هر چی دوست داری اسمشو بذار ....

پس از 16 ماه و چند روز و چند ساعت ننوشتن ، حالا چه مرگم شده که یهو فیل ام یاد هندوستون کرده و ویار نوشتنم گرفته ، الله اعلم ! والله خودم هم نمی دونم چرا دارم می نویسم !! اما یه چیزی برای نوشتن داره قلقلکم میده !

هزار جور عنوان توی ذهنم بود برای ثبت مطلب ، از جسته گریحته ها گرفته  ، تا زنانی که انقلاب کردن ، و انقلابی که مردانه شد بگیر تا الی نمی دونم چی چی ؟ . راستش هیچکدومش چنگی به دلم نزد که جیگرم حال بیاد ، با خودم فکر کردم چه بهتر که هر کی هر عنوانی که حال می کنه براش در نظر بگیره و هر نظری که عشـقـش می کشه براش بذاره ! به حال چون منی چه توفیری داره ؟! من هم صد البته قصد پاراف کردن و نظر روی نظر دیگران دادن را ندارم ، هر کی هر چی میخواد بگه ، فحشی هم سر دلتون مونده بود اگر ! کوتاهی نکنین که مجلس بد رفم بی ریاست .

تاریخ ایران زمین ، پس از افسانۀ محمود ( که نمی دانم افغان بخوانمش ! تاتار بخوانمش ! ارادان بخوانمش ! یا زبانم لال معجزه هزاره سوم ! که البته هر چه بخوانمش حضرتش خطا بخش است و منتقد عفو کن ) رسید به حسن آقا خان روحانی ِ فریدون الاصل . خب خوشا به سعادتمان که رئیس مجریه مملکت هم کسوت روحانیت دارد و هم حسن جمال و در باب بیان هم فضل کمال  .

روایت می کنند که خطۀ خوزستان ، علی الخصوص اهواز ، هنوز از آتش سوزان خطبۀ لسان عربی ،  آ شیخ حسن خان  روحانی مرام  ِ روحانی جمالِ روحانی کسوت ، مشتعل است ، علی الخصوص محلاتی چون : آخر آسفالت وشیلنگ آباد و لشگر آباد و محلۀ خانم یوسفی و سویسه و برخی نقاط دیگر که جای شکرش باقیست که پس از سی و اندی از انقلاب اسلامی ایران ، لسانی آشنا به گوششان مترنم شد . بنده که به نوبۀ خود متشکرم ، دست کم مقام شامخ ریاست جمهور علیرغم اینکه مدرک از گلاسکو دارند ، لسان عرب می دانند و زیر دو خَم اقلیت های مذهبی نیز دستشان است ، اعم از ارامنه محترم تا کلیمیان ارجمند، به هر حال تومانی صنار فرق است بین آنکه  پس از شش ماه از سال نوی میلادی به رییس دستگاه اجرایی کشوری بگوید هَپی نیو یِر ( سال نو مبارک ) ، تا آنکه  کسی در مصاحبه با یک شبکه انگلیسی زبان ، به همان زبان ، پیام صلح و دوستی بدهد ،  ولو شمرده شمرده و با احتیاط ، که شمرده گفتن و محتاط گفتن ، خودش سیاستی است منحصر به فرد ، حالا تازه محمد جواد خان ظریف بماند با آن لبخند های ملیحش که معدن نمکند و خارجی خفه کن و داخلی آتش بده ، که ، از من ایشان را هزاران را یاد باد .

این وسط هم یادی کنیم از نمایندگان عزیز و فهیم ملت ، که پس از یک دوره پُل رفتن غالبا توام با ضربه فنی ،  با شگرد محمود کِـش ، نفسی چاق کرده و گاهی کندۀ بُـزکشِ دولت جدید را با جدیت قفل کرده و می کِـشند بلکه ناکامی های ادوار گدشته را جبران کنند . فقط خدا کند از فن تکنیکی  فلک الافلاک غاقل نمانند که حریف زمینگیر کن است .

پلیس راهور و پلیس راه مملکت ،کم مشغله داشت ! کم دست و بالش برای گیر دادن باز بود ! که حالا آمر به معروف و ناهی من المنکر سرنشینان خودروها هم شد . این وظیفۀ خطیر و صد البته علی الحده را خدمت زحتمکشان راهور و راه و جاده ای تبریک و تهنیت و در پاره ای از موارد ، تسلیت عرض می نمایم . برگـهـای جـریمه تان پر بار و پارکینگهای اعمال قانونتان سرشار باد . باشد که متخلفین ، درس عبرتی گرفته و جاده ها را با اتوبانهای مَکش مرگ من ِ پایتخت اشتباه نگیرند . محضر مبارک سردار گرانمایه رادان ، ضمن عرض ارادت و مودت ، این دستاورد بزرگ را خدمت شما سردار محترم و سایر همکاران ارجمندتان تبریک و تهنیت عرض نموده و امید وافر داریم که پلیس راه محترم این فرصت بی بدیل را غنیمت شمرده و ریشۀ هر چه بد حجاب در خوردروهای شخصی و عمومی را ریشه کن کنند .

سردار ! دوستان محترم در سایر نهاد ! مدیون دنیا و آخرتید اگر این حرفها را دولا و پهنا فرض کرده و بخواهید تن لش ِ حقیر را به ترکۀ مرحمت بنوازید ها ، جنبه داشته باشین دیگه ، خودمونی بود بابا ، به جون هر چی سران فتنه  ،خودمونی بود والله .

الان اصلا منو ولش ، یکی بیاد بگه با این علی مطهری چه کنیم ؟! همینجوری میاد پشت تریبون هر چی دلش می خواد میگه ! خب حالا پُـر بیراه هم نمیگه ها ، ولی میگه دیگه ، رب و روب هم سرش نمیشه ، زیون نگو ، بگو نیش مار قاشیه ، اما خدا وکیلی نمی دونم چه سری هست که نیشش هم حال میده ، آدم دلش میخواد هی این آدمو نیش میزنه ، بخدا این گونه از گزنده ها کمیابه ها ، باید مثل پلنگ ایرانی یک فکری هم برای عدم انقراض اینگونه موجودات کنیم ، ماشاء الله پلنگیه واسه خودش .

ای لعنت بر شیطون رجیم ، چی می خواستم در بیاد و چی شد !!!

اصلا این حرفا را ولش ، قبل از سال نوی مسیحی ( ژانویه )  ، مجبور شدم یه سفر برم تا مالزی .

رسیدیم ، کاپیتان مقدم ما را به خاک مالزی گرامی داشت . یه ربع رفتیم رسیدیم به ایمی گریشن ، یه دو ساعتی هم کشید تا رسیدیم پای ایمی گریشن ، یارو هی پاس ما را داد به خورد دستگاه ، دستگاه تشخیص نداد ، گفت ایرانی هستی ؟ گفتم بله ، گفت چند روز می مونی ؟ گفتم کمتر از یک هفته ، خلاصه یارو شماره پاس ما را دستی وارد کرد و مهر زد و ما به خاک مالزی دخول کردیم .

سه روز بعد :

داشتم بر می گشتم ، دوباره رسیدم به ایمی گریشن ، باز پاس ما را دستگاه اِخ کرد ، مامور یه کله سه تیغه بودایی بود که تابلو بود از ایرانی ها دل خوشی نداره .

گفت چرا دستگاه پاستو نمی خونه ؟

گفتم : نمی دونم

گفت کی اومدی ؟

گفتم سه روز قبل

گفت : کجا ساکن بودی

گفتم : هتل ِ مامانت ( البته به لهجه مازندرانی )

گفت : ماموری که پاستو مُـهر کرد کی بود ؟

گفتم نمی دونم ( به لهجه مازندرانی : شوهر مامانت )

گفت باید چک کنم

گفتم چک کن

گفت باید بمونی ا

گفتم می مونم ، هتل و خوراک و بلیط بعدیم پای شماست ، سال نوی میلادی کسی کاری نداره تا چند روز

رفت ، اومد ، رفت ، اومد ، رفت اومد ، رفت ، اومد و همینجور هی رفت و اومد

بالاخره مهر خروج زد و با دست اشاره کرد برو گم شو

گفتم من می مونم تا مطمئن بشی

گفت برو فقط

و اینگونه شد که من رفتم فقط ( لبخند شیطانی )

اما رفتم ها ، خدائی شد نگهم نداشت ، حالا کو تا تعطیلات ژانویه تموم می شد ، اوه ه ه ه  ه ه ه ، تازه بعدش از سفارت ایران استعلام می کردن که اونا بخوان از ایران استعلام کنن !!! اوه ه ه ه ه ه ه ه !!

اینهمه نوشتم ، آخرش نفهمیدم وجدان شیر فرهاد بود که تحریکم کرد برای نوشتن یا نفس خبیث کیوون !!!!

عجب سریالی بود این شبهای برره  !!!!!!!

شاد باشید .

یا سگتو ببند ، یا بیلت را بردار

دخترش معتقد است که پدرش یک دیوانۀ تمام عیار است ، می گوید : پدرم اوقات فراغتش در منزل ، همواره خود را با حضرت موسی قیاس می کرد ! مقامات محلی و ایالتی  ، او را یک فرصت طلب حرفه ای می دانند که جویای نام است . قیافه اش آدم را به یاد همه چیز می اندازد الا خدا ، بیشتر شبیه به دستیاران اهریمن است و در خوشبینانه ترین حالات آدم را به یاد گانگسترهای غرب وحشی یا نیروهای هنگ رنجر آمریکا می اندازد که در زمان جنگ با سرخپوستان ، گوش اجساد را می بریدند و به فروش می رساندند . بیست و پنج سال است که در بهترین شرایط بعنوان یک واعظ تنها پنجاه جفت گوش مفت پیدا کرده ، تازه آنهم پنجاه نفر پروتستان رادیکال که هر چه او بگوید می گویند صحیح است ، صحیح است !

وی آنقدر دیوانه است که می گوید :  "از مسلمانان نفرت ندارم اما از اصول اعتقادی و ایدئولوژی اسلام نفرت دارم " ، منظورم این است که او یک احمق به معنای کلمه است که به اندازه خر پیری سن دارد اما هنوز تعریف صحیحی از نفرت ندارد ! و حتی از درک این مهم عاجز است که وقتی از اصول عقیدتی اسلام نفرت داری پس از  همه مسلمین جهان متنفری .

و همین دیوانه در پاسخ به سوالی که رضا لاجوردی از او پرسید مبنی بر اینکه آیا هیچگاه قرآن را خوانده ای ؟ و به زودی نیز مستندش آماده می گردد ، جواب داد : " نه ، هرگز " . او از اصول اعتقادی و ایدئولوژیک دینی بیزار است که زحمت آتش زدن کتاب مقدسش را به خود داده ، اما زحمت این که یک برگ از آن را بخواند نه !! حقیقتا چنین جانور منحصر به فردی را قبلا دیده بودید ؟

او قرآن را همراه با همان پنجاه دیوانۀ یار غارش در عرض کمتر از ده دقیقه محاکمه کرده و سپس آتش زد و کمترین بازتاب کارش به آتش کشیده شدن مقر سازمان ملل در مزار شریف و کشته شدن 12 نفر از کارمندان آنجا در تاریخ 12 فروردین 1390 بود .

حال سوال این است که : او کشیشی هست که دیوانه شده ؟ یا دیوانه ای که کشیش شده ؟ پاسخش هر چه که باشد ، من عمیقا معتقدم که بهتر است مقامات کلیسای پروتستان آمریکا ، هر چه سریعتر فکری به حال این دیوانه کنند ، چرا که دیوانگی محض است که یک دیوانه را در کسوت یک کشیش آزاد بگذارند تا مثل سگی هار برای خودش ول بگردد و پاچۀ این و آن را بگیرد و نفرت مسلمین جهان را برای آمریکا بخرد .

و این آخرین لجن کاری اش را هم که همه دیدیم و شنیدیم . تهیه کننده و کارگردان که سوراخ موش می خرند ، عوامل و بازیگران هم که یک به یک مصاحبه می دهند و می گویند از ما سوء استفاده شده و این چیزها نبوده و چه و چه و هزار و یک کوفت و زهر مار دیگر !

دولتهای انگلیس و آلمان ، این سگ هار را ممنوع الورود کرده اند ، وستروله وزیر امور خارجه آلمان از وزیر کشور خواست که او را ممنوع الورود کنند و گفت که : کینه توزان جایی در این کشور ندارند ،  دولت آمریکا و حتی اسرائیلی های بی چشم و روی وقیح هم منکر هر گونه ارتباطی با این موضوع و عوامل آن شده اند .

هر چند این سگ هار سر سالم به گور نخواهد برد ، اما چیزی که بدیهی است ، این است که ، این امور بدون چراغ سبز از جایی قابل اجراء نبود ، دولت آمریکا که به بهانه های واهی و موهوم ، بنام اخلال در امنیت ملی و یا اقدام علیه منافع ملی آمریکا ، چه در آمریکا ، چه در سایر نقاط دنیا اقدام به جلب و در خیلی از موارد آدم ربایی کرده و می کند ، چگونه است که به یک سگ هار این آزادی را می دهد که منافع ملی و جان سربازان و اتباع کشورش را در سایر نقاط دنیا به مخاطره بیندازد ؟

واقعیت مسخره ای است ، اما ، اگر واقع بین باشیم خواهیم فهمید که در بین همۀ کشیش های دنیا کسی احمق تر از تری جونز پیدا نمی شد که مجری این اعمال قبیح و شرم آور باشد . برای هضم بهتر این چراغ سبز بد نیست گریزی به مصاحبه اخیر جسی ونتورا  فرماندار سابق مینه سوتا بزنیم که گفت :

"این امکان وجود دارد که دولت آمریکا از روی عمد در حال تشدید ناآرامی‌های فعلی در خاورمیانه  باشد ، چه کسی می داند که چه چیزی عامل این ناآرامی‌ها در خاورمیانه است؟ بیاد بیاوریم که کار سازمان سیا رفتن به خارج از آمریکا و به راه انداختن جنگ است ، چگونه من به این دولت اعتماد کنم زمانیکه هر چیزی که از دولت در می‌آید دروغ، دروغ و دروغ های بیشتر است. از نظر من در حال حاضر قابلیت اعتماد به دولت واشنگتن صفر است ، چرا باید در امور این کشورها دخالت کنیم. منظور من این است که ما پایگاههای نظامی در 160 کشور جهان داریم ، این یک امپراطوری است ، آمریکا باید خاورمیانه را به طور کامل ترک کند ."

البته خشم مسلمین جهان و پیامدهای ناشی از آن برای دولت آمریکا هر چند حاوی پیام مهمی بود ، اما به نظرم کافی نیست ، فقط ده دقیقه ، فقط ده دقیقه اگر مسلمین جهان یکپارچه و یک کاسه شوند ، تنها ده دقیقه همدلی مسلمانان ، برای پیچیدن نسخه همه دول زالو صفت دنیا کافیست . اما فکر کنم بدون این ده ذقیقه و با همین اعتراضات پراکنده هم این پیام به دولتمردان آمریکا رسیده باشد که :

هی یانکی ، یا سگتو ببند ، یا بیلت را بردار و دو تا قبر حفر کن ، یکی برای سگت ، یکی برای خودت .


جسته گریخته های 12

یک وقتهایی هست که آدم هر کاری می کنه از پاره ای از مسایل دور بمونه ولی باز هم نمی شه ، کشش است ! عادت است ! مرض است ! یا دست تقدیر  ! الله اعلم !.

این جسته گریخته ها هم شده بلای جان من و احتمالا  ، البته خوانندگان عزیز وبلاگ !

آخه بابا چه کنم من که دلم کوچیکه و حرف زیاد ؟! خب همین میشه که مجبورم جسته گریخته ، به اینور و اونور گریز بزنم ، که بعدش مثلا سایه عزیز بیاد بگه چقدر جسته گریخته ای و دیگران هم یه جورای دیگه و بعضی هم بی تفاوت برگزار کنند و یکی هم مثل اون خیر ندیده  " مدادتراش " بیاد توی پیام خصوصی و هر چی توی دهنشه بار تیر و طایفه خودش کنه و بره پی کارش .

اول از همه سردار رویانیان :

بنده بعنوان یکی از دوستداران سردار ، در زمره اولین مخالفین ورود ایشون به عرصۀ ورزشی اما پر عفن فوتبال بودم و هنوز هم هستم ، اما بینی و بین اللهی ، آدم اگه خواست بدی هم کنه باید به میزان بدی ای که بهش شده بدی کنه و ایضا انتقاد و قس علی هذا ، از سردار بودن آقای رویانیان که بگذریم ، این بنده خدا ، آدم خالص و مخلصیه ، من نه پسر خاله ایشونم نه نسبتی باهاشون دارم ، و نه منفعتی از ایشون به من می رسیده یا می رسه یا قراره که برسه ، ولی من این بنده خدا را از وقتی می شناسم که فرمانده نیروی انتظامی استان مازندران بوده ، ساده زیست و بی شیله پیله بود ، عصرهایی که فرصت داشت ، دختر کوچولوی گمانم یک ساله شون ( اگه اشتباه نکنم زینب خانم ) را بغل می کرد و بی محافظ و بادی گارد ، با لباس شخصی میزد بیرون ، گاهی پارک و گاهی بستنی فروشی و قنادی ، خلاصه قاطی مردم بود و بی زحمت مردم باهاش در ارتباط بودند و هر رقم راهنمایی قانونی ای که به ذهنش می رسید ، بی منت مشاوره می داد ، حالا الان رفته پرسپولیس و مدیرعامل شده ، تا بوده همین بوده که پرسپولیس بی حاشیه نبوده ، البته استقلال را هم بچسبونید بغلش ، خواه ناخواه این دو تا تیم هوادار زیاد دارن و اسم و رسمشون را قطار هم  بلکه زورکی یدک بکشه ، این آقا هم بنده خداست ، کدوم بنده خدا بی اشتباه بوده ؟ اگه بوده هم معصوم بوده ، ایشون هم که معصوم نیست و ادعایی هم نداره ، هر چه هم که در توانش بوده انجام داده تا حالا ، حالا چشممون را ببندیم و دهنمون را باز کنیم خیلی بی معرفتیه والله ، به قول اون بابا : گر تو بهتر میزنی ! بستان بزن . ضمنا محض اینکه خلط مبحث هم نشه من از بچگی استقلالی بودم ، گفتم که گفته باشم زبونم لال کسی منو پرسپولیسی فرض نکنه . اینجور نباشه که هیجان و حاشیه های فوتبال ما را از جاده انصاف منحرف کنه و به خاکی بزنیم ، انتظار معجزه فقط از حضرت حق میره ، از بنده اش فقط تلاش و کوشش بر میاد ولاغیر ، صلاح دان نتیجه هم باز خود حضرتش هست. من میخوام از همینجا به آقای رویانیان بگم که : در سلامت و عزت نفس شما ، حقیر که شکی نداره ، ولی قضاوت خلایق را واگذار کنید به روز داوری .

دوم ، آقای آیت الله هاشمی رفسنجانی :

همونجور که پر واضح است ، نسبت و قرابتی بین حقیر با ایشون نیست ، توی خبرها خوندم که در راهپیمایی روز قدس ، عده ای در مسیر تردد ایشون ، شعار مرگ بر ضد ولایت فقیه سر دادند و ایشون با لبخند به اون جماعت اظهار لطف کردند ، کاش اون جماعت به اندازه شعاری که سر می دادند یا دست کم به اندازه لبخند آیت الله هاشمی رفسنجانی ، درک و شعور داشتند !  خوشبختانه یا متاسفانه ، هاشمی یکی از گنجینه های منحصر به فرد انقلاب است و زبانم لال درک نخواهد شد و جای خالی اش احساس نخواهد شد مگر حد اقل ده سال بعد از نبودنش در قید حیات . در مورد آقای آیت الله هاشمی فقط می توانم به این مصراع بسنده کنم که : فصلی که ز موعدش کمی پیش آمد !

سوم ، جماعت ظاهرا ولایی ِ ولایت ناپذیر :

در این مورد فقط می تونم بگم که : تف بر آن نسلی که بی شرم آمده !!! شما که نه فرامین خدا را می خوانید و نه امر ولایت را می دانید ، سخت مانده ام که رو به کدام قبله نماز اقامه می کنید ؟! ( انشاء الله که اقامه می کنید ) !!!

چهارم ، زلزله آذربایجان :

و بشر الصابرین الذین اذا اصابتهم مصیبه قالو انا لله و انا الیه راجعون

وقتی که دست کوتاه باشد و راه بعید و خبر ناگوار ، چه توان گفت جز ذکر این آیه شریفه از کلام الله !

متاسفم برای آنان که در پی واقعه ای طبیعی و چنین دلخراش ، دنبال دست اجانب و توطئه استکبار جهانی و یا زبانم لال ، رد پایی از عامل فساد و فحشاء می گردند ! شاید باید دوباره دوره و مرور کنند آیات کلام الله را !!

پنجم ، کشتی آزاد :

این روزها برخی دانسته و نداسته بر طبل تفرقه می کوبند و هی آقا رسول و آقا غلام می کنند ! شده حکایت علم بهتر است یا ثروت ؟ و به قول یک ترانه سرای قدیمی ، گوشۀ پرت نیمکت .

حضرات یا رسول خادم را نمی شناسند یا غلامرضا محمدی را ! یا هر دو را با هم ! که اگر ذره ای شناخت داشتند می دانستند که آقایان با هم رفاقت دیرینه دارند و پاتیل رفاقتشان با این کفگیرها سازگاری ندارد ، پس بیائید دست کم با خودتان صادق باشید و خودتان ، خودتان را گولمالی نکنید ، خلایق پیشکشتان .

 

ششم ، محمود بصیری :

هنر پیشه . دست کم آرایشگاه زیبا را اکثرا به یاد دارند ، در خبرها خواندم شاید کمتر کسی می دانست که او و الی آخر ، سایت محترم و وزین الف ، همه می دانستند ، یا شما تازه یادتان افتاد یا الان وقت مناسبی بود ! والا همه می دانستند که از زمان کاندیداتوری آقای احمدی نژاد این بنده خدا از کار بیکار شد چون کمی شکل و شمایلش به جناب رئیس جمهور می رفت و پیشه اش طنز بود ، حالا دیگر "شاید کمتر کسی می دانست"  چه صیغه ای است ؟!

هفتم ، یک خبر از سایت مشرق : پشت پردۀ نظام های سلطنتی و پادشاهی اروپا :

مشرق عزیز ، کارتون درسته یه حرف جداست ، اما واقعا به ما چه که پشت پرده شان چه می گذرد ، باور کنید با خواندن این خبر ، یاد بخشی از فیلم مارمولک افتادم که آقا مجتبی از رضا مارمولک پرسید : می گویند قطب شمال شش ماه شب است و شش ماه روز ، حالا اگر بین مسلمین با قطب شمال جنگی در بگیرد تکلیف آن مسلمانی که اسیر شده چیست ؟ نمازش یومیه است یا نماز شب محسوب می گردد ؟ حاج رضا ( البته دور از جان حجج اسلام ) مارمولک هم گفت : بله ، اتفاقا در این باب بین علما هم اختلاف نظر است ، عده ای می گویند که نماز ها یومیه است و عده ای هم می گویند هر نمازی که خوانده شود نماز شب محسوب می گردد و اصلا گور بابای قطب شمال ، شما چکار به این کارها دارید !، شما بهتر است نمازتان را بخوانید و به وقت شرعی خودتان هم بخوانید ! عزیز من ، پشت پردۀ اونها که نون نمیشه واسه ما ، قاسد و فاسق اند ؟همه می دانیم ، ما اگر خیلی مرد باشیم پاتیل خودمان را هم می زنیم که آشمان ته نگیرد !

هشتم ، حمله احتمالی اسرائیل به ایران :

آن چیز که عیان است چه حاجت به بیان است ؟ آمریکای ننه مرده که هنوز از شر بدهی ها و مخمصه های باتلاق های افغانستان و عراق نجسته ، بخواد یا نخواد توانشو نداره که به قول بچه های امروزی حرکت بزنه ، اسرائیل هم که تکلیفش معلومه ، نه امکانشو داره ، نه توانشو داره ، رجز خون زیاد داره ولی مبارز نداره که بفرسته توی میدون ، حالا این وسط ما چی میگیم ؟ هی از حمله اسرائیل حرف می زنیم و توان نظامی برآورد می کنیم و قس علی هذا ؟ میگن سگی که زیاد وق وق میکنه بگیر نیست ، کافیه ندیده بگیریش و به راهت ادامه بـدی ، خـودش لال میشه ، من نمی دونم اینهمه تحلیل های مثلا نظامی چیه که این خبرگزاری ها گزارش می کنن ؟ یکی ندونه باورش میشه که اسرائیل رقمی هست که بره زیر رادیکال جذری هم پس میده !، خود آزاری داریم به قول یه بنده خدایی  آیا ؟

 

نهم ، کشتار مسلمانان در میانمار و هند و بنگلادش :

جای صدها هزار تاسف داره وقتی می بینیم پیروان فرهیخته ای بنام بودا که مردم را از کشتن حتی حیوانات موذی و نا سودمند منع کرده ، اینگونه بنام دین و تابعیت به جان خلق افتاده اند و فجایع اسفناکی را به بار می آورند ، من شک  ندارم که تن بودا روزی صدها هزار بار به لرزه در می آید و طفلکی روحش که کاری هم از دستش ساخته نیست ، بدون شک اینها بودایی نیستند ( هر چند که بودا به 9 شاخه مختلف تقسیم گردیده)

ولی تا آنجا که بنده حقیر شناخت دارم بودا کیش مهرورزی و گذشت است نه نسل کشی و هفت تیر کشی !

قطع به یقین این جماعت بودایی نیستند و حکم خوارج را دارند در دین مبین اسلام ، چگونه ممکن است آدم یک مانک بودایی هفت تیر به دست را تجسم کند ! در حالیکه بودا بیش از همه یکه و تنها مانده در این میان . باید به دالای لامای نژاد پرست و آمریکایی و صهیونیستی مآب تبریک گفت بابت پیروزی اخیرش در هرج و مرجی که بـراه انداخته ، دالای لامـای سیـاسی آیـا ممکن است تبعـاتی جـز کشتـار و خونـریـزی و نسـل کشـی به ارمغـان بیاورد ؟! به همـان میـزان جمهـوری  کمونیست خلق چین را تایید نمی کنم کـه دالای لامـای صهیـونیست را .

دهم ، از اون حرفا :

روزی اگر برویم ، حرفی جز این نگویم

فریاد سبز جنگل ، اخطار تیشه ام من..................

حالا نوشتیم فریاد سبز جنگل ! به قول محمد رضا مدحی ( آقا سید رضا حسینی ) مدیونید اگر مرا سبز اللهی فرض کنید . بنده نه سبز فتنه ام ، نه قرمز مهر ورز ، اما از آبی استقلال خوشم می آید ، حالا بماند که حاجی فتح الله زاده عزیز ، خیلی جای گله و شکایت دارد و زیادی حاشیه باز شده این روزها !!!

محض غر زدن و نق و نوق ، سوژه کم نیست ماشاء الله ، ولی حوصله هم نیست ، با همین ده بند ختمش می کنیم ، امید که خدا عاقبتمان را بخیر ختم کند ( انشاء الله) .

درویش جمشید

گاهی اوقات ، آدم ناخودآگاه و بی دلیل ( یا شاید هم گاهی از درک دلایل عاجز باشیم ) از اشخاصی یاد می کند که ، برای خودش هم عجیبه که چرا ؟ چی شد که یهو یاد فلانی افتادم ؟

شاید وقتی آدم میخواد از داستان زندگی شخصی حرف بزنه ، مرسوم باشه که اون داستان حاوی پیام یا عبرتی باشه و یا بستر مناسبی برای تعریف کردنش وجود داشته باشه ، ولی خب ، بعضی ها هم هستند مثل من ، که قائل به این اصول نیستن ، وقتی به یاد کسی یا چیزی می افتند ، دلشون میخواد که تعریف کنن ولو اینکه یک داستان یا خاطره یا حکایتی عاری از هر پند و اندرزی باشه و یا اینکه اصلا در ظرف زمان و مکان نگنجد.

خوب یا بد ! این یکی از خصایص من هست ، دوست دارم از زندگی آدمهایی که دیدم ، با هر روحیه ای ، و یا هر شخصیتی ، مثبت یا منفی ، یا حتی خنثی ، یادی کنم و نقلی داشته باشم .

جمشید یکی از همون آدمهاست .

قصد ندارم که جمشید و زندگی اش را نقد کنم ، اصلا و ابدا ، خصوصا که سالهاست به رحمت خدا رفته ، دلم نمی خواد در موردش قضاوتی داشته باشم ، چون سالهای خیلی دورتر از این ، قضاوت کردم و بعدها فهمیدم که چقدر اشتباه می کردم . از جمشید می نویسم و یاد می کنم چون به یادش افتادم . از اون می نویسم چون ازش چیزهایی یاد گرفتم .

جمشید ، آخرین فرزند خانواده بود ، آخرین بچۀ حسینعلی خان که پس از فوت پدرش ، در اثر بی سوادی مادرش ، تتمۀ اموال پدرش را دیگران تاراج کردن و البته فرمان ناپذیرترین بچۀ حسینعلی خان .

تا اونجا که من شنیدم ، از همان کودکی شور و شر زیادی داشت و تقریبا غیر قابل کنترل بود ، طبیعتا مکتبخانه جای دلچسبی برای چنین فردی نمی تونست باشه ، پس جمشید بود و فرارهای همیشگی از مکتبخانه و مراسم های متوالی ترکه زنان و فلک کنان ملای مکتب ، و ایضا کتکها و ناسزا های برادر بزرگتر که پس از فوت حسینعلی خان ، مرد خانه محسوب می شد .

جمشید بود و خیابان ، و دوستانی که بیرون از قلمرو خانواده و مکتبخانه داشت ، جمشید بود و دعواهای همیشگی و کتک کاری های خیابانی ، نوجوانی لاغر اندام و کمی سیه چرده با موهای وز وزی و دنیایی از غرور که جویای نام بود و این نام آوری را در خیابان ها می جست .

پیش از آنکه به بیست سالگی برسه ، جمشید دست به تیزی بود و حسابی حرفه ای ، خوب می دونست که با تیزی چه میکنه ، چجوری بزنه که تیزی دو سانتی متر بیشتر فرو نره یا چجوری خط خطی کنه که شکاف پوست بیش از نیم سانتی متر نشه ، آناتومی بدن آدمیزاد را حسابی می شناخت ، شاید بخاطر هوش زیادش بود ، چون حقیقتا آدم با استعدادی بود و شاید برای همین بود که اون همه سال تیزی کشید ولی کسی را نکشت یا ناقص العضو نکرد ، خوب به یاد میارم که اولین بار اون به من گفت که چاقوی باز( البته منظورش چاقوهای تاشو و ضامن دار بود ) را دست کسی نده ، به هر حال جمشید خیلی زود تر از وقتی که باید ، میان الوات شهر اسمی شد و در قانون جنگلی الوات برای خودش صاحب قلمرویی شد با بیست سی تا نوچه !

اما این لات ، یک توفیر اساسی با مابقی الوات داشت و آنهم اینکه ناموس مردم ، ناموس خودش بود . در قلمرو جمشید ، بی ناموسی تاوان بسیار گزافی داشت .

خصیصه جالب دیگری که داشت ، این بود که از یک نفر بسیار حساب می برد ( البته نه از روی ترس ، که از روی حرمت و احترام ) ، یکبار برایم تعریف کرد که وسط یک نزاع دسته جمعی بودیم و حسابی زد و خورد بالا گرفته بود که یکهو یکی از نوچه هایش گفت : فلانی ( همان که جمشید حرمتش را داشت) ، با شنیدن آن نام جمشید و نوچه هایش چاقوها را انداخته و فرار کردند .

بچه که بودم ، علیرغم تذکرات پیاپی خانواده ، موقع راه رفتن ، وقتی دمپایی به پا داشتم ، روی زمین می کشیدم و راه می رفتم ، صدای لاخ و لاخش را دوست داشتم ، تا اینکه یک روز در خیابان ، جمشید با تحکمی مردانه و خشن ، به من گفت دمپایی ات را روی زمین نکش ، درست قدم بردار ، و همان شد که من از این عادت نمی دانم بد یا خوبم دست کشیدم و بعد از آن به قول بعضی ها مثل آدم راه رفتم .

حکایت اجباری رفتن جمشید هم داستانی است که مثنوی هفتاد من کاغذ خواهد شد ، جمشید خدمت زیر پرچم رفت ، اما خدمت نمی کرد ، تصورش را بکنید ، در زمان شاه ، با آنهمه دیسیپلین نظامی ، یکی مثل جمشید پیدا شده بود که ژاندارمری کل کشور را بیچاره کرده بود ، کار به جایی رسیده بود که وقتی اسمش را می بردند ، هیچ پادگانی حاضر به پذیرش جمشید نمی شد ، به قول خودش ، همه جای ایران خدمت کرده بود.

یک روز در مورد خدمت از جمشید پرسیدم که چرا ؟ چه می کردی که آنهمه سال (هشت سال ) خدمتت طول کشیده بود ؟ در آن سیستم چطور بود که کسی با تو کاری نداشت ؟ برایم تعریف کرد که : به هر پادگانی که می رفتم ، اول در می آوردم ببینم از چه کسی بیش از همه توی آن پادگان حساب می برند ، وقتی معلوم می شد کدخدای واقعی پادگان کیست ، او را به یک بهانه ای جلوی همه کتک می زدم ، بعد هم زندان بود و کتک ، ولی وقتی آزاد می شدم کسی سمت من نمی آمد .

یک روز هم آقا جمشید که از هفت دنیا آزاد بود ، توی پادگان وقتی همه مشغول انجام وظیفه بودند ، روی تختش خواب بود که از قضا فرمانده جدید پادگان همان روز می آید و طی بازدید از گوشه و کنار پادگان ، جمشید را می بیند که بی خیال دنیا خوابیده ، با لگد و ناسزا بیدارش می کند ، جمشید هم اخلاقش مگسی شده بود  فرمانده و دو نفر همراهش را کتک زده و سر طرف را می شکند ، اینبار جمشید را گرفته و روانه زندان می کنند ، حالا چه زندانی و کجا بود یادم نیست ، اما جمشید را با یک زندانی سیاسی هم بند می کنند ، زندانی سیاسی جویای کار و احوال جمشید می شود ، جمشید هم داستان را می گوید ، زندانی سیاسی ، به او می گوید من که قطعا اعدامی خواهم بود ولی راهی به تو پیشنهاد می کنم .

روز برگزاری دادگاه نظامی ، قاضی سوال می کند تو این کار را کردی ؟ جمشید هم می گوید بله ، قاضی می پرسد پس قبول داری ؟ جمشید می گوید آقای قاضی ، قبول دارم ، هر حکمی می خواهید برای من صادر کنید فقط قبل از آن اجازه بدهید من این فلان فلان شدۀ نمک به حرام را بکشم بعد تیربارانم کنید ، قاضی پرسید تو چه مرگته ؟ جمشید هم گفت قربان شما که نمی دانید ضمن اینکه به من فحش ناموس داد ، این بی ناموس به پدر مملکت ، به شاه هم توهین و فحاشی کرد و خلاصه اینکه آقا جمشید از اون معرکه با ترفندی که یاد گرفته بود جست و تبعید شد به بیرجند .

خدا رحمت کند برادر بزرگش را ، او برایم تعریف کرده بود که جمشید وقتی سرباز شبستر بود فرار کرد و آمد منزل ، دو سه روز بعد با اصرار خودم همراهیش کردم و بردم پادگانش ، وقتی که از درب رفت توی پادگان ، ایستادم تا مطمئن بشم که واقعا رفته ، وقتی برگشتم منزل ، دیدم جمشید روی ایوان نشسته و چای می خورد و به من گفت : داداش چقدر دیر رسیدی !!

اجباری جمشید هم با پیروزی انقلاب اسلامی به پایان رسید و بالاخره ژاندارمری برایش کارت پایان خدمت صادر کرد .

داستانهای جمشید واقعا تمامی ندارد برای نقل کردن و چقدر متاسفم که نمی توانم همۀ زندگی جمشید را با تمام اتفاقاتش بگویم ، متاسفانه هم من همه چیز را نمی دانم و هم در مقال نمی گنجد .

جمشید در سالهای اولیه انقلاب به اعتیاد روی آورد ، ابتدا تریاکی شد و بعد هم هروئینی !

جمشید تبدیل شد به یک نام منحوس که همه طردش کردند و حتی از جواب دادن به سلامش هم امتناع می کردند ، انگار جمشید تمام شده بود ، شده بود مثل طاعون که همه از او فراری بودند و هیچکس راهش نمی داد و پناهش نمی داد ، اما هنوز برای من جمشید بود و دوستش داشتم ، اما افسوس که از یک بچه کاری بر نمی آمد ، گاهی در مسیر بازگشت از مدرسه جمشید را می دیدم ، خوشحال و خندان ، دوان دوان می رفتم به جمشید سلام می کردم ، جمشید هم از من در مورد تکالیفم و نمراتم می پرسید ، گاهی هم برای اینکه مطمئن شود مثلا نمرۀ بیستی که گفتم راست هست یا نه ، می گفت دفترت را ببینم ، و فقط خدا می داند که چه ذوقی می کردم که می خواهد نمره مرا ببیند .

از اعتیاد جمشید به هروئین ، اگر اشتباه نکنم یک سالی گذشته بود که یک شب جمشید رفت درب منزل برادرش و به او گفت می خواهم ترک کنم ، فقط مرا ببند به تخت ، یا زنده بیرون می آیم یا جسدم را می برید قبرستان ، نمی دانم  دقیقا چه مدت جمشید به تخت بسته بود ، ولی ، وقتی برخاست ، پاک برخاست.

کسی باور نمی کرد جمشید هروئین را ترک کرده باشد ، ولی ترک کرده بود ، و پس از آن همیشه پاک بود.

بعد از ترک ، جمشید به جرگۀ دراویش پیوست ، مدتی این شهر و آن شهر بود و محضر این مراد و آن مراد را تجربه می کرد ، تا اینکه بازگشت . اما این درویش ، اهل خانقاه و کشکول و تبرزین و مجالس دراویش نبود ، تنها خودش بود و خودش .

در خانه اش قرآن مجید بود و نهج البلاغه و دیوان حافظ و شاه نعمت الله ولی و مولانا ، رفته رفته جمشید را درویش خطاب کردند و دیگر کسی نگفت جمشید ، مردم او را درویش می خواندند .

بعد ها برایم سوال شده بود که جمشید با آن کوره سواد آیا حقیقتا معانی لغات این دیوانها و تفاسیرشان را درک می کند ، اما وقتی برایم شاه نعمت الله خوانی می کرد و تفسیر می کرد ، فهمیدم بیش از آنچه من باور داشته باشم می داند و می فهمد ، وقتی برایم امثال و حکم و روایات می گفت ، بیشتر از پیش شیفته اش می شدم . هر چه که نبود ، جمشید قهرمان باورهای کودکی ام بود و سالها بعد فهمیدم که ترک کردن مخدر هروئین ، اراده ای آهنین می خواست که من بی خبر بودم .

در محله ای که درویش زندگی می کرد ، قهوه خانه ای بود که عصر به عصر درویش آنجا می نشست و تخت مخصوص خودش را داشت ، البته آنجا پاتوق برخی از خلافکارهای خطرناک هم بود ، یکی از آن خلافکارها که الان هم شنیده ام به جرم قتل دو نفر تحت تعقیب است ، یک روز با دوستانش در قهوه خانه چشمشان به یک دختر می افتد و می روند بیرون و جلوی دختر مردم را می گیرند ، آن قهوه خانه چیزی که کم نداشت لات بود ، ولی این یکی آنقدر لات بود که کسی جرات نداشت توی رویش بایستد ، اما درویش پاشنۀ گیوه اش را ورکشید و از کسی یک چاقوی ضامن دار گرفت و وارد معرکه شد ! به نقل از کسی که آنجا بود و شاهد عینی بود در عرض کمتر از پنج دقیقه سه نفر نره خر را خط خطی کرد و بعد هم ولشان نکرد ، کشان کشان آورد توی قهوه خانه و ابتدا هر چه که حقشان بود نثارشان کرد و بعد هم رو به همه گفت : توی این محله بی ناموس ببینم مادرش را سیاه پوش می کنم ، و همان شد که درویش دیگر پایش را در آن قهوه خانه ننهاد . یک روز دیدمش ، موضوع را به رویش آوردم و گفتم چرا دیگر نمی روی آنجا ؟ گفت گمان کردی از ترس جانم نمی روم ؟ نمی روم چون آنجا توبه شکستم !

و درویش جمشید ، درویش ماند و ماند و ماند تا آنکه خدای دراویش در یک صبح ، هنگام اذان او را خواند .

روحش شاد.


روستایی زاده

خیلی ها برای خلوتشان ، برای دلشان ، یا به هر دلیلی ، دست به قلم می برند . آدمها می نویسند ،        می سرایند ، و هر یک مقصود و مراد خودشان را دارند از نگاشتن و سرودن ، برخی هم با قلمشان لجن       می پراکنند و قس علی هذا . همۀ اینها را گفتم تا به این نکته برسم که : شاید روح برخی از آدمهای به اصطلاح اهل قلم بیمار باشد ، اما ،  " من یقین دارم قلم بیمار نیست " .

مثنوی روستایی زاده ، سیاه مشق کودکانه های روزگاریست نه چندان دور و نه خیلی نزدیک . برخی از دوستانی که می شناسم لطف کرده اند و این مثنوی را گاهی بنام خود  در جایی خوانده اند ، اما ، فراموش نمی کنم شبی را که تلویزیون را از سر کلافگی روشن کردم و دیدم خانمی که نمی شناسم در شب شعری که در حضور رهبر انقلاب برگزار شده بود ، با اندکی تغییر این مثنوی را خواند ، روستایی زاده شده بود سیستانی زاده : " سیستانی زادۀ دردم هنوز " ، انشاء الله که نه ایشان از روی سیاهه بنده و نه حقیر از روی شعر ایشان کپی کاری نکرده باشیم . باری ، روستایی زاده را دوست دارم ، چون مملو از خاطرات است برایم .

دوستان لطف داشتند و چندین بار امر کردند که شعری در وبلاگ بنویسم و من هم هر بار گفتم انشاء الله ، و این آخری هم که قولش را به سرکار خانم سایه دادم ، امید که این سیاه مشق چنگی به دل دوستان بزند .


روستایی زادۀ  دردم هنوز

روستایم سوخت من سردم هنوز

من تنور کهنۀ  بی نان شدم

روستایی زادۀ  حرمان شدم

من نفیر نالۀ نی می شوم

من برای گله هی هی می شوم

من همه سرمایه ام یک آغل است

کوچۀ معشوقه ام خاک و خل است

من تبارم بوی گندم می دهد

بوی عطر نان به مردم می دهد

من پدر جدم قنات پیر بود

روزگاری چشم مردم سیر بود

مزرع سبز قناعت داشتیم

در گدایی هم مناعت داشتیم

روستایی زادۀ صبرم هنوز

من رفیق جبری ِ جبرم هنوز

پیش از اینها عاشقی ها ساده بود

ازدواج رازقیها ساده بود

روستای من هزار آئین نبود

دختران را اینهمه کابین نبود

روستایی زاده راهش کج نبود

هیچ دزدی پیشوندش حج نبود

هیچکس در فکر کلاشی نبود

هیچ دهقان زاده ای راشی نبود

هیچ میرآبی به دود افسون نبود

پاسبان مهر زهرا (س) دون نبود

روستایی زادۀ شهری شدم

پس تمدن پیشۀ قهری شدم

صنعت آمد جای گندم تنگ شد

لقمه نانهای محلی سنگ شد

جای پرچین باغها دیوار شد

روخ نرگسها همه بیمار شد

من به پرچین ها جسارت کرده ام

مثل یک آدم  حسادت کرده ام

من به شالیزار مدیون مانده ام

من خمار بوی افیون مانده ام

روستایی زادۀ فقرم هنوز

من گرفتار شب قبرم هنوز

فقر من زیباست رنگ اغنیاست

فقر من زیباترین رنگ خداست

چشمۀ آبادی ام در خواب ماند

روستا از تشنگی سیراب ماند

پس پدر جدم قنات پیر مرد

از پیاز باغچه تا سیر مرد

سار و بلبل نغمه هاشان سرد شد

کم کم آبادی تهی از مرد شد

ریشۀ سبز درختان پوک شد

روستای ذهن من متروک شد

گرچه آبادی اسیر مرگ شد

باورم مرنیه خوان برگ شد

روستا از ذهن مردم پاک شد

روستایی زاده هم در خاک شد!.........                               


تهران

بیست و دوم آبانماه هشتاد و دو.


شاد باشید .


جسته گریخته های 11 ( چهار چنگولی )

به قول یک دوست عزیزی که الان مدتهاست ازش بی خبرم و قاطی جماعت متاهلین و متعلقین شده :  "در زندگی لحظاتی رخ می دهد که بشر همینجوری چهارچنگولی می مونه " ، دقت کردین ! همینجوری چهار چنگولی ، نگین خبر ندارین که اصلا زیر بار نمیرم ، برای همه پیش اومده قطعا ، ولو یک بار یا یک چارک ِ بار .

من هنوز نتونستم تجسم به خصوصی از چهار چنگولی موندن داشته باشم و البته لطفش هم به همین هست ، چون دقیقا درک می کنم چهار چنگولی موندن  ، یه چیز خیلی خاص و منحصر به فردیه ، اما شک ندارم اون دوست عزیز فوق الذکر قطعا تعریف و تجسم خیلی با حال و به جایی از چهار چنگولی موندن داشته ، آخه اون یکی از خدایگان ناشناخته طنز کلامی – تجسمی بود که شک ندارم حالا حالاها مثل اون نمیاد و اصلا هر وقت اراده میکرد طنز را هم به طنز و شوخی می گرفت ، فکر کن !

دلم میخواد همینجا اعتراف کنم و بهش بگم : آهای ، اونی که خودت می دونی روی سخنم با توئه ، همیشه فکر میکردم خیلی بیشتر از تو می فهمم ، ولی الان شک ندارم که !، الهی بمیرم ، چطور احمقی مثل منو مدتها تحمل کردی و هیچوقت به روی خودت نیاوردی ؟! کاش همین الان بودی و بهم می گفتی : الاغ جان بیا که دنیا بی تو صفایی نداره !

یک سلسسله حرفهایی هست که لامذهب گفتنش می تونه مایه دردسر باشه و نگفتنش مایه غم باد ، حالا آدم چهار چنگولی می مونه که بگه ، یا نگه و غم باد بگیره !!!

غالبا همه جای دنیا بستر فرهنگی جامعه بر این اساس هست که مردم قانون را رعایت می کنند ، اما در مملکت ما ، اصولا قانون بجای رعایت شدن ، اعمال میشه !! یعنی با استفاده از ابزار فشار ، حالا میخواد جریمه باشه یا هر چیز دیگه ای ! یعنی یه جاهایی قانون به گونه ای هست که عامه پسند است و مردم پیش از آنکه به اعمال قانون برسند ، خودشون را ملزم به اجرای قانون می دونن ، اما در مملکت ما ، قانون اعمال شدنیه ، مثل همون تیم پلیس نامحسوس که یه بنده خدایی در لفافه ادب ، اما کاملا بی ادبانه ، به اعمال قانون می پرداخت و من یادمه همیشه آرزو میکردم هیچوقت این آدم ظاهرا خیلی مودب را بنا به هیچ دلیلی و در هیچ مکانی ، زیارت نکنم .  توی خبرها خوندم که جدیدا حرف زدن پشت رل اتومبیل حتی با هندز فری هم جریمه داره ، آخه بابا ، به قول اون بابا که کسی دوستش نداره : گاماس گاماس .

یادمه یه روز با همون دوست گرامی ، داشتیم با پنجاه کیلومتر سرعت یه خیابون سرازیری را می اومدیم پائین ، پلیس دوربین کار گذاشته بود ، دستور توقف دادن ، ما هم با خاطر جمع ایستادیم ، چون تازه از پمپ بنزین در اومده بودیم ، و اصولا نمی تونستیم هم سرعتی داشته باشیم ، پلیس سرعت ما را غیر مجاز و 98 کیلومتر اعلام کرد ، وقت گفتم لطفا ثبت سرعت ماشینم را نشونم بدین ، یه سرباز وظیفه گفت : نه بابا ، میخوای یه عکس تمام رخ هم برات بندازم !!!

توی خبرها خوندم ، برادران دالتون که با یک گروه دیگه خلافکار درگیر شده بودن در تهران دستگیر شدن ، چهار چنگولی موندم که اینها خودشون اسم دالتونها را انتخاب کرده بودن یا براشون علی القاعده خبرنگاری اسم انتخاب کردن ! به من هم بگن مثلا جو دالتون یا آریل دالتون جوگیر میشم خب ، از اینها گذشته ، این دار و دسته های دالتون و اینا اصولا از کجان و چه جوری شکل میگیرن ؟! من فکر می کنم از سر شکم سیری نیست ، وقتی یارانه نقدی یک دوره به گفته خود دولت پنجاه و هفت هزار میلیارد تومان میشه ، چطوریه که بجای یکی چندر غاز واریز کردن به حساب مردم ، نمیان چند تا کارخونه راه بندازن که هر کدوم هزار تا نون خور مستقیم داشته باشه که هر یه نون خور شکم سه نفر را سیر کنه خودش میشه کلی آدم !! فکر نکنم معضل بیکاری و فقر که روز به روز رشد فزاینده تری دارد با چندرغاز پول تو جیبی ماهیانه حل بشه ! میشه ؟! حالا این مال این یه دوره بود ، با احتساب دوره ها در یک سال گمان کنم بیکاری به چیزی معادل صفر برسه ، هر چند من که حساب کتابم مثل دفتر مشق کبری زیر بارون خیس خورده و نم کشیده !

مقامات از مصرف روز افزون نوشیدنی های الکلی ابراز نگرانی میکنند ، حق هم دارند خب ، ولی چطوریه که مواد مخدر از در و دیوار مملکت مثل نقل و نبات می ریزه ماشاء الله !! به قول یه بابایی ، اگه از درب خونه بزنی بیرون واسه خرید هر نوع ماده مخدر نیم ساعت زمان میخواد ، ولی برای خرید هر نوع مشروب الکلی شش هفت ساعت دست کم معطلی ، تازه آیا بشه آیا نشه !! ببین کار دنیا به کجا رسیده که از ایران شیشه قاچاق میکنن به تایلند که خودش یک ضلع از مثلث طلایی حمل و ترانزیت شیشه و کوکائین دنیاست !!

البته مبارزه با بدحجابی خیلی هم خوبه ، به هر حال این مملکت اسلامیه ، ولی مبارزه با حمل و نگهداری سلاح های گرم و سرد غیر مجاز هم خیلی بد نیست ها ، کمک میکنه به سلامت جامعه ، یارو می گفت سر جای پارک با یکی حرفم شد ، یه پنج تیر وینچستر را روز روشن از ماشینش در آورد و گفت می زنم ها ، اونم بهش گفت : آقا جون ، چیز خوردم را واسه همین موقع ها ساختن دیگه ، هم حق با شماست هم جای پارک مال شماست !!

طرف از زندان با قید وثیقه آزاد میشه ، توی جلسه پول و اعتبار شرکت می کنه ، یه بابایی واسه مهریه میره زندون ، وقتی در اومد انگار قاتل بالفطره است ، باهاش همونجوری رفتار می کنن !!

ماشاء الله دولت دهم شده مثل آقای ده نمکی ، هنوز فاز اول هدفمندی یارانه ها با رقص عربی بازار دلار و طلا به پایان نرسیده ، دارن با عجله قسمت دوم را تولید می کنن بلکه به جشنواره برسونن ، آقایون شما را به شاخ سبیل هر چی لوتی و با مرامه کوتاه بیاین ، غیر از مورد هسته ای که الحق والانصاف جای کوتاه اومدن نداشت ، الباقی دست روی هر بازاری گذاشتین باتلاق شد و حرف از هر کالایی زدین نایاب ، این سال آخری رو جون هر چی مرد و لوتی و بامرامه بسازین با نداری مردم . جای دوری نمیره والله .

هی چپ میرن و راست میان ، دم از برخورد با نا هنجاری های دریای خزر میزنن ، آقا والله اون خزر ننه مرده که پیش از اینم بیش از اینم سهم بود ( همه ایرانی ها ) ، دریا نیست ، دریاچه است ، حالا شما سخاوت دارین و دریا خطابش می کنین ، تا کور شود هر آنکه نتوان دید ! اولا که بعد از پیشروی دریاچه خزر در سالهای ماضی ، هر کی دو متر ، سه متری توش رفت به دلیل وجود چاه ها و فاضلابهای خانگی مدفون در آب جونش پای خودشه ، ثانیا ، خزرو ولش ، کیشو بچسبین ، ثالثا ، با کمی سعه صدر و دیده اغماض که بنگریم ، شاید اونقدر که میگن شهر شلوغ نیست !!! شایدم هست و من بی خبرم !!! رابعا ، از این خزر ننه مرده ساحلی هم مونده اصلا !!! متر کنین ، بینی و بین اللهی نصف بیشترش مال ارگانها و سازمانها و وزارتخانه های دولتی است ، خود شمالی ها مانده اند بی خزر و بی خبر !

آقای بانک مرکزی محترم ، من با علم و سواد و تخصص نداشته ام و خلاصه با همۀ چیزهای نداشته ام ، می فهمم که سفته باز و صراف و زرگر و دلال جماعت ، توان ِ اینکه همچین تاثیر ژرف و شگرفی بر روی بازار طلا و ارز بذارن را ندارن ، حالا شما میگی دارن ! باشه ، اصلا ما هم میگیم دارن ، فقط نمی فهمم چطوری شما توان اینکه این جماعت و این بازار واویلا را با این نوسانات سرسام آور کنترل کنین را ندارین ؟! به لطف همه شعارهای قشنگی که سر دادید و تدبیر های زیرکانه ای که نیندیشیدید ، یا اندیشیدید و جواب نداد ، کمر اقتصاد مملکت تاب آورد و الان دیگه میشه بهش گفت اقتصاد کمانی ، از صدقه سر همین الطاف شما ، بابای واردات و صادرات به عزا نشست و کلی کاسب و تاجر ریز و متوسط و بعضا درشت هم پکیدند . دست شما درست ، خیر ببینید از نوع جزیلش . 

مجلس نهم هم اینجور که بوش میاد توفیری با مجلس قبلی نداره ، دوباره علی آقای لاریجانی شدن رئیس و نمایندگان گرامی هم که بجای وکالت مردم فعلا سرگرم گیر دادن به اعتبارنامه های همدیگه هستن ، این وسط نمایندگان محترم منتخب مردم تهران هم که گوی سبقت را از بقیه ربودن و اعتبار نامه ای نمونده که از گیر و گور حضرات در امان مونده باشه ، من موندم پس کی قراره به داد مردم برسند و دردی از مردم دوا کنند !! البته اگر اصولا مردم دردی داشته باشند !!

یه ضرب المثلی هست که میگه : کم داشتیم جن و پری .... این مونده بود تو بپری ! ببین کار به کجا کشیده که فوتسال ایران که انصافا همیشه تیم قدری بوده بیاد به این تایلندی های شیش تا یک قرون ببازه ، بعد اینا واسه ما افه و افاده بیان که هه هه هه دیدین تیمتون باخت ! حالا این فوتسالمون بود ، فوتبالمون هم که با ازبکستان از بیخ گوشمون گذشت به مدد داور و ابر و باد و مه و خورشید و فلک . وا خجالتا  !!

اینقدر سوژه دارم واسه غر زدن که نگین و نپرسین ، ولی سوال اینجاست که چرا ؟ آخه چرا ما باید همیشه یک جای کارمون بلنگه ؟! واقعا بشریت حق داره ، دست کم در محدوده جغرافیایی ایران حق داره که همینجوری چهار چنگولی بمونه خب ! ضمنا الان کلی عصبانی ام ، اصلا هر کی دلش خواست این پست را سیاسی یا هر چی میخواد تلقی کنه ، ولی فقط یکی پیدا بشه بگه آخه چرا ؟! .


جسته گریخته های 10

شنی     شنیدین میگن شیشصد و شصت و  شیش ، سه تا شیش داره ! بقالی سر کوچه کشمیش داره ! همسایمون بالا بومشون دیش داره ! بچه که از خواب پا میشه جیش داره ! بپا که زنبور عسل نیش داره ! ماموره لابد هر کی که ریش داره ! پسر ِ دایی یه خونه تو کیش داره و از این حرفا ! شونصد تا طالع بینی مختلف ، اعم از : چینی و مصری و هندی و تاروت و قهوه و کارت و غیره داریم ، ته ِ تهش هم همه یه حرف را به شونصد مدل مختلف بیان می کنن ، آدم به جای دنبال کردن این طالع بینی ها ، همون آهنگ معروف ِ همه چیز آرومه ، من چقدر خوشبختمو گوش کنه ، سعادتمند تره .

    چند    چند روز قبل ، در ساعت اوج ترافیک ، هنگام غروب ، از ترس اینکه مبادا یهو بارون بگیره و بمونم زیر بارون ، سوار یه تاکسی شدم ، راننده تاکسی ، یه مرد مسن بود که از زبان یانکی ها فقط اُه مای گاد را بلد بود ، همه چیز را به زبون تایلندی می پرسید و وقتی جواب می گرفت تهش هم یک اُه مای گاد خیلی غلیظ  اضافه می کرد ، به گمونم جوونی هاش فیلم زیاد دیده بود ، ترافیک  وحشتناکی بود ، تقریبا نیمی از مسیر را خیلی موقرانه و مثل همه تایلندی ها با مراعات و مدارا رانندگی کرد ، از یک جایی به بعد ، روی لایی کش های ایرانی را سفید کرد ، از اونجا به بعد تا خونه من پیش خودم فکر می کردم چرا این یهو از این رو به اون رو شد ! وقتی گفتم اینجا پیاده میشم ، ننه مرده به زبون اومد که خیلی گرسنه شدم ، من تا قبل از این تاثیر بی حوصلگی و عصبانیت و خواب و غیره را در تند راندن دیده بودم ، اما برای اولین بار تاثیر گرسنگی را بر رفتار رانندگی دیدم و ایمان آوردم که چرا شکم گرسنه رب و روب حالیش نیست . الان بیشتر از اینکه فکر کنم راننده های ایرانی بی حوصله اند دارم فکر می کنم مبادا همۀ اونها گرسنه اند !!

             فینگلیش نوشتن می تونه کمک موثری در نشر و بسط زبان فارسی باشه ، غیر ایرانی هایی که یه کم انگلیسی بلد باشن می تونن اینجوری با کمک یه ایرانی ، زبان ایرانی یاد بگیرن ، یه سی دی رایت کردم برای یکی از دوستان تایلندی ، یه سی دی از موزیکهای ایرانی ، خب ، اسم موزیکها فینگلیش تایپ شده ، اون تلفظش را از روی تابپ فینگلیش می خونه ، زنگ می زنه یا پیامک می زنه بهم که مثلا گل خانوم چی مشیه ؟ یا روز تولد تو یعنی چی و از این چیزا ، منم براش به انگلیسی معنی می کنم ، اینجوری اون هم زبون فارسی را کم کم یاد می گیره ، برای ارائه یک بسته فرهنگی که حتما نباید یک دولت بود .

            اولین سری از سریال شام ایرانی را که به گارگردانی آقای بیژن بیرنگ آغاز شده ، دانلود کردم و دیدم ، خیلی لذتبخش بود ، گروه اول ، گروه خوب و یکدستی بود ، من چند بار از وبسایت من و تو وان ، شام ایرانی را به صورت آنلاین دیده بودم ، می تونم به جرات بگم که هر چند شام ایرانی آقای بیرنگ به نوعی کپی برداری محسوب می شود ، اما ، سری اولش از شام ایرانی کانال من و تو وان خیلی جذاب تر و دلنشین تر بود . در شام ایرانی آقای بیرنگ زیبایی هایی وجود داشت که غیر قابل وصف هستند .

            چهار قسمت از سریال مسیر انحرافی را هم دانلود کرده و دیدم ، از همون قسمت اول هم پیدا بود که این سریال ، یک کپی طنز به شیوه ایرانی از سریال آمریکایی لاست هست ، اما ، با این تفاوت که این یکی واقعا ضایع و مضحک به نظر می رسد ، ایکاش ، نویسندگان و کارگردانان ایرانی کپی نکنند یا اگر هم دست به کپی می زنند ، دست کم مثل چینی های چشم بادامی اما خیلی پر ادعا ، کپی کارهای پخته و ماهری باشند . دلیل اصلی دیدن این سریال ، این بود که چندی قبل در ایام عید نوروز ، در یکی از خبرگزاری ها خبری را خوانده بودم که طی آن ، خانم بهنوش بختیاری گلایه کرده بودند که معرفی و گزینش چهره های طنز در کشور سلیقه ای است و ملاک حرفه ای ندارد ، بعنوان مثال هم ، ایشون از ایفای نقش توسط خودشان در سریالی بنام مسیر انحرافی یاد کرده بودند که : مگر یک بازیگر طنز باید چقدر هنر به خرج بدهد تا به او پرداخته شود ! با همۀ احترامی که برای خانم بختیاری قائلم اما از ایشون دعوت می کنم چند وقت بعد از پخش این سریال دوباره و بی طرفانه بنشینند و سریال را از نو ببینند ، شاید در گفته های خودشان تجدید نظر کنند !

            سال نوی تایلندی هم با جشن معروف آب ( سونکران)  آغاز شده ، مردم سه شبانه روز مثل دیوونه ها به هم قراره آب بپاشن ، هر چند آب نماد روشناییه ، اما ، آبی که اینها می پاشن می تونه کاملا نماد بیماری باشه ، توی بشکه های 60 لیتری قالب های یخ میندازن ، وقتی می پاشن آدم همۀ وجودش یخ می زنه ، حالا بماند که پودرهایی هم به سر و صورت و لباس می مالند که گاهی پودر بچه اند و گاهی پودرهایی مشابه گل سر شور ایرانی و گاهی هم در کمال شیطنت آغشته به فلفل !!! این بار هم نشد که خشک از جریان در بریم ، خیسمون کردند ، خدا خیسشون کنه .

             برنامه هفت را دانلود کردم که ببینم آقای طالبی چی میگه ؟ هر چند قلاده های طلا را تا حالا ندیدم ، اما ، شجاعت طالبی را در ابراز این موضوع که از وزارت اطلاعات در خواست بودجه کردم اما ندادند را پسندیدم ، اقرار به این موضوع هم شجاعت می خواست ، اون هم در فضای ملتهب امروز جامعه ایران که میل به خط کشی و مرز کشی بین مردم زیاد شده ، واقعیت اینه که شخصا ، شخصیت ابوالقاسم طالبی را خیلی نمی پسندم ، اما ، کور کورانه داوری کردن هم شرط انصاف نیست ، متاسفانه یا خوشبختانه ، انگ ِ کار سفارشی به کسی مثل طالبی به این سادگی ها نمی چسبه ، صد در صد هم کار طالبی را تحسین نمی کنم ، اما ، فکر می کنم که متاسفانه ، موازی کاری و ورود غیر سینمایی ها به ورطۀ سینما ، به ناهنجاری های این صنعت دامن زده ( مثل ورزش و سایر موارد )  ، چون نه راهی برای چاره دارند نه شهامتی برای ارائه !

            امروز با یکی از دوستان آمریکایی مقیم تایلند گپ می زدم ، از من سوال کرد اگر اسرائیل به ایران حمله کنه چیکار می کنی ؟ گفتم بر می گردم به وطنم و رو در روی اسرائیلی ها می ایستم ، گفت اگه آمریکا وارد جنگ بشه چیکار می کنی ؟ گفتم بر می گردم ایران و با آمریکایی ها می جنگم ، گفت اگه وسط جنگ من و تو رو در روی هم قرار بگیریم چیکار میکنی ؟ گفتم بی شک می کشمت ، گفت واقعا می تونی منو بکشی؟ گفتم حتما ، چون ما ایرانی ها فقط در مقام دفاع از خاک و کشورمون می جنگیم ، روزی که تو رو در روی من باشی ، یعنی تو به خاک وطنم تجاوز کردی ، پس می کشمت چون اولین و بزرگترین و زیباترین رفیق من بعد از خدا ، وطن من خواهد بود ، گفت اگه بیرون از خاک شما باشه ؟ گفتم ما اسکندر مقدونی نیستیم ، مدافع و پاسدار خاک خودمونیم ، از ما بعید و دوره که بیرون از وطنمون برای خاک کشوری دیگه حرص بزنیم . حقیقتا ایران چیزی نیست که قابل معامله باشه .

             یه آقایی در سفارت ایران در بانکوک هست ، که نمی دونم چرا دیپلمات شده ، شاید حق این بود که آگاهی چی می شد ، وقتی ایرانی ها به سفارت مراجعه می کنند ، سوالات نامربوطی می پرسه که به نوعی بازجویی از ایرانیان هم قلمداد میشه ، تا حالا هر کی این آقا را ملاقات کرده ، بعدش بلا استثناء ابراز انزجار کرده ، تعجب می کنم از این آدم ! اگه شما بازجویی چرا  عنوان دیپلمات را یدک می کشی ؟ اگر دیپلماتی چرا بازجویی می کنی از خلایق !! این قبیل آدمها مایه وهن جمهوری اسلامی اند و وجودشان مثل آنفلونزای نوع اِی خطرناک است ! وجود چنین آدمـی در سفارت ایران باعث شده که خیلی از ایرانی ها ی مقیم رغبتی به مراجعه به سفارت نداشته باشند . وقتی خلقیات این آدم به دیپلمات شباهتی ندارد مردم حق دارند که فکر های دیگری کنند .

            تصور می کنم که ، یا مجلسی ها با دولتی ها ، یا دولتی ها با مجلسی ها ، یا شاید هر دوتای اونها با مردم ، شوخی دارند ، شونصد هزار بار حرف از استیضاح وزیر زدند و سخن از سوال از رئیس جمهور راندند و الخ ، تهش هم ما نفهمیدیم کی به کی بود و چی شد اصلا ، دقیقه نود خودشون ، خودشونو ناکام گذاشتن و رئیس جمهور را بدرقه کردند که آقا استیضاح وزیر منتفی شد و آخر قصه هم هنوز کسی نمی دونه که آقای سعید مرتضوی بالاخره استعفا داد یا منصوب شد !!! به نظر شما بوی شوخی به مشام نمی رسه ؟!

             از قدیم گفتن : آب که سربالا بره قورباغه ابوعطا می خونه ، راست گفتن خب ، میگین نه یه نگاهی به شیوخ امارات متحده عربی که بندازین متوجه میشین ، با این تفاوت که در این مورد خاص آب هنوز هیچ تکونی نخورده ، اونها خیلی استعداد خوانندگی دارن ، حتی به روایتی هم میگن این قورباغه ها واسه هفت تیر کش شدن هم خیلی استعداد دارن ، مربی هفت تیر کشی آمریکایی استخدام کردن !!!

            تا بوده اینجوری بوده که اصولا ضعیف تر ها واسه اونی که بر و بازویی داشته و سینه ای ستبر کرده بوده و عرض شونه ای داشته و کلهم الاجمعین هیکلی به هم زده بوده شاخ و شونه نمی کشیدن ، اما در خبرها خوندم که آقای فاطمی ( پسرعموی محراب فاطمی ) که مدال نقره قهرمانی پاورلیفتینگ آسیا را دارد وقتی همراه با رفیقش از خونه اومد بیرون که بره سوار ماشینش بشه ، پنج شش تا جوون لاغر مردنی با تیزی پریدن دور و برش ، یورشی بردن و زنجیر طلای گردنش و شاید هم چیزی دیگه را ازش زورگیری کردن ، و به گفته خودش اگر دوستش به کمکش نمی رسید احتمالا می کشتنش ، ناخودآگاه یاد این موضوع افتادم که ، شغالها ، وقتی به سال قحطی میخورند دسته جمعی حتی ممکن است به آدمیزاد هم حمله کنند ، حالا به نظر شما سال قحطی شده یـا مخدرهای جنـس درست توی مملکت زیاد شـده ؟ گمونم بهتره همه بدنسازها ول کنن برن رشته رزمی تمرین کنن ، برای سلامتی خودشون هم که شده بهتره برن .

            

              شاد باشید ، تا بعد .

 

مثلا بهارونه !

وقتی میگم بهارونه ، نمی دونم چرا ناخودآگاه کلماتی مثل بهار دونه ، بهار یکی یه دونه ، خل و دیوونه و کلی از این کلمات عجیب و بد به ذهنم میرسه ؟ چی بگم والله ! آدم خودش می مونه .

به هر حال چه با هجوم این کلمات ، چه بی هجوم این کلمات راست راستی دو سه روز دیگه داره میاد ، بعدش هم که قراره روسیاهی بمونه ، بیچاره زغال که بار جماعتی را هر سال بهار باید به دوش بکشه !

یکی می گفت ( البته اون قدیما ) : عید آمد و ما لختیم....رفتیم به بابا گفتیم ، بابا هم گفت پَـــ نَــــ پَــــ میخوای کت و شلوار تنت کنم که بعدش بگی حالا دیگه وقت زن گرفتنت شده !!

تجربه بهار خوشرنگ ایران زمین ، با اون هوای لطیف و بی مثالش و بارانهای گاه و بیگاه دل انگیزش ، در تابستان و اوج شرجی هوای یک کشور دیگه ( بالغ بر 80%) یک حس لذت توام با انزجار و تنفر شدید را به آدم القاء می کند که نمی دانی بخندی یا زار زار به حال خودت گریه کنی !! 

از اونجا که کانون ایرانیان مقیم تایلند به خودی خود منحل شد ! و از این سفیر و سفارتخونه اش هم انتظاری نمیره ، و از طرفی هم رئیس جدید خـانۀ فرهنگی ایـران تازه اومـده و هنوز داره ساوادی کــاپ گفتن را تمرین می کنه احتمالا ،پس طبیعتا مراسمی نخواهد بود ، و با نظر به اینکه مابقی دوستان ایرانی حاضر هم یا عیالوارند یا دارن عیالواری را تمرین می کنند ، و با عنایت به فرمودۀ آن ذلیل مرده مجهول که گفته : هر که می بینی دلبری داره...با دلبر خود عالمی داره....اما واسه ما طبل تو خالی....خالی بودنش هم عالمی داره ! ، پس فکر کنم ، موقع سال تحویل یا خوابم یا خودمو به خواب خواهم زد ، حالا ، به قول اصفهانی ها : تا چه شود !!!

اما با همه این غرولند ها و پیش بینی های من ، دلیل نمیشه که طبیعت خدا دست از معاشقه کشیده و آدمی را افسون نسازد .

شب تولد سوسن ، شبی که تب می داد

ببین که لادن  زیبا ، به باد لب می داد

چمن که خانۀ دل را به نسترن می باخت

گل اقاقی ولی گیس یاسمن می بافت.................

نوروز کیانی ، این فرخنده پی فیروز ، این بجا مانده از هوشنگ و جمشید و دیگر کیان را  ، به یکایک دوستان تبریک گفته و زیباترین و بهترین ها را برایتان آرزومندم . آمیخته به بهی است که : بر آن کوشیم که این رسم ایرانیان ، نمیرد به نیرنگ تورانیان .

دلم واسه تخم مرغ رنگی پکید ، خداوکیلی هر کسی هر جا رفت دید تخم مرغ رنگی دارن یکی هم به نیت من برداره و به صاحب خونه بگه سهم یتیمه ولی نامردین اگه اون تخم مرغ را با نمک زیاد نخورین . وای ی ی ی .

 

حالا گذشته از صد سال به این سالها و این حرفها ، در مورد انفجارات بانکوک و اینا ، هر چند سفیر محترم ایران کلی کوتاهی کرد ، ولی دمش گرم و سرش بادا سلامت ، این رهبر شیعیان تایلند ، چند تا برنامه زنده تلویزیونی رفت و کلی دفاع کرد از ایران و ایرانی ، با چند تا نشریه مصاحبه کرد و خلاصه گلی به گوشه جمالش ، توی این وانفسای ایرانی بده ، بد ، بد ، ما رو تنها نگذاشت . یادش به خیر وقتی محسن پاک آئین سفیر ایران بود در تایلند ، خدا پیغمبری به تبع زحماتش اسم و رسمی داشت ایرانی توی این خراب شده که کلا چند صد ساله از درخت نشینی به زمین نشینی خو کردند .

دیروز فایل صوتی پاسخ رئیس جمهور محترم به نمایندگان مجلس شورای اسلامی را گوش دادم ، شاید هم دو روز قبل !! دروغ چرا ؟ یادم نیست خب ، از کل مطلب چیزی نفهمیدم راستش ، فقط فهمیدم که : دم عیدیه بیاین شوخی کنیم که خوش بگذره ، به من که اینقدر خوش گذشت ! وای به حال نمایندگان مجلس ، گمونم از خوشی راه خونشونو هم گم کردن ، فقط نفهمیدم چرا بعدش هم تکذیبیه دادن ، شاید نمی خواستن زیاد خوش بگذره به ملت ، اصلا شاید اونا بدخواه ملت هستن ؟! من با عقل ناقص خودم فکر میکنم داشتن یه رئیس جمهور شوخ خیلی بهتر از داشتن یه رئیس جمهور بد اخم و ترش رو باشه ، یک سری نماینده ، وقت ملت و دولت و مجلس را گرفتند که که تهش مثلا علی آقای اردشیر لاریجانی بگه در فلان مورد کم لطفی کردید !! خب بابا جون یه مجلس خودمونی منعقد می کردین ، تنقلات اینا هم می ذاشتین ، همین پروسه طی می شد ، تهش هم علی آقای اردشیر لاریجانی باز همون موضوع را می گفت ، اینهمه هوار و حسین نداشت که !؟ ولی سوای از هر مطلبی ، من فهمیدم که همه ایرادات وارد به رئیس جمهور محترم فی الواقع به مجلس وارد  بوده و اونها کمی کوتاهی کردند ،

یک مطلب غریبی هست ، شاید هم عجیب ، نمی دونم ، در طول این مدت ، اشخاص مجازی زیادی به وبلاگ من رفت و آمد داشتن که حالا ندارن ، خیلی هاشون تا چند ماه قبل فعال بودن ولی الان دریغ از هیچ حرکتی یا نظری !  از مهربانو های یک و دو گرفته تا رضا سلیمانی و فقیر عزیز و شبلی گرامی جعفر بهروان راد  و گیلی & امین ، نارتی تی  و یزدان و کیارش و کیانوش و کلمه و خودم و سه نقطه و  الی ماشاء الله ، دوستان عزیزم ، هر کجا هستید باشید ، امـا نه آسمان مال شماست نه زمین ، ولی سخت امیدوارم که سلامت و سعادتمند باشید .

دلم میخواد ضمن عرض ایدون باد مجدد به ارواح پدر و و مادر مهوش عزیز که طی سال نود از نعمت حضورشان محروم شد و شوهر ماهش بیژن ، ازشون بخوام که اگر به عبادت نیک بانو یا کوه حیات بانو مشرف شدن ، یادی هم از حقیر کنند و از جانب حقیر بگویند که : بانو سخت دلتنگ شمام .

راستی ، با توجه به گرانی و تورم های اخیر که صد البته وجود خارجی ندارند و بنده قصد درشت نمایی دارم ، یکایک دوستان را دعوت می کنم که نگاهشان را به آجیل ها و شیرینی ها و میوه های سفره های هفت سین فک و فامیل و دوست و رفیق کمی ناموسی تر کنند انشاء الله !

این قسمت از نوشته خواننده خاص دارد ، سوء برداشت اکیدا ممنوع ، حتی شما دوست عزیز !!

می دونی دیشب خواب دیدم عروسی علیرضا و نسترن است ، من و تو قراره فیلمبردار باشیم ، بدبختها را از سه روز قبل توی خونه به بند کشیدیم که چیه ؟ که مثلا یه فیلم عروسی به سبک فیلمهای عروسی که چه عرض کنم هندی امروزی بسازیم ، ولی علیرضا همراهی نمی کرد و مدام نق میزد ، مجبور شدیم بندازیمش توی یک وان پر از یخ برای تنبیه داماد خطاکار ، تعبیرش هر چی که هست به من ربطی نداره ، من فقط وظیفه داشتم خوابشو ببینم ، ولی محض احتیاط یه صدقه کنار بذار ، راستی ! این فواد و خانمش هم خیلی توی کار ما فضولی میکردن ، اصلا انگار اونها رئیس بودن !!!!!!!!!!!!!! راستی تا یادم نرفته ، هنوز بویی تحت عنوان الرحمن به مشامم نرسیده ، واقعا برام جالبه بدونم اول تو مرگ منو می بینی یا من مال تو را ؟ ولی از اونجایی که دل و دماغش نیست ترجیح میدم اول تو ببینی ، آخه اونوقت قیافه ات هم دیدن داره والله . زیادی طول کشید ، زود باش تمومش کن و بیا هیولا .

اصلا معلوم نیست این پست بهارونه هست یا جسته گریخته؟!

یه چیز بی ربطی میخوام بگم محض حسن ختام ، هیچکی به دل نگیره لطفا ، کلنگ از اسمان افتاد و نشکست....والا ما کجا و بی وفایی !!

دعای خاص : خداوندا از عمر حقیر بکاه و بر عمر پادشه شعر تپوری ( کیوس) بیفزا  ، که وی جان شیرین ماست .

دوستان عزیز

از بهار لذت ببرید ولی هیچوقت بهاری نباشبد چون تبدیل میشین به یک موجود کچل و تک بعدی !!!

شاد باشید جمیعا.

وعدۀ ما : سال نود و یک .

 

جسته گریخته های 9

خب ، به سلامتی و میمنت ، نهمین دوره انتخابات مجلس شورای اسلامی هم به خیر و خوشی برگزار شد و علی الظاهر از مشارکت بالای مردمی هم برخوردار بود که جای شکر دارد ، در این مقطع از زمان و از منظری که برخی از کشورهای معلوم الحال دنیا به ایران نگاه می کنند ، این مشارکت مردمی ، عامل بازدارنده بسیار مناسبی بود که از پیدایش و شکل گیری یا تجسم و تصور هر گونه حباب زیادی بر بالای سرشان جلوگیری کند ، اما این وسط ، بعضی ها همه چیز را با هم قاطی می کنند ، اختلاف همیشه هست ، جامعۀ فارغ از اختلاف سلیقه یا عقیده وجود خارجی ندارد ، ایران هم مثل سایر کشورهای دنیا از این مقوله فارغ نیست ، اما این دیگر مضحک است که من به شما بگویم چرا رای دادی یا چرا رای ندادی ! در همه کشورهای پیشرفته دنیا حق رای یکی از عالی ترین حقوق شهروندی محسوب می گردد و مردم به آن افتخار می کنند ، اما امریست کاملا فردی ، یکی میخواهد از حقش استفاده کند و دیگری نمی خواهد ، جایی برای خرده گرفتن ندارد ، حالا آقای خاتمی به پای صندوق رای رفته و رای داده ، اینهمه الم شنگه و هوار و حسین دیگر برای چیست؟ من تعجب می کنم ، هم از حضراتی که می گویند آقای خاتمی چرا رای داده ؟ و هم از آنان که نمی گویند چرا رای داده اما از حضور سید محمد خاتمی در پای صندوق رای اظهار تعجب می کنند ! موضوع کاملا ساده است ، آقای سید محمد خاتمی یک ایرانی ، شیعه و شیعه زاده ، از جمله خدمتگزاران جمهوری اسلامی و ایران عزیز است ، سالها زحمت کشیده و طبیعتا حق دارد در انتخابات به شکل کاملا آزادانه شرکت کند و شاید بعضی از ما فراموش کردیم که ایشان جدای از اینکه هشت سال رئیس جمهور ایران عزیز بودند ، از خانواده و سلسله جلیل القدر روحانیت هستند و سبقه و عقبه ایشان نیز به همین نظام بازگشته و ریشه در اسلام و مسلمانی دارد ! حتی اگر آقایان موسوی و کروبی هم پای صندوق حاضر می شدند باز هم جای تعجب نداشت و احدی نیز حق نداشته و ندارد که ارادۀ خویش را بر ایشان تحمیل کند . یا در مورد آقای هاشمی ، خرده گرفته و با تیترهای دور از ادب می گویند دچار سهو لسان شده ، چرا که ایشان در پای صندوق رای فرموده اند که : " انشاء الله نتیجه انتخابات همان رایی باشد که مردم به صندوق می اندازند " ، کجای این حرف بد است؟ این یک دعای خیر است و نشان از آن دارد که در بالاترین سطوح مدیریتی کشور نیز نسبت به سلامت و بی عیب و نقص برگزار شدن انتخابات وسواس و دل نگرانی وجود دارد ، که دغدغه دارند در امانتداری و صیانت از آرای ملت ، حالا اگر بد برداشت می کنیم اشکال در سخن آقای هاشمی نیست ، ایراد را باید در ذهن و اندیشۀ خود جستجو کنیم . ایکاش خداوند منان عنایتی کند تا دست از افراط و تفریط و غرض ورزی های کورکورانه بشوئیم ، وقتی می خواهیم عزت کنیم چنان می کنیم که گویی بت می سازیم و وقتی می خواهیم بدی کنیم چشممان را بسته و چنان تاخت می کنیم که گویی داریم بر شخص یزید ملعون می تازیم . پروردگارا ، ما را از آفت افراط و تفریط دور بدار و از نعمت حجب و حیا ، بیش از پیش برخودار نما . ( آمین). بدون شک همه دوستان اخبار مربوط به چند ایرانی و انفجار و پرتاب بمب در بانکوک را شنیده اند ، البته سناریوی نخ نمای حمله به سفیر اسرائیل و غیره را هم لابد شنیده اید ، این سناریو آنقدر نخ نما بود که حتی برخی از کارشناسان مسایل سیاسی در خود آمریکا و اسرائیل نیز آن را غیر واقع توصیف کرده اند ، گذشته از اینکه چه کرده اند و چرا ؟ که خود جای بحث مفصل دارد ، آثار و تبعات آن بر جامعه ایرانیان مقیم بانکوک خیلی بد و ناخوشایند بود . هر چند دستگاه دیپلماسی ایران این موضوع را تقبیح کرده و از آن برائت جسته ، اما جا داشت که سفیر محترم ایران در تایلند کمی بیشتر مایه گذاشته و از بروز التهاب بیشتر در تایلند جلوگیری می کردند ، تصور می کنم اصلا کار شاقی نبود که سفیر محترم با چند روزنامه معتبر مصاحبه می کردند و یا یک کنفرانس خبری تشکیل می دادند تا اشتباه چند جوان خام و ناپخته اینهمه بازتاب ناشایست در زندگی ایرانیان مقیم به بار نیاورد . اینجا همه ایرانیان ناراحتند و نگاه های مردم تایلند سنگین و بی اعتماد . البته از سفیر و سفارتخانه ای که حتی در شرایط بحرانهای طبیعی یا اجتماعی تایلند بر خلاف سایر سفارتخانه ها ، حتی یک پیامک هشدار برای هموطنان ایرانی ارسال نمی کنند بیش از این نیز انتظار نمی رود . سایت جرس احتمالا معرف حضور بسیاری از شما عزیزان هست ، می دانید ! گاهی ارائه خبر تبدیل می شود به لجن پراکنی ، و البته جرس در پوشش دادن به اخبار وقایع اخیر بانکوک دست به لجن پراکنی زده ، شاید بخاطر همین گونه لجن پراکنی هاست که پلیس تایلند اکثر ایرانی ها را فراخوان کرده و به اصطلاح مصاحبه گرفته و ما بقی را هم که حضوری نخواسته تحت پوشش نامحسوس ( به احتمال قوی ) قرار داده ، حضرات نوشته اند که : این آقای خزائی برادر یک آقای دیگر است بنام خزائی که از مدیران وزارت اطلاعات ایران بوده و چه و چه و قس علی هذا ، حالا از کجا می دانند؟ خدا می داند ! اصولا خبر باید یک منبع موثق داشته باشد که معرفی هم گردد ، روی هوا نوشتن مثل دیم کاری است ، می کاریم به امید اینکه باران ببارد ، یک خبر بی سر و ته بدون منبع مشخص یا موثق را مخابره میکنند بعد می نشینند رو به آسمان شاید باران ببارد . اصولا کمی ملاحظه هم به خرج نمی دهند که مثلا این خبر می تواند چه تاثیرات بدی در زندگی هموطنان مقیم داشته باشد ، یا حتی فراتر از این ، شما اگر با جمهوری اسلامی ایران مشکل دارید ! جای خود ، اما با ایران هم مشکل دارید ؟ شما که به اصطلاح خارج نشین تشریف دارید بهتر از هر کسی می دانید که بیرون از ایران کسی نمی گوید جمهوری اسلامی ایران ، می گویند ایران ، می گویند ایرانی . حقیقتا برای اینهمه وطن پرستی نداشته تان متاسفم ، یا شاید هم وطن پرستی دارید اما خبرنگاری نمی دانید ؟ که برای آنهم متاسفم . برد سه بر یک استقلال مقابل الاتفاق عربستان حقیقتا شیرین بود ، اما ، آنچه که حلاوت این برد را برایم بیشتر کرد ، انگشت نگاری از بازیکنان الاتفاق در فرودگاه امام خمینی بود ، اینکار هرچند در دنیای ورزش نکوهیده بشمار میرود ، اما پس از سه بار که عربستان از بازیکنان تیمهای ایرانی و همراهانشان انگشت نگاری کرده بود ، لازم و ضروری و بسیار هم پسندیده بود ، شاید این انگشت نگاری به همراه باخت مفتضحانه الاتفاق کمی از باد دماغ حضرات سعودی کاسته باشد ! احتمالا تا حالا ، دیگر همه اروپا و آمریکا فهمیده اند که با طناب پوسیدۀ آل سعود نمی توان درون چاه که نه ، به هیچ چاله ای وارد شد ، با نگاهی به افزایش قیمت نفت و مشتقات آن در دنیا ، و اعتراضات گسترده و عدم رضایت مردم در سراسر اروپا ، می توان فهمید این لاف آخرین آل سعود چه به روز خصوصا اروپایی ها و اتحادیۀ عجولشان آورده ، یک ضرب المثل ترینیداد و توباگویی می گوید : می توانی نان شبت را تحریم کنی اما چیزی که از نان شبت هم واجب تر است را هرگز تحریم نکن !! خرافه می تواند زندگی را برای بعضی ها سخت و برای برخی دیگر سهل سازد ، همین دیروز فهمیدم که تغییر نام در تایلند به سادگی نوشیدن یک لیوان آب است ، یک تایلندی می تواند به اداره ملی ثبت اسامی همان ثبت احوال خودمان مراجعه کند و با نوشتن یک درخواست مبنی بر اینکه این اسم برای زندگی ام خوش شانسی ندارد در عرض دو سه ساعت تغییر نام دهد ، ممکن است تغییر نام برایش خوش شانسی بیاورد ، اما بدون شک اگر یک شخص خارجی با او شریک باشد این تغییر نام می تواند برای فرد خارجی بد شانسی های زیادی را به ارمغان بیاورد . دوستان عزیز ، تا مقالی دیگر ، شاد باشید . راستی ، دیدن این لینک هم خالی از لطف نیست : http://20ist.com/spectaculars/%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9-%D9%88-%D9%87%D9%86%D8%B1%D9%85%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86/

جسته گریخته های 8

ظاهرا خانم ینگلاک شیناواترا ( نخست وزیر جدید تایلند ) و قرمزهای هوادارش آدمهای چندان خوش شانسی نیستن ! وقوع سیل که از ماه سپتامبر ( شهریور) گذشته و به شکل خاص از مناطق قرمز نشین ( شمال غرب  تایلند ) آغاز شده ، دولت خانم ینگلاک را دچار چالش بسیار بدی کرده است .

گذشته از خسارات مالی فراوان ، طبق آمار رسمی تلفات جانی تا کنون اندکی بالغ بر سیصد نفر بوده و من دارم تلاش می کنم که بفهمم اون اندکی یعنی چند نفر ؟ در حالیکه همچنان شهرهای مختلف و مناطق حاشیه ای بانکوک زیر آب قرار دارن ( در برخی مناطق یک تا یک نیم متر گزارش شده ) ، دوست گرانمایه ، سیل عزیز ، قدم رنجه کرده و بالاخره پاشون به بانکوک هم باز شد .

هنوز سیل همۀ بانکوک را فرا نگرفته ، از طرفی هم ، دولت به دلیل اینکه سدها قادر به تحمل فشار حجم آب انبار شده نیستن ، مجبوره که بالاخره یکی از همین شبها یا شاید هم روزها ، دریچۀ سدها را باز کنه تا ساعاتی چند سد های مادر مرده استخوانی سبک کنن که البته این خودش یه مصیبت مضاعف خواهد بود .

اما از دو هفته پیش تا کنون ، بانکوک تقریبا حالت شهر جنگ زده را به خودش گرفته ، مردم هر چقدر که ممکن بود مواد غذایی خریدن ، فروشگاه های بزرگ و زنجیره ای کاملا خالی شدن ( البته غیر از مواد شوینده و لوازم خانگی ) ، حتی در همین فروشگاه های خالی هم باز مردم وول میخورن که به محض رسیدن مواد غذایی جدید مجددا خرید کنن و سرشون بی کلاه نمونه ، فقط خدا می دونه این مردم تا حالا چند صد هزار لیتر آب معدنی انبار کردن ؟!

امروز رفتم برای خرید کمی مواد غذایی و آب ( البته نه برای انبار کردن ، واسه مصرف روزانه ام ) ، به چهار تا فروشگاه زنجیره ای سر زدم در نهایت هیچ چیز بدست نیاوردم ، حتی آب . حالا خدا را شکر که سیگار هنوز قحطی نیومده .

زردهای تایلند هم از فرصت سود برده و وقوع سیل را به گردن دولت جدید انداختن و حسابی دارن روی این موضوع مانور میدن ، اینجاست که باید گفت : سیل هم گاهی سیاسی می شود !

 

دیگه حالا همۀ دنیا میدونن که معمر قذافی مرد ، یعنی کشته شد ، حالا اینکه دیکتاتور بوده یا نبوده ؟ خوب بوده یا بد ؟ قاتل بوده یا مقتول ؟ هر کسی که بوده و هر چیزی که بوده گذاشتنش توی قبر خودش ( البته اینجور که میگن ) ، من فقط می تونم بگم خدا بیامرزدش . با فرض بر اینکه قذافی در حالیکه دو سوم شهر سرت به اشغال  "مثلا " انقلابیون لیبی در اومده بوده و ایشون هم فرار نکرد چون میخواست مطمئن بشه که حقیقتا دو سوم شهر اشغال شده ، و اینکه قرار بوده ساعت سه صبح کاروانش حرکت کنه اما در اثر عدم هماهنگی بین نیروهای وفادارش ساعت ده صبح کاروانش به حرکت در میاد ، و این کاروان روز روشن و در جاده های شوسۀ منتهی به سرت حرکت میکرده و پرنده های ناتو ، رونده های کاروان حامل قذافی را هدف قرار دادن ! فقط میشه اینجور نتیجه گرفت که : قذافی یا دیوانه بوده ! یا دیوانه ! که البته هیچ دیوانه ای وقتی پای جونش در میان باشه و ناتوهای ناتو دنبالش باشن اینقدر دیوانگی به خرج نمیده ، خصوصا اگر اون دیوانه معمر قذافی باشه ! این وسط رد پای یه پرتقال فروش به چشم میخوره که یحتمل تا الان تغییر شغل داده .

 

حتما خیلی از دوستان تا حالا تصویر اون میمون ارجمند را دیدن که در کمال مهر داره به یک توله ببر شیر میده ، منم دیدم و چیزی که برام جالب بود این بود که نوشته بودن در اقدامی نادر ، هیچ هم نادر نیست خیلی هم قادره ، نه ببخشید ، خیلی هم مرسومه ، من هفت سال پیش از این هم این صحنه را با چشمم در یکی از باغ وحشهای تایلند دیدم ، لطفا بهم نگین این همون توله ببره بوده با همون میمون مهربونه ، در کشور تایلند اینجور امور رواج داره و در خیلی از باغ وحشها می تونین شاهدش باشین ، به این حیوانات آموزش میدن ، خالا من ادرس میدم به شما ، شش سال دیگه هم تشریف ببرین باز هم این مهر مادری را از نزدیک می تونین مشاهده کنین ، آدرس : کیلومتر 42 جاده بانکوک به پاتایا ، جاده چونبوری ، تایگر زو .

 

از بس توی اخبار مربوط به ایران چیزهایی در مورد بگو مگو های مربوط به برنامه ورزشی نود خوندم بالاخره تصمیم گرفتم ببینمش ، دانلودش کردم و دیدم ، خب راستش ، اصلا برنامه خوشایندی نبود و حرکت عادل فردوسی پور در بیان اینکه : ببخشید چی فرمودین ؟ مهندس ؟ محصص ؟ ، واقعا کار نادرستی بود ، حتی با این فرض که آقای رویانیان اصلا اسم حاج رضایی را هم بلد نبوده باشه ، باز هم این حرکت ناشایست بود . شاید به ذائقۀ بعضی ها اصلا خوش نیاد ، اما ، من معتقدم آقای رویانیان از معدود نظامی هایی هستن که وقتی پا به عرصۀ مدیریتی مملکت گذاشتن حقیقتا موفق بودن و هم اینک از سرمایه های مدیریتی ما هستند هر چند که اینبار پا به عرصه ای گذاشتن که پیش از ایشون مدیران لایق و هم سطح با خودشون را به زیر کشانده و بد نام کرده است .

اصلا این عادل خان و برنامه اش را فراموش کنید ، همین الان از ایران به من زنگ زدن که : اخبار سیمای ایران ضمن نشون دادن صحنه خروج مردم از بانکوک اعلام کرده که : نخست وزیر تایلند دستور خروج مردم و تخلیه شهر بانکوک را صادر کرده و مردم هم گروه گروه دارن خارج میشن از بانکوک ، چی بگم ؟ بگم اونجای آدم دروغگو ! یا اونجای تلویزیون دروغگو ؟!

پَــ نَـــ پَـــ ، همه رفتن ، من و  اون نه میلیون و نهصد و نود و نه هزار نفر دیگه که غیر تایلندی هستیم داریم بانکوک را اداره می کنیم .

حالا این دروغگو را هم ولش کنیم فعلا ، می دونین چیه ؟ طبق معمول سفارت ایران فحش هم بار  هم ولایتی هاش نکرده چه برسه به اینکه یه اس ام اسی بده به ایرانیان مقیم و مثل سفارتخونه های دیگه اخبار مربوط به سیل را ، یا دست کم توصیه های ایمنی لازم را به هموطنان محترم یا غیر محترم اعلام و مخابره کنه .

 

یکی از دوستان ایرانی از ترس سیل و بروز قحطی ، نه تنها هر شب کابوس می بینه و یه چشمی میخوابه ، بلکه حتی توی لگن ماشین لباسشوئی خونه هم آب ذخیره کرده ، کلی هم غذا جاساز کرده ، ما هم محض مردم آزاری و خالی نبودن عریضه هر روز یه بار بهش زنگ می زنیم میگیم شنیدی که به خونه ها حمله مسلحانه میکنن و غذاهاشونو می دزدن ؟ خدایا از سر تقصیرات سیل بگذر !

توی خبرها خوندم که اوباما اعلام کرده که قراره باقیمانده نیروهای نظامی ارتش آمریکا ( پنجاه هزار نفر) ، از عراق خارج بشن ، هر چند همه خوشحالن و اینو به فال نیک گرفتن ، ولی ، با توجه به نیروی دریایی حاضر در منطقه و مابقی پایگاه های نظامی آمریکا در کشورهای همسایه ، نمی دونم چرا همش فکر میکنم که پنجاه هزار نفر نظامی آمریکایی دارن از تیر رس و بُرد موشکهای ایرانی خارج میشن !! نمی دونم چرا نمی تونم مثل بقیه خوشحال باشم ؟!

دکتر مهدی خزعلی را قلبا دوست دارم ، یعنی ، بچه آخوند به باحالی این بابا کمتر دیدم تا حالا ، هم نشون از جبهه و جنگ داره هم سرش بوی قرمه سبزی میده خیلی ، هم معلومات دینیش خیلی عالیه ، هم ناشره ، هم پزشکه ، هم اوین دیده است و هم وین دیده ( حالا شاید هم وین را ندیده ، محض احتیاط گفتم ، لطفا خرده نگیرین ) خلاصه مزیت زیاد داره ، ولی در آخرین نسخه از فرمایشاتشون در سایت شخصیشون گیر سه پیچ دادن به آقای محسن رضایی بخاطر مقاله ای در سایت تابناک علیه مواضع و عملکرد ایشون درج شده بوده ، شاید حق داره ؟! ولی ، آقای دکتر مهدی عزیز ، حالا گیریم که تابناک از جیب آقای رضایی ارتزاق میکنه و به قول شما به کُـر وصله ، ولی اخوی ، بهتر نبود گرای آتشبارو روی نویسنده مطلب ثبت گرا و قفل میکردی تا روی محسن رضایی ؟ چون دوستتون دارم میگم ، بعد هم قربون شکل ماهت برم با اون لبخند قشنگت ، می دونم سختی کشیدی ، می دونم انفرادی رفتی ، ولی خدا وکیلی قبول کن که اگه من جای شما بودم نه قاضی مقیسه ، نه قاضی پیر عباس ، هیچکدوم به روی من نمی خندیدن و یه روزه هم رفع ممنوع الخروجی نمیشد ازم ، پس شما هم به خزانۀ الطافی غیب وصلی آقا مهدی عزیز .

بعضی ها مثل قوم بنی اسرائیل هستن ، تا به چشمشون یه معجزاتی را نبینن باورشون نمیشه ، بعد هم که دیدن ممکنه قلبا باور کنن ولی به زبون باز حاشا می کنن ، کلهم روشون زیاده ، الان احتمالا برخی از دوستان میخوان بپرسن چطور ؟ چی شد که اینو گفتی ؟ اما بیخود زحمت نکشین ، اینو همینجوری گفتم حالا ، حال کردم بگم ، ولی ، دلیل اصلیشو بعدا میگم که ..............................!!!!

دوستان ، جمیعا شاد باشید تا مقالی دیگر .

 

به درک !!

گذشته از قشر مرفه جامعه تایلند ، که مثل همه به اصطلاح با کلاسهای دنیا ، غرور و موقعیت اجتماعیشون را فراتر از این می دونن که در غذاخوری های کنار خیابانی ، نشسته و غذا بخورند ، اما اغلب مردم تای اینکارو انجام میدن و ازش لذت می برن ، یه جورایی مثل حکایت قدیمی خودمونه که : بنشین کنار جوی و گذر عمر را ببین ، با این توفیر که اینا کنار خیابون می شینن و ضمن خوردن غذا در هیاهو و ولولۀ ناشی از مردم و ماشینها و زندگی شهر نشینی ، هم سیر میشن و هم چشمی میگردونن و هم اینکه دوستان دور هم اوقات شیرینی را در این غذا خوری ها تجربه می کنند ، البته ناگفته نماند که ، نرخ این غذاخوری ها پائینه و این امکان را فراهم میکنه که با کمترین هزینه بخورید و سیر شوید .

راستش ، من نشستن توی این غذا خوری ها ی کنار خیابونی را دوست دارم ، مثل خودشون ، برام خیلی لذت بخشه ، شبیه یه جور بیماریه خریدن غذا از این قبیل غذا خوری ها ، با اینکه بارها برام مشکلاتی هم پیش اومده ، ولی ، دل کندن از این اماکن سخته و خرید کردن از این اماکن یه جورایی اعتیاد داره برام .

تنوع خوبی هم داره ، کباب و سرخ کردنی و آب پز و بخار پز ، از مرغ و اردک گرفته ، تا گوشت گاو و گوساله و خوک ، از برنج و نیمرو گرفته تا انواع غذاهای دریایی و سبزیجات .

زیباترین چیزی که در این اماکن به چشم میاد ، یه جور بی خیالی محض و مطلقه ، طرف وقتی می شینه اونجا ، دیگه کاری نداره قرار دو ساعت بعد مادرش بمیره یا پدرشو دار بزنن یا فردا صبحش باید برگرده زندان ، اون لحظه ، براش همه چیزه ، اوج لذت بردن از غذا و دوستان و زندگی و زنده بودن دقیقا در همون لحظه خلاصه میشه و این هر چند ممکنه در توضیحات من مضحک جلوه کنه ! اما چیزیه بی نهایت دیدنی .

یادمه سالهای متمادی ، همواره به دوستانم توصیه میکردم که : غصۀ فردا را فردا بخورید ، هر چند در مسیر و جریان زندگی ام  ، خودم این توصیه را سالها به کار بستم و پس از اون ، تابع شرایط خاصی فراموشش کردم و غصۀ همه فرداهای نیامده را در لحظه میخورم ، اما مصداق عینی اش را در زندگی روزمره مردم تای دارم می بینم که هم برام خنده داره ، هم خاطره انگیز و جذاب .

اینها کلمه ای دارن که معنی تحت اللفظی اش میشه همون به درک خودمون ، و من امشب بد جوری روی این  _ به درک _ هنگ کردم . توی یکی از همین غذاخوری ها نشستم و به مردی که میز بغلی ام نشسته بود و مشغول خوردن کباب خوک با ویسکی بود اشاره کردم که : سس ریخته روی لباست ، لبخند ملیحی تحویلم داد و گفت به درک ، ناخودآگاه با صدای بلند خندیدم ، واقعا به درک ، و با خودم گفتم : کار دنیا به عجب می ماند ؟!

فکرشو بکن !

به درک !

واقعا چرا شاعر گفت : به درک راه نبردیم به اندیشۀ آب ؟!

میگن نزدیک به سه هزار میلیارد تومان اختلاس شده ، های بگیرین ، های ببندین ، شده که شده ، خب ،به درک .

به درک دزد جهید از کف ما

به درک اگه بریده کف ما

به درک ، مال باباش بود که خورد

به درک ، ارث باباش بود که برد

میگن علیرغم ممنوع شدن واردات برخی از میوه ها از سال هشتاد و نه ، بیست و سه میلیارد تومان واردات میوه های ممنوعه انجام شده ، خب ، به درک .

به درک میوۀ ممنوعه رسید

به درک کال یا پلاسیده رسید

به درک میوۀ داخلی پُکید

کسی از روی درخت میوه نچید !

دوباره نزدیک انتخابات مجلس شده و همه کاندیداهای محترم یاد درد های اجتماعی و کاستی های مملکت افتادن و فریاد وا مردماشون میره که گوش فلک را کر کنه ، خب ، به درک .

به درک چی داریم و چی نداریم

به درک آرد و نخودچی نداریم

عزیزم غصه برات ضرر داره

اینهمه هوار نکش ، خطر داره

طرف نه خدمت سربازی رفته ، نه کار داره ، ولی واسه زن گرفتن شتابی داره که خیلی های دیگه ندارن ، خب ، به درک .

به درک  با اون شتاب بی حدت

خوش به حالت عزیزم با اون قدت

به درک دنبال خدمتت نرو

زن بگیر ، دنبال قسمتت برو

 

طرف قبلا می رفت پرتو درمانی ، همه موهای بدنش در حال ریزش بودن ،  الان جدیدا میره آرایشگاه زیر ابرو ورمیداره ، خب ، به درک .

به درک رشد موهات زیاد شده

دست و پاگیر دوتا چشات شده

بد جوری با پرتو ، درمانی شدی

شنیدم مرید سلمانی شدی ؟!

یارو بچه حصیر آباده میگه من اصالتا قیصر آبادی ام و از فک و فامیلهای قیصر روم ، حالا باز میگن آبادانه و لاف ! خب ، به درک .

به درک اهل کدوم محله ای

یا آبونمان کدوم مجله ای

دو تا زیتون دارین و اینهمه لاف ؟!

گلی باز به گوشۀ جمال گاف


طرف باباش چاه نفت داره ! خب ، به درک .

به درک بابات حسابی پول داره

شکم چاق و دماغ لول داره

به درک ، که پولتون نفتی شده

به درک دروغ زدن مفتی شده

طرف میگه  عمریه که قاچاقی زنده ام ، ریه مرخص ( شوش –مولوی –راه اهن )  ، اس ام اس و  ام ام اس  و از این چیزا ، خب ، به درک .

به درک که زنده موندی عزیزم

کون عالمو سوزوندی عزیزم

به درک ، ابو چی چی صدات کنن !

حسن آقا ، چه جوری نگات کنن !!

طرف بهت میگه عاشقتم ، بخوای یا نخوای من دوستت دارم ، زورکیه ؟ خرکیه ؟ خب . به درک .

به درک که عشقتون یک سویه  موند

قمریتون ، ترانۀ  آفتوبه خوند

به درک که من از عشق خر نمیشم

شیهۀ اسبم و عرعر نمیشم

یارو بهت زنگ میزنه میگه پرونده ات خیلی سنگینه ، سنگین ترش نکن ، خب ، به درک .

به درک دوسیه دار شدم بَبَم

انگاری بورسیه دار شدم ببم !!

به درک چاق شده ، چله شده

نعش ما واسه کسی پله شده

طرف تلویزیون خصوصی داره ، خرجشو همونایی میدن که بهشون فحش میده ، یه عده بی خبر هم نشستن نگاهش می کنن و میگن صحیح است صحیح است ، خب ، به درک .

به درک ، تلویزیون دار شدی

اینهمه شهرۀ بازار شدی

به درک که مردمو گول میزنی

لقمتو تو روغن ِ پول میزنی

پرواز ایران ایر مختل شده چون بهش بنزین نمی فروشن ، کلی مسافر هم حیرون موندن و بال بال میزنن ، خب ، به درک .

به درک پرندمون نمی پره

به درک چرندمون نمی چره

به درک که سوخت نمیدن بهمون

حالا هی ندن ، به سمت چپمون

پرواز ماهان ایر ، در مسیر برگشت به تهران ، میره یه فرودگاه نظامی توی  شهر پاتایا  که سنگ بناش مربوط به جنگ دوم جهانیه ، سوختگیری میکنه با مبلغی گرون تر از قیمت قبلی ، خب ، به درک .

به درک باند فرود نظامیه

بهتر از خرابی ِ سونامیه

به درک هر چی میخواد گرون بشه

قیمت بلیط به نرخ جون بشه

طرف با کلۀ کچل تر از من و دماغ گنده تر از من رفته نشسته آلمان ، مثلا افشاگری میکنه ، مثلا هم روزنامه نگاره و نونشو از اون طریق در میاره ، ما هم میگیم انشاء الله که گربه است ، خب ، به درک .

به درک اینهمه افشاء میکنی

ماه بعد ، دوباره حاشا میکنی

به درک اینهمه میفهمی عزیز

خب دیگه ، بچۀ تهرونی و تیز

 

 

فعلا همیجوری به درک ، تا بعد . البته با عرض پوزش فراوان .

شاد باشید .


 

 

 

 

 

 


 


جسته گریخته های 7

سوی بهشت عدن یکی نردبان کنم

یک پایه از صلات و دگر پایه از صیام................. ( ناصر خسرو )

فرا رسیدن شهر الصیام ، ماه کریم ِ پر برکت رمضان ، بر همه دوستان تبریک و تهنیت باد .

در زندگی یک وقتهایی هست که آدم بین گفتن و نگفتن ، شش و بش می مونه ، می خوای بگی ! محاسبۀ برچسبهای احتمالی زبونگیرت میکنه ، می خوای نگی ، مگه بد مذهب این  دل وامونده تاب میاره ؟! ته تهش میگی بذار بگم دیگه ، بالاتر از سیاهی  ، روسیاهی که نیست !! هست ؟ هوووووووم !!

امروز یه داستانی از یکی از دوستان شنیدم که رفته بود ایران و برگشته بود ، یک آه و شونصد و شصت و شیش ناله از پرسنل خدوم گمرک معظم فرودگاه بین المللی امام خمینی داشت ، یاد خاطرات آزار دهندۀ خودم از همون پرسنل زحمتکش و همون فرودگاه افتادم ، حکایت گنجشک و چنار ، حکایت سن و سال داریه که خیلی  ها شنیدنش ، خب بابا جان نمی گنجه دیگه ، زوره ؟! یارو بعد از یک سال  رفته ایران ، پونصد دلار هم سوغات برده ، آخه رواست که اندازه قیمت سوغاتش جریمه گمرکی بده ؟! کلهم الاجمعین ، گمرکی جماعت هیچ جای دنیا و توی هیچ مرزی بنا به دیده ها و شنیدها های حقیر ، مورد علاقه کسی نیستن ، کلا گمرک جنسش یا شاید تیپش یا شاید هم ذاتش سخت گیرانه است ، ولی به قول معروف هر چند قانون روح نداره اما مجری قانون که روح داره ! اگه جریمه حق طرفه ، باشه ، جریمش کنین ، ولی با ادب و احترام ، مثل همه جای دنیا ، دیگه چرا با پرخاشگری و تند خویی ؟!و البته طبق قانون ، چرا سلیقه ای ؟ آقای گمرکچی عزیز ، شما خودت یه مسافرت داخلی بری ، دویست سیصد هزار تومان سوغات میخری یا نه ؟ خب پدر آمرزیده ، مردم فک و فامیل دارن و فک و فامیل هم چشم و توقع دارن ، پونصد دلار سوغات بعد از یه سال نیومدن به مملکت خیلیه ؟! عجیبه واقعا ! ، یارو اینجا نشسته ، توی دفترش ، با چند تا کارمند ، نقره میفرسته وسطش هم چند کبلو جواهر  ، خدا کیلو ، خدا تومان ، آب از آّب تکون نمی خوره ، گمرکی هم نمیده البته بدون کمترین شکی ، بعد مسافر ننه مرده میره ایران ، حضرات خدوم گمرکی حسابی بهش خدمت می کنند ، چشمش کور ، میخواست توی چشم ، دم دست ، و بی کس و کار نباشه .

شکر خدا ، این انتخابات نخست وزیری تایلند هم به خیر و خوشی تمـوم شد و سرکار خـانم ییـنگـلاک شینـاواتـرا    ( خواهر کوچکتر نخست وزیر پیشین تایلند که فعلا متواریه ) شدن نخست وزیر بعدی که جناب آپیسیت باید تا کمتر از دو ماه دیگه دم و دستگاهو تحویل سرکار بده و بره ، بالاخره این قرمزها شر و شورشون خوابید و به مراد دلشون رسیدن ، فقط امیدوارم توی این هاگیر و واگیر یهو یه رنگ دیگه پیدا نشه و بلوا نکنه . البته انتظار میره با سرکار اومدن خانم یینگلاک ، تکسین شیناواترا هم برگرده و کلا از اونجا که ذاتا بازاریه ( در واقع انگار که خودش دوباره نخست وزیر شده ) ، اقتصاد تایلند هم یحتمل دوباره شکوفا خواهد شد ، اما شکوفا شدن اقتصاد تایلند واسه خارجی جماعت اصلا خوب نیست ، چون طبق گفته سرکار خانم  ، وقتی بخوان بات ( واحد پول تایلند ) را قوی کنن ، ارزش دلار پائین میاد ، بات خورها حال می کنن و بات بده ها خون جگر میخورن .

ساما ، یک پیرمرد پنجاه و چهار ساله هست که هنوز هم از فرم  بدنی و هیکلش ، بخوبی میشه تشخیص داد که سالیان متمادی ورزش کرده ، سالها موی تای بوکس کار بوده تا اینکه یه روز در جریان یه مبارزه ، ضربات شدیدی به سر ، ابروها و چشمهاش وارد میشه ، ظاهرا بعد از اون اتفاق دیگه نتونسته خودشو جمع کنه و پزشک هم بهش توصیه کرده از رینگ های خشن موی تای بوکس دوری کنه ، ساما در حال حاضر ، از صبح تا ظهر ، نگهبان یک مدرسه است ، از ظهر تا شب ، نگهبان یک اتو سرویس است ، و از شب تا صبح نگهبان یک ساختمان ، این آدم ممکنه در عرض بیست و چهار ساعت ، سه ساعت هم خواب مفید نداشته باشه و لابد نیاز به ذکر نیست که خوابش به شکل چرتهای کوتاه مدت اونم در محل کارشه ، ساما ، هفده ساله که از زنش جدا شده ، بچه اش را اصلا ندیده ، در همۀ این سالها هم مجرد باقی مونده ، و سالهاست که داره به همین منوال زندگی میکنه ، برام خیلی جالب بود که بدونم انگیزه مردی به بی انگیزگی ساما ، برای سالها کار طاقت فرسای شبانه روزی چیه ؟! و البته چیزی نیست جز ، سیگار ، ویسکی تایلندی ( چون دائم الخمره ) و خانم های روسی و اوکراینی محله های بدنام . گمان کنم به این میگن زندگی به سبک عمو سام (!)

لابد شنیدین که میگن بهشت فلانی ، فلان جاست ، یکی اونقدر یه جایی را ، یا یه فرهنگی را دوست داره ، که کلهم مسخ میشه یا شاید ذوب میشه توی اون آب و خاک و آدابش . البته این آدمها وقتی از بهشتون حرف میزنن دو حالت داره ، حالت اول اینه که طرف بهشتشو قبلا دیده و حالا داره افسوس میخوره ، حالت بعدی اینه که کلا اصلا ندیده کعبۀ آمالشو  ، ولی جوری برات حرف میزنه که آدرس کوچه و پس کوچه هم میده بهت ، مثل اون بابایی که بهت میگه مرکز کره زمین همینجاست که من ایستادم ، شک داری برو متر کن !! یا مثل اون باباهایی که توهم تولد و زندگی در مملکت عمو سامو میزنن در حالیکه عمو روحشم از اینا بی خبره ! یه آقا قاسم داریم ، خیلی آقاست ، ولی کعبۀ آمالش ژاپنه ، وقتی از ژاپن حرف میزنه آدم ایمان میاره که بهشته ، البته این آقا قاسم از نوع متوهم ها نیست ، چند سالی طفلی ژاپن کار کرده و روی هوا آدرس مرکز کره زمینو نمیده به آدم . اما نکته اینجاست که حقیقتا اگه یک پنجم نعاریف آقا قاسم درست باشه ، حالا نگیم بهشت که بعدا مجبورمون نکنن جواب پس بدیم ، ولی به قول سی سال پیشی ها ، دیگه کویتیه برای خودش .

چند ماه پیش رفته بودم فروشگاه اِم بی کِی ، دیدم یه گوشه ای چقدر شلوغه ! گفتم ببینم چی حراج شده که مردم اینجوری استقبال می کنن ؟ چرا همه دارن عکس میندازن ؟ از بس نور فلش زیاد بود انگار پرژکتور روشن کرده بودن ، رفتم جلو دیدم ای دل غافل ، تام کروز ایستاده با لبخد های خیلی ملیح ، هی ژست عوض میکنه و خلق الله هم هی تند و تند عکس میگیرن ، چند روز قبل رفتم دوباره همون فروشگاه ، دیدم  اِه ، باز تام کروز ایستاده همونجا ولی اینبار تعداد عکاس ها خیلی کم شده ، با چشای گرد و گشاد رفتم جلوتر ، دیدم ازش مجسمه ساختن ولی به قدری طبیعی بود که تا نزدیکش نشدم نفهمیدم ، تازه اونجا هم چیزی که نظرم را جلب کرد در وهله اول ، این بود که این چرا بی حرکته و هی تند و تند ژست نمیگیره !! بعدش فهمیدم مجسمه هست .

از تلویزیون ایران ، سریالهای نابرده رنج ، سه پنج دو ، و ساختمان پزشکان را دنبال کردم . نابرده رنج با اون پایان عجیب و غریبش (!) و سناریویی که نمیشه اونو قوی و جاندار تلقی کرد ، ولی خیلی لذتبخش بود برام ، خصوصا بازی سام درخشانی خیلی دلچسب بود ، سه پنج دو هم که هر چند مثلا نوک کند ِ پیکانش به سوی دستهای پشت پرده فوتبال ایران نشانه رفته و ظاهرا حرفهایی داره ، اما در عمل به نظرم بی حرف ، بی خاصیت ، آب زیپو ، و مجموعا محض خالی نموندن آنتن سیما ساخته شده . در سریال ساختمان پزشکان هم ، میت بنیانهای خانوادگی و اصول انسانیت در جامعه را ، با فشار فراوان ، در یک تابوت زوار در رفته چپاندند و هر بازیگری که رسید دیالوگی گفت و رفت و هر جا هم که نیاز به ماستمالی بود خانم شیرزاد سر رسید و گفت : اِه ، واقعــــــــــــــــــــــــــــا !!

حرف از تابوت زدم ، یادم افتاد که دیگر برای سکته قلبی زدن پیش نیاز بیماری قلبی یا سایر بیماری ها را داشتن نیاز نیست ، چون آدمهای سالم در کمال صحت و سلامت سکته می زنند و در کمال بهت و حیرت راهـی دیـار بـاقـی      می شوند ، به همین سادگی ، پس جا دارد که خدمت عزیز داغدیده ای تسلیت عرض کنم :

جناب آقای مهندس اسدی

ضایعۀ درگذشت و فقدان مرحومۀ مغفوره ، والدۀ مکرمه تان را خدمت شما ، ابوی گرامی تان و سایر اعضای خانواده تسلیت عرض نموده ، برای آن مرحومه ، علو درجات را آرزومندم .

جسته گریخته های 6

من قبلا فکر می کردم ما توی ایران خیلی تعطیلات داریم نسبت به سایر نقاط جهان ، ولی تازه از وقتی که اومدم تایلند فهمیدم که اصلا تعطیلات یعنی چه ؟ از کرامات قرمز نوشت های تقویم تایلندی همین بس که بدونید فقط از آغاز تا پایان ماه مه با احتساب روزهای یک شنبه ، تایلند 18 روز تعطیلی داره .

تا حالا شده یه چیزی را به خودتون بگیرین و کلی حال کنین در حالیکه کاملا مطمئنین قرار نبوده اون چیز  برای شما باشه ؟! همین شب گذشته ، یعنی شنبه شب ، ساعت 22:15 به وقت تهران ، شبکه سوم یه برنامه کوتاه پخش کرد با صدای پس زمینه از محمدرضا فروتن ، که این کار به سفارش شبکه سوم سیما و سازمان فرهنگی ، هنری شهرداری تهران ساخته و پخش شده بود ، بنام ، « همین حوالی » ، خب من که خیلی حال کردم ، دست همشون درست .

خب ، اسامه بن لادن را هم مثلا کشتن ، یه هلیکوپترشون هم وسط شکار ، چیزو  از آب در اومد ، اونوقت هلی کوپتر هاشون رادار گریز بودن و دولت پاکستان هم مثلا روحش خبر نداشت ، ولی آدم دلش نمیاد به عزیزان ینگه دنیایی ِ کاخ سفید نشین نگه که خودتونین ، اولا که ارتش آمریکا حتی بی ارزش ترین چیزاشو در یک ماموریت منهدم نکرده و از بین نرفته رها نمی کنه ، ثانیا هلی کوپتر مورد نظر ( همونی که توی تصاویر فیگارو نشون داده شده )  اصولا برای حمل نفر نبوده ، ثالثا شتر سواری که دولا دولا نداره ، بن لادن از صدام حسین مهمتر نبود که ، وقتی تصاویر اونو پخش میکنن ، این یکی رو هم باید پخش میکردن ، رابعا ، بن لادن زنده نموند چون اگه زنده می موند آمریکایی ها خیلی به دنیا و مردمشون بدهکار می شدن ، خامسا سر و ته این ماجرا باد میده حضرات ، سادسا ، عزیزان پاکستانی حالا حالا انگار باید تاوانهای گزاف بدهند و الی آخر . ( البته خیلی حرف دارم روی این موضوع که در این مقال نمی گنجه ) .

خدا را شکر که توی مصر انقلاب کردن ، ارتش اومد راس کار ، بزرگترین نمایش مصری ها هم در جشن پیروزیشون ، تجاوز دسته جمعی به خبرنگار زن 39 ساله آفریقای جنویبی تبار ، خانم  لارا لوگان بود ، نه اینکه مبارک آدم خوبی بود ها ، نه ،ولی انگار وقتی همون دیکتاتور ِ مستبد سرکار بود ، قوه باه عزیزان مصری کمتر کار می کرد یا اگه کارکردش طبیعی بود دست کم اینقدر علنی و پر های و هوی نبود . بذارین اینجوری بگـم که : یعنی ، خاک تو گورشون .

فکر کن ، یه بابایی که اصلا نمی شناسیش ، توی کلوب دات کام ، با عمر کلوبی 17 روز ، بهت پیام میده که میخوام بیام تایلند ، از همینجا ( تورهای ایرانی ) هتل بگیرم یا بیام اونجا بگیرم ؟ تو بهش راهنمایی میکنی ، بعد برات می نویسه که طبق تحقیقات من فلان و بیسار ، خب ، تو که تحقیقات کردی ( حالا بماند که تحقیقاتش انگار اصولا کشک بوده ) آزار داری که مخ منو هم کار میگیری ؟! یا شاید از کسی یا جایی حقوق میگیری که مخ منو سوهان بکشی ؟!

آقای مقیم ، اصالتا اهل قرقیزستانه ، ولی خب ، خانمش تاجیکستانیه ، نسبتا دست و پا شکسته فارسی را خوب حرف می زنه ،  خدا حافظی کردنش خیلی باحاله ، وقت خداحافظی بهت میگه : تا دیدار .  امشب منو دید ، بهم گفت من میرم منزل ، تا دیدار ، یک ماه دیگر .   « تو برو سفر سلامت » .

الان دارم از شبکه دوم سیمای ایران ، گفتگوی زنده آقای دکتر احمدی نژاد را می بینم ، ایشون دارن در مورد تغییر الگوی مصرف انرژی و سوخت در ایران صحبت می کنن ، و همچنین رشد و دگرگون سازی بسیار عالی این طرح در اقشار و اصناف مختلف ایران ، فقط می تونم اینجور بگم : آقای دکتر احمدی نژاد ، ضمن ادب و احترام فراوان ، باور کنید که آمارهای شما صحیح نیست ، باور کنید که تعالی اقتصادی ای که حضرتعالی ازش یاد می کنید ، عملا وجود خارجی نداره ، قطعا شنیده اید که بی بی از بی چادری خانه نشین است !! ، آقای عزیز ، باور کنید توام شدن جراحی اقتصادی دولت حضرتعالی با مسایل سیاسی و اعتراضی اخیر است که صدای مردم در نمیاید ، مردم می ترسند از درد هوار بکشند که مبادا این هوار از آخ و واخ ، نوای هل من مبارز به گوش برسد و الخ ، باور کنید .

خدایا چنان کن تو فرجام کار

که تو شاد باشی و ما رستگار .

 

مسافران !!!

سریال طنز مسافران که حدودا سه سال قبل از تلویزیون ایران پخش شد را خیلی دوست دارم ، خیلی دوست دارم اما نه بخاطر بازی تکراری رامبد جوان یا حمید لولایی یا شقایق دهقان یا نصرالله رادش ، یا حتی بازی خیلی یخ و مصنوعی سحر دولتشاهی ، دوست دارم بخاطر سناریوی جالبش و هنر پیشۀ منحصر به فردی بنام محمد حسن معجونی ، دوستش دارم بخاطر تیم نویسندگان خیلی خوبش و بیش از همۀ اینها ، بخاطر گزارشات آخر هر سریال که بهرام ( محمد حسن معجونی ) به کنفدراسیون راه شیری ارسال می کرد ، گزارشاتی که وقتی بهش گوش می کنی ، می بینی خیلی ساده و بی پیرایه ، اما در عین حال بی نهایت واقعی و موشکافانه است .

الان دو سه هفته ای هست که دارم این سریال را دوباره می بینم و لذت می برم ، دیدن این سریال را به دوستانی که ندیدن سفارش می کنم و به دوستانی هم که قبلا دیدن دوباره دیدنشو توصیه می کنم ، این سریال به کارگردانی رامبد جوان ، نکات ریز زیادی دارد برای هشیار کردن آدمها .

در ادامه ،  به مرور چند قسمت از گزارشات بهرام ( دانشمند گروه تحقیقاتی کنفدراسیون راه شیری )  به آن کنفدراسیون می پردازم :

گزارش پنجم :

از : تیم تحقیقاتی کره زمین

به : کنفدراسیون راه شیری

امروز نکات جدیدی در مورد زمینی ها یاد گرفتیم ، زمینی ها دوست دارند خشن به نظر بیایند ، ولی در واقع ، عاطفی و احساساتی هستند ، و در زمان سه سوت ، دلشان برای هم تنگ می شود ، در ضمن از آنجاییکه زمینی ها فقط از دو درصد مغزشان استفاده می کنند ، حافظه شان ضعیف است و همدیگر را نمی شناسند ، و هفت میلیارد اسم ناقابل را نمی توانند حفظ کنند ، در نتیجه ،  وسیله ای اختراع کرده اند بنام کارت شناسایی که مرتب باید به هم نشان بدهند ، و در زمین هر کسی یک دانه کارت شناسایی دارد ، ما هم فردا می رویم برای خرید کارت شناسایی ، یک نکته دیگر در مورد این انسان فرید هست که با مطالعات ما همخوانی ندارد ، درست است که با او به آدم هیچگونه خوش نمی گذرد ، ولی خصوصیاتی دارد که خود آدمها به آن می گویند« انسانیت» ، که ما تصور می کردیم مال افسانه هاست ، ولی فرید ، بعضی وقتها شمه ای از این انسانیت را از خودش ترشح می کند ، و نیاز به تحقیقات بیشتر روی این نمونه عجیب هست .

تماس ، فِـرت .

 

نکته برجسته : ( قسمت ششم ) :

بهرام : من طول کهکشانو طی کردم ، از میدون شهاب سنگی ِ زحل هم رد شدم اما ، رانندگی توی تهران یه چیز دیگه است .

گزارش ششم :

از : تیم تحقیقاتی کره زمین

به : کنفدراسیون راه شیری

در دو روز گذشته ما موفق به کشف یکی از سرچشمه های مهم قدرت زمینی ها شدیم ، سلاحی بنام میز ، میز از جنس چوب یا فلز ، یا مخلوطی از این دوست ، و خاصیتش این است که ، وقتی کسی یک طرفش می نشیند ، قدرت روحی عجیبی پیدا می کند ، و می تواند موجودات دیگر را وادار به اطاعت کند ، تیم تحقیقاتی ما هر چه سعی کرد نتوانست بفهمد چرا این اتفاق فقط از یک طرف میز می افتد ، و نه از دو طرف آن ، برای همین ، به پیوست ، یک دستگاه میز برای بررسی از طریق سیاهچاله ، خدمتتان فرستاده می شود ، گفته می شود که بهترین راه برای مقابله با این دستگاه ، تکنیکی است بنام زیر میزی که هنوز از ماهیتش اطلاعات دقیقی کسب نکرده ایم ، نکته بعدی ، راه حل فوق پیشرفته ای است که زمینی ها جهت تسریع امور اداری در سیاره به کار می برند بنام پارتی ، که نمونه اش در کهکشان راه شیری وجود ندارد ، و نشانه ای است دال بر اینکه ، انسانها متمدن تر و هوشمند تر از آن چیزی هستند که ما فکر می کردیم ، به پیوست یک عدد پارتی هم برای بررسی به خدمتتان ارسال می گردد .

تماس فِرت .

نکته برجسته قسمت هفتم :

دستیار شریفی : این یارو کیه شریفی که اینقدر خر پوله؟!

شریفی : مستاجر جدید فرخه

دستیار : چند نفرن ؟

شریفی : یه زن و شوهر دو تا بچه

دستیار : بچه کوچیک دیگه هان؟

شریفی : نه بابا ، دخترش دم بخته پسرشم سی سالشه

دستیار : اونوقت نمی دونی چیکاره هست ؟

شریفی : نه ، یا از اون خر پولاست یا از کره مریخ اومده !!!

گزارش هفتم :

از :  مامور ویژه دو ایکس لارج

به : رئیس بزرگ

در بین اهالی کره زمین ، عده ای هستند که اهل عمل به حساب می آیند ، و جهت امر خیر را به دیگران نشان می دهند ، اهالی عمل فوق العاده متواضع و فروتن هستند ، و اگر کسی به آنها بگوید عملی ، شدیدا ناراحت می شوند ، نکته دیگر آنکه ، پسران خود را از سن بیست تا سی سالگی ، برای غلامی به خانه هایی می فرستند که دختر دارند ، و جالب اینجاست که اهالی این سرزمین با پول شارژ می شوند ، و اگر شارژ آنها را به منبع الکتریسیته وصل کنیم ، عصبانی و پرخاشگر می شوند ، پولی که می تواند آنها را شارژ کند یک میلیون تومان است ، معادل یک و نیم فینگول خودمان که حتی گوشه هم نداشته باشد .

تماس فِـرت .

البته نکته مهم اینه که خیلی خوشحالم که فضایی ها هم از سریال جومونگ خوششون میاد ، چون منم از جومونگ و بعدش سرزمین بادها ( همون موهیول اینا ) خوشم میاد ، احساس خوبی میده به آدم ، مثل اینکه من و فضایی های سریال مسافران خیلی اشتراک سلیقه داریم !!!

گزارش هشتم :

از : تیم تحقیقاتی زمین

به : کنفدراسیون راه شیری

به پیوست یک غذای زمینی ارسال می گردد ، نام این غذا هست آش رشته ، به صورت مایع است با قطرات جامد درونش ، آنالیز ترکیباتش برای شما ارسال خواهد شد ، مزه اش مناسب است ، ولی به نسبت وقت و انرژی بسیار زیادی که برایش صرف می شود ، تولیدش عملا خیلی توجیه اقتصادی ندارد ، نکته قابل توجه در مسیر تولید آش رشته این است که در طول پروسۀ تولید به انسانها خوش می گذرد و حال می کنند ، در کل ، به نظر می رسد که آش رشته ، جدا از مصارف غذایی ، خواص متافیزیکی و عوارض و خواص جانبی دارد !!

ادامۀ تحقیق روی آش رشته متعاقبا به شما گزارش خواهد شد .

تماس فِـرت .

دوستان عزیز ، به نظرتون مامور تحقیقاتی کنفدراسیون راه شیری بودن بیشتر حال میده یا آدم بودن ؟!!!!

                  *********************************************

دوستان عزیز

از آنجا که نوشتن یک پست جدا برای تبریک و تهنیت بهار و آغاز سال نو عملا بدلیل نزدیکی زمانی بین دو پست امکان پذیر نیست ، پس همینجا عرض می کنم خدمتتون که :

امیدوارم بهاری زیبا و سالی سرشار از سلامت و توفیق را پیش رو داشته باشید .

نوروز ، این میراث گران ، این بجا مانده از جمشید و هوشنگ و دیگر کیان برشما فیروز و فرخنده باد و بر آن کوشیم که این رسم ایرانیان ، نمیرد به نیرنگ تورانیان .

لینک ویدئو کلیپ بهار بهار :

http://www.hotshare.net/video/360632-529511338b.html

لینک ویدئوی مازنی بنام بهار وارش ( باران بهاری ) :

http://www.hotshare.net/video/360635-8472050e96.html

نوروزتان مبارک .

از اون لحاظ

منفعت طلبی همان چیزیست که آدمها را وادار به انجام کارهایی می کند که گاه خیلی بعید به نظر می رسد ، برای نمونه ، منفعت طلبی توام با جبر ناشی از عوامل و علل جاری و مشکلات روزمره ، همان چیزی بود که نگاه تموچین را به خارج از مراتع و مرزهای مغولستان انداخت و منفعت طلبی توام با آینده نگری ( که غالبا فارغ از جنون نیست ) همان دلیل مهم ادامه کشورگشایی های تموچین و پیگیری این روند توسط نوادگانش شد .

تاریخ ، جنگهای خونین و بی رحمانۀ بیشماری را شهادت می دهد که اغلب آنها ، ناشی از خودخواهی های فردی و منفعت طلبی بی حد و حصر شاهان ، خوانین ، والیان و غیره بوده است . اما ، از یک مقطع زمانی ، بسترهای حکومتی از شخص و شخصیت ها ، به دولت ها تغییر ماهیت دادند ، دولتها در منظر بین الملل ، نماد کشورها شدند و دقیقا از همین نقطه ، سودجویی ها و فرصت طلبی های شخصی به نوعی دیگر رقم خوردند و تحت لوا و نام منافع ملی ، به حیات دیرینه خود ادامه دادند ، یا شاید به زبان و بیانی ساده تر باید گفت : این آغاز پیدایش و شکل گیری استعمار جدید بود .

استعمار در شکل نوین خویش ، اگر چه دارای اهداف مختلف ، اعم از جاری و کوتاه مدت و بلند مدت بود ، اما ، بیشترین حجم سرمایه گذاری را در بُـعد اهداف بلند مدت خویش انجام داد و بکار گرفت . دولتهای استعماری ، هر چه بیشتر به جلو پیش می رفتند ، لزوم نگرش عمیق تر و پردازش دقیق تری از آیندۀ حیات سیاسی استعماری خویش را احساس کرده و در نهایت بدانجا رسیدند که از دانش آماری بسیار بالایی برخوردار شده و تبحر خاصی در آن یافته و اصول دستگاههای دیپلماسی – استعماری خویش را بر آن بنا نهادند . با پیشرفت تکنولوژی و دانش بشری ، البته ابزار های کمکی فراوانی را به خدمت گرفته و طرح های روباه صفتانه بی شماری را طراحی کرده و هر گاه که لازم دیدند ، گرگ صفتانه به دریدن دهان گشودند .

پس از اتمام جنگ جهانی دوم ، یک استعمارگر تازه نفس و قلدر مآب ، بنام  ایالات متحده آمریکا پا به عرصه جهان گذاشت و بر سفره کم تعداد استعمارگران نشست و نفع بی شمار طلب کرد . آنچه که بدیهی بود ، آن بود که سایر دول استعمارگر  حضور پررنگ ، توان بالا ، و قدرت مانور مالی بسیار بالاتر این استعمارگر نوین را نمی توانستند ندیده گرفته و حاشا کنند ، لذا ، دور جدیدی از بازخوانی منافع استعماری دول استعمارگر آغاز گردید که تبعات بی شماری هم در اقصی نقاط دنیا باقی گذاشت . بسیاری از انقلاب ها ، کودتاها ، جنگها ، ترور ها ، و انواع و اقسام صدمات اجتماعی و فرهنگی و سیاسی دیگر برای کشورهای کوچکتر ، محصول همین بازخوانی ها و باز نگری های نوین از منافع دول استعماری بود .

جهان در پنجاه سال اخیر ، تغییرات زیادی را در عرصه های گوناگون تجربه کرده است ، جنگهای سرد دول استعماری را دیده و جنگهای گرم ناشی از سیاستها و خواستهای همان دول نفع طلب و از خود متشکر . شاید یکی از دستاوردهای مهم دولتهای بزرگ و کوچک ، در این پنجاه سال اخیر ، تاسیس و تجهیز سازمان های امنیتی و جاسوسی درون مرزی و برون مرزی ، و رصد های شبانه روزی از یکدیگر ، کسب یا سرقت اطلاعات بنیادین و اساسی ، برنامه ریزی های طویل مدت برای ایجاد تغییرات در کشورهای هدف ، ایجاد شبکه های گوناگون در داخل و خارج از مرزهایشان ، و قس علی هذا می باشد .

اما ، نکته مهمتر از آن ، نقاط اشتراک و همکاری های موازی و غیر مستقیم ، یا در بسیاری از موارد مستقیم این سرویسهای اطلاعاتی با هم است ، تا آنجا که امروزه شاهد ( البته نه به چشم و دیده ) همکاری های تنگاتنگ همین سرویسها با هم ، گاهی زد و بندهای امنیتی ، و بعضا رقابتهای تنگاتنگ امنیتی و اطلاعاتی هستیم .

متاسفانه ، واقعیت این است که ، ما چه بپذیریم و چه نپذیریم ، دول استعماری ، با اتکاء به همین بازوهای اطلاعاتی و امنیتی ، برای جهان برنامه ریزی کرده و پیشاپیش منافع هر یک را مشخص شده است ، و به قول قدیمی های خودمان ، گربه محض رضای خدا موش نمی گیرد .

سالها پس از اتمام جنگ جهانی دوم ، بسیاری از تحلیلگران سیاسی وابسته به همین دول یا حتی تحلیلگران آزاد ، فرضیه جنگ جهانی سوم بر سر منابع و ذخایر آب و به شکل کلی تر ، جنگ جهانی سوم بر سر آب را مطرح کردند که تا همین امروز نیز بحث مورد نظر داغ مانده است .

گذشته از اینکه آب یکی از چهار عنصر اصلی گیتی است و تا چه میزان اهمیت دارد و کشورهای کم آب ( همچون ایران خودمان ) چه مشکلاتی دارند و غیره ، بحثهایی کلان تر از آب در باب سیاست جاریست که حیف است ندیده گرفته شود و بدست فراموشی سپرده شود .

گذشته از انواع و اقسام فوائد بیشمار آب بر زندگی بشر ، پهنه های آبی ، همچون اقیانوسها و دریاها و بعضا رودهای بزرگ و پر آب ، یکی از راههای سه گانه حمل و نقل کالا ها در زندگی بشر اند و البته مهمترین آنها .

برای نمونه شاید بد نباشد نگاهی گذرا و اجمالی ، به یکی از همین پهنه های مهم آبی ، بنام تنگه هرمز( که دریای عمان را به خلیج فارس پیوند می دهد ) بیندازیم ، آنچه که بدیهی است ، این است که اهمیت ژئوپلتیک این تنگه تا آن حد می باشد که روزانه 40% نفت مصرفی دنیا از تنگۀ هرمز حمل می گردد و بدون شک اگر این تنگه توسط  دولت ایران برای دو یا سه ماه بسته شود ، اقتصاد دنیا( با توجه به نقش بی نهایت پر رنگ و حیاتی نفت و مشتقات نفتی در زندگی بشر و اقتصاد بین المللی ) سقوط خواهد کرد ، برای درک این مهم شاید بد نباشد به این نکته توجه کنیم که دولت امارات متحده عربی ، پیشنهاد کانال جایگزین تنگه هرمز را ارائه کرده است .

کانال جایگزین تنگۀ هرمز چیست ؟

این کانال طرحی است از سوی امیر نشین دبی ، که بر اساس این طرح با ساخت کانالی از داخل این کشور ، سواحل امارات در دریای عرب ( در جنوب شرقی امارات ) به سواحل این کشور در خلیج فارس ( در شمال امارات ) متصل خواهد شد . طول این کانال 180 کیلومتر و هزینه احداث آن 200 میلیارد دلار براورد شده است . راس الخیمه ، دیگر امیر نشین امارات متحده عربی نیز طرحی مشابه را ارائه کرده است . بدیهی است که این طرح در راستای خنثی سازی تهدید های جمهوری اسلامی ایران ، در صورت انتخاب گزینه حمله نظامی به ایران ارائه شده است ( کلاهتان را قاضی کنید خواهید دید ، این فکر برای مخیله اعراب کمی کلان است ) . از آنجا که خلیج فارس تامین کننده نفت و گاز ، و بخش عمده ای از محصولات پتروشیمی به جهان است و اغلب آنها توسط نفتکشها از تنگۀ هرمز به سایر نقاط جهان صادر می گردد ، و نیز ادعای مالکیت امارات متحده عربی بر جزایر تنب کوچک و بزرگ و ابو موسی ، این پیشنهاد در راستای تضعیف موقعیت جزایر سه گانه و تنگه هرمز و نهایتا ایران ارائه شده است و لاغیر.

در مثالی دیگر ، می توان از کانال معروف سوئز یاد کرد که  در غرب صحرای سینا و شمال شرق کشور مصر ، دریای سرخ را به مدیترانه متصل می کند و طرح اولیه آن بر اساس سنگ نبشته موجود در مصر ، که به زبانهای پارسی میخی ، عیلامی ، بابلی و مصری نوشته شده ، مربوط به داریوش شاه بزرگ است و مدتهای زیادی بعد ، توسط یک مهندس فرانسوی بنام فردینان دولسپس و طی مذاکرات و معاهداتی با سعید پاشا سومین والی مصر و نواده محمدعلی پاشا ، تغییر کرد ، پرداخت .

کانال سوئز ، به طول 103 میل دریایی ، دریای مدیترانه را به دریای سرخ متصل کرده و اینگونه است که اقیانوس هند از طریق مدیترانه به اقیانوس اطلس متصل شده و از این رو قاره عظیم افریقا را از پیکر بزرگ آسیا و اروپا جدا می سازد .

دقیقا همیجا باید از ضرب المثل معروف پیدا کنید پرتقال فروش را !! ، یاد کرد .

من ایمان دارم که در اکثر مواقع ، حقیقت چیزی نیست که مشهود است ، حقیقت را باید همواره در نیمه های پنهان جستجو کرد .

آنچه که در روزهای آغازین سال 2011 میلادی ، خوراک غولهای رسانه ای جهان و سایر خبرگزاری ها را تامین کرده  ، اخبار مرتبط با انقلاب ناگهانی تونس ، و نا آرامی ها ، در مصر ، الجزایر ، یمن و اردن و درگیری های داخلی در چاد و اریتره می باشد .

 در همین راستا ، جدا از اخبار بطن و متن کشورهای فوق الذکر ، از گوشه و کنار دنیا ، تفسیرهای گوناگونی توسط خبرنگاران ، کارشناسان و تحلیلگران سیاسی و غیره ارائه می گردد ، که در نوع خود قابل تامل می باشند . در غالب این تحلیل ها ، از تحولات و فعل و انفعالات اخیر ، با عناوینی همچون مبارزه علیه دیکتاتوری ، ظلم ستیزی ، بیداری ملتها ، ایستادگی یک ملت بر حقوق حقۀ خویش ، و غیره نام برده و یاد می گردد . هر چند این دیدگاه ها از منظر حق طلبی و روحیه سلحشوری و حماسی نهفته در ذات خویش ، و سایر موارد همسو ، قابل ستایش و تحسین است ، اما ، هر آنچه آرمانی و ستودنی باشد ، لاجرم  حقیقت امر نمی تواند باشد .

ابدا بیراه نیست اگر فکر کنیم هر آنچه اتفاق می افتد لزوما ، اتفاقی نیست .

با نگاهی دقیق به موقعیت جغرافیایی این کشورها ، و نیز حضور عمیق و ریشه دار کشورهایی چون آمریکا و انگلیس و بعضا اسرائیل ، در منطقه خاورمیانه ، دارا بودن پایگاه های نظامی متعدد ( که قطعا محض سرگرم کردن نیروهای ارتش آن کشورها نیست ) ، و نگرشی ژرفتر به عمق زد و بندهای سیاسی کشورهای استعمارگر ، از نقطه نظر من ( که البته می تواند کاملا بی خردانه هم باشد ) ، همۀ این فعل و انفعالات جاری در کشورهای حاشیه خلیج فارس و تنگۀ هرمز و شاخ آفریقا و کانال سوئز در ارتباط مستقیم با هم می باشند .

تصور این حقیر این است که ، امروز دول استعمارگر ، و در راس آنها آمریکا ( با پشتوانه مالی صهیونیزم و لحاظ کردن حق سرمایه گذاری صهیونیزم ) در پی تغییراتی هستند که ایشان را به امپراطور دریاها و شاهراه های آبی مبدل می سازد.

بنده به هیچ عنوان قصد ندارم که جنبش های پاک مردمی را که ، نشاءت گرفته از ضمایر پاک بشری هستند زیر سوال ببرم ، اما ، نمی توانم از خودم پنهان کنم که همواره ، پاکترین احساسات بشری در معادلات استعماری به بازی گرفته شده و نهایتا بجای اینکه اسباب خیر باشند ، تولید شر مضاعف می کنند .

به موقعیت جغرافیایی کشورهای منفعل امروز که دقت کنید ، می بینید همه اتفاقات در بین کشورهای حاشیه کانال سوئز و تنگه هرمز در جریان است ، و این از نظر من یک اتفاق نیست ، این محصول سالها کار مشترک و برنامه ریزی بلند مدت و خرجکرد سرمایه های هنگفت سرویسهای امنیتی و اطلاعاتی ای همچون سی آی اِی  ایالات متحده  آمریکا ، ام آی سیکس و ام آی فایو (5) بریتانیا  ، موساد و شاباک و آمان اسرائیل و بعضا سرویسهای کوچکتر اطلاعاتی کشورهای همسایه ( بعنوان پیمانکار) است .

تاریخچه سرویسهای اطلاعاتی گواه بارزی بر این زد و بندهاست ، چنانکه در حین جنگ بین اعراب و اسرائیل می بینیم که ناو نیروی دریایی ایالات متحده آمریکا به نام لیبرتی( که مسئولیت شنود طرفین درگیر را داشته و در سواحل مصر پهلو گرفته بوده منوجه رمزی بنام کوک می گردد ، که طی آن رمز ، اخبار نا صحیح از پیشروی و برتری نیروهای مصری بر اسرائیل ، برای اردنی ها مخابره می گردید تا بدین ترفند ناجوانمردانه اردن را وارد جنگ کنند ، چرا که اسرائیل قصد داشت تا پیش از صدور قطعنامه سازمان ملل به اهداف خود دست یابد) ،  توسط ناوگان نیروی هوایی اسرائیل منهدم و غرق می گردد و آب از آب تکان نمی خورد ، مدتی بعد دولت اسرائیل پوزش خواسته و می گوید غیر عمدی بوده ، در حالیکه ناو لیبرتی ، اخبار مربوط به حمله ناوگان هوایی اسرائیل به خویش را نیز شنود و مخابره کرده بوده است .

امروز ( نه دقیقا امروز ، چند روز پیش ) در پادشاهی نشین اردن هاشمی ، ملک عبدالله نخست وزیر سابق را عزل و  نخست وزیر جدیدی را معرفی و مسئول تشکیل کابینه می کند که سالها سفیر این کشور در تل آویو اسرائیل بوده است ، در مصر ، مردم علیه حسنی مبارک و دولتش شورش کرده اند ، شکی نیست که حسنی مبارک یک دیکتاتور است ، ولی سواری مفت هم به اسرائیل و آمریکا نداد ، هر جا قدمی هم راستا با استکبار جهانی برداشت ، منافع خود و کشورش را هم دید ، در تونس زین العابدین بن علی فراری شد ، بی شک او یک دیکتاتور بود ، اما مرکب مفت هم نبود ، کشورهایی چون الجزایر و یمن و چاد و اریتره و سومالی هم اگر چه همواره آبستن حوادثی بوده اند ، لیکن ، سواری ای هم به اسرائیل نداده اند ، اما امروز ، اکثریت بلا اتفاق کشورهای حاشیه کانال سوئز و تنگه هرمز ، دستخوش حوادث یا پایگاه نیروهای استکباری اند .

دیر نیست که امپریالیزم جهانی به رهبری ایالات متحده آمریکا ، به رویای خوش امپراطوری دریاها دست یابند .

 


 زین العابدین بن علی

 

حسنی مبارک

تصویر موقعیت تنگه هرمز و کانال سوئز بر روی نقشه

نمایی دیگر بر روی نقشه


http://www.parsianfun.com/upload/images/80neiyf179wp2jms7m9s.jpg

تصویر ناو لیبرتی ، متعلق به ناوگان نیروی دریایی ایالات متحده آمریکا که توسط جنگنده های اسرائیلی غرق و منهدم گردید .




جسته گریخته های 5

رحلت نبی اکرم ، حضرت محمد صلی الله علیه و آله ، و شهادت کریم اهل بیت ، امام حسن مجتبی (ع) را خدمت یکایک دوستان و محبان آن خاندان پاک و منزه ،  تسلیت عرض می کنم .

آدم گاهی هوس خرید از یک فروشگاه بزرگ به سرش می زنه ، ولو اینکه صرفا  بخواد سیب زمینی و پیاز و گوجه بخره . هوس می کنی بروی به همین بهانه در یک فروشگاه بزرگ قدم بزنی و با مردم معاشرت کنی و به کالاها و اجناس گوناگون چشمی بچرانی . خب من هم امروز هوس کردم ، رفتم فروشگاه تسکو لوتاس در همین نزدیکی های خودمون ، فروشگاه اگر چه خودش به حد کافی بزرگ است ، اما ، در زمینی که چندین برابر فروشگاه مساحت دارد بنا شده ، خب ، طبیعیه که پارکینگ و محوطۀ بزرگی را هم شامل بشه ، اما از همون ورودی محوطه ترافیک بسیار زیادی بود ، گفتم یکی دو روز اول هفته است و شلوغ شده این ساعت ، اما وقتی وارد فروشگاه شدم ، سرم گیج رفت ، همهمه ای بود که نگو و نپرس ، محض رضای خدا حتی یک چرخ هم پیدا نمی شد ، مردم هر جا توی فروشگاه یک چرخ بی صاحب پیدا می کردن یا اینکه اگر چرخی بود که صاحبش غافل بود صاحب می شدن ، واقعا یکه خورده بودم ، به خودم گفتم لابد خبری شده ! قراره قحطی ای ، چیزی بیاد که این جماعت مثل قوم مغول سرازیر شدن و دارن در حد خودکشی خرید می کنن !! اصلا انگار نه انگار که اینا همون مردمی هستن که واسه یه بات صد و یک بار پشتک وارو می زنن و یه بات کاسب شدن از اینا کار حضرت فیله !!  دیگه واقعا باورم شده بود که جنگی ! قحطی ای ! چیزی توی راهه . یهو خدا زد پس کله ام ، به خودم گفتم آخه کم خرد ، اینهمه که تعجب کردی خب لب باز کن از یکی یه سوالی بپرس ، خلاصه از یه آقایی پرسیدم چی شده ؟! چرا امشب اینجا اینقدر شلوغه ؟ خبریه ؟ یه لبخند ملیح تحویلم داد و گفت : مگه نمی دونی ؟! فردا سال نوی چینی است ، دوباره یه نگاهی به اونهمه جمعیت کردم ، با این که گفتنش آسونه ولی باورش سخته جون خودم ، خنده ام گرفت ، یاد شب سال نوی خودمون افتادم که انگار قرار قحطی بیاد و مردم مثل مور و ملخ هر چی دستشون میاد می خرن و می برن خونه انبار می کنن ، همینجوریه ، خب ، قبلا هم سال نوی چینی ها را دیده بودم ، ولی شب قبلش نرفته بودم سری به هیچ فروشگاهی بزنم ، فردا شب هم که حکمش توی تایلند مشخصه ، می زنن و می خونن و می نوشن و می رقصن ، لذا ، از همین فرصت استفاده یا سوء استفاده می کنم و سال نوی چینی را به همه چینی ها و چینی تبارها تبریک میگم ،  از آقایون بد عنق و  از خود متشکر و خیلی شارلاتان و بی نهایت مغرور اما بزدل چینی گرفته ، تا خانمهای به ظاهر خیلی مهربون اما زبون باز و کیسه دوز چینی و ایضا ، زعمای کشور دوست و برادر ، اما کمونیست ِ جمهوری خلق چین ، امیدوارم سال جدید سال نسبتا پر برکتی براشون باشه و میزان صادراتشون به اروپا و آمریکا سر به فلک بزنه ، اونقدر که روسای اتاقهای بازرگانی آمریکا و کشورهای اروپایی دوباره ازشون بخوان که جون مادرتون صادراتتونو کم کنید ، مادران تولید کننده های داخلیمون به عزاشون نشوندین، همونجور که در ایران این اتفاق افتاد ولی اتاق بازرگانی و وزارت بازرگانی و سایر مراجع ذیصلاح نه خواهش کردن و نه اصولا تولید کننده و مادران عزاداراشون را دیدن .

اصولا هر بار که به فلسفه پیدایش و شکل گیری و کانالیزه شدن خبر و کلا تزریق اخبار فکر می کنم ، ته تهش چیزی عایدم نمیشه ، خصوصا در این دور و زمونه که امروز یکی یه چیزی میگه و فردا میگه : من گفتم؟! احتمالا عده ای خواستن شیطنت کنن ،  یا اینکه کلا طرف از دوغ حرف میزنه اما خبرگزاریهای مختلف از ماست و شیر و پنیر اسم می برن . واقعا اینهمه خبرگزاری و رسانه و نمی دونم چی چی ، چی چی حافظا ، که هفت خوانی برای خودشون درست کردن و رستم و گیو و گودرز و اسفندیار را یه روز به عرش عزت و روز دیگه به فرش ذلت می نشونن و می کوبونن، چی میخوان از جون زندگی مردم؟! چرا اجازه نمیدن مردم یه لقمه کوفتی ، خوش از گلوشون پائین بره ؟! اصلا کلا رسانه های غربی که هیچ ، بیگانه و برانداز و حقه باز و الی ماشاء الله هر چی بگیم هستن ، ولی ، رسانه های خودی و داخلی چشون شده ؟! رئیس یه رسانه یه چیزی میگه ، معاونش یه چیزی میگه ، مدیر کل فلانش یه چیزی میگه ، رئیس فلان قسمت هم یه چیز دیگه میگه ، حالا یه وقتایی هم می خوان یکسو بشن ولی یهو این وسط سبقت و سبقت بازی پیش میاد، مثلا رئیس رسانه میگه رسانه های غربی دارن فلان توطئه را تدارک می بینن و به سازمان ملل و بان کی مون و غیره و ذالک شکایت می کنه ، بعد یه معاونش میگه ما سعی کردیم اینجور کنیم ، یه معاون دیگه میگه نه ، ما فقط سعی کردیم اونجوری کنیم ، یهو می بینی این وسط رئیس فلان قسمت اون رسانه میاد یه ادعایی می کنه که خود رئیس رسانه هم ، اینجوری مدعی نمیشه و نشده !!! ( پناه بر خدا ) .

من آخرشم نفهمیدم که سیاست پدر و مادر نداره ؟! یا داره  ، اما والدین حقیقی اش نیستن ؟ یا کلا خواهر و برادر نداره ؟ یا اصلا چی داره و چی نداره ؟! نمی دونم ! آمریکا بود که گفت ؟ اتحادیه اروپا و کاترین اشتون بودن که گفتن ؟ ( خدا منو ببخشه ولی این کاترین اشتون از منم زشت تره ، بیچاره سعید جلیلی که باید در خلال اجلاس هم قیافشو تحمل کنه هم کنارش گاهی راه بره ، شایدم خوش به حالش ؟! اصلا به من چه ، ای بر نفس آدمیزاد لعنت ، اصلا بگذریم بابا ) ، حالا ، گفته بودن ، شنیده بودیم ، یا شایدم خونده بودیم که صالحی رئیس انرژی اتمی ایران به قول خودمون یا خودشون !! تحت تحریمه !! ، به قول اون دوستانی که الان توی شرجی کالیفرنیای جنوب یا شایدم تنگ بخاری کالیفرنیای برفی ِ یه جای نزدیک  نشستن  ، آندر سنکشنه و وانتده !! بعد یهویی آقای احمدی نژاد معرفیش می کنه و مجلس رای اعتماد بهش میده و ایشون میشه مقام شامخ وزارت خارجه ، خب ، وزیر خارجه ای که تحت تحریم و تعقیب مجامع قضایی بین المللی باشه به کجای دنیا می تونه سفر کنه؟! یا این تحریما کلا خواب بود ، یا همش حباب روی آب بود ، یا دولت دهم و مجلس شورای ملی هوس کردن به ریش همه جهان غرب و نظام سلطه یه جا بخندن و حالشو ببرن ، یا واقعا کندۀ آمریکا و اروپا دیگه الوار نمیده زیر تیغ چوب بری ؟! یا این غلطای زیادی به من نیومده !! هر چی که هست ، یا بود ، یا خواهد بود ، یا میخواهد که باشد ، خب باشد ، به من چه اصلا ؟! ولی باحاله خدائیش .

فعلا دست به نقد شاد باشید تا بعد .

موسیقی متن :

خواننده : عبدالعلی وزیری

نام آهنگ : ای وطن

در صورت عدم اجرای فایل صوتی ، دوستان می توانند از طریق لینک زیر به موسیقی گوش دهند :

http://avazasil.ucoz.com/A/a-Vaziri/Eyvatan-Avazasil.con.mp3

  با عرض پوزش ، یادم رفت که بگم ، دوستان اصلا دنبال هیچ نوع ارتباطی بین موسیقی متن و نوشته این پست نباشید ، فقط از این آهنگ خوشم اومد ، فقط همین ، به همین سادگی .

 

 

 

جسته گریخته های 4

روایت می کنند که یه روز یه بنده خدایی رفت تونس ، یه بنده خدای دیگه هم رفت ، اما ، نتونس .

امروز صبح توی خبرها خوندم که زین العابدین بن علی ، رئیس جمهور تونس ، آخرش نتونس ، کم آورد ، وا داد ، ولی فلنگو بست و تونس فرار کنه ، هواپیماش رفت کشور مالت بشینه ، نتونس ، رفت فرانسه بشینه ، نتونس ، امیدوارم یه وقت برنگرده تونس . سالهای متمادی مردم را گرسنه و مفلوک نگه داشت ، یه ماه قبل دید هوا پسه ، رفت توی تلویزیون گفت ، دارمتون ، می سازمتون ، ولی چه فایده ! اون موقع که می تونس و هنوز کار از کار نگذشته بود باید یه کاری می کرد ، آخه شکم گرسنه نه با دین و ایمون سیر میشه نه با وعده و وعید .

 

کمتر از یک ماه قبل ، یه تصادف خیلی بدی در یکی از بزرگراه های بانکوک رخ داد ، که در اون تصادف 9 استاد دانشگاه و اعضای هیئت علمی یکی از دانشگاه های بانکوک جان باختن . تلویزیون ملی تایلند این خبر را به شکل تصویری پوشش داد و تصاویر و فیلم را از دوربین های شهری پلیس گرفتن ، حکایت اینجوری بود که یه خودرو هوندا سیویک با سرعت خیلی زیاد از پشت میزنه به سمت چپ سپر عقب یه ماشین ون ، ماشین ون که سرویس اساتید دانشگاه بوده ، دور خودش دو سه بار می چرخه ، اصابت می کنه به نیم دیوار بتونی حفاظ پل ( کل مسیر بزرگراه پل است ) ، از اونجا هم پرت میشه پائین ، ولی خدا را شکر روی ماشین دیگه ای نمی افته ، اما ، همه سرنشینان ون می میرن ، بعد نشون میده که هوندا سیویک میاد کنار می ایسته ، یه دختر خانم 16 ساله ، فاقد گواهینامه ، از خودرو پیاده میشه ، یه نگاهی به پائین میندازه ، بعد بر میگرده به ماشینش تکیه میده ، یکی دو تا زنگ می زنه با موبایلش ، بعد بی خبال دنیا ، با همون موبایل کذائی ، وارد صفحه فیس بوکش میشه و واسه خودش حال می کنه ، آدم می مونه که این دختر بچه ، واقعا بچه آدمیزاده؟!!

 

سهیل ، بیست سال سن داره ، تور لیدره ، و تایی را مثل بلبل حرف می زنه ، لاغر و قد بلند ، ولی گویا اون وقتی که عقل تقسیم می کردن ، این توی صف قد ایستاده بود ، عاشق موتور و سرعته ، همیشۀ خدا خرده تصادف داشت ، مدام گیر پلیس می افتاد برای سرعت زیاد یا تخلفات رانندگی با موتور ، همۀ ایرانی ها از ریز و درشت و پیر و جوون ، نصیحتش می کردن که سهیل جان این راهش نیست ، کار بدی می کنی که اینجوری با موتور راه میری ، تا اینکه بالاخره سه هفته قبل ، طی یک تصادف شدید ، از موتور پرت میشه ، برخورد می کنه به پایه بتونی پل ، کلاه ایمنی اش از وسط نصف میشه ، ضربه مغزی میشه ، ولی خداخواه ، یه تیکه میله به پایه پل وصل بوده که ماهیچه دستش میگیره به اون و کنده میشه ، فشار و حجم خونی که از اون ناحیه خارج شد کمکش کرد که خون زیادی به مغز نداشته اش نرسه ، القصه جمجمه اش را شکافتن و خون را از سرش تخلیه کردن و پنجاه پنجاه به لطف خدا زنده در رفت ، چند روز قبل یکی از دوستان دیگه را دیدم که هم سن آقا سهیله ، گفتم چه خبر از سهیل ؟ گفت بابا این دیوانه است ! گفتم چرا ؟ گفت نشسته رو تخت ، داره برام شرح میده که از جام پا بشم میخوام برم فلان موتورو بخرم ، خیلی حال میده . لابد حال میده دیگه !!!

امیر علی ، پسر مرتضی است ، دو سال داره ، یه بچه شاد و سرزنده ، خیلی زود جوش ، خوش تیپ و با نمک ، تخصص فوق العاده ای هم داره در مخملی کردن گوش آدما ، مامان امیر علی اهل ازبکستانه ، امیر علی تازه داره زبون باز میکنه و حرف می زنه ، عاشق دیزهه ( به ماشین میگه دیزه) ، نکته خیلی جالب در مورد این بچه اینه که فارسی و ازبکی را در حال حاضر داره مخلوط حرف می زنه ، و از اونجا که بخشی از فامیل مادریش در مسکو زندگی می کنن ، این جغله بچه ، زبون روسی را هم درک می کنه ، یه عروسک داره از این سگهای پشمالو و خپل ، که در طول شبانه روز و حتی در حال خواب ، هزار بار گوش این سگو گاز میگیره و بعد دوباره به کارش ادامه میده ، وقتی داره غذا می خوره ، سرشو به چپ و راست تکون میده و میگه : هوووم ، به به ، به به ، واقعا این بچه موقع خوردن آدمو به اشتها میاره .

 

مستر ریچارد ، صاحب یه رستوران لبنانیه و خودش هم از مسیحیان لبنان ( دروزی ها) است ، قلیونهاش فوق العاده است ، من هیچ قلیونی تا به حال بهتر و چاقتر از قلیونهای رستوران مستر ریچارد ندیدم ، اما اخیرا یه سالاد به لیست منو رستورانش اضافه کرده ، بنام سالاد ریچارد ، به سالاد شیرازی ما قطعه های پنیر اضافه کرده با روغن زیتون لبنانی ، حسابی بازار سالادش گرفته .

دیروز یه خبر خوش بهم رسید ، یکی از ایران زنگ زد و گفت اقوامش دارن میان تایلند و قصد داره توسط اونا برام اشپل شور ( تخم ماهی نمک سود شده ، مختص گیلانی هاست و گیلان رفته ها بی شک می دونن چیه) بفرسته ، از بس خوشحال شدم ، دیشب خواب اشپل شور دیدم ، وای که چه حالی کردم توی خواب . خدا قسمت بیداریم کنه .


در صورت عدم پخش موسیقی متن ، می توانید از لینک زیر استفاده کنید :

http://www.hotshare.net/en/audio/347920-67304135e0.html

تا بعد ، همگی شاد باشید . 

حکایت آقا لاته و اقدس خانوم

یادش به خیر ، یادم نمیره که کلاس اول دبیرستان را که تموم کردم ، تابستونش یواشکی و دور از چشم خانواده ، از توی کتابخونۀ خونمون که اونم یادش به خیر ، خیلی پر بار بود ، کتاب شادکامان دره قره سو ، اثر علی محمد افغانی را می خوندم . 

حکایت ، حکایت دل دادگی یه رعیت زاده بود به دختر ارباب و مالک چند پاچه آبادی ، بهرامی که عاشق سروناز شده بود ، و سرونازی که نفسش در میرفت واسه بهرام رعیت زاده .کتاب قطور بود و بالای هزار صفحه ، حالا خودتون براورد کنین با چه مصیبتی موفق شدم تا همه اش را یواشکی بخونم !!!

توی یه فصل از کتاب ارباب مهمونی میده و خلاصه بساط عیش و طرب روبراه ،  سروناز مقدمات حضور  بهرام را به نوعی فراهم میکنه ، بهرام فرصتو غنیمت می شمره و چند پیاله ای شراب یا عرق سگی ( حالا هر چی بوده گناهش گردن خودش و نویسنده و حالش هم قسمت خودش ) لاجرعه بالا میره ، سروناز در یک فرصت مغتنم بهرامو یه گوشه ای از باغ پدری می بینه ، بهرام که دهن باز می کنه ، سروناز بهش میگه مشروب ( به قول بعضی ها نجسی ) خوردی ؟! بهرام اعتراف می کنه ، و از گناهش عذر می خواد در بارگاه معشوق ، اونجاست که معشوق به عاشق جمله ای میگه که سالیان درازی است که در ذهن این ( من ) خوانندۀ دزدکی نقش بسته ، سروناز به بهرام میگه گاهی اوقات کمی دیوانگی عین فرزانگی است ( خیر و شرش هم پای سروناز ، نه !!! پای محمد علی افغانی ) .

امروز صبح یه ایمیل بدستم رسیدم که حاوی یه فایل تصویری با پسوند دابلیو اِم وی بود ، چند مرتبه صبح و چند مرتبه هم الان که اومدم خونه نگاهش کردم سیر خندیدم ،.

هر چند ممکنه برخی از دوستان انتظار داشته باشن که همیشه محتوایی و ارزشی با مسایل باید برخورد کرد !! ولی خب ، من چنین نظری ندارم و گاهی به چیزهایی می خندم و لذت می برم که سرشار از بی محتوایی اند ، دوستان ارزشی به بزرگواریشون عفو کنند و به دیده اغماض بنگرند .

لینک مورد نظر :

http://www.youtube.com/watch?v=0h7Ls-XxUwk

شاد باشید .

خب از اونجا که مسی ته تغاری عزیز گفت یوتوب فیلتره ، و در ایران قابل دیدن نیست ، لینک بالا را جای دیگه آپلود کردم که امیدوارم این یکی دیگه قابلیت باز شدن و نمایش را داشته باشه :

http://www.hotshare.net/en/video/346661-86532571bc.html


توضیح : با عرض پوزش من نام آقای علی محمد افغانی را محمد علی افغانی نوشته بودم که با تذکر بجای سرکار خانم نوری زاده این نام در متن این پست تصحیح شد .

جسته گریخته های 3

دیشب به سلامتی و میمنت ، پادشاه رامای نهم ( پادشاه تایلند ) ، هشتاد و پنج ساله شدن ، تایی ها هم که فقط منتظرن تا یه بهانه گیر بیارن واسه بزن و بکوب و برقص و آتش بازی و فشفشه بازی ، دیشب بهانه به این خوبی را مغتنم شمردن و حسابی حال دادن به خودشون ، بعد از سخنرانی مختصری که شاه رامای نهم داشتن ، همه یهو مثل مجسمه سیخ وایستادن و سرود ملی پخش شد و بعدش اره و اوره و شمسی کوره بودن که تایلندو گرفته بودن روی سرشون . نکته جالب این بود که ، تموم دیروز و دیشب به احدی مشروبات الکلی نمی فروختن ، حالا هر شب که اینها مست و خرابن اینقدر سر و صدا نداشتن که دیشب داشتن ، حکایت اون باباست که نخورده مست می کنه ، یا اون یکی که میگن مست خورد عرق کرد .

اتفاقا دیروز جشن تولد یکی از دوستان ایرانی بود بنام آقا رضا ، که تازگی ها با هم صنم دار شدیم یه نموره ، خودش و خانمش لطف کردن ، منو هم دعوت کردن ، در واقع من تنها مهمونشون بودم چون اونها هم با ایرانی های دیگه آمد و شد ندارن ، از رفتن توی خونشون خیلی ذوق کردم ، آخه خونه کاملا سبکش ایرانی بود ، هم مدل ساختش ، هم چیدمان وسایل و فرشها و مبل ها و پشتی های توی اتاق ها ، اصلا انتظار دیدن همچین خونه ای را نداشتم ، منم از ذوقم همش روی فرش نشستم ، جای همه خالی ، کلی گپ زدیم توام با میوه و چای ، خانمش زحمت کشید و شام درست کرد ، ماشاء الله چه دستپخت خوبی هم داشت ، تهش هم کیک بستنی خوردیم و بدین منوال تولدش مبارک شد ، ولی نکته جالب این بود که من تا حالا کیک بستنی نخورده بودم ، آدم تکلیفش معلوم نیست که بالاخره این کیکه که داره میخوره یا بستنی ؟! خدایی هیچ کیک و شیرینی ای ، بهتر از کیک و شیرینی های ایران نمیشه .

صدقه سر سریالهای ایرانی ، این روزها هر ایرانی ای را که می بینی یه تیکه از این سریالها حواله میکنه ، به یارو میگی  سلام ، میگه شما جیب ما رو نزن سلام بخوره توی سرت ، میگی خوبی ؟ میگه آه خدای من !! ، میگی کارو بار چطوره ؟ میگه اگر پدرم زنده بود ، اگر مادرم زنده بود ، اگر عمو باراباسم زنده بود خیلی بهتر می شد ، میگی آقا دیگه سفارش نکنم ؟ خاطرم جمع باشه ؟ میگه یه فیلیپینی میزنم همینجا پخش بشی ، میخواد ازت بپرسه فهمیدی چی شد یا متوجه شدی ؟ میگه یِستر دِی ؟ تکون میخورن هم چهارتا پدر سوخته به هم میگن ، یا میخوان بدن پدر پدر پدر پدر سوختۀ همو در بیارن ، به یارو میگی ادرس فلان مکان کجاست یا مثلا فلان چیزو کجا می تونم پیدا کنم ؟ میگه خب سرچش کن ( با همون حالت جهانگیر شاه دولو ) ، این روزها همه قهوۀ تلخ می بینند ، شما چطور ؟! ولی آن روزها همه قهوۀ تلخ می نوشیدن ( البته با کلاسا ) .

فیلم دموکراسی در روز روشن را دیدم ، بعد پیش خودم فکر کردم فضاحت که شاخ و دم نداره ، خدا بابا ننۀ کارگردان فیلم ماتریکس را بیامرزه ، خوب چیزی یاد بعضی ها داده ، خیلی دوست دارم به نویسنده و کارگردانش بگم لااقل اگه آدم میخواد فضول دم و دستگاه خدا باشه یا اون طرفا سرک بکشه ، می شینه ، یه کم وقت صرف میکنه که دیالوگها ناقض هم نباشن ، دست کم این انتظار میره که فرشته های خدا درکشون از آدمها بیشتر باشه و گفته هاشون حکمت و عدل خدا را زیر سوال نبره ، بد نیست بشینن خودشون دوباره یه نگاهی به آشی که پختن بندازن و یه قاشق بچشن .

این ابراهیم نبوی ، خیلی آدم مشکوکیه ، البته بعضی ها معتقدن عامل سرویسها و بنگاه های بیگانه است ، میگن مخملی و نرم و برانداز هم هست ، حدس می زنم غیر از همه اینها ممکنه چیزای دیگه هم باشه که رو نمی کنه ، نمی دونم چرا همش حس می کنم خیلی آدم تو داریه ، جالب ترش اینه که نمی دونم چرا تا اسم این بنده خدا میاد من یاد پدیده الکلی و شوم " وُدکا " می افتم ، ولی با همه بدی هایی که داره ، یا ممکنه داشته باشه ، یا تهمتهایی که بهش می زنن ، یا حرفهایی که به حق یا ناحق در موردش می زنن ، درست و غلطش پای خودش و خودشون ، من به این بابای نویسنده و روزنامه نگار ایرانی مقیم بلژیک یه شکم که نه ، شکمهایی سیر خنده بدهکارم ، رگه هایی از یک نوع موذیگری و بدذاتی ( البته نه واقعا به معنای کلمه ، یه جور شیطنت تلقی کنید ) به شکل فی نفسه در نوشته های این آدم هست ، که وقتی مطالبش را می خونم با تجسم چهره خونسردش که می تونه ساعتها همه چیزو دست بندازه بدون اینکه حتی یه نیشخند بزنه ، اصلا نمی تونم جلوی خودمو بگیرم ، از فرط خنده گاهی دلم درد می گیره ، نتیجه اخلاقی اینکه ، ابراهیم نبوی همونقدر که از منظر  سیاسی ممکنه برای آدم خطرناک باشه ، ولی از نقطه نظر طنز می تونه با ترکوندن آدم از خنده به میزان عمر آدمها یه چیزی هم اضافه کنه .

خب ، باز محرم شد و دل پر کشید ، مرغ دلم کرببلا سر کشید ، باور کنید اصلا قصد ندارم بابت محرم و فلسفه قیام اباعبدالله الحسین ( صلی الله علیه و سلّم و اتباعه اَن الریاح ) بالای منبر برم ، شاید دلم بخواد اینکارو بکنم ولی بضاعت من اونقدر نیست که وارد این مقوله عظیم بشم ، حالا تا جایی که می دونم هنوز ایرانی های مقیم بانکوک جایی را بعنوان مکان عزاداری و سوگواری پیدا نکردن ، جالبه که عشق این خاندان ، هر چی شیعه و شیعه زاده است را در هر جای دنیا به تکاپو و جنبش میندازه ، امیدوارم وسط عزاداری ها و توسلهاتون منو هم از قلم نندازین.

تا بعد .

 

 * موسیقی متن : قطعه با کلام ، خاک خونین

**خواننده : علیرضا عصار

***شاعر : م . اشتاد

****در صورت عدم پخش ، می توانید از لینک زیر جهت شنیدن سود ببرید :

http://snd.tebyan.net/1388/02/Khake%20Khoonin54570.mp3

      ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

موسیقی متن ( قسمت دوم )

مداح : میرداماد

شاعر : متاسفانه نمی شناسم

در صورت عدم پخش ، از لینک زیر استفاده کنید :

http://www.hotshare.net/audio/339657-5270661e3a.html

       ******************************************************

یلدا بر همه دوستان و عزیزان مبارک باد .

موسیقی متن : قطعه بی کلام زرد ملیجک

در صورت عدم پخش می توانید از لینک زیر استفاده کنید :

http://www.hotshare.net/en/audio/342714-2031377629.html

لای گاء تونگ

لای گاء تونگ ، مراسمی است مذهبی که هر ساله در ماه نوامبر ، وقتی که ماه کامل رخ عیان می کند ، برگزار می گردد و امسال نیز  در شب بیست و یکم نوامبر برابر با سی ام آبانماه منعقد شد . این مراسم در اقصا نقاط تایلند ، در کنار رودخانه ها و تالابها اجراء می شود .

با استفاده از یونولیت و برگ درختان و گیاهان ، سبد هایی درست می کنند که قابلیت شناور ماندن روی آب را دارند ، در داخل این سبد ها چیزهایی مانند : گل ، شمع ، عود ، میوه ، گاهی هم پول و غیره نهاده ، ابتدا شمع و عود را روشن می کنند ، سپس با زانو زدن در مقابل رودخانه ، تالاب ، یا نهر ، سبد را مقابل صورت یا بالای سر برده ، چشمها را بسته و نیت می کنند ، آنها نیت کرده و خدایان را قسم می دهند که بدین وسیله ، بدی ها و زشتی ها را از آنان دور کنند ، همانگونه که شخص این سبد را به آب می دهد تا آن را با خود ببرد ، خدایان همزمان بدی ها و زشتی های درونش را به آب بسپارند تا آنها را نیز آب با خود برده و محو کند . پس از نیت کردن ، سبد را به آب می سپارند تا جریان آب آن را با خود ببرد .

لای گاء تونگ ، به معنای ِ به آب داده شده ، به آب سپرده شده ، می باشد .

در کنار این مراسم مذهبی ، غالبا کنسرت های محلی ، نمایشگاه های گوناگون ( خصوصا در مورد تاریخ تایلند ) توام با رقص های محلی و دختران و پسرانی با پوشش های سنتی نیز دیده می شوند و البته بازار دستفروشانی که مواد خوراکی می فروشند نیز ، داغ است .

 

در صورت باز نشدن تصاویر از لینکهای زیر استفاده کنید :

http://www.parsianfun.com/upload/images/infu0veobb3do4k7e7sr.jpg

http://www.parsianfun.com/upload/images/qdbhjzpv8j4re4jpvs6.jpg

http://www.parsianfun.com/upload/images/crt94997jqdmvm7cy5ed.jpg

http://www.parsianfun.com/upload/images/dovacxeg8tsj5rd0o5pr.jpg

http://www.parsianfun.com/upload/images/jwhky0494wyqs515rmw.jpg

http://www.parsianfun.com/upload/images/k7cow7wj23tco3pws3o.jpg

http://www.parsianfun.com/upload/images/fvrvctbxkxekwq7namk0.jpg

http://www.parsianfun.com/upload/images/zvy09tgq2sx9d8d8w0y.jpg

http://www.parsianfun.com/upload/images/w8d9kw9tdrxsftlu3mk8.jpg

http://www.parsianfun.com/upload/images/isihz5r0881p40bp1.jpg

http://www.parsianfun.com/upload/images/atwjxehu1635561j0k5h.jpg

http://www.parsianfun.com/upload/images/524906ken1yw8wmuimpr.jpg

http://www.parsianfun.com/upload/images/1jw5kshkcbfscpiuvx59.jpg

http://www.parsianfun.com/upload/images/pw676wr0qfmtzspgkk.jpg

http://www.parsianfun.com/upload/images/p6q6tqqut3ue29uzuvvr.jpg

آوای نی تایلندی ( ویدئو) :

http://www.hotshare.net/en/video/333625-49550911a7.html

** واسه خالی نبودن عریضه** وقتی یه تایلندی فرامرز اصلانی میخونه ** کی می دونه ؟! اگه همت کنیم شاید یه روزی همه دنیا ایران بشه و همه مردم دنیا ایرانی بگن و بخونن :

http://www.hotshare.net/video/333654-77555069fc.html

مینا و پلنگ 2

وسوسۀ دیدار ، عطشی است سیری ناپذیر ، و عشق ، شعله ای نامیرا که هر آینه بیشتر گُـر می گیرد ، عاشق سودای سوختن دارد و چه فرجام شیرینی است سوختن در لهیب عشق و خاکستر شدن در پای معشوق ، شاید که بادی هرزه و ولگرد وزیدنی کند و ذرات حاکستر عاشق ، بر موی و روی و دامن معشوق نشینند .

آنچه در نوشته جناب آقای محمدحسین ملایی کندلوسی از قلم افتاده بود ، این بود که در اثر مداومت و آمد و رفت پلنگ به کندلوس و خانه مینای گرگ چشم ( چرا که چشمانی سرخ فام داشت ) ، اندک اندک اهالی محل و بستگان مینا ، از وجود پلنگ ، و عاشقانه های مینا و پلنگ آگاه شده بودند . ابتدا مردم از رفت و آمد پلنگ در هراس بودند ، اما کمین ها کردند و دیدند که پلنگ عاشق ، چونان گربه ای بی آزار است و به کندلوس نمی آید جز به رایحۀ خوش مینا و آواز دلکش یار ، و سودایی در سر نمی پروراند جز نوازش دستان پر حرارت مینا .

این حکایت پر رمز و راز ، این روایت پر نیاز ، این عاشقانۀ پر نماز ، این پلنگانۀ پر مینا ، آنچنان شد که مردم نه تنها هراسی دیگر از پلنگ نداشتند ، بلکه شبها چشم براه می ماندند که آیا امشب نیز پلنگ خواهد آمد؟!! ، پلنگ بی آنکه بداند ، عضوی از کندلوس شده بود ، و کندلوسیان بی هراس از پلنگ ، این عاشق پر طمطراق را در دل می ستودند ، دخترکان کندلوسی در دل پلنگی آرزو می کردند و مردان کندلوس در دلواره هایشان درس عاشقی می گرفتند از پلنگ .

اما همچنان یک ترس وجود داشت و آن ، آگاه شدن مردم روستاهای دیگر بود ، مردم تصور می کردند چنانچه اهالی روستاهای اطراف بفهمند ، مایه شرمساری و بدنامی کندلوس خواهد بود ، که مینای پر خواهان و خواستگار ، دل در گرو مهر حیوانی درنده دارد !!

باری ، همانگونه که خواندیم ، پلنگ اندک اندک ، از چشمان مینا فاصله گرفت و پنهانی ، عاکف و سقف نشین ِ بام خانۀ معشوق شد و مینا گمان برد که پلنگ بی مهری می کند ، که پلنگ پلنگی می کند ، غافل از حضور پنهانی و روح وار ِ عاشق بر بام خانه ، غافل از گوشهایی که صدای آواز های سوزناک و شبانه مینا را گوش که نه ، می نوشیدند ، و حس بویایی ای که دیگر جز رایحۀ مینا بویی نمی گرفت ، غافل از وجودی که هر شب بود و در این بودن هر لحظه یکبار در هوای مینای اسطوره ای اش ، نابود می شد .

رفته رفته زمستان رسید ، دخترکان برف ، رقص رقصان و عشوه کنان از آسمان به زمین آمدند و سپیدی آوردند ، اما پلنگ تنها رنگ چشمان مینا را می شناخت و سِـحر صدای مینا را می شنید ، لقمه ای غم خورد و با خود اندیشید ، زمستان یعنی سرما و سرما یعنی پنجرۀ بسته ، اما عشق ، این بیماری پلنگ کش ، خاصیت غریبی دارد که آتشش بی شعله و دود هم ، هر یخی را ذوب می کند .

روزی از روزهای زمستان ، اهالی نیچکوه در مجاورت کندلوس ، بزم عروسی داشتند ، پیشتر همه اهالی کندلوس را وعده  گرفته بودند ، اهالی کندلوس پیش از رفتن چاره جویی کردند و گفتند هر چند این پلنگ عاشق است لیکن ، پلنگی عاشق را با معشوقی بنی بشر تنها نهادن هم شرط عقل نیست ، پس زنان آبادی را مامور کردند که به هر شکل ممکن مینا را همراه کنند ، زنان آبادی چنان به مینا اصرار و ابرام کردند که ناگزیر از رفتن شد و حتی در این شتاب فرصت ندادند جامه ای عوض کند .

شباهنگام ، پلنگ به عادت هر شب ، از اعماق جنگل راهی ِ کندلوس شد ، اما خدایا ، چه می دید !! خانه مینا خاموش و تاریک بود ، طنین صدای مینا در فضا موج نمی زد ، مینا نبود ، جهان با همه فراخی اش بر دل پلنگ سنگینی می کرد ، و پلنگ می توانست بیکسی را با همه وجودش لمس کند ، خشمگین بود ، بیقرار ، دور خود می چرخید و می غرید ، طنین غرش پلنگ کندلوس را می لرزاند ، ناگهان پلنگ ساکت شد ، آرام شد ، آهسته بوئید و به حرکت در آمد ، بوی مینا را دنبال می کرد ، و پلنگ رایحه نوشان و بوی کنان خود را به نیچکوه رساند .

حالا دیگر پلنگ بر فراز تپه ای مشرف به نیچکوه ایستاده بود ، صدای آواز و طرب و موسیقی توام با هلهله و همهمۀ مردان و زنان به گوش می رسید ، پر واضح بود که نزدیک شدن بدان نقطه بازی با جانش بود ، اما ، عاشق چه کند گر نخورد تیر ملامت !!! با هیچ دلاور سپر تیر قضا نیست .

غم جان نداشت ، چرا که جان شیرینش در کندلوس نبود ، باید جانش ، روحش و روانش را می یافت ، باید مینا را می دید تا روح بی قرارش آرام  و خوی خشمگینش رام می شد ، پلنگ ، دل به قضاء و قدر سپرد و از تپه سرازیر شد ، سگان گله یار ِ نیچکوه ، غریزه شان مور مور می شد ، بوی غریبه ای می آمد ، غریبه ای پر هیبت ، که در قاموس سگان معنای رعب و وحشت داشت و فرجامی به شکل دریدن .

سگان ِ روستا وق وق کنان و نعره کشان ، دل به وظیفه سپرده و به سوی پلنگ هجوم آوردند ، هجومی سهمگین بر درنده ای گربه سان آورده بودند ، اما گناهشان نبود ، سگ نگهبان بودند و حق نمک و استخوانپاره های چوپانان ِ نیچکوه  را بجا می آوردند ، آنها چه می دانستند که این ، یک روح عاشق ِ کولی وار است که زخم دندانهای نیش سگان را به خود می خرد تنها برای یک نگاه بر قامت معشوق ِ دل آرامش . سگها وفادارند اما عاشق نمی شوند ، سگها وفای طعام را می شناسند ، نه وفای عاشقی را .

به هر ترتیب که بود ، پلنگ از حلقۀ سگان جست و خود را به خانه ای رساند که مجلس عروسی برقرار بود ، بو می کشید شمیم ِ حضور مینا را ، راه به پنجره ای برد و سر را درون پنجره کشید ، غرشی کرد به گوش ساکنان ، ولی نمی غرید ، تنها دلبندش را صدا می کرد ، مینا را می خواند به نام ، اتاق زنانه بود ، زنان جیغ کشیدند و هوار کردند و بیهوش شدند ، مردان ِ نیچکوه دست به قبضه شدند که این درنده را تیر کنند ، پلنگ جستی زد که دور شود ، صدای سفیر گلوله ای دل آسمان را شکافت ، و دیگر هیچ . کسی چیزی ندید ، مردان و زنان کندلوسی سعی کردند که جماعت نیچکوهی را آرام کنند ، چه آنکه آنان بر حقیقت امر واقف بودند و اینان نا آگاه ، گفتند پلنگی بوده ، زمستان است و سرما زده ، پی ِ شکار به روستا زده بود ، نفیر گلوله او را تارانده ، دیگر نخواهد آمد ، و بدین ترفند مجلس آرام شد و دوباره جشن و سرور و پایکوبی بر پا شد .

بیچاره مینا ، بیچاره مینای عاشق ، در دلش رخت می شستند و در سرش هزار فکر و ملامت ، عصیان می کردند ، چه گمانها برده بود به پلنگ ، چه خشمها و کینه ها بر دل گرفته بود از پلنگ ، چه تهمتهای ناروا نسبت داده بود به عاشق وفادار . مشوش بود ، نگران ، دل خون ، پشیمان ، نادم ، ملامت گر ، بغض گلوگیر ، راه ِ تنفس تنگ ، مینا هر دَم یکبار می مرد و زنده می شد ، ضعف می کرد ، دلش خون شده بود ، عشقش را به ضرب گلوله تارانده بودند ، نمی دانست چه بر سر عاشق سینه چاکش آورده اند !!

فردای آن روز ، جوانی از اهالی نیچکوه ، در آن نزدیکی ، در گودالی کوچک ، حجمی خون یافته بود که پر واضح بود ، خون ِ پلنگ بود .

کندلوس از آوای غمگنانه های مینا دم کرده بود ، مردان کندلوسی روزها در جنگل به دنبال پلنگ گشتند بلکه یافته و زخمش را مرهم کنند ، اما هیچ اثری از پلنگ نبود ، مردم کندلوس خود را در فرجام تلخ پلنگ مقصر می دانستند ، مینا رخت سیاه به تن کرد ، در خانه اش صدای شیون بود و ضجه های جگر خراش ، صدای ناله ، عاشق وفادار را می خواند و می گریست ، خرما خیرات می کرد برای پلنگ دلخونش ، مردم کندلوس دسته دسته به خانه می رفتند و دلداری اش می دادند ، اما مرهم داغ دل مینا این حرفها نبود ، مردم کندلوس سه روز به پاس روح پلنگ عاشق و  به امید بخشش خدا از این جفای ناخواسته ، به امید آرام کردن مینای بلند بالا ی خوش صدا که اینک خمیده و پژمرده بود ، طعام خیرات کردند .

سراسر زمستان درب خانه مینا بسته بود و از بیرون تنها صدای آواز سوزناک مینا به گوش می رسید و نفرین های او بر نیچکوهیان.

 بدین منوال گذشت و بهار رسید ، اما مینا همچنان عاکف خانه بود تا آنکه یک روز صبح ، توده ای عظیم و غلیظ از مه ، بر روستا حاکم شد ، مینا درب خانه اش را گشود و به سمت جنگل روانه شد ، گویی جنگل او را خوانده بود ، گویی بلوط پیر چشم انتظارش بود ، مردم تصور کردند مینا از سوگ در آمده و به روال گذشته به جنگل می رود تا پشته های هیزم تهیه کند ، خبر زبان به زبان گشت و مردم خوشحال شدند ، اما عصر بود و از مینا خبری نبود ، همه مشوش شدند ، شب شد و مینا باز نیامد ، مردم بسیج شدند و با روشنای مشعل و فانوس به جنگل رفتند ، مینا را نیافتند ، تا دو سه هفته مردم گروه گروه به جنگل می رفتند که مینا را بیابند ولی اثری از مینا نجستند ، مینا رفته بود ، گم شده بود ، شاید مینا درختی در جنگل شده بود!!

روایت می کنند ، چهل سال پس از مفقود شدن مینا ، جوانی از اهالی روستای نیچکوه ، هنگام عبور از جنگل ، رو در روی پیرزالی در می آید با چشمانی سرخ رنگ ، موهایی بلند و ژولیده و پوششی غریب . جوان خوف می کند ، پر هراس و شتابان  خود را به روستا می رساند . در اثر شوک ناشی از این برخورد ، مدتها تب می کند و عاقبت می میمیرد .

خبر که به کندلوس می رسد ، مردم می فهمند مینا زنده است ، اما هرگز پس از آن کسی مینا را  ندید و دیگر هیچ خبری از او نشنیدند .

آیا مینا پلنگ را یافته بود؟!

 

تصویر مجسمه مینا و پلنگ در کندلوس .

                 ***********************************************

عید قربان مبارک باد .

مینا  و  پلنگ !!

وقتی به کندلوس مازندران می روید ، کافیست تنها نشانه خانۀ مینا را از اهالی جستجو کنید ، خانۀ مینا ، خانه ای است که در طول سال بارها و بارها ، توسط گردشگران داخلی و خارجی مورد بازدید قرار می گیرد .

نوشته زیر ، نوشته جناب آقای محمد حسین ملایی کندلوسی است ، از مستند عاشقانۀ مینا و پلنگ . قصد داشتم به زبان و بیان و نوشتار خودم روایت کنم ، اما دیدم بدون تردید در حق عاشقانه های مینا و پلنگ اجحاف خواهد شد ، آنچه این عزیز خوش قریحه ارائه کرده ، بی شک نزدیک تر و شیوا تر است بر احوال مینا و پلنگ .

موسیقی متن ، ترانه زیبای مینا و پلنگ است با صدای فرهود جلالی کندلوسی .

آنها که مرا می شناسند ، می دانند که چه ارادت خاصی به موجودی بنام پلنگ دارم ، پلنگ در باور من ، یک انسان است با همه رشادت و شهامتش ، با همه غرورش ، فارغ از هر گونه رنگ و ریا ، چه آنکه پلنگ در باور من رنگ تعلق نمی پذیرد و تنها یک قانون می شناسد ، قانون دل .

                                          ***********************

قصه‌ مینا و پلنگ حکایت دختری‌ است به نام مینا که دلداده پلنگ می‌شود و پلنگ هم در تب عشق‌اش می‌سوزد، با پایانی از گلوله و گریز .  

 روزی حسب اتفاق از آن قصه با کلارا خانس سخن می‌گفتم، از من خواست که ترانه‌ی مینا و پلنگ را با ترجمه روی نوار بخوانم و چنین کردم .

چند ماه بعد شعری به دستم رسید که نام شب پلنگ را بر پیشانی خود داشت. مینا و پلنگ قصه‌ عشق یک انسان و یک حیوان است .

شگفتی این حکایت آن‌جا رخ می‌نماید که بدانیم در این قصه پلنگ با هویت خود به عنوان پلنگ در متن حضور دارد، پریزاده‌ای یا دیوی نیست که تغییر شکل داده و پلنگ شده‌است یا حتی انسانی مسخ‌شده و به قالب پلنگ در آمده نیست‌ .

 آن‌چه این قصه بر آن مویه می‌کند، از دست رفتن فردیت در برابر ارزش‌های تثبیت‌شده‌ی اجتماعی است. جامعه‌ی آشفته، عاشقان را به نام عرف قربانی می‌کند تا خود را حفظ کند .

 آن‌ها را قربانی می‌کند، چرا که این رابطه را خطری برای خود تلقی می‌کند. قصه‌ی مینا و پلنگ، حماسه‌ فردیت‌ است. شعر شب پلنگ، از همین حماسه سخن می‌گوید .

 شعر درست از لحظه‌ی گریز پلنگ در سکانس پایانی داستان آغاز می‌شود، شعری بی‌انتها، گشوده و سیال از حماسه‌ی جستجوی خویشتن در میانه‌ی بلوای هراس، گلوله و گریز. در این شعر، هم شکارچیان در جستجوی پلنگ‌اند، هم مینا .

پلنگ این شعر، گاه رخت انسان به تن می‌کند و در هیئت شاعری جسور و وحشی ظاهر می‌شود و گاه پلنگ محضی‌است که اختفا گزیده‌است و می‌تواند هرجایی رخ نماید. قسمت اول: هيچ غريبه ای کندلوس را نمی شناخت. راه دهکده را هيچ پای بيگانه ای نپيموده بود.به خيال هيچ کس نرسيده بود که در دامان سبز جنگل , ته يه دره دور افتاده و غريب , آدمهايی هم بدنيا می آيند , عاشق می شوند, زندگی می کنند و می ميرند.همين غريبی و تنهايی بود که دلهای همهء آدمهای دهکده را مالامال از عشق و صفا و يکرنگی ساخته بود. پرنده ها را واداشته بود , ديوار به ديوار سفيد و پاک کله چوها , لانه بسازن .

بی هيچ ترس و بيمی از تنهايی جوجه هاشان , از ويرانی ِ لانه هاشان. مردم دهکده آنچنان شيفته و دلباخته ي بهار بودند که هيچگاه پا روی گلبرگ ها نمی گذاشتند .

 مست و بی قرار به ضيافت بهار می رفتند به تماشای حضور جانانه بهار. برای بهار آوار می خواندند . ترانه می سرودند و سر در گوش بهار زمزمهء عاشقانه سر می دادند. ميان اين همه يکرنگی و صفا , يک دل عاشق, راهش را از ساير دلها جدا کرده بود. به شبهای تنهايی و ماندن در کله چوی کوچکش , مونسی با دل تنهايش آنچنان انس گرفته بود,که مردم دهکده به پاس تنهايی او ، حتی از کنار ديوار کله چويش, رد نمی شدند .

 اين دل تنها , اين دل عاشق, دل مينا , دختر بالا بلند و زيبا روی کندلوس بود. دختری با موهايی به رنگ تن بلوط , با نی نی چشمانی به رنگ دانه های سرخ انار , پوست صورتی مهتابی , قد و بالايی همانند درخت سرو , بلند و آزاد. مردم دهکده با مهربانی , مينا را با آوازش , با تنهايی اش , باور کرده بودند .

کمتر دستی , در شب های تنهايی و بيداری مينا , کوبه در کله چوی او را می کوبيد. حتی در شب های سرد و بلند زمستان کندلوس. نه آنکه او غريبه با آنان بود , مينا ميان قاب آينه دل ِ آدمهای ساده و پاک دهکده جا داشت. چشم و دل روشن و عاشق يکاک آنان بود. به جنگل که پا می گذاشت , پای درخت بلوط ِ پير عاشق جنگل که می رسيد , دستان پر التهاب و نيازش را گرداگرد قامت ايستاده بلوط , حلقه می کرد .

 سرش را روی تن بلوط تکيه می داد, غرق در عطر تن بلوط به نجوای سر شاخه های درختان جنگلی گوش می سپرد که نسيم آرام صبح دست بر سر و رويشان می کشيد و بيدارشان می کرد. مينا مثل اينکه دنبال گم گشته ای باشد, اين سو و آن سوی جنگل سرک می کشيد. در ميانه راه, دخترکان دهکده را می ديد که دست در دست يکديگر , شاد و خندان راه پيوستن به جنگل را در پيش دارند. مينا بی اعتنا به آنان , مردمکان سرخ چشمانش را به زمين می دوخت. حسی مثل شرمساری , مثل غريبی, مثل گريز . 

***


 بهار ، کندلوس را گلباران کرده بود. جای خالی ، بر در و ديوار کله چوها باقی نگذاشته بود ، همه جا را گل نشانده بود . کندلوس شده بود مثل يک باغ بی در و پيکر ، يک باغچه پر گل. زنان دهکده ، خندان ، پای تنورهای داغ ، نان شيرين می پختند ، ترانه سر می دادند. با اين همه ، هيچ کس در دهکده در انديشه چگونه آمدن بهار نبود. اما مينا در آن شب انتظار ، لحظه ای از کنار پنجره ي کله چويش دور نشده بود .

 در آن شب مينا دلش می خواست ، زيباترين ترانه و آواز را به پاس آمدن بهار بخواند. دلش از آنهمه روزها و شب های سرد و تاريک زمستان گرفته بود. نسيم ِ سحرگاه ِ دهکده ، مينا را تنگ در آغوش گرفت. او را با خود از دهکده بيرون برد. مينا مثل يک پرنده کوچک عاشق ، بال و پر زنان رو سوی جنگل پر کشيد. به جنگل که رسيد ، در ِ سبز جنگل که به رويش باز شد ، پا به مهمانی بزرگ بهار گذاشت .

دسته دسته ، گلهای وحشی را ديد که همراه موسيقی وزش ِ نسيم َ ِ سحر ِ جنگل می رقصند. از شدت التهاب نای راه رفتن نداشت. سر بر پای بلوط گذاشت ، و دراز کشيد. لحظه ای چشمانش را روی هم گذاشت. صدای پای ناشناخته ای به يکباره خيال او را دزديد. صدای پايی که خواب علف های نو رسيدهء جنگل را بر هم زد. بلند شد ، بی اختيار دور خودش چرخيد. مثل آدمی که دنبال گم گشته ای بگردد ، هراسان در دل تاريک جنگل ، اين سو و آن سو دويد. اما صدای پا را گم کرده بود. بغض ، گلويش را فشرد ، دلش مثل گلوی"مينای مِی " گرفت .

 بعد از آن همه سالهای تنهايی ، بعد از آن روزهای دراز انتظار،‌ می ديد ، دلش آنقدر کوچک شده است که به نياز عشق ، به التهاب عاشقی گرفتار شود. اول بار بود که قلبش به شدت می تپيد. کاش دوباره آن صدای پای نا شناخته را می شنيد. صدای پائی که لابد به ديدار او آمده بود .

مينا ، نوميد و دلشکسته ، باز به درخت بلوط عاشق پناه برد. سرش را به تن بلوط تکيه داد. بی اختيار زد زير گريه. های های گريست. همراهش آواز سر داد، آوازی بلند. انگار می خواست با التماس ، آن صدای پا را صدا کند. با او راه بيفتد، به دور دست های جنگل رود. گم شود. اما آفتاب بهار ، همه چلچله های عاشق را در آسمان آبی ِ صبح به پيشواز مينا فرستاده بود ، به تسلای دل شکسته مينا .

سرخی مردمکان چشمانش که به آبی آسمان دوخته شد ، حضور شادمانه و مهربانانه چلچله ها را که ديد، دوباره دلش باز شد. آفتاب رنگ پريده عصر بهار، هنوز از روی تن دهکده نپريده بود که مينا پا به دهکده گذاشت. نغمه و هياهوی بلبلان بهار ، همچنان در دهکده بلند بود. يکراست رفت سراغ چشمه پرآب دهکده ، صورت داغ و ملتهبش را به آب چشمه سپرد. خنکای آب گونه های مينا را بوسيد. چشمانش را در آب چشمه باز کرد. آب چشمه را سبز می ديد، درست مثل سبزه های دشت.مينا نوميد از يافتن آن صدای پای گنگ و مرموز ، نشست مقابل آب جويبار .

 صورتش را در آينه جويبار ، لرزان و شکسته می ديد. مثل اينکه سالها پير شده باشد ، با خودش هم بيگانه شده بود. جوان ، سرخورده از پناه تخته سنگ بيرون آمد. آفتاب از دهکده راهش را کشيده بود و روی تن بلند البرز داشت خودش را به بلندای کوه می رساند. به خاطر آن همه درد و رنج و فراق ، به آن همه انتظار و شوق آمدن بهاری که بيايد و درِ کله چوی مينا را بکوبد، و او را دوباره به دشت و جنگل و کوه بکشاند. اما دوباره می ديد بهار هم در برابر عصيان و گريز مينا ناتوان است .

 پلنگ، درسياهی شب جنگل ، عاصی و بی قرار ، گرداگرد ِ خود می چرخيد. نا و توان هيچ جست و خيزی را نداشت. دستها و پاهايش به سختی روی زمين کشيده می شد. حال يک شکار زخم خورده و مجروح را داشت.تمام روز را در جنگل ، آواره مانده بود ، به انتظار آمدن شب ، تولد سحر در جنگل تا که مينا بيايد ، آواز سر دهد ، مينا را ببيند ، آوازش را بشنود ، از خود بی خود شود. سحر داشت آرام آرام به جنگل می رسيد .

پلنگ آهسته از جنگل بيرون زد، بی واهمه و ترس از حضور شکارچی های به کمين نشسته. بر بلندای تپه جنگل که رسيد ، دهکده کندلوس را ديد که در بغل تنگ و سياه شب ، به خواب رفته است ، يک خواب سنگين. تا مدتها به تماشای دهکده ايستاد. مردمکان سرخ چشمانش ،تا دور دستهای دهکده را کند و کاو کرد،دلش بی تاب ديدار مينا بود. آواز مينا از فاصله های دور به گوشش رسيد. صدا هر لحظه نزديک و نزديکتر می شد. پلنگ داغ شد ، تنش لرزيد ، ميخکوب زمين شد. لحظه ای هراسان به خود آمد. بيم و ترس آنکه مينا با ديدنش از مقابل او بگريزد ، يا که هرگز پا به جنگل نگذارد ، او را وادار به گريز کرد. رفت و در پناه بلوط پير عاشق ، پريشان و مضطرب ، در انتظار رسيدن مينا به سر برد .

مينا به نزديکی های جنگل که رسيد ، بی اختيار تنش شروع به لرزيدن کرد. بی آنکه بخواهد ،‌ صدای آوازش را بلند و بلندتر کرد. دوباره به آن صدای پا افتاده بود. با آنکه آن صدای پا را نمی شناخت اما نمی دانست چرا دوست دارد باز آن صدای پا را بشنود. مينا احساس اسيری می کرد می ديد که جايی دلش گرفتار شده ، کجا ؟ نمی دانست. به جنگل که پا گذاشت ، آنقدر در التهاب شنيدن دوباره آن صدای پای غريب و ناشناخته بود که حوصله شکستن شاخه های خشک درختان و جمع کردن هيزم را هم نداشت. يکراست رفت سراغ درخت بلوط پير عاشق ، پای درخت بلوط نشست، برای بلوط آواز خواند ، يک آواز عاشقانه بلند .

***

مينا با اين همه ، مقابل چشم بيدار و خيره بلوط پير عاشق احساس شرم کرد . نمی خواست بلوط سبز، شاهد التهاب و هيجان او باشد . آخر، او عاشق بلوط بود و بلوط هم تنها عاشق آشنا و صبور او . بی اختيار گريست، گريه ای آرام و بی صدا، قطره های اشک بر گونه های برجسته و خون رنگش جاری شد.

به سختی توانست از تن درخت بلوط پير عاشق جدا شود . مينا با بلوط پير که فاصله گرفت، آسيمه سر در تاريک ـ روشن سپيده صبح جنگل، پا به گريز نهاد . جوان، از قاب پر گل کله چويش، آسوده خيال از خواب آدمهای دهکده، چشمان مشتاقش را به راه جنگلی دوخته بود. به اميد بازگشت مينا از جنگل. به شوق دزديدن لختی تماشای او . جوان، احساس درماندگی می کرد .

 احساس نابرابری عشق . می دانست حريفِ دلِ بزرگ و روح بی قرار مينا نيست . دل پلنگ گرفت . راه افتاد به سوی تاريک ترين مکان جنگل . می خواست روز را نبيند . دلش برای سياهی و شب پر می کشيد، برای آمدن سحر و شنيدن آواز مينا . کاش می توانست آسوده و بی هراس، پا به دهکده بگذارد، به همه مردم سلام کند . پا به پای مينا به دشت برود. قدم به کله چوی مينا بگذارد .

 پای چشمه آب دهکده بنشيند . مينا برايش آواز بخواند . مينابی تاب رسيدن سحر بود. او جنگل را، همه جانداران جنگل را دوست می داشت . اهل خانواده جنگل بود .مينا از اينکه غريبه ای حريم امن جنگل را شکسته است، دچار خشم و ترديد شده بود. مينا از نيرنگ و دام آن غريبه، وحشت داشت . سرانجام تصميم گرفت راهی جنگل شود. با همه توان با آن غريبه مرموز بجنگد . ميان راه آواز می خواند . اما نه آوازی شاد و عاشقانه . آوازش به فرياد يک پهلوان ميانه ميدان رزم می مانست .

می خواست بجنگد، با همه حيله ها نيرنگ ها، با همه بدی ها . جوان، پشت بوته بلند درختی، ميان راه جنگل، در انتظار ديدن مينا پنهان شده بود . می خواست در اين سحرگاه، سر راه مينا را بگيرد . با دليری، رو در روی مينا، راز کهنهء روزها و ماههای طولانی دلدادگی اش را فاش سازد . مينا را خوب می شناخت، پاکی و صداقت و غرور مينا را باور داشت . می ترسيد لب به اعتراف بگشايد و مينا او را به باد طعنه و شماتت بگيرد، برای هميشه نوميد و سر خورده شود .

آواز مينا از دور دست راه جنگلی، سکوت سحر را می شکست. مينا را ديد، همو بود، مثل هميشه تنها . مينا هر لحظه نزديک و نزديک تر می شد، بر خلاف سحرهای ديگر آوازش می لرزيد . گويی داشت فرياد می کشيد . پا بر زمين می کوبيد، هر دو دستش به نشانه اعتراض و خشم در هوا می چرخيد . مثل اينکه داشت با ستاره ها، با ماه، با آسمان می جنگيد . لحظه ای همه وجود جوان، يخ زد و مثل يک تخته سنگ، بی رمق بر زمين افتاد . جوان، باور کرد که مينا حضور پنهان او را دريافته است .

مينا که دور شد، جوان پا به گريز گذاشت، در راه تاريک جنگل گم شد . با مرگ هر ستاره ای، انگار که ستاره ای پر نور در دل پلنگ متولد می شد . وقت ديدار مينا داشت نزديک می شد . آواز مينا يکباره از دوردست جنگل به گوش پلنگ رسيد، پلنگ ساکت شد، لال و بی حرکت . آواز مينا مثل مرهمی بر زخم دل و روحش نشست، آرام و ساکتش ساخت . مينا عاصی و بی قرار، نفس زنان، بی هدف لابلای درختان تودر توی جنگل می دويد . مينا بی اعتنا به حضور بهار در جنگل، آواز و نغمه هيچ پرنده ای را نمی شنيد . لحظاتی بعد، ترسی غريب به دل مينا راه پيدا کرد .

 اگر جنگل با او قهر می کرد، اگر به دليل آن همه خشم و هجوم بی دليل، او را نمی بخشيد، در ِ سبزش را به روی او می بست، زندگی ديگر برايش مفهومی جز مرگ و نيستی نداشت . مينا را سالهای سال، جنگل در دامن سبز خود پرورانده بود، غم يتيمی و بی پناهی را از دل مينا زدوده بود . او را نوازش کرده بود، بوئيده بود و بوسيده بود . مقاومت و صبوری را جنگل به او ياد داده بود، چندان که مفهوم عشق را، بلوط پير عاشق جنگل به او آموخته بود . مينا، همچو گنه کرده ای، شرمسار از گستاخی و خطا گريه کنان افتاد روی تن خيس خاک جنگل، بر پای درختان بوسه زد و التماس کرد تا او را ببخشند .

 چشمان پر نور و خيره پلنگ، خيس ِ خيس شده بود . می دانست اين همه خشم و عصيان و فرياد مينا را صدای پای او، داغی نفس های کشدار او سبب شده است . او دنيای آرام و بی خيال مينا را آشفته کرده بود . پلنگ، بيزار از آن همه گستاخی و نياز، وامانده و درمانده از حقيقت تلخ عصيان مينا، بر خودش می پيچيد . پلنگ، جسم بی حرکت و بی رمق مينا را که ميان جنگل افتاده ديد، لحظه ای به باور مرگ مينا افتاد . اگر مينا مرده باشد؟ اگر ديگر برای هميشه آوازش را نشنود ؟

 او هم بايد که از جنگل برای هميشه فرار کند، دست از زندگی و حيات بشويد .پلنگ می دانست که بعد از مينا، زندگی اش جز چرخيدن و پرسه زدن های بيهوده در گوشه و کنار جنگل، جز به انتظار طعمه نشستن و کمين کردن، دريدن و ريختن خون مظلومترين و معصومترين جانداران جنگل، حاصل و معنای ديگری ندارد . از کجا که مينا زنده نبود ؟ اگر نزد مينا می رفت، شايد مينا از وحشت ديدار او پا به فرار می گذاشت و می گريخت . شايد هم از بيم به يکباره ديدن او جان می سپرد . چنگال پرقدرت ترديد و دودلی، گلوی بغض گرفته پلنگ را می فشرد . سرانجام تسليم فرمان دلش شد . دل می گفت که نزديک مينا شود و خودش را آشكار سازد .

***


مينا در عالم بی حسی و اغما، داشت خواب می ديد. خواب يک جنگل سوخته . خواب می ديد که تند بادی سياه، رو سوی دهکده معصومش کندلوس وزيدن گرفت، يکباره تمام گلها را به تاراج برد. به يکباره جيغ کشيد،چشمهايش را باز کرد .

آفتاب صبح جنگل، مهربان، با گذر از لابلای شاخه های سبز درختان، روی تن و صورت مينا نشسته بود،آرام آرام، ياد آن سحر به خاطرش می آمد، ياد آن همه عصيان بيهوده، آن خشم بی امان.دوباره دلش گرفت. بغض گلويش را فشرد.لحظه ای تصميم گرفت، ازجنگل پا به فرار بگذارد، برای هميشه با جنگل وداع کند. سرتا پای وجود مينا به زمين جنگل دوخته شده بود.

 گرفتار و اسير خيال و انديشه های گنگ بودکه بار ديگر، گرمی نفس های داغی را پشت گردنش احساس می کرد، گرمای نفس های موجودی زنده است که وجود او را می سوزاند. سوختنی که برايش مطبوع بود، حس حيات و زندگی به او می بخشيد .

به او توان حرکت و بلند شدن می داد و خون يخ زده رگهايش را در تن بی جان و بی رمقش به جريان می انداخت. مينا به آرامی سرش را از روی علف های خيس جنگل برداشت. به سختی کمر راست نمود. نگاهی ناباورانه به اطراف انداخت. به يکباره خشکش زد. نی نی سرخ چشمانش به سرخی چشمان يک پلنگ دوخته و يکی شد. بی اختيار، بار ديگر روی زمين جنگل رها شد .

 اين بار تمام تنش آتش گرفت، سوخت. پلنگ، تن مينا را می بوئيد. پوزه داغ و گداخته اش را بر صورت مينا می کشيد. مينا مات و منگ، تسليم آن نوازش های کريمانه شده بود. احساس می کرد، تمام جانداران عالم دارند او را نوازش می کنند. به آرامی دوباره چشم باز کرد. شعله های سرخ چشمان پلنگ، نه تنها او، که گويی جنگل را هم داشت به آتش می کشاند .

 لبخندی از سر رضايت و شوق بر لبان مينا شکفت. مثل شکفته شدن اولين شکوفه درخت سيب، در ديدار با بهار، با هيجان تمام زير لب زمزمه کرد: خدای من، او يک پلنگ است. يک پلنگ. پس آدم نيست. غريبه نيست. پلنگ، چشمان خيره و پرالتهاب مينا را که ديد، کمی فاصله گرفت. انگار که از هيبت آن نگاه ترسيده باشد. بالای سرش بی حرکت ايستاد .

هر لحظه انتظار آن را می کشيد که مينا فرياد کنان از مقابلش بگريزد. اما لبخند مينا را که ديد، نوازش دستان مينا را که روی تن خود احساس کرد، از شدت و خوشحالی و ذوق می خواست به آسمان پر بکشد. تن پلنگ از شوق به لرزه افتاده بود. می خواست روی دست و پای مينا بيافتد، بوسه بارانش کند و به پاس آنهمه کرامت و لطف، آنهمه ايثار، آنهمه دلاوری و بی باکی، به سجده دل عاشق و بزرگ مينا، که اين چنين به جان عاشق و بی قرار او آشنا بود، بيفتد .

مينايی که صدای دل دردمند و گنگ و وحشی او را شنيده بود. مينايی که سالها بی واهمه و بيم از غريبی و عصيان هزاران دل عاشق جاندار جنگل، بر تاريکترين دقايق سحر جنگل، به مونسی شان آمده بود، برايشان آواز خوانده بود. به پای مينای آشنا و مهربان جنگل بيفتد که هرگز به قصد شکار آنها، پا به حريم سبز جنگل نگذاشته بود، دام پهن نکرده بود .

مينا همچنان که پلنگ را نوازش می کرد، به پاس اين ديدار، لب به ترانه و آواز گشود، پلنگ در خلسه و شوری غريب رها شد مينا ازجنگل که برگشت تمام گذشته زندگی اش، مثل يک خيال، يک پندار، پيش چشمانش می گذشت. با همه وجود، غم غريب غربت دامنش را گرفت. سر از پنجره بيرون آورد. می خواست سر آدمهای دهکده فرياد بکشد. بگويد: مينا جنگلی شده، دلش را در جنگل جا گذاشته است، آوازش را از اين پس ديگر کسی نخواهد شنيد .

مينا را قلبی عشق و بی ريا، در جنگل به اسيری گرفته است. اما فرياد در گلويش واماند. هنوز تاب رسوايی نداشت. می ترسيد مردم دهکده، نا آشنا به غوغای درونش بی باور و حيرت زده، مجنون و ديوانه اش خطاب کنند. مينا شتاب زده، بی اختيار، از کله چو بيرون زد. دويد، هراسان دويد رو سوی دشت. مردم دهکده حيرت زده و ناباور، حضور شادمانه مينا را با اشاره چشم و ابرو، در سکوت پيچيده به لبخند و مهر به يکديگر می فهماندند. دلير شده بود . بی پروا، کوچک و بزرگ دهکده را با نام صدا می کرد. دختران شاد و بی خيال دهکده، با ديدن در گشوده کله چوی او آزاد و بی وسوسه و ترديد، پا به کله چويش می گذاشتند، شانه بر موهای بلوطی رنگش، سرمه بر چشمان افسون گرش می کشيدند .

مينا عروس زيبای دهکده، زيباتر از بهار، لطيف تر از نسيم، با شکوه و وقار تمام پيشاپيش دختران دهکده، از کله چويش بيرون می آمد، توی کوچه های دهکده راه می افتاد. پير و جوان از دريچه کله چوهاشان با نگاهی ذوق زده و ناباور، او را تماشا می کردند. به حجله گاه رفت . به ديدار تنها چشمه آب دهکده. دستانش را در تن آب چشمه فرو کرد، پيمان وفاداری بست .

***


چشم نگران و دل بی تاب جوان، که به عروس دهکده دوخته شد، به يکباره احساس کرد، دستی پنهان، پيش چشمان او، دهکده را به آتش کشيده است، کله چوها را در ميان شعله های آتش می سوزاند. جوان، بی تاب از خيال زبانه کشيدن شعله ها، از اين کوچه به آن کوچه می دويد، اما، آتش دست بردار نبود. آتش دامن او را رها نمی کرد. می سوخت، فنا می شد و با تمام وجود مينا را صدا می کرد ، او را به ياری می طلبيد .

 عصر که آمد، جنگل، در تدارک آمدن شب و سحر و ورود مينا، پر از نور شده بود. جنگل، عطر تن مينا را گرفته بود. پلنگ، در دور دست ِ جنگل، نغمهء پرنده های عاشق را که لابلای شاخه و برگ سبز درختان پنهان شده بودند ، می شنيد. آرزو می کرد کاش می توانست به همه جانداران مظلوم و معصوم جنگل، به آنها که حتی تاب لحظه ای ديدارش را نداشتند بگويد که او ديگر يک پلنگ آواره و زورمند جنگل نيست.

او يک عاشق است، يک پلنگ عاشق است. جان عاشق هم مهربان است، تسليم است، بی زور است. جان عاشق کينه ندارد، خشم نمی شناسد، خوی درندگی ندارد. می ديد در جنگل غريبه شده است. حيوانات جنگل برايش بيگانه شده اند .

سودای هيچ جنگ و گريزی، هيچ مقابله ای با آنان را در سر ندارد. از بوی خون، از ستيز بيزار است. پيش خودش فکر می کند، کاش همه حيوانات جنگل، چه آنها که زور و توان او را داشتند، چه ضعيف ترينشان، مثل او عاشق می شدند. جنگل به جای جنگ و گريز، به جای نعره و فرياد ، خلوتکدهء عشاق می شد مينا سلطان جنگل می شد. سلطان عشق. به همه جانداران جنگل فرمان می داد، دست از آوارگی و کشتار بردارند به جای آنکه به جان هم بيفتند، عاشق يکديگر شوند، به سبزه ها و گلهای بهار جنگل بينديشند .

 به صدای بال زدن عاشقانه پرندگان جنگل، به جست و خيز بی امان شاهپرکها، به سفر دور و دراز قاصدکها. آنوقت، جنگل جای آسوده و امنی می شد، پر از آشتی و مهر می شد. او می توانست، مينا را برای هميشه به جنگل بکشاند. مينا هم جنگلی شود. در قلب جنگل برای مينا قصری از گل به پا کند. بعد همه حيوانات جنگل را صدا کند، جشن راه بياندارد، جانداران جنگل، گرداگرد اين قصر جمع شوند؛ مينا برايشان آواز بخواند. جنگل ميعادگاه عاشقان شود .

***

هنوز سحر به دهکده نيامده بود. سياهی شب، چشم بيدار درختان سبز ِ جنگل را پوشانده بود. مينا در مقابل گرمای بی جان و رمق اجاق نيمه روشنش نشسته بود. دلش شور می زد، اصلاً قرار و آرام نداشت. به چشمان روشن پلنگ فکر می کرد، که در دل جنگل، خيره به سياهی شب دهکده، دارد انتظارش را می کشيد. سياهی شب دهکده گلويش را می فشرد. با اين همه، از رسوايی می ترسيد. می ترسيد رسوايی بيايد، دامنش را بگيرد، عشقش را بدزدد، فنايش سازد.

 افتاد در انديشه نگاه های پر وسواس و کنجکاو مردم دهکده. سحر سرانجام به دهکده آمد. در کوچه پس کوچه های دهکده می دويد. می خواست هر چه زودتر به کوره راه جنگل پا بگذارد. از همان دوردست های جنگل صدای قلب بزرگ پلنگ را شنيد .

اول بار بود که احساس می کرد، علف ها و گلهای راه جنگل به پايش پيچيده اند، به امکان حرکت و رفتن نمی دهند. از فاصله دور، چشمان خيره و در انتظار پلنگ را ديد که مثل گوهر شب چراغ، چونان دو ستارهء روشن و پر نور، بر بلندای تپهء جنگلی می درخشيد. مينا بی قرار پا به چشم جنگل گذاشت، به چشم پلنگ. پای درخت بلوط پير عاشق که رسيد، تن داغ و پر التهابش را به خنکای تن بلوط چسباند. پلنگ، مست و بی قرار، گرداگرد مينا می چرخيد .

هر چه تلاش می کرد، جايی مقابل مينا قرار بگيرد نمی توانست. وحشت داشت از اينکه به مينا نزديک شود، بسوزد، خاکستر شود.مينا شور و شيدايی پلنگ را که ديد، احساس لذت و غرور کرد. خودش را قدرتمندترين موجود روی زمين حس می کرد. او را در آغوش گرفت، سر و گردنش را نوازش کرد، برايش آوازی بلند خواند. آنچنان غرق در ديدار و مونسی پلنگ شده بود که ندانست کی سحر به سر آمده بود .

 فکر اينکه حضور ناپيدای او ميان روز، در دهکده ورد زبانها شده است، به تشويش و نگرانی اش انداخت. می خواست هيزم هايی را که پلنگ از پيش برايش تدارک ديده بود، بر دوش بگذارد، جنگل را ترک کند اما، بی حس شده بود. به سختی بلند شد. خواست دسته های کوچک هيزم های جنگل را بر دوش گذارد، اما هر چه تلاش کرد نای تکان دادن آن دسته کوچک را نداشت .

مينا نيم نگاهی به بلوط پير عاشق انداخت. لبخندی از سر رضايت بر لبانش نشست. به آرامی زير سنگينی بار هيزم در جنگل قدم بر داشت. پلنگ تا انتهای جنگل پشت سر مينا راه افتاد. پلنگ را از همان فاصله های دور می ديد که بر سر تپه جنگل همچنان به تماشای او ايستاده است. مينا بغض کرد. صدای پای آمدن پاييز را در دهکده، صدای شکستن تن شاخه های درختان و جدايی برگهای رنگ پريده و زرد را از سرشاخه های درختان دهکده می شنيد .

 پاييز يرای مينا هميشه قشنگ بود، پر از خاطره بود. اما در اين حضور بی هنگام پاييز، مينا دلنگران پلنگ، از پاييز بيزار شده بود. پاييز آمده بود تا راز ورمز عشق ميان او پلنگ را فاش سازد. آمده بود هر دوشان را رسوا کند، چشم غريبه ها را به سوی جنگل کشد. می ترسيد پلنگ عاشق، از غصه اين تاراج بميرد. آسمان دهکده، همپای دلتنگی و غم مينا، بغضش ترکيد، گريه کرد. مينا پا به پای ريزش باران بی امان دهکده گريست، يک گريه بی صدا جوان، خوشحال و سر مست از آمدن پاييز، مثل پرنده ای سبکبال خودش را در توفان هزار رنگ پاييز دهکده رها ساخته بود .

 مينا و پلنگ هر دو آرام آرام دست بسته، تسليم سرنوشتی شوم و سياه شده بودند. لحظه های ديدارشان شتاب زده و کوتاه، خالی از عشق و آسودگی بود. ياد سحرگاه بهار و ديدار مينا، خاطره آواز بلند مينا، پلنگ را به زانو درآورده بود. عشق، آنچنان توان و نيرويی به او بخشيده بود که می ديد اگر اراده کند، حتی می تواند تا قلب آسمان به پرواز درآيد. با تمامی اين احوال، پلنگ جسارت وارد شدن به کله چوی مينا را نداشت. شامه تيز پلنگ يکراست او را به طرف کله چوی مينا کشاند. از شدت اضطراب، قلبش تند تند می زد. مقابل در کله چوی بسته مينا که رسيد، دست و پايش سست شد .

ميخکوب شد. به سختی از هيزم های تلنبار شده اطراف کله چوی مينا بالا رفت. خودش را به بام رساند و نفسی براحتی کشيد. از آسمان ابری و سياه دهکده، قطرات آب باران بر سر و روی پلنگ می نشست. مينا سحرگاه پا به جنگل که گذاشت، در اولين نگاه و ديدار، پلنگ را مثل روزهای نخست آشنايی، چابک و پر نيرو يافت. چشمانش ديگر آن مظلوميت و دلتنگی هميشگی را نداشت .

چون ياقوت می درخشيد. بلوط از هيجان حضور و نوازش مينا بيدار شد. مينا راه افتاد. پلنگ همچنان خيره به تماشای او، از جايش تکان نخورد. چند قدمی جلوتر نرفته بود که بی اختيار سر بر گرداند. با حيرت و ناباوری، لختی به پلنگ نگاه کرد. از ديدن بی اعتنايی و بی تفاوتی پلنگ تمام تنش به لرزه افتاد. مينا می خواست با تمام وجود سر پلنگ فرياد بکشد تهديدش کند، او را وادار سازد که مثل هميشه به دنبالش راه بيفتد. مينا با همه خشم و عصيان، بی آنکه ديگر سر برگرداند و پلنگ را ببيند، شتابان از جنگل فرار کرد. شب دهکده، با آوای بلند، پلنگ را صدا می کرد.

 هيجان و التهاب رسيدن دوباره به کله چوی مينا، آراميدن بر بام کله چوی مينا، او را مثل پرنده ای تيز پرواز به سوی دهکده می کشاند. تنها در اين ميان، مينا بود که بی خبر از آمد و رفت های شبانه پلنگ به دهکده، شب ماندگاری اش به سحرگاه بر بام کله چو بی خبر از همه ايثارها و بی قراری ها و از خودگذشتگی های پلنگ هر زمان دل و روحش به عصيان و خشم بيشتری کشانده می شد بی آنکه بداند که پلنگ، ديگر آوره نيست، سرگردان نيست، حتی شيفته مينا هم نيست بلکه به تمامی در وجود مينا يکی شده و ديگر هيچ. پلنگ بر بام کله چوی مينا، لحاف آسمان پر ستارهء دهکده را بر سر کشيد و با تمام وجود گوش به آواز مينا سپرد .

مينا باور کرده بود پلنگ سرانجام به وسوسهء گريز و بی وفايی افتاده، دست از شور و التهاب عاشقی کشيده، ديگر ميلی به مانده در کنار او ندارد. مينا آهسته و آرام در گل ولای کوچه های دهکده قدم برداشت . چنان ميل و رغبتی در رفتن به جنگل و ديار پلنگ نداشت. باران که بند آمد، مه سنگين سپيد صبح، درختان جنگل را بلعيده بود. مينا هيچ جا را نمی ديد. نگاه پر کينه و نگرانش اطراف را جستجو می کرد. پلنگ گويی از جنگل گريخته بود. برای هميشه مينا را ترک کرده بود .

از چشمان باران خورده بلوط پير، اشک می باريد، انگار که بلوط هم به خاطر دل شکسته و ناکام مينا و عشق برباد رفته او می گريست. پلنگ، خيس از باران تند سحرگاه دهکده به دنبال مينا که از کله چويش بيرون زده بود از بام کله چو بيرون آمد. می خواست مينا حضور او را در دهکده در نيابد، همين بود که از او فاصله گرفت. پلنگ به انتظار مرگ روز و آمدن شب و تولد سحر و ديدار مينا، سر بر دامن بلوط پير عاشق گذاشت .

 

جشن تیرماه سیزده شو ( تیرگان)

 

جشن تیرگان ( تیرماه سیزده شو ) بر همه ایرانیان ، خصوصا مازنی ها مبارک باد .

 

به روز تير و مه تير  ، عزم شادي کن             که از سپهر ترا فتح و نصرت آمد تير

 

 این جشن آئینی و بزرگ ،که مصادف با دوازدهم آبان ماه در تقویم شمسی ( سیزهم تیرماه در تقویم  طبری یا به عبارتی روز تیر از ماه تیر در تقویم طبری ) می باشد ،  بنا به روایات ، بازمانده از جشن و پایکوبی مردم ایران و خاصه طبرستان است ، بواسطه مجاهدت آرش کمانگیر در انداختن تیر از کمان و تعیین حدود و سرحد ایران و توران .

پس از کش و قوسهای فروان و جنگ و جدل بین منوچهر شاه و افراسیاب ، و به تبع آن هزیمت منوچهر شاه به نواحی آمل و عجز افراسیاب از شکست قطعی منوچهر شاه ، ناگزیر ، به صلح تن داده و مقرر می گردد که تیراندازی از سپاه ایران زمین ، با پرتاب تیری از فراز کوه های رویان ، مرز بین دو کشور را مشخص کند ، که هر آن کجا که تیر برزمین نشست و یا اصابت کرد ، مورد توافق دو پادشاه است .

از سپاه ایران ، آرش کمانگیر که صاحب آوازه بود در کمانگیری ، قبول مسئولیت کرده ، و چنان زهی از کمان می کشد ، که پس از پرتاب تیر ، بدنش از فشار وارده تکه تکه می گردد ، و آن تیر که از کوه رویان پرتاب کرد ، یک هزار فرسنگ ره پیمود و  در اقصای خراسان ، میان فرغانه و تخارستان بر درخت گردویی نشست . هر چند غم شهادت آرش کمانگیر بر دل مردم سنگین می آمد ، اما مردم آن روز به دلیل پایان یافتن جنگی دوازده ساله و خروج افراسیاب و لشگر خونریزش به شادی و رقص و پایکوبی پرداخته و تا کنون نیز به پاسداشت این روز عظیم می پردازند .

در آنجاكه ناوك شود جاي گير ..........از اينجا بود ملك قسمت پذير

پس آرش سوي قبضه بازيد دست .........كمانرا بماليد و بگشاد شست

بينداخت تير و به پيمود گام ..........بر  ايشان جهان ختم شد والسلام .

مراسم ویژه تیرماه سیزده شو :

لال بازی :

یکی از رسوم ویژه ی این شب است ؛ شگون چوب خوردن از لال نیز از دیگر مراسم مخصوص این جشن است، به گونه‌ای که در برخی از شهرها این مراسم به « لال شو = لال شب » معروف است بدین ترتیب که شخصى که او را خوش‌قدم مى‌دانند، در این شب با لباس مبدل، دستمالی به سر بسته و صورتش را سیاه می‌کند و مانند لال‌ها با کسی حرف نمی‌زند و چند نفر او را همراهی می کنند. این شخص که او را لال، لال مار و لال شیش می‌گویند با همراهی چند نفر وارد خانه‌های محل می‌شود و با چوب و ترکه‌ای ( شوش یا شیش که از درخت داغ‌داغان (ته‌دانه) در دست دارد ، ضربه‌ای به ساکنان خانه می‌زند. او ( لال ) مخصوصاً به سراغ زنان نازا، حیوانات اهلی نازا، دختران شوهر نکرده، و درختان بی میوه می رود و با ترکه به آنها می زند. یک نفر از حاضران پا در میانی کرده و ضمانت می کند که مثلا : این زن یا آن درخت یا آن دختر را نزن. من ضمانت می کنم که باردار شود، میوه بدهد، به خانه شوهر رود. صاحب خانه ها، به آنان شیرینی، گندم برشته، برنج، گردو یا خوراکی دیگر می دهند و آمدن لال را به خانه و کاشانه خود به فال نیک می گیرند و باور دارند که «لال»هر کس را بزند تا سال دیگر مریض نمی‌شود در بعضی از نقاط مازندران پس از رفتن لال، صاحب خانه ترکه " توت شیشک " را ( که لال در همه ی خانه ها می گذارد) در بـین چوب های سقـف خانه گذاشته و معـتـقدند که برکت بام را زیاد و حیوانات موذی مثل موش و سوسک و ... را دفع می کند در حین انجام این مراسم کسى نباید صحبت کند، زیرا جریمه مى‌شود. 

يكي از مراسمي كه در اين جشن قابل اهميت است امير خواني و فال حافظ و اجراي موسيقي مي باشد .امير خواني را معمولا پيران دهكده و يا كساني كه از صداي خوبي برخوردار باشند اشعاري را از امير پازواري به صورت تك خوان و يا همخواني ني و آواز در گوشه هايي از رديف دشتي در دستگاه شور موسيقي ايراني اجرا مي كنند .

همنوازي سرنا و دهل از بعد از ظهر روز جشن شروع و تا پاسي از شب گذشته ادامه دارد.نواختن لـلـه وا (ني محلي)بخش مهمي ازاين جشن را به خود اختصاص مي دهد .

از رسم های دیگر تیرما سیزه شو فال گرفتن با دیوان حافظ است که در شهرها، روستاها و تقریباً همه خانه ها - حتی اگر لال هم به خانه نیاید - مرسوم است. در این شب ، برای همهً حاضران فرصتی است که خوب و بد نیت خود را از حافظ، که " به شاخ نبات " قسمش داده اند، جویا شوند. در روستاها و خانواده هایی که " حافظ خوان " نباشد، حاضران با دوبـیـتی خواندن، فال می گیرندودر بعضی جاها نیز مردم هر خانه دور هم جمع می شوند و به نقل داستان ها و قصه ها می پردازند 

همچنين در روستاها نيز در غروب اين روزجوانان هم با در دست داشتن تركه اي بلندكه كيسه اي به انتهاي آن بسته شده است همراه كودكان به در خانه ها رفته وبا سر صدا وكوبيدن چوب به در خانه ها ولال بازي از صاحب خانه تقاضاي هديه مي كنند وبه آنها پول ,ميوه وشيريني داده مي شودودركوچه هابه همراه لال شروع به حركاتي موزون وخواندن اشعارمي نمايد.

آماده کردن خوراکی‌های سیزده‌گانه جشن را کامل می کند. با اشاره به واقعه ی تاریخی جنگ  افراسیاب و در محاصره بودن مردم آن زمان پختن گندم و میوه خصوصا  « به » یکی از رسوم ویژه ی این شب است . اساسا پذیرائی از میهمانان با آجیل و شیرینی و تنقلات که از نظر تنوع به سیزده برسد ؛ در این جشن مورد توجه قرار می گیردچون‌ اين ‌جشن ‌در فصل‌ پاييز با رسيدن ‌ميوه‌هاي‌ جنگلي ‌همچون ‌زالزالك (وليك) ،ازگل (كنس) ، و زرشك و ديگر محصولات جنگلي همزمان مي باشد ميوه هاي فوق نيز تناول مي گردد .

جشن باستانی تیرماه سیزده شو ، جشنی است به بلندای تاریخ ایران زمین و بر همه شما ایرانیان فیروز باد .

 

 

 

 

هناسه های غربت

با هر که سخن گفتم ، در خود گرهی گم بود

چون کرم شبان تابان می تابی و می تابم

بر هر که نظر کردم گریان و پریشان بود

چون ابر  سبکباران می باری و می بارم

من درد محبت را هرگز به تو نسپردم

این عقدۀ دیرین را می دانی و می دانم

بر مرثیه ام بنگر نقش رخ خود بینی

این قصۀ غمگین را می خوانی و می خوانم........

آهنگهای سیاوش قمیشی ، جون میده واسه غربت ، واسه وقتی که غربت تا مغز استخونت رسوخ میکنه ، واسه وقتی که دردت میاد ، واسه بی صدا شکستن .

امروز هم روزی بود واسه خودش ، پر از همهمه و زمزمه و تعجب . تعجب می کنی وقتی می شنوی یه مرد عرب ، مست و خراب ، یه شیشه ویسکی را توی یکی از محله های بدنام بانکوک ، روی فرق سر یه دختر ِ ازبک خرد میکنه و دختر ِ مردم ، توی غربت ، بی سرزمین تر از باد ، فنا میشه . تعجب میکنی وقتی می بینی برای تن فروشی اومده بود از غم ِ سنگین نان ، اما چوب حراج به جونش زدن !!!

میگن به مولانا گفتن مِــی را چگونه می بینی ؟ ، گفت : مِــی آنچنان را آنچنانتر می کند .

تعجب می کنی ، وقتی می شنوی ، هفته گذشته ، یه ایرانی توی پاتایا ، یه لیدی بوی ( دو جنسی ) را خفه میکنه ، یه ایرانی نه چندان عزیز مست ، ولی با همۀ مستی اش گویا متوجه میشه چه غلطی کرده ، بعد رگ خودشو می زنه ، ولی دوجنسی قصه می میره و تک جنسی هموطن زنده می مونه !!!

مِــی آنچنان را حقیقتا آنچنان تر میکنه ، کاش یه دستگاه آنچنان سنجی اختراع می شد مثل دستگاه های تست الکل ، که پیش از مصرف الکل ازش سود می بردن .

تعجب می کنی وقتی میبینی یه پسر بچه بیست ساله ایرانی ، در اثر زیاده روی در باده نوشی ، دو ماه و نیمه که بیماره و خوب نمیشه و مدام آب دهانش با خون مخلوطه ، و تازه از سلامتی اش ترسیده ، بهش میگی فلانی ، نه تو قراره بری ایران نه ویسکی قراره قحطی بیاد ، یه کم به این امعاء و احشاء مرخصی بده !!!

تعجب می کنی وقتی یه نقره فروش ایرانی را می بینی که از بازارش می ناله ، وقتی بهت آمار میده ، می بینی طبق آمار خودش ، همین سفرش که برای کاسبیه ، حدود هفتصد هزار تومان ضرر داره و تو نمی تونی درک کنی اصلا برای چی با علم به ضرر دادن اومده تایلند !!!

پشت قاب بی نفس ، مثل اون پرنده که دلش گرفته تو قفس

مثل یک حقیقت رفته به باد ، منو با خود میبره مثل یه رویا توی خواب

شهر من ، من به تو می اندیشم نه به تنهایی خویش

از پس شیشه تو را می بینم که گرفتی مرا در بر ِ خویش

من وضو با نفس خیال تو میگیرم ، و تو را می خوانم

و به شوق فردا که تو را خواهم دید ، چشم براه می مانم.....

چشم براه می مانم؟!!!

تعجب می کنی وقتی میری مغازه به اصطلاح بقالی ِ خانم ِ پویی ، می بینی خواهرزاده هجده ساله اش ، دختری به نام نَــد ، داره مثل ابر بهار پشت تلفن اشک می ریزه .

می پرسم نَــد ، چی شده ؟ چرا گریه می کنی؟!

چشماش خیره می مونه روی موج نگاهت ، و همونجور اشک می ریزه

نَــد چی شده؟! اتفاقی برای خاله پویی افتاده؟!

بغضش می ترکه و میشه شلیک گریۀ دوباره

تلفنو قطع میکنه ، با هق هق و بریده بریده بهت می فهمونه ، پدر بزرگش سرطان گرفته

سرطان!!! توی دلت از خودت می پرسی مگه سرطان گریه داره؟!!! شاید داره ؟! شاید تو زیادی پوست کلفت شدی !!!

وقتی یاد قیافه حق به جانب پدربزرگش می افتم ، یاد نگاه های مملو از غرور و تحسین خاله پویی اش می افتم به بابای خودش ، یه چیزی ته دلم هوار میکشه که بابا سرطان هم گریه داره

تن من پاره ای از آن تن توست

و قشنگترین شبای پر ستاره تن توست...

ته دلم ، نَــد را تحسین میکنم ، توی قرن دود و آهن ، انگار که اون رسول ِ گل و نوره ، نوه ای که برای پدربزرگش ماتم میگیره ، اشک میریزه ، توی دلش رخت می شورن ، چشمای معصومش نم میگیرن از دردی که به جون عزیزش افتاده ، دردی که فقط دردمنداش می دونن چه دردی داره .

از ته دلم میگم توی دلم ، نَــد ، داشتن نوه ای مثل تو آرزوی هر پدر بزرگیه .

سکوتم از رضایت نیست

 دلم اهل شکایت نیست

هزار شاکی خودش داره

 خودش گیره ، گرفتاره

همون بهتر که ساکت باشه این دل

 جدا از این ضوابط باشه این دل

از این بدتر نشه رسوایی ِ ما

 که تنهاتر نشه تنهایی ِ ما

اگه یه روزی پدر بزرگ باشم ، دلم یه نوه مثل ند میخواد با همه معصومیتش ، این می تونه بزرگترین دستاورد یک پدربزرگ باشه در زندگی ای که بوی بغض کاه میده .

هناسه نوشت 1 : خدا شفا بده ، سه سه بار نُـه بار.

هناسه نوشت 2 : هرگز منشین غافل از کار جهان چرخان....هر گونه که چرخاندی ، چرخانده کند بر تو .

هناسه نوشت 3 : مسافر شهر فرنگ ، النگ دولنگ النگ دولنگ

هناسه نوشته 4 : طلوع من طلوع من ، وقتی غروب پر بزنه ، موقع رفتن منه ، اما نه زودتر از اون .

هناسه نوشته 5 : تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل .

 

 

 

 

 

 

جشن هندو بودیست ها

همه ساله در تاریخ هفدهم اکتبر ، جشن بزرگ و آئینی هندو - بودیستها که یکی از 9 شاخه مختلف بودایی هستند ، در بانکوک برگزار گشته و تا صبح روز بعد ، حوالی ساعت 4 صبح ادامه می یابد . البته سایر بودایی ها با گرایشهای مختلف دیگر نیز در این جشن شرکت کرده و موجب تعمیم آن می گردند . از ساعات ابتدایی روز مردم به جنب و جوش در می آیند تا مقدمات جشن را فراهم کنند و در واقع از بعد ظهر جشن اندک اندک آغاز گشته و هر لحظه بر تعداد جمعیت افزوده می شود . در اولین ساعات تاریکی هوا ، رسما ترافیک انسانی شدیدی خیابان محل برگزاری جشن و خیابانهای اطراف را فرا می گیرد به گونه ای که قدم از قدم برداشتن امری حقیقتا دشوار خواهد بود و حتی این احتمال می رود که شما برای رد شدن از آن خیابان بالغ بر دوساعت فشار شدید را متحمل شوید و با کلی فشار و تنه زدن به سایرین بتوانید برای خودتان مختصر راهی باز کنید .

حوالی ساعت 7 عصر ، هر سال ، مجسمه بودا با دنیایی از تشریفات از جایگاه همیشگی اش در داخل معبد به بیرون حمل شده و پس از اجرای مراسم دعا و نیایش توام با انواع موسیقی تایی و هندی ، در طول خیابان عریض معبد به حرکت در می آید تا سایر مردم هم بتوانند ادای احترام کنند ، غالبا تا پیش از ساعت ده و نیم شب ، مجسمه بودا به معبد برگردانده می شود و پس از آن ، مردم شروع می کنند به شکستن نارگیل با زدن آن به کف خیابان ( از روز قبل چندین هزار عدد نارگیل تدارک دیده شده ) ، پس از آن شما یک خیابان بلند و طویل دارید با دنیایی نارگیل شکسته شده و پخش شده بر روی زمین و زمینی که در آب نارگیل غرق شده ، و معتقدند که جاری شدن اب نارگیل بر روی زمین کمک می کند به پاک شدن گناهانشان و زیاد شدن رزق و روزی شان . 

از آن پس تا حوالی صبح ، رقص های مذهبی انجام میدهند و با زانو زدن در مقابل مجسمه بودا به عبادت می پردازند ، البته برخی هم سیخ و شمشیر از لب و دهانشان رد می کنند ( شاخه ای از مرتاض های هندی اند که ساکن تایلند می باشند ) .

تنها حسن ماندن در یک ترافیک انسانی و تحمل کلی فشار ، شاید دیدن چنین صحنه ای باشد .


کاسب باید وقت شناس باشه !!


من موندم اینو چطور بافتن ؟!


هنوز سه ساعتی مونده به تاریک شدن هوا




ایشون هم که رفتن توی حس 



خیال لرستان

چند روزی هست ، خیال لرستان ولم نمی کند ، هوای لرستان بد جوری هوایی ام کرده ، از هر فرصتی برای شنیدن موسیقی لری استفاده می کنم ، خاطرات این دیار مدام رژه می روند در ذهنم و چه مشتاقانه سان می بینم از ثانیه به ثانیه این خاطره ها .

از اراک و سنجان که می گذشتم ، بوی لرستان را حس میکردم ، بعد از شهر جدید مهاجران نمی دانم چه عطش سیری ناپذیری داشتم برای فشردن پدال گاز ، انگار قرار بود توره را تقسیم کنند و ممکن بود من دیر برسم ، با دلیل یا بی دلیل ، ولو یک لیتر هم شده باید در پمپ بنزین توره بنزین می زدم ، این بهانه خیلی خوبی بود برای اینکه باد توره استخوانهای بدنم را نوازش دهند و البته ، نوشیدن چای داغ لیوانی با چند تا کلوچه همدان .

از توره تا پلیس راه بروجرد ، چشم برای خودش کار می کرد و ذهن برای خودش ، چشمم به جاده بود ، اما ذهنم معطوف جاده نبود ، عاشق زمستان و برف و یخ گردنه زالیانم ، بروجرد هم که تکلیفش معلوم بود ،  اول توقف کنار فلکه و نوشیدن چای در دکه علی ، بعد هم منزل مهدی . خوردن دستپخت همسرش حتی احتمال دارد میت را زنده کند ، شب نشینی با مهدی و صحبتهای در گوشی ، حرفهایی که فقط برای هم بازگو می کردیم ، گاهی ولگردی در شهر ، مسیر رازون ، یا رفتن به هتل زاگرس و لذت بردن از منظره شهر ، خلاصه بروجرد در قاموس من معنای مهدی می دهد .

اما بروجرد تا خرم آباد حکایت دیگری بود ، چشم به جاده و دست به فرمان ، بی شتاب ، انگار دلم نمیخواست از گردنه زاغه به همین راحتی ها بگذرم ، اما ذهنم می رفت پی نبرد الوار با قشون رضا شاه ، همیشه چند جا توی این مسیر به بهانه سیگار کشیدن توقف می کردم ، به کوه ها نگاه می کردم ، به دامنه ها ، دشتهای کوهپایه ، آه که اگر این نقاشی های خلقت زبان باز می کردند ، چه افسانه های سر به مهری باز می شد !! آدمها و اسامی به سرعت توی ذهنم تاب می خوردند ، صحنه ها باز سازی می شدند ، تکه تکه شدن یک گروهان قزاق بدست یاراحمدی های طایفه بیرانوند ، زد و خورد ، کوه شیشه ، تنگه شیر زاهد ، فوج قزاق ، خان جان خان ِ لر ، نبرد پاپی ها ، شیخه خان را تجسم می کردم وقتی که به سرهنگ احمد امیر احمدی ( قصاب لرستان ) ، فرماهده قشون غرب ، می گفت : عقاب هم که می خواهد از بالای این تنگه پرواز کند کلی پر می ریزد روی زمین ، امیر غرب ، با ما بجنگی بزرگترین تکه از بدن سربازانت که بدستت می رسد گوششان است ، و صدها طرح و نقش و یاد و داستان و افسانه بود که مثل باد توی سرم می پیچید .

خرم آباد با آن فلک الافلاک ِ سر به فلک کشیده و همیشه استوارش ، البته که دلتنگی هم دارد ، چه داستانها و افسانه هایی که از آن سینه به سینه می گردد و روایت می شود . حقیقتا شنیدن و لذت بردن بردن دارد . یادش بخیر ، دیدن شنا کردن بچه های تُـخس در گرداب سنگی ، قدم زدن در پارک کیو ، لمس کردن خنکای آب چشمه و ولو شدن کنار استخر پارک ، نشستن در میدان شقایق ، قهوه خانه های شمشیر اباد و قدم زدنهای شبانه در قاضی آباد ، رفتن به قبرستان خضر ، کباب خوردن در کبابی های بازار پای قلعه ، آبشار تاف و تنگه شبیخون ، دره دخمه بابا عباس ، معبد مهری ، منار آجری ، کتیبه ها ، و چه بگویم که نه اماکن تمامی دارند و نه این دلتنگی ها !!

اما نه ، حق مطلب ادا نمی شود اگر یادی از محله پشت بازار و شر و شورش نکنم . پشت بازار و آنهمه مدعی پهلوانی !! محله پشت بازار و آنهمه جوان که در نهایت خشونت وقتی دمخور می شوی و اعتماد می کنند ، می بینی مثل یک کودک درونشان پاک است و تشنه محبت اند ، پشت بازار با همه خشونتها و رفاقتها و رقابتهایش .

همیشه دلم می خواست یکبار مسیر خرم اباد به کرمانشاه را پیاده طی کنم تا هیچیک از زیبایی هایش را از دست ندهم ، اما خود خدا هم میداند که آدم اینکار نبودم ، برای همین آهسته تر می راندم تا بیشتر چشم چرانی کنم .

دلم برای سیاه چادر تنگ شده ، برای مهمان شدن بین عشایر کوهدشت ، برای خوابیدن در سیاه چادر ، برای خنکای سایه اش در گرمای ظهر ، برای سواری ، برای تیر اندازی ، برای خوردن یک جگر ورز ِ مشتی و پلو  در مجمعه های مسی ، برای لقمه برداشتن با دست ، برای شستن دستها با آب دست در ظروفی که ممکن است نزدیک به صد سال هم عمر داشته باشند ، برای طعم دوغهای محلی ِ خوش طعمی که در عین خوش طعمی بوی آغل می دهند ، برای نانهای محلی عشایر ، برای نگاه کودکانی که نمی توانند هیبت شهرزده ات را هضم کنند ، همان کودکانی که زود بزرگ می شوند و سخت ،

دلم هوای ابشارهای الیگودرز  و  ازنا دارد ، هوای دشتهای دلفان و سلسله ، دلم بهانۀ پل های پلدختر را می گیرد ، برای هر وجب از خاک لرستان دلتنگم .

 

 

شیشه ایرانی ، بازار تایلند را تسخیر کرد .

گنه کرد در بلخ آهنگری .....به شوشتر ستاندند پاس ِ تقی !!

پیشتر ها عزیزان معتاد به تریاک ، به قاعده مصرف ، و بزرگواران ِ قاچاقچی  ،یکی دوکیلویی تریاک محض تحفه و خالی نبودن عریضه و نموره ای منفعت طلبی به مقصد بانکوک زحمت می کشیدند و جابجا می کردند ، حالا چطور و چگونه ؟ این فوت ِ کوزه گری ها به ما نیامده .

اما ، الان دو سالی هست که در اثر زحمات شبانه روزی ِ این گرامیان ِ ارجمند ، مواد مخدر شیشه چند کیلو چند کیلو به مقصد بانکوک ارسال می شود ، به شکل میانگین ماهی نیست که پلیس تایلند در فرودگاه بین المللی بانکوک به کشف تازه ای نائل نیاید . زن و مرد هم ندارد ، هم قاچاقچی زن می گیرند هم قاچاقچی مرد .

اما ، مقوله سه روز قبل در نوع خودش بی نظیر بود ، در بین مسافران یک پرواز ایرانی از سه نفر آدم ، 10 کیلو شیشه کشف کردند ، تلویزیون و رادیو و روزنامه ها و جراید و خلاصه هر چه دهن دار و زباندار در تایلند بودند ، نمایش دادند و جار زدند و بر کوس رسوایی ما ایرانی ها کوفتند .

اینجاست که باید گشت و آن پرتقال فروش معروف را پیدا کرد .

کار به جایی رسیده که در فرودگاه بانکوک با دیدن پاس ایرانی به لاین مخصوص هدایتت می کنند و علاوه بر اسکن وسایل ، معده و روده و امعاء و احشاء مسافران ایرانی را هم اسکن می کنند و بیچاره مسافری که یک تکه غذایی چیزی توی معده اش جلب نظر و تولید شک کند ، باید تشریف داشته باشد تا موقع قضای حاجت حضرات پلیس تایلندی کشف الدفعیات کنند .

سال قبل همین موقع 73 زندانی ایرانی داشتیم در زندان بانکوک که بنا به دلایل گوناکون زندانی بودند ، الان بالغ بر 140 تن تخمین زده می شوند که عمدتا زندانیان مواد مخدر هستند ، آنهم در کشوری که مواد مخدر هیچ گونه عفوی ندارد و حتی پادشاه تایلند نیز عفو مخدرات را از اختیارات خودش ساقط و غیر قانونی اعلام کرده است . به عبارت ساده تر باید بمانند تا بپوسند .

من بارها و با چشم خودم شاهد بودم ، در ورودی فرودگاه امام که نیروی ناجا مستقر است ، قرص و اسپری و خیلی چیزهای مضحک و پیش پا افتاده را از چمدان مسافرین جدا کرده اند ، حالا چگونه است که کیلو کیلو شیشه از بازرسی ها ی ناجا و سپاه می گذرد و کسی هم روحش خبردار نمی شود؟!

چند ده کیلو مخدر شیشه وارد یک هواپیما می شود که مثلا ده کیلوی آن هم لو برود ملالی نیست و باز هم می فرستند؟!

امشب یکی از دوستان که مدت 8 سال است با خانواده اینجا زندگی می کند ، تعریف می کرد که دیشب به ایست و بازرسی پلیس تایلند برخورده ، پلیس پرسیده کجایی هستی؟ پاسخ داده ایرانی ، گفته پاسپورتت را نشان بده ، این بنده خدا هم گفته همراهم نیست ، پلیس هم گفته یا پاسپورت یا بازداشت . هیچ ایرانی اینجا به یاد نمی آورد که پلیس توی خیابان بی دلیل دستور توقف به یک خارجی بدهد و درخواست پاسپورت کند ! خود من نه دیدم نه شنیدم ، دوستانی هم که بالغ بر بیست سال هست که زندگی می کنند اینجا یادشان نمی آید و همه شوکه شدند از شنیدن چنین مطلبی ، در نهایت این آقا پیش پلیس ماند تا پسرش برود و پاسپورت پدرش را بیاورد .

این بنده خدا می گوید به سر تیم پلیس مستقر در آن نقطه گفتم ، من سالهاست ساکن اینجا هستم ، مالیات میدهم ، شرکت دارم ، بیمه می دهم ، چند تایلندی زیر دست من کار می کنند ، این رفتار شما اهانت آمیز است ، و در نهایت پلیس گفت : شما بجای ما ، وقتی هموطنان تو هر روز شیشه وارد تایلند می کنند و اجتماع ما را آلوده می کنند ، شما باشید چه می کنید؟! یک بررسی مختصر هم نمی کنید؟!

جامعه ایرانی ها که دست بر قضاء در این مملکت اجتماع موفق و صاحب شخصیتی هم محسوب می گردد ، باید به کی و کجا شکایت کند؟! سفارت ایران هم چنان بی سر و صدا برخورد می کند که اگر بگویی واقعه کربلا ، حتما تعجب می کنند ، می گویند عجب !! در کربلا این اتفاقات رخ داده واقعا؟! اوووووه چه خبر هایی بوده ها .

اینهمه مواد مخدر از کجا وارد هواپیماهای ایرانی می گردد؟! چه کسی باید پاسخ بدهد؟ کیست که مسئولیت پیگیری داشته باشد؟ چرا اجتماع ایرانی مقیم تایلند باید روز به روز بی آبروتر و رسواتر ، تاوان سودجویی و نامردی یک مشت از خدا بی خبر را بدهد؟! آن مسئولی که آمده اینجا و در پاسخ به اعتراض نمایندگان ایرانیان مقیم گفته این موضوع را حل شده بدانید ، حالا کجاست که ببیند نه تنها حل نشده که قلمبه شده و بالا زده ؟!

شرم آور نیست که گذشته از تایلندی ها که دلخورند از عملکرد برخی ایرانیان ، یک عده هندی و کامبوجی و لائوسی و پاکستانی و افغانی و غیره هم ریشخندمان کنند .

ما در این مملکت حق آب و گل داریم ، چهارصد و اندی رابطه تجاری و فرهنگی که کم نیست ، که قایل نادیده گرفتن نیست ، حکایت ما شده حکایت این مصرع که هر چه کنی به خود کنی ، دستمان از ایران کوتاست ، اینجا باید گوشه دامن سفارت را چنگ بزنیم ، اما کدام سفارت؟ کدام سفیر ؟ سفیری که هنوز 80 کیلومتر از بانکوک دور نشده که برود بر سر مزار بزرگ مرد عالم تشیع تایلند ، که جاودانه شده در تاریخ تایلند ، نثار فاتحه ای کند ، سفیر و سفارتخانه ای که سالروز وفات آن بزرگمرد ، که بودایی ها هم می روند و ادای احترام می کنند ، یک شاخه گل نمی برند روی مزارش بگذارند ، مگر چقدر می توان از آنها انتظار داشت؟!

انگار یک چیزهایی هست که مال درک و فهم ما نیست ، انگار روابطی هست که قواره شعور ما نیست ، انگار اگر تا دیروز به فلانی در دلم میخندیدم وقتی که می گفت کالای قاچاقی که من از اینجا ارسال می کنم به ایرن ، از توی فرودگاه اسکورت می شود ، حالا باید به ریش خودم  بخندم ، باید به خرد نا بخرد خودم بخندم که اصلا چرا شک کرده بودم .

عزیزان و سروران قاچاقچی ِ محترم ، حالا که از دست ما کاری ساخته نیست و سر پنجه های شما هنرمندتر هستند ، اجازه بدهید در کمال خاکساری و با پوز کِـش آمده عرض کنم حضورتان که : ناز شستتان ، بلکه با گفتن این ناز سلامتی ، درد ِ جای دیگرمان را فراموش کنیم .

 

 

هالیوود ، ای بسوزد پدرت

مدتهاست که تفریح و دلخوشی شبانه ام ، تماشای تلویزیون و دیدن یکی دوتا فیلم از شبکه های اِچ بی اُ  و  مووی استار  است ، دوستانی که با این شبکه ها آشنا باشند خوب می دانند که این شبکه ها بیست و چهار ساعته با مبنای دوبار پخش ، فیلمهای هالیوودی یا محصول مشترک پخش می کنند . تماشای فیلم هم جدای از اینکه وقت را پر می کند ، انصافا خالی از لطف نیست و گاهی هم می تواند دستاوردهای خوبی برای آدمی به ارمغان بیاورد .

هر چه بیشتر به این فیلم ها نگاه می کنم ، بیشتر ایمان می آورم که سینمای هالیوود یا خیلی مغرض است ، یا خیلی بیمار است ، یا هر دو ویژگی را با هم دارد .

پیش از هر چیز ، خاطر نشان می کنم که این تنها دیدگاه یک بیننده یا مخاطب رسانه است و ممکن است کاملا هم اشتباه باشد ،  مع الوصف چنانچه این دیدگاه در نظر دوستان توام با معایبی به چشم رسید ، لطفا با دیده اغماض بنگرید .

تصور می کنم رسانه به خودی ِ خود پدید نمی آید ، و پدید آورندگان هم محض رضای خدا یا خوشایند خلق خدا نیست که دست به کار می شوند ، رسانه بدون شک پیامد یک تفکر است و یا شاید بهتر است بگویم مجرای جاری شدن و بسط دادن کلان ِ یک تفکر در سطح کلان تر ی از اقشار مختلف اجتماعی است . قطعا هر رسانه ای ورای رسالت ظاهری ای که از آن به چشم می آید و استنباط می گردد یا شعارش را سر می دهد ، دارای رسالتی است که به چشم نمی آید و کسی هم چیزی پیرامون آن نمی گوید . اما از آنجا که هر رسانه ای پس از مدتی دارای مخاطب خواهد بود ، پس نیاز وافری دارد به خوراک دهی ، آیا رسانه ها را نمی توان به نوعی مطبخ های بی دود و دم ِ عصر جنجال بشری دانست؟!

تا آنجا که عقل من حکم می کند ، رسانه ها ، فارغ از ید قدرت و سیطرۀ اصحاب زر و زور نیستند ، رسانه هر چه گسترده تر و بزرگتر ، مافیای قدرت پس ِ آن نیز درشت تر و دم کلفت تر خواهد بود ، برای همین است که شک ندارم رسانه ای نیست که بدنبال خوراک دهی و اهداف خاصی نباشد . پیرامون ما و آسمان بالای سرمان ، هر جای دنیا که باشیم ، کهکشانی از سیگنالهاست که آمد و شد می کنند و جریان دارند ، اما افسوس که چشم ما قادر نیست به دیدن . وقتی این سیگنالها خرید و فروش می شوند و حق دریافت سیگنال باید بپردازند آیا ساده لوحانه نیست که ما تصور کنیم همه اینها در راستای رفاه حال بشر است ؟!

قطعا نمی توانیم بگوئیم که هالیوود و صنایع اقماری اش و تکنولوژی های فوق مدرنش ، فقط و فقط برای لذت بردن بیشتر نسل بشر از دیدن فیلمها بوجود آمده اند ، بدون شک سینمای هالیوود در عرصه سینمایی ، ارائه تکنولوژی های برتر ، ساخت و خلق جلوه های ویژه ، شناخت و ارضای ذائقه بیننده از هر قشر و با هر ذائقه ای ،   یک انقلاب بزرگ به شمار می آید ، اما آیا این انقلاب بزرگ ، این تکنولوژی برتر ، این رسانه بسیار بزرگ و بی درب و پیکر ، صرفا برای تلذذ من و شمای بیننده و مخاطب شکل گرفته است؟!

با کمی دقت در محتوای فیلمهای هالیوود ، تزریق ترس به جامعه کاملا مشهود است . مردم را می ترسانند ، از چه ؟ از هر چیزی که بتوانند ، از حمله مورچه و ملخ و کلاغ و انواع پرندگان گرفته تا هزار و یک جک و جانور دیگر ، حیواناتی که بی دلیل وحشی می شوند و به جان زندگی مردم می افتند ، مردم را تکه تکه می کنند و با قساوت و سبعیت زیاد یک اجتماع شهری را نابود می کنند ، موشها ، ماهی های کوچک ، کوسه ها ، و خلاصه هیچ موجودی از شر بهتان های این سینما در امان نیست . شما می توانید پیوسته در فیلمهای هالیوودی چند تا جوان شنگول را ببینید که با شور و حرارت به دامن طبیعت پناه می برند ولی طبیعت با آنها بد می کند ، یا گیر یک عده قاتل می افتند ، یا یک نفر آدم قاتل ، یا طرد شده ، یا ناقص العضو به جانشان می افتد و همه را یکی پس از دیگری به قتل می رساند ، یا اینکه ناگهان موجوداتی عجیب و غریب از دل زمین بیرون می آیند و همه را می بلعند .

بچه هایی که دست به یکی می کنند و همه مردها و زنهای شهر را از جمله پدران و مادران خود را به قتل می رسانند ، فضایی هایی که پیوسته به زمین حمله می کنند ، جوانان آمریکایی که به کشورهای دیگر می روند و مردم آن کشورها هزار بلا سرشان می آورند ، و خلاصه الی ماشاء الله ، اما این تازه بخشی از تولیدات و محصولات هالیوودی است . جوانانی را که هالیوود به تصویر می کشد ، یا درگیر خون آشام ها و اجنه و ارواح اند ، یا در بهترین حالت مشغول رقابت و رو کم کنی در قالب تیم های رقص و آواز و بسکتبال و فوتبال امریکایی و غیره اند .

از منظر هالیوود ، آمریکا و مردمانش پیوسته در معرض اعمال انتقام جویانه گروه های تروریستی ( خصوصا مسلمان) ، جاسوسان روسیه ، خطر حمله فضایی ها ، خطر حمله ارواح و اشباح ، خطر حمله پرندگان و چرندگان و درندگان و غیره ، خطر حمله حیوانات غیر متعارف یا منقرض شده ،  و هزار و یک جور خطر دیگرند . از خودم می پرسم آیا برای همین نیست که خانواده های آمریکایی غالبا چمن پارکها را به چمن طبیعت خارج از شهر ترجیح می دهند؟!

با اینکه به نظر می رسد ،  سینمای هالیوود ، مدتهاست که  دچار فقر سناریو و فیلمنامه شده ، اما نمی توان بی انصاف بود ، در همین چند سال اخیر هم فیلمهای خوب و ارزشمندی را نیز به دنیا عرضه کرده ، البته ، این فقر فیلمنامه به نظر می رسد الان بلای جان سینماهای خیلی از کشورهای دنیا باشد ، یکی هم همین ایران خودمان ، خیلی از اوقات آدم شرمش می آید وقتی فیلمهای سینمای ایران را می بیند .

اما سینمای هالیوود با همه معایبش ، یک حسن بزرگ هم دارد ، این سینما ابایی ندارد که نیروهای فاسد امنیتی یا پلیس یا ارتشی را به تصویر بکشد ، اینها بخشی از واقعیت های همه جوامع بشری اند ، هالیوود به تصویر می کشد و وجود این زشتی ها را انکار نمی کند ، طی دست کم ده سال اخیر حجم زیادی از این سری فیلمها ساخته شده است و ای بسا که به تصویر کشاندن این قبیل موضوعات موجب اصلاحاتی هم در برخی ساختارها شده باشد ، ولی در اکثر جوامع نه تنها اجازه ساخت به چنین فیلم هایی نمی دهند بلکه برخوردهای بدی هم صورت می گیرد .

از دیگر نقاط تاریک و زشت سینمای هالیوود ، می توان حمله به تاریخ اقوام و ملل ، به تمسخر گرفتن فرهنگها ، و پروژه بربر سازی از سایر ملل و امثالهم را بیان کرد ، این سینما به لطائف الحیل سعی در موهوم سازی سایر ادیان و ملل دارد .

مسئله ای که ذهن مرا مشغول می کند این است که ، آیا اصولا سیاست دولت آمریکا بر این است که سینما ها و تلویزونها آزاد و مستقل عمل کنند ؟ یا اینکه تحت لوای آزادی ، یکی به خود صد تا به سایرین می زنند؟!

اگر این آزادی حقیقتا وجود داشته باشد ! پس خوشا به حال مردم و اهالی سینما ، اگر هم احتمال دوم صادق باشد ، باید سوال کرد که چرا سایر کشورها از جمله ایران خودمان از این حربه سود نمی برند؟!

امروز اگر از من بعنوان یک ایرانی در مورد سینمای ایران بپرسید ، می گویم می رود که رفته رفته به دوره فیلم فارسی های قبل از انقلاب بازگردد ، لمپنیسم در سینمای ما بیداد می کند ، و گواه حرفم همین فیلمهایی هست که چپ و راست روی پرده ها اکران می شوند ، فیلمهای گیشه ای بخش عمده ای از محصوصلات سینمایی را تشکیل می دهند ، از اخراجی ها گرفته تا به روح بابام و الی آخر . سینمای ما و بیننده های ایرانی که مردم هند نیستند که طبع و ذائقه شان گیشه ای پسند باشد ، وقتی گیشه ای می شوند یعنی حمایت پدر و مادر داری از محصولات نمی شود که کارگردان را ناچار به ساخت چنین فیلمهایی میکند ، تهیه کننده هم وقتی بوی ضرر به مشامش برسد که تعهد کتبی نداده فیلم محتوایی بسازد . اما این تاسف و افسوس وقتی زیاد تر می شود که ما می بینیم حتی در سیما و تلویزیون ملی هم رخدادهای مشابه سینمای ایران روی می دهد و حتی بدتر از آن .

وقتی محصول مشترک بالیوود و هالیوود ، به نام اصلی اش که سگ مسلمان ِ میلیونر است ، سانسور شده و در تلویزیون ملی ایران تحت نام میلیونر گدا پخش می شود چه حالی به بیننده با غیرت ایرانی دست می دهد؟!

تلویزیونی که بودجه سالیانه اش معادل ثلث بودجه سالیانه برخی کشورهای کوچک است ، جای تاسف دارد که سریالهای بی محتوا و لمپن گونه را به روی آنتن ِ پخش می فرستد ، اینکه می گویم لمپن گونه بیراه نیست ، همین دو روز پیش سریال جراحت را در دو قسمت دانلود کردم ، وقتی امین تارخ که در سریال بنام بزرگ نامیده می شود ، دهان باز کرد و شروع به حرف زدن کرد ، دلم برای بزرگی سوخت ، بیچاره بزرگی که بزرگش ادبیات چاله میدانی اما شکلات پیچ دارد ، یا سریال نون و ریحون ، ملکوت ، در مسیر زاینده رود ، فاصله ها ، قلب یخی ، زیر هشت و غیره ، حقیقتا کدام یک از اینها را می توان سریال تلویزیونی خطاب کرد؟!

اینکه خودمان سفارش ساخت بدهیم و بعد هم خودمان از سریال سفارشی خودمان تقدیر و تشکر کنیم ، یا فیلمهای مزخرف ضد اسلام را در مملکت اسلامی با بودجه بیت المال سانسور کنیم و پخش کنیم که هنر نیست ، هنر در ساخت سریالهایی مثل سربداران و ابن سینا و روزی روزگاری و امام علی و امثالهم است ، امروز کارگردانان سریالهای اخیر الذکر کجایند؟! سریال سربداران با چه مبلغ بودجه ساخته شده بود؟! امروز این سریالهای مخاطب آزار با چه مبلغی ساخته می شوند؟!

هالیوود ، ای بسوزد پدرت

هالیوود ، خاک عالم به سرت .

 

 

 

ماه ِ کریم

خواستم به مناسبت حلول ماه مبارک رمضان مطلب بنویسم ، ولی نمی دانم چرا در نهایت ترجیح دادم فقط همین دو بیت را از مرحوم محمدرضا آقاسی درج کنم ، گمان می کنم هر آنچه که در نهایت می خواستم بدان برسم در همین دو بیت خلاصه شده باشد :

ای دوست ، بهار ِ بی خزان را دریاب

هنگام سحر ، حال اذان را دریاب

یک ماه تحمل کن و یک سال صفا

مهمانی ماه ِ رمضان را دریاب.......

دوستان گرامی ، براتون دعا می کنم ، برام دعا کنید .

از کرامات شیخ ما چه عجب !!

آقا / خانم بلاگفای محترم

دو روز و اندی متوالیا هی نوشتی کاربر محترم برای دقایقی در حال تغییرات در سایت هستیم و مرتب از صبر و شکیبایی ما تشکر کردی . دم شما گرم که این قدر مشتی و آداب دان هستید ، ولی این دیگه چه مدلش بود که تمام نظرات وبلاگ ما را از ابتدا تا انتها به باد دادی ، ببخشید پاک فرمودین؟ خدای ناکرده خبطی ! خطایی ! چیزی سر زده بود که سر ِ ما را زدین؟!

باری ، از آنجا که کاربران بلاگفا ولی نعمتان بلاگفا هستند ، لذا ما را از خودتان دانسته و اگر مطلبی هست در جریان بگذارید .

مدیریت محترم بلاگفا 

لطفا ، در صورت امکان ، بابا بگین ببینیم این چه گندی بود که به قسمت نظرات وبلاگ ما زدید .

معین باشید .

             *************************************************

فردا اگه مهدی بیاد....دردا رو درمون میکنه.....آسمون شهرمونو.....ستاره بارون می کنه 

                                                                                     « مرحوم محمدرضا آقاسی»

ولادت صاحب الـزمان ، یگانه امید نجات و مصدر رهایی ناسوتیان، حضرت قائم آل محمد(ص) ،  مـهـدی مـوعـود ( عج) ، بر همه دوستان و عزیزان مبارک باد .