ماجرای استاری و باسن مبارک آقا سعید

قبل از هر چیز اجازه بدین توضیح بدم که اولا شرمنده که از این واژه نامانوس ( باسن ) استفاده میکنم...ولی خب...کلمه که گناهی نداره....ضمن اینکه همه ما یکیشو داریم و خوشبختانه یا متاسفانه این حقیقت داره....

امروز وقتی میخواستم وارد پارکینگ شرکت بشم...یهو یکی از همسایه ها ( توی خونه بغلی ساختمان شرکت ) در معیت یه سگ سیاه که واقعا اندازه یه گوساله هیکل داشت از درب منزلشان خارج شد و داشت سگش را می برد توی ماشینش.....واقعا از دیدنش چنان یکه خوردم که یادم رفت اصلا پشت رل نشستم........اولش ترسیدم...ولی هنوز ترس کار خودش را نکرده بود که یهو احساس کردم من این موجود ناز نازی سیاه بد هیبت و بد پوز را می شناسم

یهو ترمز دستی ماشین را کشیدم و درب را باز کردم...هنوز تازه یه لنگم به اسفالت رسیده بود و بین در اومدن و در نیومدن بودم که یهو سگه برگشت یه نگاهی بهم کرد و خواست سمت من خیز برداره که خوشبختانه صاحبش یه دادی کشید روی سرش و آروم گرفت.....ولی همچنان خیره منو نگاه میکرد و در واقع داشت با چشماش منو تهدید میکرد.........احتمالا اون موقع داشت با خودش میگفت : وق وق ...شانس آوردی که صاحب دارم والا یه زیر یه خمی ازت میگرفتم که سه ماه بستری بشی و تا شش ماه هم نتونی راحت سر جات بشینی...........

من که نمی دونم بیهوش بودم یا هوش داشتم...از صاحبش تشکر کردم و گفتم که یه سگ داشتم لنگه همین...یه آن فکر کردم خودشه.

صاحبش هم پوزخندی زد و گفت دیدی که ....ظاهرا خودش نیست

منم یه لبخند ملیحی بهش زدم و گفتم : نه تنها دیدم بلکه با تک تک سلولهای بدنم درک کردم.

اما ...داستان از این قرار بود که :

چند سال قبل...من یه شریک داشتم بنام سعید که با هم یه مرغداری را شریک بودیم...سالن مرغداری ما حسابی از شهر دور بود و کمی هم باید وارد جنگل می شدیم نرسیده به جنگل هم چند تا خونه بود که همه چوپان بودن و کلی هم سگ گله داشتن.

خلاصه ...این آقا سعید یه سگ داشت که از تولگی خودش بزرگش کرده بود و اسمش استاری بود....این موجود نازنین ...از آمیزش یه گرگ با یه ماده سگ بوجود اومده بود و خودت حدیث مفصل بخوان از این مجمل....سعید این سگ پدر گرگ و مادر سگ را آورد توی مرغداری و از اون روز مرغداری تبدیل شد به یه کابوس مهیب.....

این سگ اونقدر سگ بود که وقتی ولش میکردن سگهای گله ازش فرار میکردن.....یه شب هم رفته بودم مرغداری دیدم صدای کمک کمک میاد ...با کارگر مرغداری دویدیم توی جنگل و دیدیم که استاری جان یه شکارچی را با سگش ناکار کرده....سگ شکارچی را دریده بود و خودش را هم به روز سیاه انداخته بود.....یا یه روز دیگه مامور اداره برق اومده بود که به دلیل بدهی معوقه مرغداری برق را قطع کنه که یهو استاری پریده بود روی مامور ننه مرده...اون هم که دید سگ به کاپشنش آویزون شده بی خیال کاپشن چرمش شد و اونو در آورد و در یک لحظه پرید توی ماشین لندرورش........و صد البته گفتن نداره که هی استاری گند میزد و هی ما خسارت می دادیم.

من مرتب به سعید اعتراض میکردم که بابا اینو ببرش ...ما شبها از ترس این سگ جرات نمی کنیم پا توی مرغداری بذاریم....جالب هم اینجا بود که فقط به سعید  رو نشون می داد و یکی از کارگرهای مرغداری که به قول خودش خدای سگ بازی بود........

کار به جایی رسید که با دو تا زنجیر می بستیمش و زنجیر را بعد از مدتی پاره میکرد....هنوز واقعا تعجب می کنم که سگ بود یا خرس؟!!!!

یه بار هم کارگر خدای سگ بازی مرغداری داشت بهش غذا می داد که خیز برداشت سمت گلوی کارگر و اون ننه مرده هم در یک لحظه موفق شد خودش را از دست سگ نجات بده...ولی با اینهمه سعید راضی نمیشد این هیولای زشت بد کردار را از اونجا ببره........

گذشت و گذشت و گذشت....تا اینکه یه روز آقا سعید توی مرغداری بودن و نمی دونم هیولای ناز نازیش چیکار کرد که سعید سرش داد کشید و یا چیزی هم ظاهرا حواله اش کرده بود که بنا به گفته خودش : سگه بسته بود...نمی دونم چطور خودش را آزاد کرد و سعید جان را دنبال کرد....سعید جان جلو جلو...استاری جان هم پشت سرش و خلاصه خیلی زود خودش را به سعید رسوند و یه لقمه چربش کرده بود.......

من وقتی فهمیدم که سعید مراحل بیمارستان را طی کرده بود و برده بودنش خونه....رفتم ملاقاتش....چه صحنه ای بود......ساق پاش شکسته بود....انگشت شست پاش شکسته بود ( حالا خوب شد نرفت توی چشمش )......تمام پشتش زخم و زیلی بود.... و از همه مهمتر سعید جان به شکم بستری شده بود چون ....استاری جون دو سه تا گاز از باسن سعید جون گرفته بود.....و تا دو سه ماه سعید نمی تونست روی باسن مبارکش جلوس کنه و ناچار روی شکم مبارکش جلوس میکرد...........راستش دلم خنک شده بود.......چند بار این بدپوز میخواست منو بگیره و وقتی به سعید میگفتم اینو ببر از اینجا فقط لبخند میزد.

راستش باید اعتراف کنم اون روز وقتی دیدم چه بلاهایی سر سعید آورده حسابی صفا کردم و کلی خوش بودم و هی با سعید شوخی میکردم و میخندیدم و اون بیچاره هم که دستش به جایی بند نبود هی منو نفرین میکرد و آه می کشید

البته اونجا بود که من فهمیدم باسن خیلی چیز مهمیه و خیلی در زندگی روزمره کارآیی داره

 

در هر حال دوستان محترم اگه احیانا کسی قبلا سگ داشته بهتره کمال دقت را بکنه و هیچ سگی را با سگ خودش اشتباه نگیره چون همیشه که سگها با صاحبانشون نیستن....بعضی اوقات تنها و آزادن و این خیلی خطرناکه سعید.

 

شاد باشید.

پنج شنبه ی ملنگ

 

قطعا همه دوستان می دونن که پنج شنبه ها هم روزی هستند از روزهای خدا... پنج شنبه  ها روزهای مهمی هستن و اتفاقات مهمتری هم توی این روزها رخ میده....مثلا ...مسافرت...پیچوندن محل کار...غافلگیری اموات...گپ و گعده های دوستانه...تصادف ( این یکی را از مهربانو بپرسین حتما تائید میکنه )....و از همه مهمتر!!!!!!!!!!!!!!

دزدیده شدن گوشی موبایلتون ( شرمنده ...تلفن همراهتون که همراهتونه ) ....

پنج شنبه ای که گذشت ...من ساعت ۱۰ صبح رفتم توی یکی از بوتیکهای مجتمع بوستان پونک که مثلا خرید لباس داشته باشم....توی مغازه اول چیزی وجود نداشت که با سلیقه ی کج و معوج من جور در بیاد....برای همین از اون مغازه در اومدم و رفتم روبروی همون توی یه مغازه دیگه.....دو تا فروشنده جوون توی مغازه بودن....چند مدل مختلف با ترکیب رنگهای گوناگون را آوردن ...تا اینکه خلاصه یکی دو تا از اونها را پسند کردم...........

وقتی داشتم انتخاب میکردم توی این فکر بودم که واقعا قیمت این البسه چند می تونه باشه؟!...که یهو چشمم خورد به یک تیکه کاغذ که روی اون نوشته شده بود : قیمتها مقطوع هستند و از دادن تخفیف معذوریم...........

دقیقا همون موقع بود که به ذهنم رسوخ کرد که این تخفیف چه خبط و گناهی کرده که همه از دادنش معذورن؟!!! ( واقعا درنگ داره )

خلاصه ما با اجازه صاحب مغازه و کسب رخصت از محضر مبارک ایشان...وارد اتاق پرو شدیم....فضای خیلی تنگی داشت....آدم احساس میکرد که اصلا نمی تونه هیچ احساسی بکنه....قبل از ورود...کیف و گوشی موبایلم ( ببخشین...تلفن همراهم که همراهم بود ) را گذاشتم روی پیشخوان مغازه و رفتم توی اتاقک پرو....هر دو تا را پسند کردم و اومدم بیرون....بعد یهو چشمم افتاد به جای خالی گوشی موبایل که کاملا خودنمایی میکرد.....

حالا دیگه همه چیز را فهمیده بودم..........چون هم گوشی نبود و هم یکی از اون دو نفر آقا که توی مغازه بودن دیگه نبود.........وقت نشد عصبانی بشم....چون واقعا خنده ام گرفته بود...........

خلاصه از ما پرسش و از اون مغازه دار آمرزش....میخواستم زنگ بزنم به پلیس خدمتگزار ۱۱۰ ...ولی هر کاری کردم دلم نیومد ...آخه پسره خیلی بچه مثبتی بود...کاملا روشن بود که رفیق نامردش گوشی را یواشکی زده و جیم شده..........

شماره اش را گرفتم و ازش خواهش کردم سعی کنه موبایل را پیدا کنه....شاید اتفاقی افتاده باشه لای لباسها

جلوی خودش و با تلفن خودش زنگ زدم به یکی از دوستان در اداره ی اسمش هم ترس داره ( آگاهی ) و جلوی مغازه دار با اون حرف زدم که یارو ببینه بابا منم کسی هستم برای خودم و خیلی خطرناکم حسن.....بعد هم دوست ما گفت گوشی را بده به صاحب مغازه تا مختصر گپی با هم داشته باشیم و بعد هم ما خدا حافظی کردیم و رفتیم از مغازه بیرون...........

البته...دزد مادر مرده به کاهدون زده بود...چون من گوشی را جوری تنظیم کرده بودم که هر کسی که با من تماس میگرفت بوق اشغال می شنید ولی من میس کالش ( با حال شد ها ...میس کال ) را داشتم....لاجرم دزد مادر مرده با این گوشی حسرت حتی یک تماس از طرف دیگران به دلش می موند....

تا عصری هم کمی حرص و جوش خوردم برای شماره هایی که داشتم توی گوشی و هیچ جا ثبت نکرده بودم و از این جور حرفا.

ولی شبش با حال شد..............( اصلا ربطی به گوشی نداره)

شب آرش عزیز زحمت کشیده بود و یه مهمونی راه انداخته بود و بنده حقیر را هم دعوت کرده بود....طبق معمول من و مهدی ش با هم حرکت کردیم بریم مهمونی و باز هم به لطف مهدی دیر رسیدیم....آرش هم وقت شناس....

شب قشنگی بود به لطف آرش عزیز....چند نفر دیگه هم دعوت بودن... از زمین و زمان هم حرف زدیم....سیاست و کیاست و نجاست و.......

آرش پیانو نواخت و مهدی هم شعر خوند و  ما هم حالشو بردیم و آسمان هم ستاره داشت و خدا هم بزرگ بود و زمین هم حاصلخیز بود و.................

از دزدیده شدن موبایلم رسیدم به مهمونی آرش تا همینجا از آرش عزیز و دوستان محترمش بابت شب قشنگی که به من هدیه کردن تشکر کنم.........واقعا خوش گذشت.

راستی..........من موبایلم را روز بعدش پس گرفتم....البته نه از همون مغازه دار بلکه از مغازه بغلی اش

یارو هی میگفت من نمیدونم این چه جوری وارد مغازه من شده......بعد از ظهر جمعه شمیم توی نت منو دید و خبر داد که یه آقایی بنام .... با شماره تماس .... بهش زنگ زده که بابا ما این موبایل را پیدا کردیم و شماره شما هم توش بوده لطفا کمک کنید تا صاحبش را پیدا کنیم....منم جنگی رفتم اونجا و موبایلم را پس گرفتم .

خلاصه از من به شما نصیحت : مجتمع بوستان نگو مثلث برمودا بگو....یا اونجا نرین یا اگه میرین سخت مراقب گوشی موبایلتون باشین.................

با تشکر از :

۱- دوست محترم در اداره ترسناک آگاهی

۲- مغازه بغلی و صاحبش که نمی دونست موبایل من لای لباسهای اون چه میکنه!!

۳- دزد محترم که منو بیدار کرد

۳-همکاران عزیز که کلی منو دست گرفتن و خندیدن

۴- مهدی ش عزیز که باعث شد دیر برسیم مهمونی

۵- آرش عزیز

۶- پیانوی عزیز

۷- شام عزیز

۸- الهام عزیز که کشک بادنجان درست کرده بود

۹- شمیم عزیز که خبرم کرد

و کلیه عزیزانی که در این پروسه ی مهیب و عظیم غم ما را خوردن

 

جونم برات بگه که !!!...

 ای از سلاله ی غربت خوش آمدی

ای در نگاه تو عزلت خوش آمدی.......

 

هر آدمی در زندگی برای خودش دلخوشی هایی داره....اصولا دلخوشی ها را می توان به دو دسته کلی تقسیم کرد....دلخوشی های طویل مدت و دلخوشی های مقطعی.

از دلخوشی های طویل مدت که هم طول و دراز داره و هم اصولا برای آدمهای مجرد یه نوع راز محسوب میشه توضیح نمیدم .... ولی یکی از دلخوشی های مقطعی ام را براتون تعریف میکنم :

حدودا سه ماه و نیم قبل بود که از یه مسافرتی برگشته بودم... شب هر کاری کردم خوابم ببره نشد که نشد...همینطور مثل مرغ بسمل توی خونه قدم آهسته می رفتم و می نشستم و دوباره پا می شدم و چای و سیگار و کتاب و نت و ..........

ساعت ۳ صبح یهو دیدم زیر پنجره خونه صدای خش خش میاد...انگار یکی داشت یه چیزی را هی روی زمین می کشید و باز دوباره می کشید...یواشکی از لای پرده نگاه کردم دیدم بنده خدا رفتگر محله است که مشغول انجام کارش بود....

یک کمی نگاهش کردم...دلم هزار راه می رفت...آخه این طفلی این چه شغلیه که داره...چقدر خسته میشه....از پایین بلوار تا بالای بلوار باید جارو بکشه و تازه نوبت برسه به اون دست بلوار!!!!!!!

داشتم فکر میکردم این بنده خدا که توی این مملکت غریبه ... به چه امیدی؟!...با چه نیروی محرکه ای؟!...اینهمه کار میکنه و زحمت میکشه...چقدر مگه دستمزدش میشه؟!....چی میخوره؟!...و هزار یکی سوال دیگه از همین دست و همین قبیل....

یهوپنجره را باز کردم و بهش گفتم بیا جلوی درب ورودی ...الان برات چای میارم...چای را بنوش و بعد ادامه بده...اون هم بدون کوچکترین تکلفی سریع با همون لهجه غریبش گفت : خیلی ممنون.

براش چای ریختم ...با چند حبه قند و چند تکه بیسکوئیت رفتم دم درب....گفتم بیا جلوی درب بشینیم ...اومد و نشست...بعد از یه خرده تعارف کردن لیوان چای را گرفت دستش...و شروع کرد چای داغ را نرم نرم نوشیدن....از این حرکتش نا خواسته خوشم اومد...شاید چون خودم چای را غالبا داغ داغ می نوشم....

گفتم : اسمت چیه؟

گفت : علی

گفتم : خب علی آقا بچه کجایی؟

گفت : بچه افغانستان

( خوب شد این مهدی رضوانفر بی جنبه اونجا پیش من نبود والا هره هره داد میزد چکار میکنی؟)

گفتم : میدونم بچه افغانستانی ...ولی کجاش؟

طفلی چشماش گرد شد و به من نگاه کرد و

گفت : تخارستان

گفتم : میدونم کجاست ولی نرفتم اونجا

گفت : رفتی افغان؟

گفتم : آره ... چند جایی را رفتم و دیدم

گفت : کجای افغانستان رفتی ؟

گفتم : مزار شریف...کابل...هرات...هیرمند...پنج شیر و ...

صحبت که به اینجا رسید ... یهو احساس کردم داره جوری به من نگاه میکنه که انگار برادر گم شده اش را

 پیدا کرده....دلم یهو گرفت....یاد این بیت از  م.اشتاد افتادم که میگه :

نمی دانی که غربت درد دارد؟!

گل اندوه رنگی زرد دارد !!

خلاصه ... اون شب چه صفایی کردیم با این علی آقا بماند ...ولی...این علی آقا تخاری شده حالا مشتری ثابت دکه چای صلواتی من....شبهایی که بیدارم که بیدارم...ولی شب هایی که خواب هم هستم یهویی می بینی بعضی از شبها حوالی ساعت سه صبح دستپاچه از خواب می پرم....و خدا نکنه که دیر بلند بشم و این طفلی اومده باشه و رفته باشه....خدا وکیلی بد جوری دلگیر میشم از خودم...

کسی چه میدونه!! شاید بیست سال دیگه افغانستان هم سر و سامان گرفت و مهاجر پذیر شد....شاید همین علی آقا تخاری...یه شب پنجره خونه اش را باز کنه و به یه کاگر غریب بگه : آهای غریبه ...بسم الله...بیا یه لیوان چای و بیسکوئیت...

راستش نمی دونم ...من به این علی آقا معتاد شدم یا اون به من ...یا شاید هر دوتامون به یه لیوان محبت.... شاید همه غریبه ها تفسیرشون از غربت شبیه هم باشه!!!!

من غریبم در هیاهوی شما

ناشناسم با تکاپوی شما...............

 

 

صبح خورشید آمد ، دفتر مشق شبم را خط زد

دیشب وقتی از شرکت خارج می شدم که به سمت خونه بیام ، واقعا هلاک بودم.... قرار بود یکی از همکارانم را هم برسونم تا درب منزلش...توی ترافیک مدرس واقعا داشتم گیج می زدم ...اگه می خواهید درک صحیحی از کلمه گیج زدن داشته باشین ، باید اینجور تصور کنید که شما توی اون ترافیک کذایی قرار گرفتین در حالیکه عمیقا خواب دارین و شدیدا گرسنه اید ، چون شب قبل کم خوابیدین و تمام روز هم چیزی نخوردین و فقط با پشتوانه چای و سیگار روزتان را سر کرده اید ، ( به همه اینها یک مشکل اخلاقی را هم اضافه کنید )...

خلاصه ، وقتی همکارم را پیاده کردم و برگشتم به مسیر خونه ، زیر لب برای خودم زمزمه میکردم که : خواب الهی بپذیری مرا...... سخت در آغوش بگیری مرا

من حسابی توی خیالات خودم غرق شده بودم و مشکل اخلاقی ام را به کلی فراموش کرده بودم که موبایلم ( ببخشید ، تلفن همراهم که همراهم بود) مثل شیپور برنادت به صدا در آمد....بند از بندم جدا شد ، مثل برق گرفته ها گوشی را گرفتم و گفتم :

( زهی خیال باطل ، اختیار دارین ، نکنه انتظار داشتین متن مکالمه ام را اینجا در انظار عمومی نمایش بدم ؟!)

آقا چه دردسرتون بدم ، آقا قاسم بود ، دلش تنگ شده بود و می خواست حتما منو ببینه ، با آقا قاسم قرار گذاشتم بیاد درب منزل ....

هنوز ده دقیقه نگذشته بود که دوبار صدای وق وق موبایل بلند شد... اینبار آقای پسر عمو بود و قصد کرده بود که شب منو ببینه...

احساس میکردم دلم داره میاد توی دهنم ... ولی ، آدم که آقای پسر عمو را دک نمی کنه!!!

چند دقیقه بعد ، نوبت به سهراب رسید که از خرم آباد اومده بود تهران و دلش برای من یه ریزه شده بود و میخواست حتما شب منو ببینه چون فردا صبح داشت بر می گشت....

و.................

به محض اینکه رسیدم توی خونه ، به سرعت برق و باد خودمو رسوندم به یه جایی که مشکل اخلاقی ام را برطرف کنم....برطرف کرده و نکرده زنگ درب به صدا درآمد و آقا قاسم رسید....هنوز بیست دقیقه ای نگذشته بود که سر و کله آقای پسر عمو پیدا شد.....از اومدنش زیاد نمی گذشت که سهراب هم اومد....بعد هم یه مهمان ناخوانده که خدا قسمت گرگ بیابون نکنه بنام سعید رسید....

ظاهرا وقتی همه با هم جمع شدن ، بعد از مدتی دلشون به رحم اومد و همه با هم رفتن .... از شادی در پوست خودم نمی گنجیدم....

بعد از همه اینها تازه فرصت شد که عزیز دلم آقا مهدی بیاد و کمی با هم گپ بزنیم و در مورد برخی مسایل تصمیم گیری کنیم..... مهدی که رفت ، یه لحظه به خودم اومدم دیدم ای بابا ، من اصلا خواب ندارم...

کمی فیلم دیدم ، ولی افاقه نکرد ، ناگزیر به پدیده زشت و ناگوار اینترنت روی آوردم....کلی این طرف و اون طرف گشتم تا بالاخره چشمم به وبلاگ خانم مهربانو افتاد........

همه این صغری و کبری چیدنها برای این بود که بگویم ، چشمم به وبلاگ مهربانو افتاد و یهو یادم افتاد چقدر دلم برای وبلاگ نوشتن تنگ شده..........دیگه وقتو تلف نکردم و سریع دست به کار شدم و وبلاگ همین حوالی ، در یک لحظه ، بدون اینکه واقعا بدونم چرا؟ ، شکل گرفت....

حالا ، اگه خوندین و لذت بردین که قابل نداشت.... اگه خوشتون نیومد و حوصلتون را سر بردم که می دونید تقصیر کی بود....درب وبلاگ مهربانو را بزنین.