دروغ که هناق نیست!!! در حاشیه 300

امشب ، فیلم سیصد را دیدم و جای دوستان خالی یک دل سیر خندیدم .هر چه سعی کردم به روی خودم نیارم و به اصطلاح توی خودم نگهدارم ، نشد که نشد .

گاهی آدم فیلمهایی می بینه که مضحک اند ، یا فیلمهایی که نقص فنی و تکنیکی زیاد دارن ، یا فیلمهایی که سوتی های جالبی در صحنه آرایی و یا دیالوگ و غیره دارند ، اما ، گاهی فیلمی می بینه که واقعا احساس می کنه به شعورش داره توهین و اون وقت خیلی بد میشه ، اما کار فیلم سیصد از این حرفا گذشته بود و آدم راهی جز کر کر خنده نداشت.

تعجب می کنم که اینهمه بلوا و سر و صدا برای چنین فیلم مزخرفی به پا شده بود ، و موضع گیری هایی که در محافل و مجامع مختلف داخل و گاها خارج از ایران بر علیه این فیلم شکل گرفته بود.

راستش ، موضوع را از دو منظر میشه در نظر گرفت ، اول ، از دید ما ایرانی ها و دوم ، از دید بیننده خارجی .

از دید بیننده ایرانی که به تاریخ خودش آشناست ، این فیلم سوژه خوبی برای یک دل سیر خندیدن است بدون دغدغه تشویش اذهان عمومی در خارج از ایران ، و از دید بیننده خارجی ، تصور کنم ، این یک

چاخان ِ بسیار بسیار اغراق آمیز است ، حقیقت اینه که دور از جون خواننده های محترم و بینندگان عزیز داخلی و حتی خارجی ، مردم ، در خارج از ایران کاه و یونجه نمی خورند ، گوشت می خورند حالا نه مثل ایران کیلویی خدا تومان .

انگار نویسنده فیلمنامه ، اساسا با تاریخ غریبه بود ، و باید اذعان کنم که ، عجب تخیل مثال زدنی ای داشته ، گمان کنم اگر ژول ورن زنده بود روی محترمش کم می شد با دیدن این فیلم.

بدون شک دوستانی که با تاریخ حشر و نشری دارند خوب می دانند که اسپارتان ها مردمانی بودند که به شکل بدوی زندگی می کردند ، و دارای خویی حشیانه  بودند  و تقریبا همه عمر نه چندان پر برکتشان در جنگ و خونریزی گذشت ، از جمله زشت ترین عادات این قوم گرامی این بود که چیزی به عنوان ناموس برایشان مطرح نبود و شبها با تاریک شدن هوا و هنگام خواب ، هر مردی در تاریکی اولین زنی را که به چنگ می آورد به خوابگاه خود می برد ، فارغ از اینکه مادرش باشد یا خواهرش یا مثلا زن پسرش.

در ابتدای فیلم ، آنجا که لیونایدس نسبتا جوان ، با پیکر نیمه عریان و تنها با یک شورت مامان دوز ( قطعا اون موقع شورتهای مامان دوز اون شکلی بودن ) برای شکار حیوانات وحشی میرود و با آن گرگ وحشی ِ خیلی خیلی مضحک درگیر می شود ، گواه خوبی است بر نوع زندگی بدوی آن قوم ِ خیلی جنگجو و زیادی دلیر .

در یک صحنه دیگر ، شاهدیم که فرستاده خشایار شاه ، با سر بریده چند اسپارتانی وارد قصر لیونایدس میشه ، و به او هشدار میده که هر چی داری و نداری بده به خشایار شاه تا زنده بمونی و از این حرفها ، اولا که فرستاده خشایار شاه واقعا بی ریخت و خیلی سیاه بود ، من متاسفم برای خشایار شاه با اون فرستاده اش ، ثانیا که قصر لیونایدس و محیط اطرافش به شکل واقعا با حالی با سنگ کار شده بود که اون هم ، واحیرتا از اون معماری والبته در اون دوره ، و متعاقبا در صحنه بعد می بینیم که لیونایدس ، وقتی شمشیر زیر گلوی فرستاده خشایار شاه میذاره و اونو تا نزدیک لبه گودال هدایت می کنه ، بر میگرده و به زنش نگاه میکنه و با تائید سر ملکه ، فرستاده خشایار شاه را کشته و به داخل گودال هدایت می کنه ، یکی نیست بگه :  لیونایدس ، لیو ، تو هم آره ؟ ، تو هم زن ذلیل بودی و ما نمی دونستیم !! ، ای خاک به گورت کنن که اینقدر زن فنایی که سر مردم را هم با اشاره و تائید زنت میزنی ، ای تف به گورت که حیثیت نذاشتی برای مرد جماعت .

بعد هم که صحنه وقیحانه ایستادن لیو ( اجازه بدین از این به بعد لیو خطابش کنم ، می ترسم به صمیمیت بین من و لیو خدشه وارد بشه اگه اینقدر رسمی باهاش برخورد کنم ) در چهارچوب درب بالکن اتاق خوابش ، واقعا بی  شرمی بود ، اه اه اه ، پدر سوخته  همون شورت مامان دوزه هم پاش نبود .

فردای اون شب هم که سیصد نفر را انتخاب کرد و زرتی رفت به  دروازه های داغ برای جنگ با خشایار شاه ، تازه ، به شورا هم دروغ گفت ، نه ، جون من دمکراسی را داشتین ؟!!! ، اسپارتان ها شورا داشتن!!! ، شورایی که حرف پادشاه هم بدون مجوز اونا کشک بود ، خدایا ، تاریخ ورم کرد ، تاریخ ترکید از اینهمه تمدن و دمکراسی این اسپارتان ها .

حالا شورا را ولش ، دیدین سیصد نفر آدم چطور سپاه چند میلیون نفری خشایار شاه را تار و مار کردن ؟!....لا مذهب ها زده بودن روی دست صد و یک ستاره لیانگشامپو ، خود لین چان و شی چین نه اژدها و هوسانگ نیان و لوتای راهب و بقیه هم اگه بودن کم می آوردن ، اما لیو اهل کم آوردن نبود که ، همش زیاد می آورد ، اصلا از بچگی هاش هم همینطور بود تا آخرش که از دانشکده نظام اسپارتان فارغ التحصیل شد همینطور زیاد می آورد.

طفلکی خشایار شاه ، فیل فرستاد ، فیلهاش لیز خوردن و پرت شدن روی صخره های کنار ساحل ، کرگدنهای غول پیکر فرستاد با پرتاب یک نیزه از پا در اومدن ، راستش من فکر کنم اصلا عوامل و دست اندر کاران این فیلم تا حالا یه کرگدن را از نزدیک ندیده بودن  ، پدر سوخته ها نکردن تا یه باغ وحش برن و یه کرگدن ببینن ، حالا غول پیکرش نیست معمولیش که پیدا میشه ، آدم چند متری فرستاد ، لیوی پسر شجاع زرتی گردنش را قطع کرد ، جادو جمبل کرد ، باز هم حریف این لیو نشد که نشد ، سپاه جاویدانش را فرستاد ، بی پدرها حتی یک ضربه شمشیرشون هم به بدن یکی از اسپارتانی ها نخورد تا جایی که لیو هم تعجب کرد و گفت : امروز روز ماست ، هیچ اسپارتانی ای امروز نخواهد مرد ، حالا باحالترش اینجا بود که سپاه جاویدانش همه نینجا های ژاپنی بودن و خوشمزه ترش اون ماسکهایی بود که سپاهیان جاویدان به صورت زده بودن ، وای خیلی با نمک بودن .

حالا همه اینهایی را که گفتم ولش کنین ، خشایار شاه دیدنی بود ،مسخره ها یه جوری چهره پردازی کرده بودن که انگار خشایار شاه یه دورگه سیاهپوست بود ، چه رژی مالیده بودن به لبهاش و چه ابرویی ازش گرفته بودن !!! .

حالا از همه اینها هم که بگذریم ، اواخر فیلم اونجا که یکی از بازماندگان سیصد نفر ِ لیو  ، فرمانده لشگر شده بود و می خواست مجددا جلوی سپاه خشایار شاه بجنگه ، در یک نطق آتشین ، اینگونه فرمودند که : ما همینجا جلوی مغولهای خشایار شاه را میگیریم و بربریت را همینجا دفن می کنیم و آزادی را برای دنیا به ارمغان می آوریم ، بیچاره مغولها ، تا جائیکه تاریخ شهادت میده اون موقع مغولها طوایف بسیار کوچک و صحرا گرد بودن که حتی دماغشون را هم به زور فین می کردن ، حالا چطور فرمانده اسپارتانی از اونها یاد کرد به عنوان مظهر بیرحمی و جهل و فساد ، واعجبا . حالا باز من میگم نویسنده فیلمنامه همیشه نمره تاریخش بوق بوده شما بگین نه ، اصلا این امریکایی ها تا جهان را از دست اهریمن و نیروهاش آزاد نکنن ، یه مک دونالد خوش با یه لیوان کوکاکولا از گلوشون پائین نمیره .

البته ، لازم به ذکره که نقطه اوج این فیلم بسیار پر هزینه و خنده دار ، اونجا بود که ملکه برای نجات اسپارتان و شوهرش از خطر خشایار شاه ، برای اینکه شورا را راضی کند که نیروی کمکی ارسال کنند ، تا رئیس شورا ازش درخواست سکس میکنه بدون حتی یک ثانیه مکث ، بالا تنه اش را در کمال حجب و حیا و از خودگذشتگی و ایثار لخت می کند تا اینگونه خاک و مردم و پادشاه اسپارتان را نجات بده ، البته این هم یک نمونه از درجات بالای ایثار به سبک کاملا آمریکایی است .

در هر حال دوستان عزیز ، می تونم به جرات بگم که خیلی از مردم دنیا علیرغم اینکه گوشت می خورن و از یونجه ارتزاق نمی کنند ، با تاریخ ایران خصوصا دوره هخامنش و ساسانی ، آشنا هستن ، حتی گاها بهتر از برخی از جوانان مملکت خودمان ، یکی از دوستان تعریف می کرد که چند سال قبل در سفارت ایران در پاریس برنامه موسیقی زنده اجرا کردند ، در حالیکه بنا به فرموده ایشان ، سفیر محترم ایران در پاریس کوچکترین خبری از دستگاههای موسیقی ایران و گوشه های آن نداشتند، برخی از سفرای کشورهای دیگر ، بعد از مراسم به ایشان می گفتند که چه دستگاههایی کار شده و بعضا حتی گوشه ها را هم می شناختند ، بنا بر این دل بد میدارید که این فیلم مزخرف ، آنقدر ضایع هست که هر بیننده کور و کچل خارجی بفهمد که جریان از چه قرار است !!!!

معایب این فیلم آنقدر زیاد هست که واقعا در این مقال نمی گنجد.

 

شاد باشید.

 

از تو برفا صدای حرف میاد

دوستان عزیز

در این پست اجازه بدین دست از سر کچل مهندس برداریم و با نگاهی کمی جدی تر یه حالی به دولت خدمتگزار بدیم .

خب ، برف ِ صبح امروز ِ تهران گمان نمی کنم بر کسی پوشیده باشد ، از اونجائیکه همه دوستان عزیز دو تا چشم دارن و می تونن سرما و گرما را حس کنن ، بنا بر این ، همه می دونن که امروز صبح ، آسمان تهران دست از خساست و لجاجت برداشت و مختصر حالی به شهروندان گرامی و غیر گرامی و حدودا گرامی و نه چندان گرامی و غیره داد .

دم آسمون گرم ، ولی موضوع من اساسا چیز دیگه ای هست ، این آسمون از اونجا که مثلا زمستونه ، اگه این مختصر حال را امروز نمی داد ، نهایتا ، شب عید می داد ، اصلا راه نداشت ، باید بده خب ، دنیا یه حساب کتابایی داره واسه خودش ، حالا ،............

از ابتدای زمستون امسال ، شهرداری و مسئولان مربوطه ، جوری هیاهو کردن که ، گوش شهروندان که هیچ ، گوش فلک هم کر شده بود ، و همه اونها بخاطر کیسه های حاوی شن و نمک بود که در کل شهر پخش کرده بودن ، حتما همه شما اونها را دیدین ، همه جا هستن ، حتی توی بزرگراه ها ، و قطعا همه شما دیدین که کنار راه چیده شدن و گاهی آدمها لگدشون می کنن ، گاهی تایر خودروها از روشون رد میشه ، گاهی گاو مشتی حسن لگدشون می کنه و الا ماشاء الله.....

نهایتا ، این کیسه های ناز نازی و رنگ به رنگ پیش از استفاده فاتحه شان خوانده شده .

حالا اینها را بی خیال ، ترافیک چند ساعته شهر تهران ، دیگه آخر ِ حال بود ، ماشین های در هم گره خورده ، بوق های ممتد و گوش خراش  ، راننده های عصبانی و ملتهب ، فحشهای آبدار ، یقه گیری های رقت بار ، تاخیرهای برفکی ، گلایه های شیشکی ، و الا ماشاء الله...................

آخه این زمستون هر سال میاد و این برف ، این برکت خدا ، از اونجائیکه شوخی داره با ما ، هر سال ما را غافلگیر می کنه ، و ما هر سال قسم می خوریم که سال بعد دیگه محاله غافلگیر بشیم ، ولی باز میشیم ، اصلا انگار معتاد شدیم به غافلگیر شدن ، کی باورش میشه ؟، مملکت به این بزرگی ، با اینهمه خدم و حشم و دستگاه و سازمان و نهاد و اداره و کوفت و زهر مار ، هر سال با یه برف ( ببخشید والله ، چُـسکی ) لنگ بشه و زرتی بخوابه !!!!!!

آدم وقتی این چیز ها را می بینه ، ایمان می آورد که شهرداری ونکوور کانادا توسط ملائکه اداره میشه و خود خدا در اداره اون دست داره ، شهری که کمترین بارش برف در اون یک متر میشه ، و گاهی به سه متر می رسد ، ممکن نیست توسط بندگان  خدا اداره بشه و هر روز آسفالت خیابانهایش برق بزنه ، کار ِ خود خدا و ملائکه است .

آقای سردار محمد باقر قالیباف ، با اینکه من ارادت ویژه خدمت شما دارم و شما را انسانی لایق می دانم ، ولی تصور کنم بهتر باشه به شما تا وقتی که مشکلات شهرداری تهران را سر و سامان ندادید هیچ پست دولتی دیگری ندهند ، بالاخره یکی باید این مشکلات را در این کلان شهر خراب شده حل کند یا نه؟ و کی بهتر از شما ، آقا این ریاست جمهوری به هیچکس وفا نکرده به خدا ، بیا این یکی را بی خیال بشو و در همین شهرداری بمان و کاری کن کارستان و دعای خیر مردم را به خودت بخر و آخرتت را آبادتر کن .

آقای رئیس جمهور عزیز ، والله من از خودتونم ، اینی که میگم را یه وقت مبادا به دل بگیرین و بعد خدای ناکرده مغضوب واقع بشم ها ....اصلا اجازه بدین موضعم را مشخص کنم : کور شوم جز تو اگر زمزمه ای دگر کنم ، آقای عزیز ، گذشته از اینکه انرژی هسته ای حق مسلم ماست ، یه فکری به حال این زمستون و مشکلات همه ساله مدنیت و شهر نشینی در این فصل خاص کنید ، آقای احمدی نژاد عزیز ، ای بزرگوار ، من به عنوان حقیر ترین فرد و عضو این جامعه از شما می پرسم که : وقتی مختصری برف اینگونه جامعه را ملتهب می کند و به حد انفجار می رساند ، یک مختصر موشک یا مینی نوک هسته ای و از این قبیل آت و آشغالها چه به روز داستان مدنیت ما می آورد؟؟!!

خدایا ، خداوندا ، من شرمنده ام ، من عذر تقصیر دارم ، پروردگارا ، تو را به داده و نداده ات شکر ، کرمت را شکر ، نعمتت را شکر ، عظمتت را شکر ، شوکتت را شکر ، دانشت را شکر ، حلمت را شکر ، ای یگانه ی بی همتا ، ای بخشنده ی بی منت ، لطفا بار دیگری که خواستی نعمت نازل کنی ( اعم از برف و باران و تگرگ ) بضاعت شهرداری ها را هم مد نظر داشته باش .   

 

شاد باشید.

مهندس و افتتاح کارخانه

بعد از ماجرای مهمانی کذائی شام در منزل مهندس ، تصور کنم مهندس حسابی از دست من عصبی شده بود ، ولی خب ، چاره ای هم نداشت ، باید منو تحمل می کرد و به روی من لبخند می زد تا مشکلش را با آقایان طلبکارها براش حل کنم.

ما بعد از چندین جلسه نشست با حضرات طماع که بر بوی پسته آمده بودند و بر پشکل گوسفند افتاده بودند ، یکی یکی آنها را راضی کردیم که بخشی از طلبشان را قسط ببندند و ماهیانه چیزی از آقای مهندس بگیرند و بخشی دیگر را هم  به بزرگواری و کرم نداشته شان بر مهندس بخت برگشته ببخشند و چنین شد که مهندس خاطر نامبارکش جمع شد.

بعد از گذشت یک ماه ، یک روز مهندس با خوشحالی به شرکت مراجعه کرد و در حالیکه بادی به غبغب انداخته بود و انگار منو از ارتفاع چهل هزارپایی می دید ، گفت : من از امروز یه شرکت برای خودم افتتاح کردم و می خوام خودم برای خودم کار کنم ، شما هم اگر تمایل دارید می تونید با من و شرکتم کار کنید .

من که واقعا از اینهمه ذکاوت مهندس انگشت به دهان مانده بودم بهش گفتم داش حسین یک دقیقه زبون به دهن بگیر ببینم داری چی میگی!!!

من : شرکت ثبت دادی؟

اون : آره

من : خب ، به سلامتی ، عنوان کاری این شرکت چیه؟

اون : می خوام روغن موتور تولید کنم

من : مبارک باشه ، ولی ، با کدوم امکانات؟

اون : فکر اونجاهاشم کردم ، همون موقعی که تو داشتی قبر منو می کندی و یه گله طلبکار را می آوردی خونه من ، من داشتم به این مسایل رسیدگی می کردم

من : منظورت از یه گله طلبکار ، یه مشت طماع تر از خودت بودن که رشوه گرفته بودی ازشون ؟!

اون : حالا ، هر چی

من : خب ، حالا این تولید روغن را کجا می خوای انجام بدی؟ اصلا تو چیزی بنام فرمولاسیون و  این حرفا به گوشت خورده تا حالا؟

اون : بعله که خورده ، یکی از فامیل های زنم مهندس همین کارهاست ، قرار شده اون فرمول بده ، من تولید کنم

من : اگه اون اینکاره هست چرا خودش تولید نمی کنه؟

اون : آخه اون خیلی سرش شلوغه ، توی کار نفت و ایناست ، وقت اینجور کارها را نداره

من : داش حسین ، نمی شه بی خیال تولید روغن بشی؟

اون : می دونم داری منو دست میندازی ، ولی ، تا یک ماه دیگه میام می برمت کارخونه ام را بهت نشون میدم

من : داش حسین ، آخه این چه کارخونه ای هست که یک ماهه روی پا میشه

اون : حالا خودت می بینی ، یه کم صبر کن خودت می بینی بعد می فهمی به چه کسی نامردی کردی و کی را از دست دادی!!!

واقعا از اینهمه خودباوری منگ شده بودم ، گفتیم پناه بر خدا ، انشاء الله که تو هم کار و بارت  ، کار و بار بشه و خیرشو ببینی ، ولی داش حسین ، از من به تو وصیت ، تو تا شش ماه دیگه دست از پا درازتر میشی با چند تا طلبکار جدید ، حالا باش تا صبح دولتت بدمد......بیا و نکن این کار را.....

داش حسین یه ژستی گرفته بود توی مایه های بترکه چشم حسود و بعد هم از اتاق من رفت بیرون و با آب و تاب و کلی هم افاده موضوع کارخانه دار شدنش را برای همکارای سابقش تعریف می کرد و نظرش این بود که بقیه احمقند که اونجا دارن کارمندی می کنند و باید هر کدام برای خودشون یه کارخونه بزنن ، چون مستحقش هستن .

خلاصه ، دردسرتون ندم ، داش حسین یه شرکت زد با بیست سی تا خدم و حشم و کارمند و چه و چه و چه ، بعد یه افتتاحیه توپ برای خودش و شرکتش برگزار کرد و با کلی سر و صدا خودش را به عنوان مدیر عامل و رییس هیئت مدیره و خدایگان شرکت ،به همه کارمندهاش ، معرفی کرد و کارش را رسما شروع کرد.

اخبار داش حسین و فعالیتهای شبانه روزی و بی وقفه اش جسته و گریخته به ما می رسید ، داش حسین خودش که همه کاره بود و خدای شرکت با ماهی یک و نیم میلیون تومان حقوق پایه ،  خانمش را هم کرده بود مدیر مالی شرکت و یه دسته چک از بانک برای خانمش گرفته بود و از اونجایی که نقدینگی نداشت خریدها را چکی انجام می داد که صد البته چک هم متعلق به خانمش بود و با امضای آن سرکار.

ما بعد از مدتی داش حسین را دوباره دیدیم ، از ما دعوت کرده بود که حتما بیایین و از شرکت من حضورا بازدید کنید ، ما هم رفتیم ، داش حسین دفتر مرکزی اش جدا بود و کارخونه اش در محیط دیگری قرار داشت ، ما اول رفتیم دفتر داش حسین ، اونجا بود که راه به راه کارمندای داش حسین می اومدن و یه برگه توی دستشون بود و هی می گفتن : ببخشید مهندس ، لطفا اینو امضاء کنید ، داش حسین هم که نیشش از بناگوشش در رفته بود در حالیکه لبخند های ظفرمندانه می زد هی امضاء می کرد و هی امضاء می کرد .

بعد به همراه داش حسین رفتیم کارخانه ، کارخانه عبارت بود از یک زیر زمین صدو پنجاه متری که در آن چهارتا بشکه 220 لیتری بود که در قسمت پایین شیر داشتن و داش حسین برای ما توضیح داد که با چه سختی و مشقتی و چه تلاش شبانه روزی ای روغن تصفیه شده را که قبلا از این شرکتهای زاغارت خریداری کرده می ریزند توی این بشکه ها و بعد گالن به گالن آنها را پر می کنند و پلمپ کرده و کارتن زده و وارد بازار می کنند .

حس بدی داشتیم ، شکست خورده بودیم از داش حسین ، من با ندانم کاری و جهلی پلشت ، نابغه ای بنام داش حسین را از دست داده بودم و واقعا داشتم خودم را شماتت می کردم.

از طرفی باورم نمی شد که این مردک با وقاحت دارد تولید روغن تقلبی را به ما نشان می دهد و از طرفی از خنده داشتم منفجر می شدم و باز از طرفی دیگه ما مهمان داش حسین بودیم و هر آینه این احتمال می رفت که مبادا میزبان گرانمایه را ناراحت کنیم.

نوبت به ناهار رسید ، وقت ناهار بهش گفتم داش حسین بیا محض رضای خدا بی خیال این کار خطیر بشو و برو کار دیگه ای انجام بده ، مثلا بقالی کن ولی اینکار را نکن ، اینکارت عاقبت نداره ها ، اما داش حسین خیلی مصمم بهم گفت : چیه ؟ باورت نمیشه که من اینقدر موفقیت کسب کردم در یک مدت زمان کوتاه؟

خلاصه ، ما گفتیم و او نشنید و ما رفتیم و او ماند و تولید کرد و تولید کرد و تولید کرد تا اینکه بعد از مدتی کارخانه داش حسین به دستور قاضی پلمپ شد و خود مهندس هم جریمه سنگینی شد و هزار و یک کوفت و زهر مار دیگه.

کار داش حسین ایراد نداشت ، تنها ایرادش این بود که ، کالای داش حسین استاندارد نداشت و مجوز بهره برداری و تولید هم نداشت و اصلا کیفیت هم نداشت و بدتر از همه فروش هم نداشت و باز بدتر از اون اینکه کارمندهای داش حسین چند ماه حقوق طلبکار بودن و چند ماهی هم اجاره دفتر شرکت داش حسین به تعویق افتاده بود و طبق قانون ، کار داش حسین از مصادیق تولید تقلبی تشخیص داده شده بود و ایشان به هزار و یک درد سر دیگه افتاده بودن و باز بدتر از همه اینها اینکه چکهای خانم داش حسین بیرون بود و طلبکارهای آقا داشتن جلب خانمش را می گرفتن وچه دردسرتان بدم که هر چه بگم کم گفتم.

و باز داش حسین مونده بود و حوضش و امان از این مهندس یک شبه و هزار و یک بدبختی دیگه برای مهندس عزیز.

منتظر ادامه داستان باشین و البته شاد باشید.

 

کادوی تولد آقای مهندس

خب ، مدتی این مثنوی تاخیر شد ، و اما ادامه ماجرای آقای مهندس :

همانطور که گفتم ، دور شدن آقای مهندس از محیط شرکت به بهانه بازدید از نماینده های مختلف و امکانات و توانمندی های آنها ، فضای شرکت را حسابی آرام کرده بود ، ضمن اینکه ، خود آقای مهندس هم اخلاقش بهتر شده بود و ابراز خوشحالی می کرد از این بابت .

ماجرای جذب نمایندگی های استانی در سراسر کشور ، قریب به یک سالی زمان برد و در این مدت چیزی که جالب بود این بود که آقای مهندس همه جا به نام آقای مهندس خودشو معرفی می کرد و وقتی حضرات نمایندگان عزیز به تهران می آمدند و وارد شرکت می شدند و یا تماس تلفنی داشتند با شرکت جویای حال ایشان هم بودند و می گفتند آقای مهندس فلانی چطورن و از این حرفها .

یک روز عصر که کار نداشتیم و همه همکاران کنار هم داشتیم به بهانه جشن تولد یکی از همکاران چای می نوشیدیم و کیک تولد می خوردیم ، منشی ما ، این موضوع تماس نماینده ها و جویا شدن آنها از حال داش حسین بنام مهندس فلانی را تعریف کرد و همه کلی خندیدیم ، ولی نمی دونم چرا وسط همون خنده یهو من غمم گرفت ، ناگهان احساس کردم که این موضوع هم می تونه خودش یک جور شر جدید باشه و حتما به همین سادگی نیست که الان ما نشسته ایم و می خندیم...باید یه کاسه ای زیر نیم کاسه باشه.

از فردای آن روز ، من دست به کار شدم و بچه هایی را که در معیت آقای مهندس به بازدید های استانی رفته بودن را یکی یکی به بهانه های مختلف می آوردم توی اتاقم و ضمن بررسی مسایل و حرف و حدیث های دیگر آخر کار از آنها سوال می کردم وقتی برای بازدید می رفتند رفتار مهندس چطور بود و چی شده که نمایندها داش حسین را آقای مهندس فلانی صدا می کنند و اینکه آنجا و در حضور آنها همکاران ما داش حسین را چه صدا می کردند که برای دیگران هم مهندس شده؟

کم کم دستگیرم شد که داش حسین ، از همکاران می خواست که او را مهندس فلانی صدا کرده و به همان نام معرفی اش کنند ، همکاران مادر مرده هم برای اینکه خوشحالش کنند و شخصیت اش را حفظ کنند مهندس خطابش می کردند .

از آنجائیکه در یک استان همواره تعداد زیادی درخواست برای نمایندگی انحصاری داشتیم و باید همه را مطالعه می کردیم تا بتوانیم بهترین را انتخاب کنیم ، ناچار دیگرانی بودند که درخواستشان پذیرفته نمی شد و فقط یکی بود که اتنخاب می شد .

کم کم ، گند کار داش حسین در اومد که آقای مهندس از هر جا که برای بازدید می رفت با طرف مقابل یواشکی روی هم می ریخت و با بیان این حقیقت که مثلا غیر از شما چند نفر دیگه هم توی استان متقاضی هستن و معرفی نام و شهر مربوطه به سایرین ، مبلغی را به عنوان رشوه از آنها دریافت می کرد که تمام تلاشش را بکند که شخص رشوه دهنده را انتخاب کند.....متقاضیان نمایندگی هم حرفش را باور می کردند ، چون اطلاعات سایرین را به آنها می داد و آنها پیگیر می شدند و در استان خودشان می فهمیدند که واقعا چنین کسانی وجود دارند و متقاضی نمایندگی هستند.

بعد از مدتی تعداد این افراد بیشتر شد ، می آمدند و سراغ مهندس را می گرفتند و در نهایت به ما مراجعه می کردند و عین مطلب را می گفتند  ، من هم همه را به آرامش دعوت می کردم و راهکار باز پس گیری پولشان را می دادم .

من چند وقتی به روی مهندس نیاوردم و به دو سه تا از همکاران هم  که در جریان بودند توضیح دادم که جایی مطلب بیان نشود و خصوصا خود آقای مهندس نفهمد که ما می دانیم.

یک روز به آقای مهندس گفتم که امشب میوه بخر و شیرینی بگیر و خانم و بچه ها را هم بفرست مهمانی که من به اتفاق هفده هجده نفر دیگر می خواهیم بیاییم منزل تو مهمانی ، برای شام هم تدارک نبین ، از بیرون سفارش می دهیم که به درد سر نیفتی .....هر چه آقای مهندس اصرار کرد چه خبر است که اینهمه آدم می آئید منزل من توضیحی به او ندادم.....تصور کنم آقای مهندس حسابی ذوق مرگ شده بود چون نزدیک تولدش بود و بی شک فکر می کرد ما برای عرض تبریک و دادن کادو خدمت ایشان می رسیم.

به همه آقایان طماع هم خبر دادم که سر ساعت فلان جمع شوند فلان جا تا با هم برویم منزل آقای مهندس .

شب شد و همه جمع شدند و دسته جمعی و به اتفاق هم رفتیم منزل مهندس ، زنگ زدیم و رفتیم بالا ،و آقای مهندس بیچاره را خودتان تصور کنید که چه رنگی شد و چه حالی بهش دست داد ، نه قدرت تکلم داشت و نه توان حرکت .

رفتیم داخل منزلش و من اونجا واقعیت را برای حضرات طماع و رشوه بده توضیح دادم ، و واقعیت امر دست همه اومد و آقای مهندس چه دیدنی داشت !!!

زنگ زدم بیرون و شام سفارش دادم و بعد از شام هم طی یک برگه خبر اخراج مهندس را در حضور سایرین به آنها دادم و مژده دادم که از دست همه آنها به دلیل تطمیع کارمند شرکت و تبانی در انحراف جریان اخذ نماینده استانی و کلاه گذاشتن سر شرکت شکایت خواهم کرد . حالا دیگه قیافه همه آنها دیدنی بود.

وقتی حضرات دیدند مهندس اخراج شده و خودشان هم ممکن است پای میز دادگاه حاضر شوند ، دوباره دست به دامن خود من شدند که آقا خودت یک راهی برای همه ما پیدا کن.

من هم اول از داش حسین اقرار گرفتم و تا عین حقیقت را بگوید در حضور جمع و بعد به آنها گفتم بعدا یکی یکی آنها را صدا می کنم تا بیایند تهران و جدا جدا با حضور وکیل من و خودم و آقای مهندس مسایل فی مابین آنها با مهندس را حل و فصل کنیم تا آقای مهندس هم بتواند ذره ذره پول همه را پس بدهد .

منتظر ادامه داستان های مهندس باشید.

شاد باشید.