامی به سرعت توی ذهنم تاب می خوردند ، صحنه ها باز سازی می شدند ، تکه تکه شدن یک گروهان قزاق بدست یاراحمدی های طایفه بیرانوند ، زد و خورد ، کوه شیشه ، تنگه شیر زاهد ، فوج قزاق ، خان جان خان ِ لر ، نبرد پاپی ها ، شیخه خان را تجسم می کردم وقتی که به سرهنگ احمد امیر احمدی ( قصاب لرستان ) ، فرماهده قشون غرب ، می گفت : عقاب هم که می خواهد از بالای این تنگه پرواز کند کلی پر می ریزد روی زمین ، امیر غرب ، با ما بجنگی بزرگترین تکه از بدن سربازانت که بدستت می رسد گوششان است ، و صدها طرح و نقش و یاد و داستان و افسانه بود که مثل باد توی سرم می پیچید .

خرم آباد با آن فلک الافلاک ِ سر به فلک کشیده و همیشه استوارش ، البته که دلتنگی هم دارد ، چه داستانها و افسانه هایی که از آن سینه به سینه می گردد و روایت می شود . حقیقتا شنیدن و لذت بردن بردن دارد . یادش بخیر ، دیدن شنا کردن بچه های تُـخس در گرداب سنگی ، قدم زدن در پارک کیو ، لمس کردن خنکای آب چشمه و ولو شدن کنار استخر پارک ، نشستن در میدان شقایق ، قهوه خانه های شمشیر اباد و قدم زدنهای شبانه در قاضی آباد ، رفتن به قبرستان خضر ، کباب خوردن در کبابی های بازار پای قلعه ، آبشار تاف و تنگه شبیخون ، دره دخمه بابا عباس ، معبد مهری ، منار آجری ، کتیبه ها ، و چه بگویم که نه اماکن تمامی دارند و نه این دلتنگی ها !!

اما نه ، حق مطلب ادا نمی شود اگر یادی از محله پشت بازار و شر و شورش نکنم . پشت بازار و آنهمه مدعی پهلوانی !! محله پشت بازار و آنهمه جوان که در نهایت خشونت وقتی دمخور می شوی و اعتماد می کنند ، می بینی مثل یک کودک درونشان پاک است و تشنه محبت اند ، پشت بازار با همه خشونتها و رفاقتها و رقابتهایش .

همیشه دلم می خواست یکبار مسیر خرم اباد به کرمانشاه را پیاده طی کنم تا هیچیک از زیبایی هایش را از دست ندهم ، اما خود خدا هم میداند که آدم اینکار نبودم ، برای همین آهسته تر می راندم تا بیشتر چشم چرانی کنم .

دلم برای سیاه چادر تنگ شده ، برای مهمان شدن بین عشایر کوهدشت ، برای خوابیدن در سیاه چادر ، برای خنکای سایه اش در گرمای ظهر ، برای سواری ، برای تیر اندازی ، برای خوردن یک جگر ورز ِ مشتی و پلو  در مجمعه های مسی ، برای لقمه برداشتن با دست ، برای شستن دستها با آب دست در ظروفی که ممکن است نزدیک به صد سال هم عمر داشته باشند ، برای طعم دوغهای محلی ِ خوش طعمی که در عین خوش طعمی بوی آغل می دهند ، برای نانهای محلی عشایر ، برای نگاه کودکانی که نمی توانند هیبت شهرزده ات را هضم کنند ، همان کودکانی که زود بزرگ می شوند و سخت ،

دلم هوای ابشارهای الیگودرز  و  ازنا دارد ، هوای دشتهای دلفان و سلسله ، دلم بهانۀ پل های پلدختر را می گیرد ، برای هر وجب از خاک لرستان دلتنگم .