لای گاء تونگ

لای گاء تونگ ، مراسمی است مذهبی که هر ساله در ماه نوامبر ، وقتی که ماه کامل رخ عیان می کند ، برگزار می گردد و امسال نیز  در شب بیست و یکم نوامبر برابر با سی ام آبانماه منعقد شد . این مراسم در اقصا نقاط تایلند ، در کنار رودخانه ها و تالابها اجراء می شود .

با استفاده از یونولیت و برگ درختان و گیاهان ، سبد هایی درست می کنند که قابلیت شناور ماندن روی آب را دارند ، در داخل این سبد ها چیزهایی مانند : گل ، شمع ، عود ، میوه ، گاهی هم پول و غیره نهاده ، ابتدا شمع و عود را روشن می کنند ، سپس با زانو زدن در مقابل رودخانه ، تالاب ، یا نهر ، سبد را مقابل صورت یا بالای سر برده ، چشمها را بسته و نیت می کنند ، آنها نیت کرده و خدایان را قسم می دهند که بدین وسیله ، بدی ها و زشتی ها را از آنان دور کنند ، همانگونه که شخص این سبد را به آب می دهد تا آن را با خود ببرد ، خدایان همزمان بدی ها و زشتی های درونش را به آب بسپارند تا آنها را نیز آب با خود برده و محو کند . پس از نیت کردن ، سبد را به آب می سپارند تا جریان آب آن را با خود ببرد .

لای گاء تونگ ، به معنای ِ به آب داده شده ، به آب سپرده شده ، می باشد .

در کنار این مراسم مذهبی ، غالبا کنسرت های محلی ، نمایشگاه های گوناگون ( خصوصا در مورد تاریخ تایلند ) توام با رقص های محلی و دختران و پسرانی با پوشش های سنتی نیز دیده می شوند و البته بازار دستفروشانی که مواد خوراکی می فروشند نیز ، داغ است .

 

در صورت باز نشدن تصاویر از لینکهای زیر استفاده کنید :

http://www.parsianfun.com/upload/images/infu0veobb3do4k7e7sr.jpg

http://www.parsianfun.com/upload/images/qdbhjzpv8j4re4jpvs6.jpg

http://www.parsianfun.com/upload/images/crt94997jqdmvm7cy5ed.jpg

http://www.parsianfun.com/upload/images/dovacxeg8tsj5rd0o5pr.jpg

http://www.parsianfun.com/upload/images/jwhky0494wyqs515rmw.jpg

http://www.parsianfun.com/upload/images/k7cow7wj23tco3pws3o.jpg

http://www.parsianfun.com/upload/images/fvrvctbxkxekwq7namk0.jpg

http://www.parsianfun.com/upload/images/zvy09tgq2sx9d8d8w0y.jpg

http://www.parsianfun.com/upload/images/w8d9kw9tdrxsftlu3mk8.jpg

http://www.parsianfun.com/upload/images/isihz5r0881p40bp1.jpg

http://www.parsianfun.com/upload/images/atwjxehu1635561j0k5h.jpg

http://www.parsianfun.com/upload/images/524906ken1yw8wmuimpr.jpg

http://www.parsianfun.com/upload/images/1jw5kshkcbfscpiuvx59.jpg

http://www.parsianfun.com/upload/images/pw676wr0qfmtzspgkk.jpg

http://www.parsianfun.com/upload/images/p6q6tqqut3ue29uzuvvr.jpg

آوای نی تایلندی ( ویدئو) :

http://www.hotshare.net/en/video/333625-49550911a7.html

** واسه خالی نبودن عریضه** وقتی یه تایلندی فرامرز اصلانی میخونه ** کی می دونه ؟! اگه همت کنیم شاید یه روزی همه دنیا ایران بشه و همه مردم دنیا ایرانی بگن و بخونن :

http://www.hotshare.net/video/333654-77555069fc.html

مینا و پلنگ 2

وسوسۀ دیدار ، عطشی است سیری ناپذیر ، و عشق ، شعله ای نامیرا که هر آینه بیشتر گُـر می گیرد ، عاشق سودای سوختن دارد و چه فرجام شیرینی است سوختن در لهیب عشق و خاکستر شدن در پای معشوق ، شاید که بادی هرزه و ولگرد وزیدنی کند و ذرات حاکستر عاشق ، بر موی و روی و دامن معشوق نشینند .

آنچه در نوشته جناب آقای محمدحسین ملایی کندلوسی از قلم افتاده بود ، این بود که در اثر مداومت و آمد و رفت پلنگ به کندلوس و خانه مینای گرگ چشم ( چرا که چشمانی سرخ فام داشت ) ، اندک اندک اهالی محل و بستگان مینا ، از وجود پلنگ ، و عاشقانه های مینا و پلنگ آگاه شده بودند . ابتدا مردم از رفت و آمد پلنگ در هراس بودند ، اما کمین ها کردند و دیدند که پلنگ عاشق ، چونان گربه ای بی آزار است و به کندلوس نمی آید جز به رایحۀ خوش مینا و آواز دلکش یار ، و سودایی در سر نمی پروراند جز نوازش دستان پر حرارت مینا .

این حکایت پر رمز و راز ، این روایت پر نیاز ، این عاشقانۀ پر نماز ، این پلنگانۀ پر مینا ، آنچنان شد که مردم نه تنها هراسی دیگر از پلنگ نداشتند ، بلکه شبها چشم براه می ماندند که آیا امشب نیز پلنگ خواهد آمد؟!! ، پلنگ بی آنکه بداند ، عضوی از کندلوس شده بود ، و کندلوسیان بی هراس از پلنگ ، این عاشق پر طمطراق را در دل می ستودند ، دخترکان کندلوسی در دل پلنگی آرزو می کردند و مردان کندلوس در دلواره هایشان درس عاشقی می گرفتند از پلنگ .

اما همچنان یک ترس وجود داشت و آن ، آگاه شدن مردم روستاهای دیگر بود ، مردم تصور می کردند چنانچه اهالی روستاهای اطراف بفهمند ، مایه شرمساری و بدنامی کندلوس خواهد بود ، که مینای پر خواهان و خواستگار ، دل در گرو مهر حیوانی درنده دارد !!

باری ، همانگونه که خواندیم ، پلنگ اندک اندک ، از چشمان مینا فاصله گرفت و پنهانی ، عاکف و سقف نشین ِ بام خانۀ معشوق شد و مینا گمان برد که پلنگ بی مهری می کند ، که پلنگ پلنگی می کند ، غافل از حضور پنهانی و روح وار ِ عاشق بر بام خانه ، غافل از گوشهایی که صدای آواز های سوزناک و شبانه مینا را گوش که نه ، می نوشیدند ، و حس بویایی ای که دیگر جز رایحۀ مینا بویی نمی گرفت ، غافل از وجودی که هر شب بود و در این بودن هر لحظه یکبار در هوای مینای اسطوره ای اش ، نابود می شد .

رفته رفته زمستان رسید ، دخترکان برف ، رقص رقصان و عشوه کنان از آسمان به زمین آمدند و سپیدی آوردند ، اما پلنگ تنها رنگ چشمان مینا را می شناخت و سِـحر صدای مینا را می شنید ، لقمه ای غم خورد و با خود اندیشید ، زمستان یعنی سرما و سرما یعنی پنجرۀ بسته ، اما عشق ، این بیماری پلنگ کش ، خاصیت غریبی دارد که آتشش بی شعله و دود هم ، هر یخی را ذوب می کند .

روزی از روزهای زمستان ، اهالی نیچکوه در مجاورت کندلوس ، بزم عروسی داشتند ، پیشتر همه اهالی کندلوس را وعده  گرفته بودند ، اهالی کندلوس پیش از رفتن چاره جویی کردند و گفتند هر چند این پلنگ عاشق است لیکن ، پلنگی عاشق را با معشوقی بنی بشر تنها نهادن هم شرط عقل نیست ، پس زنان آبادی را مامور کردند که به هر شکل ممکن مینا را همراه کنند ، زنان آبادی چنان به مینا اصرار و ابرام کردند که ناگزیر از رفتن شد و حتی در این شتاب فرصت ندادند جامه ای عوض کند .

شباهنگام ، پلنگ به عادت هر شب ، از اعماق جنگل راهی ِ کندلوس شد ، اما خدایا ، چه می دید !! خانه مینا خاموش و تاریک بود ، طنین صدای مینا در فضا موج نمی زد ، مینا نبود ، جهان با همه فراخی اش بر دل پلنگ سنگینی می کرد ، و پلنگ می توانست بیکسی را با همه وجودش لمس کند ، خشمگین بود ، بیقرار ، دور خود می چرخید و می غرید ، طنین غرش پلنگ کندلوس را می لرزاند ، ناگهان پلنگ ساکت شد ، آرام شد ، آهسته بوئید و به حرکت در آمد ، بوی مینا را دنبال می کرد ، و پلنگ رایحه نوشان و بوی کنان خود را به نیچکوه رساند .

حالا دیگر پلنگ بر فراز تپه ای مشرف به نیچکوه ایستاده بود ، صدای آواز و طرب و موسیقی توام با هلهله و همهمۀ مردان و زنان به گوش می رسید ، پر واضح بود که نزدیک شدن بدان نقطه بازی با جانش بود ، اما ، عاشق چه کند گر نخورد تیر ملامت !!! با هیچ دلاور سپر تیر قضا نیست .

غم جان نداشت ، چرا که جان شیرینش در کندلوس نبود ، باید جانش ، روحش و روانش را می یافت ، باید مینا را می دید تا روح بی قرارش آرام  و خوی خشمگینش رام می شد ، پلنگ ، دل به قضاء و قدر سپرد و از تپه سرازیر شد ، سگان گله یار ِ نیچکوه ، غریزه شان مور مور می شد ، بوی غریبه ای می آمد ، غریبه ای پر هیبت ، که در قاموس سگان معنای رعب و وحشت داشت و فرجامی به شکل دریدن .

سگان ِ روستا وق وق کنان و نعره کشان ، دل به وظیفه سپرده و به سوی پلنگ هجوم آوردند ، هجومی سهمگین بر درنده ای گربه سان آورده بودند ، اما گناهشان نبود ، سگ نگهبان بودند و حق نمک و استخوانپاره های چوپانان ِ نیچکوه  را بجا می آوردند ، آنها چه می دانستند که این ، یک روح عاشق ِ کولی وار است که زخم دندانهای نیش سگان را به خود می خرد تنها برای یک نگاه بر قامت معشوق ِ دل آرامش . سگها وفادارند اما عاشق نمی شوند ، سگها وفای طعام را می شناسند ، نه وفای عاشقی را .

به هر ترتیب که بود ، پلنگ از حلقۀ سگان جست و خود را به خانه ای رساند که مجلس عروسی برقرار بود ، بو می کشید شمیم ِ حضور مینا را ، راه به پنجره ای برد و سر را درون پنجره کشید ، غرشی کرد به گوش ساکنان ، ولی نمی غرید ، تنها دلبندش را صدا می کرد ، مینا را می خواند به نام ، اتاق زنانه بود ، زنان جیغ کشیدند و هوار کردند و بیهوش شدند ، مردان ِ نیچکوه دست به قبضه شدند که این درنده را تیر کنند ، پلنگ جستی زد که دور شود ، صدای سفیر گلوله ای دل آسمان را شکافت ، و دیگر هیچ . کسی چیزی ندید ، مردان و زنان کندلوسی سعی کردند که جماعت نیچکوهی را آرام کنند ، چه آنکه آنان بر حقیقت امر واقف بودند و اینان نا آگاه ، گفتند پلنگی بوده ، زمستان است و سرما زده ، پی ِ شکار به روستا زده بود ، نفیر گلوله او را تارانده ، دیگر نخواهد آمد ، و بدین ترفند مجلس آرام شد و دوباره جشن و سرور و پایکوبی بر پا شد .

بیچاره مینا ، بیچاره مینای عاشق ، در دلش رخت می شستند و در سرش هزار فکر و ملامت ، عصیان می کردند ، چه گمانها برده بود به پلنگ ، چه خشمها و کینه ها بر دل گرفته بود از پلنگ ، چه تهمتهای ناروا نسبت داده بود به عاشق وفادار . مشوش بود ، نگران ، دل خون ، پشیمان ، نادم ، ملامت گر ، بغض گلوگیر ، راه ِ تنفس تنگ ، مینا هر دَم یکبار می مرد و زنده می شد ، ضعف می کرد ، دلش خون شده بود ، عشقش را به ضرب گلوله تارانده بودند ، نمی دانست چه بر سر عاشق سینه چاکش آورده اند !!

فردای آن روز ، جوانی از اهالی نیچکوه ، در آن نزدیکی ، در گودالی کوچک ، حجمی خون یافته بود که پر واضح بود ، خون ِ پلنگ بود .

کندلوس از آوای غمگنانه های مینا دم کرده بود ، مردان کندلوسی روزها در جنگل به دنبال پلنگ گشتند بلکه یافته و زخمش را مرهم کنند ، اما هیچ اثری از پلنگ نبود ، مردم کندلوس خود را در فرجام تلخ پلنگ مقصر می دانستند ، مینا رخت سیاه به تن کرد ، در خانه اش صدای شیون بود و ضجه های جگر خراش ، صدای ناله ، عاشق وفادار را می خواند و می گریست ، خرما خیرات می کرد برای پلنگ دلخونش ، مردم کندلوس دسته دسته به خانه می رفتند و دلداری اش می دادند ، اما مرهم داغ دل مینا این حرفها نبود ، مردم کندلوس سه روز به پاس روح پلنگ عاشق و  به امید بخشش خدا از این جفای ناخواسته ، به امید آرام کردن مینای بلند بالا ی خوش صدا که اینک خمیده و پژمرده بود ، طعام خیرات کردند .

سراسر زمستان درب خانه مینا بسته بود و از بیرون تنها صدای آواز سوزناک مینا به گوش می رسید و نفرین های او بر نیچکوهیان.

 بدین منوال گذشت و بهار رسید ، اما مینا همچنان عاکف خانه بود تا آنکه یک روز صبح ، توده ای عظیم و غلیظ از مه ، بر روستا حاکم شد ، مینا درب خانه اش را گشود و به سمت جنگل روانه شد ، گویی جنگل او را خوانده بود ، گویی بلوط پیر چشم انتظارش بود ، مردم تصور کردند مینا از سوگ در آمده و به روال گذشته به جنگل می رود تا پشته های هیزم تهیه کند ، خبر زبان به زبان گشت و مردم خوشحال شدند ، اما عصر بود و از مینا خبری نبود ، همه مشوش شدند ، شب شد و مینا باز نیامد ، مردم بسیج شدند و با روشنای مشعل و فانوس به جنگل رفتند ، مینا را نیافتند ، تا دو سه هفته مردم گروه گروه به جنگل می رفتند که مینا را بیابند ولی اثری از مینا نجستند ، مینا رفته بود ، گم شده بود ، شاید مینا درختی در جنگل شده بود!!

روایت می کنند ، چهل سال پس از مفقود شدن مینا ، جوانی از اهالی روستای نیچکوه ، هنگام عبور از جنگل ، رو در روی پیرزالی در می آید با چشمانی سرخ رنگ ، موهایی بلند و ژولیده و پوششی غریب . جوان خوف می کند ، پر هراس و شتابان  خود را به روستا می رساند . در اثر شوک ناشی از این برخورد ، مدتها تب می کند و عاقبت می میمیرد .

خبر که به کندلوس می رسد ، مردم می فهمند مینا زنده است ، اما هرگز پس از آن کسی مینا را  ندید و دیگر هیچ خبری از او نشنیدند .

آیا مینا پلنگ را یافته بود؟!

 

تصویر مجسمه مینا و پلنگ در کندلوس .

                 ***********************************************

عید قربان مبارک باد .

مینا  و  پلنگ !!

وقتی به کندلوس مازندران می روید ، کافیست تنها نشانه خانۀ مینا را از اهالی جستجو کنید ، خانۀ مینا ، خانه ای است که در طول سال بارها و بارها ، توسط گردشگران داخلی و خارجی مورد بازدید قرار می گیرد .

نوشته زیر ، نوشته جناب آقای محمد حسین ملایی کندلوسی است ، از مستند عاشقانۀ مینا و پلنگ . قصد داشتم به زبان و بیان و نوشتار خودم روایت کنم ، اما دیدم بدون تردید در حق عاشقانه های مینا و پلنگ اجحاف خواهد شد ، آنچه این عزیز خوش قریحه ارائه کرده ، بی شک نزدیک تر و شیوا تر است بر احوال مینا و پلنگ .

موسیقی متن ، ترانه زیبای مینا و پلنگ است با صدای فرهود جلالی کندلوسی .

آنها که مرا می شناسند ، می دانند که چه ارادت خاصی به موجودی بنام پلنگ دارم ، پلنگ در باور من ، یک انسان است با همه رشادت و شهامتش ، با همه غرورش ، فارغ از هر گونه رنگ و ریا ، چه آنکه پلنگ در باور من رنگ تعلق نمی پذیرد و تنها یک قانون می شناسد ، قانون دل .

                                          ***********************

قصه‌ مینا و پلنگ حکایت دختری‌ است به نام مینا که دلداده پلنگ می‌شود و پلنگ هم در تب عشق‌اش می‌سوزد، با پایانی از گلوله و گریز .  

 روزی حسب اتفاق از آن قصه با کلارا خانس سخن می‌گفتم، از من خواست که ترانه‌ی مینا و پلنگ را با ترجمه روی نوار بخوانم و چنین کردم .

چند ماه بعد شعری به دستم رسید که نام شب پلنگ را بر پیشانی خود داشت. مینا و پلنگ قصه‌ عشق یک انسان و یک حیوان است .

شگفتی این حکایت آن‌جا رخ می‌نماید که بدانیم در این قصه پلنگ با هویت خود به عنوان پلنگ در متن حضور دارد، پریزاده‌ای یا دیوی نیست که تغییر شکل داده و پلنگ شده‌است یا حتی انسانی مسخ‌شده و به قالب پلنگ در آمده نیست‌ .

 آن‌چه این قصه بر آن مویه می‌کند، از دست رفتن فردیت در برابر ارزش‌های تثبیت‌شده‌ی اجتماعی است. جامعه‌ی آشفته، عاشقان را به نام عرف قربانی می‌کند تا خود را حفظ کند .

 آن‌ها را قربانی می‌کند، چرا که این رابطه را خطری برای خود تلقی می‌کند. قصه‌ی مینا و پلنگ، حماسه‌ فردیت‌ است. شعر شب پلنگ، از همین حماسه سخن می‌گوید .

 شعر درست از لحظه‌ی گریز پلنگ در سکانس پایانی داستان آغاز می‌شود، شعری بی‌انتها، گشوده و سیال از حماسه‌ی جستجوی خویشتن در میانه‌ی بلوای هراس، گلوله و گریز. در این شعر، هم شکارچیان در جستجوی پلنگ‌اند، هم مینا .

پلنگ این شعر، گاه رخت انسان به تن می‌کند و در هیئت شاعری جسور و وحشی ظاهر می‌شود و گاه پلنگ محضی‌است که اختفا گزیده‌است و می‌تواند هرجایی رخ نماید. قسمت اول: هيچ غريبه ای کندلوس را نمی شناخت. راه دهکده را هيچ پای بيگانه ای نپيموده بود.به خيال هيچ کس نرسيده بود که در دامان سبز جنگل , ته يه دره دور افتاده و غريب , آدمهايی هم بدنيا می آيند , عاشق می شوند, زندگی می کنند و می ميرند.همين غريبی و تنهايی بود که دلهای همهء آدمهای دهکده را مالامال از عشق و صفا و يکرنگی ساخته بود. پرنده ها را واداشته بود , ديوار به ديوار سفيد و پاک کله چوها , لانه بسازن .

بی هيچ ترس و بيمی از تنهايی جوجه هاشان , از ويرانی ِ لانه هاشان. مردم دهکده آنچنان شيفته و دلباخته ي بهار بودند که هيچگاه پا روی گلبرگ ها نمی گذاشتند .

 مست و بی قرار به ضيافت بهار می رفتند به تماشای حضور جانانه بهار. برای بهار آوار می خواندند . ترانه می سرودند و سر در گوش بهار زمزمهء عاشقانه سر می دادند. ميان اين همه يکرنگی و صفا , يک دل عاشق, راهش را از ساير دلها جدا کرده بود. به شبهای تنهايی و ماندن در کله چوی کوچکش , مونسی با دل تنهايش آنچنان انس گرفته بود,که مردم دهکده به پاس تنهايی او ، حتی از کنار ديوار کله چويش, رد نمی شدند .

 اين دل تنها , اين دل عاشق, دل مينا , دختر بالا بلند و زيبا روی کندلوس بود. دختری با موهايی به رنگ تن بلوط , با نی نی چشمانی به رنگ دانه های سرخ انار , پوست صورتی مهتابی , قد و بالايی همانند درخت سرو , بلند و آزاد. مردم دهکده با مهربانی , مينا را با آوازش , با تنهايی اش , باور کرده بودند .

کمتر دستی , در شب های تنهايی و بيداری مينا , کوبه در کله چوی او را می کوبيد. حتی در شب های سرد و بلند زمستان کندلوس. نه آنکه او غريبه با آنان بود , مينا ميان قاب آينه دل ِ آدمهای ساده و پاک دهکده جا داشت. چشم و دل روشن و عاشق يکاک آنان بود. به جنگل که پا می گذاشت , پای درخت بلوط ِ پير عاشق جنگل که می رسيد , دستان پر التهاب و نيازش را گرداگرد قامت ايستاده بلوط , حلقه می کرد .

 سرش را روی تن بلوط تکيه می داد, غرق در عطر تن بلوط به نجوای سر شاخه های درختان جنگلی گوش می سپرد که نسيم آرام صبح دست بر سر و رويشان می کشيد و بيدارشان می کرد. مينا مثل اينکه دنبال گم گشته ای باشد, اين سو و آن سوی جنگل سرک می کشيد. در ميانه راه, دخترکان دهکده را می ديد که دست در دست يکديگر , شاد و خندان راه پيوستن به جنگل را در پيش دارند. مينا بی اعتنا به آنان , مردمکان سرخ چشمانش را به زمين می دوخت. حسی مثل شرمساری , مثل غريبی, مثل گريز . 

***


 بهار ، کندلوس را گلباران کرده بود. جای خالی ، بر در و ديوار کله چوها باقی نگذاشته بود ، همه جا را گل نشانده بود . کندلوس شده بود مثل يک باغ بی در و پيکر ، يک باغچه پر گل. زنان دهکده ، خندان ، پای تنورهای داغ ، نان شيرين می پختند ، ترانه سر می دادند. با اين همه ، هيچ کس در دهکده در انديشه چگونه آمدن بهار نبود. اما مينا در آن شب انتظار ، لحظه ای از کنار پنجره ي کله چويش دور نشده بود .

 در آن شب مينا دلش می خواست ، زيباترين ترانه و آواز را به پاس آمدن بهار بخواند. دلش از آنهمه روزها و شب های سرد و تاريک زمستان گرفته بود. نسيم ِ سحرگاه ِ دهکده ، مينا را تنگ در آغوش گرفت. او را با خود از دهکده بيرون برد. مينا مثل يک پرنده کوچک عاشق ، بال و پر زنان رو سوی جنگل پر کشيد. به جنگل که رسيد ، در ِ سبز جنگل که به رويش باز شد ، پا به مهمانی بزرگ بهار گذاشت .

دسته دسته ، گلهای وحشی را ديد که همراه موسيقی وزش ِ نسيم َ ِ سحر ِ جنگل می رقصند. از شدت التهاب نای راه رفتن نداشت. سر بر پای بلوط گذاشت ، و دراز کشيد. لحظه ای چشمانش را روی هم گذاشت. صدای پای ناشناخته ای به يکباره خيال او را دزديد. صدای پايی که خواب علف های نو رسيدهء جنگل را بر هم زد. بلند شد ، بی اختيار دور خودش چرخيد. مثل آدمی که دنبال گم گشته ای بگردد ، هراسان در دل تاريک جنگل ، اين سو و آن سو دويد. اما صدای پا را گم کرده بود. بغض ، گلويش را فشرد ، دلش مثل گلوی"مينای مِی " گرفت .

 بعد از آن همه سالهای تنهايی ، بعد از آن روزهای دراز انتظار،‌ می ديد ، دلش آنقدر کوچک شده است که به نياز عشق ، به التهاب عاشقی گرفتار شود. اول بار بود که قلبش به شدت می تپيد. کاش دوباره آن صدای پای نا شناخته را می شنيد. صدای پائی که لابد به ديدار او آمده بود .

مينا ، نوميد و دلشکسته ، باز به درخت بلوط عاشق پناه برد. سرش را به تن بلوط تکيه داد. بی اختيار زد زير گريه. های های گريست. همراهش آواز سر داد، آوازی بلند. انگار می خواست با التماس ، آن صدای پا را صدا کند. با او راه بيفتد، به دور دست های جنگل رود. گم شود. اما آفتاب بهار ، همه چلچله های عاشق را در آسمان آبی ِ صبح به پيشواز مينا فرستاده بود ، به تسلای دل شکسته مينا .

سرخی مردمکان چشمانش که به آبی آسمان دوخته شد ، حضور شادمانه و مهربانانه چلچله ها را که ديد، دوباره دلش باز شد. آفتاب رنگ پريده عصر بهار، هنوز از روی تن دهکده نپريده بود که مينا پا به دهکده گذاشت. نغمه و هياهوی بلبلان بهار ، همچنان در دهکده بلند بود. يکراست رفت سراغ چشمه پرآب دهکده ، صورت داغ و ملتهبش را به آب چشمه سپرد. خنکای آب گونه های مينا را بوسيد. چشمانش را در آب چشمه باز کرد. آب چشمه را سبز می ديد، درست مثل سبزه های دشت.مينا نوميد از يافتن آن صدای پای گنگ و مرموز ، نشست مقابل آب جويبار .

 صورتش را در آينه جويبار ، لرزان و شکسته می ديد. مثل اينکه سالها پير شده باشد ، با خودش هم بيگانه شده بود. جوان ، سرخورده از پناه تخته سنگ بيرون آمد. آفتاب از دهکده راهش را کشيده بود و روی تن بلند البرز داشت خودش را به بلندای کوه می رساند. به خاطر آن همه درد و رنج و فراق ، به آن همه انتظار و شوق آمدن بهاری که بيايد و درِ کله چوی مينا را بکوبد، و او را دوباره به دشت و جنگل و کوه بکشاند. اما دوباره می ديد بهار هم در برابر عصيان و گريز مينا ناتوان است .

 پلنگ، درسياهی شب جنگل ، عاصی و بی قرار ، گرداگرد ِ خود می چرخيد. نا و توان هيچ جست و خيزی را نداشت. دستها و پاهايش به سختی روی زمين کشيده می شد. حال يک شکار زخم خورده و مجروح را داشت.تمام روز را در جنگل ، آواره مانده بود ، به انتظار آمدن شب ، تولد سحر در جنگل تا که مينا بيايد ، آواز سر دهد ، مينا را ببيند ، آوازش را بشنود ، از خود بی خود شود. سحر داشت آرام آرام به جنگل می رسيد .

پلنگ آهسته از جنگل بيرون زد، بی واهمه و ترس از حضور شکارچی های به کمين نشسته. بر بلندای تپه جنگل که رسيد ، دهکده کندلوس را ديد که در بغل تنگ و سياه شب ، به خواب رفته است ، يک خواب سنگين. تا مدتها به تماشای دهکده ايستاد. مردمکان سرخ چشمانش ،تا دور دستهای دهکده را کند و کاو کرد،دلش بی تاب ديدار مينا بود. آواز مينا از فاصله های دور به گوشش رسيد. صدا هر لحظه نزديک و نزديکتر می شد. پلنگ داغ شد ، تنش لرزيد ، ميخکوب زمين شد. لحظه ای هراسان به خود آمد. بيم و ترس آنکه مينا با ديدنش از مقابل او بگريزد ، يا که هرگز پا به جنگل نگذارد ، او را وادار به گريز کرد. رفت و در پناه بلوط پير عاشق ، پريشان و مضطرب ، در انتظار رسيدن مينا به سر برد .

مينا به نزديکی های جنگل که رسيد ، بی اختيار تنش شروع به لرزيدن کرد. بی آنکه بخواهد ،‌ صدای آوازش را بلند و بلندتر کرد. دوباره به آن صدای پا افتاده بود. با آنکه آن صدای پا را نمی شناخت اما نمی دانست چرا دوست دارد باز آن صدای پا را بشنود. مينا احساس اسيری می کرد می ديد که جايی دلش گرفتار شده ، کجا ؟ نمی دانست. به جنگل که پا گذاشت ، آنقدر در التهاب شنيدن دوباره آن صدای پای غريب و ناشناخته بود که حوصله شکستن شاخه های خشک درختان و جمع کردن هيزم را هم نداشت. يکراست رفت سراغ درخت بلوط پير عاشق ، پای درخت بلوط نشست، برای بلوط آواز خواند ، يک آواز عاشقانه بلند .

***

مينا با اين همه ، مقابل چشم بيدار و خيره بلوط پير عاشق احساس شرم کرد . نمی خواست بلوط سبز، شاهد التهاب و هيجان او باشد . آخر، او عاشق بلوط بود و بلوط هم تنها عاشق آشنا و صبور او . بی اختيار گريست، گريه ای آرام و بی صدا، قطره های اشک بر گونه های برجسته و خون رنگش جاری شد.

به سختی توانست از تن درخت بلوط پير عاشق جدا شود . مينا با بلوط پير که فاصله گرفت، آسيمه سر در تاريک ـ روشن سپيده صبح جنگل، پا به گريز نهاد . جوان، از قاب پر گل کله چويش، آسوده خيال از خواب آدمهای دهکده، چشمان مشتاقش را به راه جنگلی دوخته بود. به اميد بازگشت مينا از جنگل. به شوق دزديدن لختی تماشای او . جوان، احساس درماندگی می کرد .

 احساس نابرابری عشق . می دانست حريفِ دلِ بزرگ و روح بی قرار مينا نيست . دل پلنگ گرفت . راه افتاد به سوی تاريک ترين مکان جنگل . می خواست روز را نبيند . دلش برای سياهی و شب پر می کشيد، برای آمدن سحر و شنيدن آواز مينا . کاش می توانست آسوده و بی هراس، پا به دهکده بگذارد، به همه مردم سلام کند . پا به پای مينا به دشت برود. قدم به کله چوی مينا بگذارد .

 پای چشمه آب دهکده بنشيند . مينا برايش آواز بخواند . مينابی تاب رسيدن سحر بود. او جنگل را، همه جانداران جنگل را دوست می داشت . اهل خانواده جنگل بود .مينا از اينکه غريبه ای حريم امن جنگل را شکسته است، دچار خشم و ترديد شده بود. مينا از نيرنگ و دام آن غريبه، وحشت داشت . سرانجام تصميم گرفت راهی جنگل شود. با همه توان با آن غريبه مرموز بجنگد . ميان راه آواز می خواند . اما نه آوازی شاد و عاشقانه . آوازش به فرياد يک پهلوان ميانه ميدان رزم می مانست .

می خواست بجنگد، با همه حيله ها نيرنگ ها، با همه بدی ها . جوان، پشت بوته بلند درختی، ميان راه جنگل، در انتظار ديدن مينا پنهان شده بود . می خواست در اين سحرگاه، سر راه مينا را بگيرد . با دليری، رو در روی مينا، راز کهنهء روزها و ماههای طولانی دلدادگی اش را فاش سازد . مينا را خوب می شناخت، پاکی و صداقت و غرور مينا را باور داشت . می ترسيد لب به اعتراف بگشايد و مينا او را به باد طعنه و شماتت بگيرد، برای هميشه نوميد و سر خورده شود .

آواز مينا از دور دست راه جنگلی، سکوت سحر را می شکست. مينا را ديد، همو بود، مثل هميشه تنها . مينا هر لحظه نزديک و نزديک تر می شد، بر خلاف سحرهای ديگر آوازش می لرزيد . گويی داشت فرياد می کشيد . پا بر زمين می کوبيد، هر دو دستش به نشانه اعتراض و خشم در هوا می چرخيد . مثل اينکه داشت با ستاره ها، با ماه، با آسمان می جنگيد . لحظه ای همه وجود جوان، يخ زد و مثل يک تخته سنگ، بی رمق بر زمين افتاد . جوان، باور کرد که مينا حضور پنهان او را دريافته است .

مينا که دور شد، جوان پا به گريز گذاشت، در راه تاريک جنگل گم شد . با مرگ هر ستاره ای، انگار که ستاره ای پر نور در دل پلنگ متولد می شد . وقت ديدار مينا داشت نزديک می شد . آواز مينا يکباره از دوردست جنگل به گوش پلنگ رسيد، پلنگ ساکت شد، لال و بی حرکت . آواز مينا مثل مرهمی بر زخم دل و روحش نشست، آرام و ساکتش ساخت . مينا عاصی و بی قرار، نفس زنان، بی هدف لابلای درختان تودر توی جنگل می دويد . مينا بی اعتنا به حضور بهار در جنگل، آواز و نغمه هيچ پرنده ای را نمی شنيد . لحظاتی بعد، ترسی غريب به دل مينا راه پيدا کرد .

 اگر جنگل با او قهر می کرد، اگر به دليل آن همه خشم و هجوم بی دليل، او را نمی بخشيد، در ِ سبزش را به روی او می بست، زندگی ديگر برايش مفهومی جز مرگ و نيستی نداشت . مينا را سالهای سال، جنگل در دامن سبز خود پرورانده بود، غم يتيمی و بی پناهی را از دل مينا زدوده بود . او را نوازش کرده بود، بوئيده بود و بوسيده بود . مقاومت و صبوری را جنگل به او ياد داده بود، چندان که مفهوم عشق را، بلوط پير عاشق جنگل به او آموخته بود . مينا، همچو گنه کرده ای، شرمسار از گستاخی و خطا گريه کنان افتاد روی تن خيس خاک جنگل، بر پای درختان بوسه زد و التماس کرد تا او را ببخشند .

 چشمان پر نور و خيره پلنگ، خيس ِ خيس شده بود . می دانست اين همه خشم و عصيان و فرياد مينا را صدای پای او، داغی نفس های کشدار او سبب شده است . او دنيای آرام و بی خيال مينا را آشفته کرده بود . پلنگ، بيزار از آن همه گستاخی و نياز، وامانده و درمانده از حقيقت تلخ عصيان مينا، بر خودش می پيچيد . پلنگ، جسم بی حرکت و بی رمق مينا را که ميان جنگل افتاده ديد، لحظه ای به باور مرگ مينا افتاد . اگر مينا مرده باشد؟ اگر ديگر برای هميشه آوازش را نشنود ؟

 او هم بايد که از جنگل برای هميشه فرار کند، دست از زندگی و حيات بشويد .پلنگ می دانست که بعد از مينا، زندگی اش جز چرخيدن و پرسه زدن های بيهوده در گوشه و کنار جنگل، جز به انتظار طعمه نشستن و کمين کردن، دريدن و ريختن خون مظلومترين و معصومترين جانداران جنگل، حاصل و معنای ديگری ندارد . از کجا که مينا زنده نبود ؟ اگر نزد مينا می رفت، شايد مينا از وحشت ديدار او پا به فرار می گذاشت و می گريخت . شايد هم از بيم به يکباره ديدن او جان می سپرد . چنگال پرقدرت ترديد و دودلی، گلوی بغض گرفته پلنگ را می فشرد . سرانجام تسليم فرمان دلش شد . دل می گفت که نزديک مينا شود و خودش را آشكار سازد .

***


مينا در عالم بی حسی و اغما، داشت خواب می ديد. خواب يک جنگل سوخته . خواب می ديد که تند بادی سياه، رو سوی دهکده معصومش کندلوس وزيدن گرفت، يکباره تمام گلها را به تاراج برد. به يکباره جيغ کشيد،چشمهايش را باز کرد .

آفتاب صبح جنگل، مهربان، با گذر از لابلای شاخه های سبز درختان، روی تن و صورت مينا نشسته بود،آرام آرام، ياد آن سحر به خاطرش می آمد، ياد آن همه عصيان بيهوده، آن خشم بی امان.دوباره دلش گرفت. بغض گلويش را فشرد.لحظه ای تصميم گرفت، ازجنگل پا به فرار بگذارد، برای هميشه با جنگل وداع کند. سرتا پای وجود مينا به زمين جنگل دوخته شده بود.

 گرفتار و اسير خيال و انديشه های گنگ بودکه بار ديگر، گرمی نفس های داغی را پشت گردنش احساس می کرد، گرمای نفس های موجودی زنده است که وجود او را می سوزاند. سوختنی که برايش مطبوع بود، حس حيات و زندگی به او می بخشيد .

به او توان حرکت و بلند شدن می داد و خون يخ زده رگهايش را در تن بی جان و بی رمقش به جريان می انداخت. مينا به آرامی سرش را از روی علف های خيس جنگل برداشت. به سختی کمر راست نمود. نگاهی ناباورانه به اطراف انداخت. به يکباره خشکش زد. نی نی سرخ چشمانش به سرخی چشمان يک پلنگ دوخته و يکی شد. بی اختيار، بار ديگر روی زمين جنگل رها شد .

 اين بار تمام تنش آتش گرفت، سوخت. پلنگ، تن مينا را می بوئيد. پوزه داغ و گداخته اش را بر صورت مينا می کشيد. مينا مات و منگ، تسليم آن نوازش های کريمانه شده بود. احساس می کرد، تمام جانداران عالم دارند او را نوازش می کنند. به آرامی دوباره چشم باز کرد. شعله های سرخ چشمان پلنگ، نه تنها او، که گويی جنگل را هم داشت به آتش می کشاند .

 لبخندی از سر رضايت و شوق بر لبان مينا شکفت. مثل شکفته شدن اولين شکوفه درخت سيب، در ديدار با بهار، با هيجان تمام زير لب زمزمه کرد: خدای من، او يک پلنگ است. يک پلنگ. پس آدم نيست. غريبه نيست. پلنگ، چشمان خيره و پرالتهاب مينا را که ديد، کمی فاصله گرفت. انگار که از هيبت آن نگاه ترسيده باشد. بالای سرش بی حرکت ايستاد .

هر لحظه انتظار آن را می کشيد که مينا فرياد کنان از مقابلش بگريزد. اما لبخند مينا را که ديد، نوازش دستان مينا را که روی تن خود احساس کرد، از شدت و خوشحالی و ذوق می خواست به آسمان پر بکشد. تن پلنگ از شوق به لرزه افتاده بود. می خواست روی دست و پای مينا بيافتد، بوسه بارانش کند و به پاس آنهمه کرامت و لطف، آنهمه ايثار، آنهمه دلاوری و بی باکی، به سجده دل عاشق و بزرگ مينا، که اين چنين به جان عاشق و بی قرار او آشنا بود، بيفتد .

مينايی که صدای دل دردمند و گنگ و وحشی او را شنيده بود. مينايی که سالها بی واهمه و بيم از غريبی و عصيان هزاران دل عاشق جاندار جنگل، بر تاريکترين دقايق سحر جنگل، به مونسی شان آمده بود، برايشان آواز خوانده بود. به پای مينای آشنا و مهربان جنگل بيفتد که هرگز به قصد شکار آنها، پا به حريم سبز جنگل نگذاشته بود، دام پهن نکرده بود .

مينا همچنان که پلنگ را نوازش می کرد، به پاس اين ديدار، لب به ترانه و آواز گشود، پلنگ در خلسه و شوری غريب رها شد مينا ازجنگل که برگشت تمام گذشته زندگی اش، مثل يک خيال، يک پندار، پيش چشمانش می گذشت. با همه وجود، غم غريب غربت دامنش را گرفت. سر از پنجره بيرون آورد. می خواست سر آدمهای دهکده فرياد بکشد. بگويد: مينا جنگلی شده، دلش را در جنگل جا گذاشته است، آوازش را از اين پس ديگر کسی نخواهد شنيد .

مينا را قلبی عشق و بی ريا، در جنگل به اسيری گرفته است. اما فرياد در گلويش واماند. هنوز تاب رسوايی نداشت. می ترسيد مردم دهکده، نا آشنا به غوغای درونش بی باور و حيرت زده، مجنون و ديوانه اش خطاب کنند. مينا شتاب زده، بی اختيار، از کله چو بيرون زد. دويد، هراسان دويد رو سوی دشت. مردم دهکده حيرت زده و ناباور، حضور شادمانه مينا را با اشاره چشم و ابرو، در سکوت پيچيده به لبخند و مهر به يکديگر می فهماندند. دلير شده بود . بی پروا، کوچک و بزرگ دهکده را با نام صدا می کرد. دختران شاد و بی خيال دهکده، با ديدن در گشوده کله چوی او آزاد و بی وسوسه و ترديد، پا به کله چويش می گذاشتند، شانه بر موهای بلوطی رنگش، سرمه بر چشمان افسون گرش می کشيدند .

مينا عروس زيبای دهکده، زيباتر از بهار، لطيف تر از نسيم، با شکوه و وقار تمام پيشاپيش دختران دهکده، از کله چويش بيرون می آمد، توی کوچه های دهکده راه می افتاد. پير و جوان از دريچه کله چوهاشان با نگاهی ذوق زده و ناباور، او را تماشا می کردند. به حجله گاه رفت . به ديدار تنها چشمه آب دهکده. دستانش را در تن آب چشمه فرو کرد، پيمان وفاداری بست .

***


چشم نگران و دل بی تاب جوان، که به عروس دهکده دوخته شد، به يکباره احساس کرد، دستی پنهان، پيش چشمان او، دهکده را به آتش کشيده است، کله چوها را در ميان شعله های آتش می سوزاند. جوان، بی تاب از خيال زبانه کشيدن شعله ها، از اين کوچه به آن کوچه می دويد، اما، آتش دست بردار نبود. آتش دامن او را رها نمی کرد. می سوخت، فنا می شد و با تمام وجود مينا را صدا می کرد ، او را به ياری می طلبيد .

 عصر که آمد، جنگل، در تدارک آمدن شب و سحر و ورود مينا، پر از نور شده بود. جنگل، عطر تن مينا را گرفته بود. پلنگ، در دور دست ِ جنگل، نغمهء پرنده های عاشق را که لابلای شاخه و برگ سبز درختان پنهان شده بودند ، می شنيد. آرزو می کرد کاش می توانست به همه جانداران مظلوم و معصوم جنگل، به آنها که حتی تاب لحظه ای ديدارش را نداشتند بگويد که او ديگر يک پلنگ آواره و زورمند جنگل نيست.

او يک عاشق است، يک پلنگ عاشق است. جان عاشق هم مهربان است، تسليم است، بی زور است. جان عاشق کينه ندارد، خشم نمی شناسد، خوی درندگی ندارد. می ديد در جنگل غريبه شده است. حيوانات جنگل برايش بيگانه شده اند .

سودای هيچ جنگ و گريزی، هيچ مقابله ای با آنان را در سر ندارد. از بوی خون، از ستيز بيزار است. پيش خودش فکر می کند، کاش همه حيوانات جنگل، چه آنها که زور و توان او را داشتند، چه ضعيف ترينشان، مثل او عاشق می شدند. جنگل به جای جنگ و گريز، به جای نعره و فرياد ، خلوتکدهء عشاق می شد مينا سلطان جنگل می شد. سلطان عشق. به همه جانداران جنگل فرمان می داد، دست از آوارگی و کشتار بردارند به جای آنکه به جان هم بيفتند، عاشق يکديگر شوند، به سبزه ها و گلهای بهار جنگل بينديشند .

 به صدای بال زدن عاشقانه پرندگان جنگل، به جست و خيز بی امان شاهپرکها، به سفر دور و دراز قاصدکها. آنوقت، جنگل جای آسوده و امنی می شد، پر از آشتی و مهر می شد. او می توانست، مينا را برای هميشه به جنگل بکشاند. مينا هم جنگلی شود. در قلب جنگل برای مينا قصری از گل به پا کند. بعد همه حيوانات جنگل را صدا کند، جشن راه بياندارد، جانداران جنگل، گرداگرد اين قصر جمع شوند؛ مينا برايشان آواز بخواند. جنگل ميعادگاه عاشقان شود .

***

هنوز سحر به دهکده نيامده بود. سياهی شب، چشم بيدار درختان سبز ِ جنگل را پوشانده بود. مينا در مقابل گرمای بی جان و رمق اجاق نيمه روشنش نشسته بود. دلش شور می زد، اصلاً قرار و آرام نداشت. به چشمان روشن پلنگ فکر می کرد، که در دل جنگل، خيره به سياهی شب دهکده، دارد انتظارش را می کشيد. سياهی شب دهکده گلويش را می فشرد. با اين همه، از رسوايی می ترسيد. می ترسيد رسوايی بيايد، دامنش را بگيرد، عشقش را بدزدد، فنايش سازد.

 افتاد در انديشه نگاه های پر وسواس و کنجکاو مردم دهکده. سحر سرانجام به دهکده آمد. در کوچه پس کوچه های دهکده می دويد. می خواست هر چه زودتر به کوره راه جنگل پا بگذارد. از همان دوردست های جنگل صدای قلب بزرگ پلنگ را شنيد .

اول بار بود که احساس می کرد، علف ها و گلهای راه جنگل به پايش پيچيده اند، به امکان حرکت و رفتن نمی دهند. از فاصله دور، چشمان خيره و در انتظار پلنگ را ديد که مثل گوهر شب چراغ، چونان دو ستارهء روشن و پر نور، بر بلندای تپهء جنگلی می درخشيد. مينا بی قرار پا به چشم جنگل گذاشت، به چشم پلنگ. پای درخت بلوط پير عاشق که رسيد، تن داغ و پر التهابش را به خنکای تن بلوط چسباند. پلنگ، مست و بی قرار، گرداگرد مينا می چرخيد .

هر چه تلاش می کرد، جايی مقابل مينا قرار بگيرد نمی توانست. وحشت داشت از اينکه به مينا نزديک شود، بسوزد، خاکستر شود.مينا شور و شيدايی پلنگ را که ديد، احساس لذت و غرور کرد. خودش را قدرتمندترين موجود روی زمين حس می کرد. او را در آغوش گرفت، سر و گردنش را نوازش کرد، برايش آوازی بلند خواند. آنچنان غرق در ديدار و مونسی پلنگ شده بود که ندانست کی سحر به سر آمده بود .

 فکر اينکه حضور ناپيدای او ميان روز، در دهکده ورد زبانها شده است، به تشويش و نگرانی اش انداخت. می خواست هيزم هايی را که پلنگ از پيش برايش تدارک ديده بود، بر دوش بگذارد، جنگل را ترک کند اما، بی حس شده بود. به سختی بلند شد. خواست دسته های کوچک هيزم های جنگل را بر دوش گذارد، اما هر چه تلاش کرد نای تکان دادن آن دسته کوچک را نداشت .

مينا نيم نگاهی به بلوط پير عاشق انداخت. لبخندی از سر رضايت بر لبانش نشست. به آرامی زير سنگينی بار هيزم در جنگل قدم بر داشت. پلنگ تا انتهای جنگل پشت سر مينا راه افتاد. پلنگ را از همان فاصله های دور می ديد که بر سر تپه جنگل همچنان به تماشای او ايستاده است. مينا بغض کرد. صدای پای آمدن پاييز را در دهکده، صدای شکستن تن شاخه های درختان و جدايی برگهای رنگ پريده و زرد را از سرشاخه های درختان دهکده می شنيد .

 پاييز يرای مينا هميشه قشنگ بود، پر از خاطره بود. اما در اين حضور بی هنگام پاييز، مينا دلنگران پلنگ، از پاييز بيزار شده بود. پاييز آمده بود تا راز ورمز عشق ميان او پلنگ را فاش سازد. آمده بود هر دوشان را رسوا کند، چشم غريبه ها را به سوی جنگل کشد. می ترسيد پلنگ عاشق، از غصه اين تاراج بميرد. آسمان دهکده، همپای دلتنگی و غم مينا، بغضش ترکيد، گريه کرد. مينا پا به پای ريزش باران بی امان دهکده گريست، يک گريه بی صدا جوان، خوشحال و سر مست از آمدن پاييز، مثل پرنده ای سبکبال خودش را در توفان هزار رنگ پاييز دهکده رها ساخته بود .

 مينا و پلنگ هر دو آرام آرام دست بسته، تسليم سرنوشتی شوم و سياه شده بودند. لحظه های ديدارشان شتاب زده و کوتاه، خالی از عشق و آسودگی بود. ياد سحرگاه بهار و ديدار مينا، خاطره آواز بلند مينا، پلنگ را به زانو درآورده بود. عشق، آنچنان توان و نيرويی به او بخشيده بود که می ديد اگر اراده کند، حتی می تواند تا قلب آسمان به پرواز درآيد. با تمامی اين احوال، پلنگ جسارت وارد شدن به کله چوی مينا را نداشت. شامه تيز پلنگ يکراست او را به طرف کله چوی مينا کشاند. از شدت اضطراب، قلبش تند تند می زد. مقابل در کله چوی بسته مينا که رسيد، دست و پايش سست شد .

ميخکوب شد. به سختی از هيزم های تلنبار شده اطراف کله چوی مينا بالا رفت. خودش را به بام رساند و نفسی براحتی کشيد. از آسمان ابری و سياه دهکده، قطرات آب باران بر سر و روی پلنگ می نشست. مينا سحرگاه پا به جنگل که گذاشت، در اولين نگاه و ديدار، پلنگ را مثل روزهای نخست آشنايی، چابک و پر نيرو يافت. چشمانش ديگر آن مظلوميت و دلتنگی هميشگی را نداشت .

چون ياقوت می درخشيد. بلوط از هيجان حضور و نوازش مينا بيدار شد. مينا راه افتاد. پلنگ همچنان خيره به تماشای او، از جايش تکان نخورد. چند قدمی جلوتر نرفته بود که بی اختيار سر بر گرداند. با حيرت و ناباوری، لختی به پلنگ نگاه کرد. از ديدن بی اعتنايی و بی تفاوتی پلنگ تمام تنش به لرزه افتاد. مينا می خواست با تمام وجود سر پلنگ فرياد بکشد تهديدش کند، او را وادار سازد که مثل هميشه به دنبالش راه بيفتد. مينا با همه خشم و عصيان، بی آنکه ديگر سر برگرداند و پلنگ را ببيند، شتابان از جنگل فرار کرد. شب دهکده، با آوای بلند، پلنگ را صدا می کرد.

 هيجان و التهاب رسيدن دوباره به کله چوی مينا، آراميدن بر بام کله چوی مينا، او را مثل پرنده ای تيز پرواز به سوی دهکده می کشاند. تنها در اين ميان، مينا بود که بی خبر از آمد و رفت های شبانه پلنگ به دهکده، شب ماندگاری اش به سحرگاه بر بام کله چو بی خبر از همه ايثارها و بی قراری ها و از خودگذشتگی های پلنگ هر زمان دل و روحش به عصيان و خشم بيشتری کشانده می شد بی آنکه بداند که پلنگ، ديگر آوره نيست، سرگردان نيست، حتی شيفته مينا هم نيست بلکه به تمامی در وجود مينا يکی شده و ديگر هيچ. پلنگ بر بام کله چوی مينا، لحاف آسمان پر ستارهء دهکده را بر سر کشيد و با تمام وجود گوش به آواز مينا سپرد .

مينا باور کرده بود پلنگ سرانجام به وسوسهء گريز و بی وفايی افتاده، دست از شور و التهاب عاشقی کشيده، ديگر ميلی به مانده در کنار او ندارد. مينا آهسته و آرام در گل ولای کوچه های دهکده قدم برداشت . چنان ميل و رغبتی در رفتن به جنگل و ديار پلنگ نداشت. باران که بند آمد، مه سنگين سپيد صبح، درختان جنگل را بلعيده بود. مينا هيچ جا را نمی ديد. نگاه پر کينه و نگرانش اطراف را جستجو می کرد. پلنگ گويی از جنگل گريخته بود. برای هميشه مينا را ترک کرده بود .

از چشمان باران خورده بلوط پير، اشک می باريد، انگار که بلوط هم به خاطر دل شکسته و ناکام مينا و عشق برباد رفته او می گريست. پلنگ، خيس از باران تند سحرگاه دهکده به دنبال مينا که از کله چويش بيرون زده بود از بام کله چو بيرون آمد. می خواست مينا حضور او را در دهکده در نيابد، همين بود که از او فاصله گرفت. پلنگ به انتظار مرگ روز و آمدن شب و تولد سحر و ديدار مينا، سر بر دامن بلوط پير عاشق گذاشت .

 

جشن تیرماه سیزده شو ( تیرگان)

 

جشن تیرگان ( تیرماه سیزده شو ) بر همه ایرانیان ، خصوصا مازنی ها مبارک باد .

 

به روز تير و مه تير  ، عزم شادي کن             که از سپهر ترا فتح و نصرت آمد تير

 

 این جشن آئینی و بزرگ ،که مصادف با دوازدهم آبان ماه در تقویم شمسی ( سیزهم تیرماه در تقویم  طبری یا به عبارتی روز تیر از ماه تیر در تقویم طبری ) می باشد ،  بنا به روایات ، بازمانده از جشن و پایکوبی مردم ایران و خاصه طبرستان است ، بواسطه مجاهدت آرش کمانگیر در انداختن تیر از کمان و تعیین حدود و سرحد ایران و توران .

پس از کش و قوسهای فروان و جنگ و جدل بین منوچهر شاه و افراسیاب ، و به تبع آن هزیمت منوچهر شاه به نواحی آمل و عجز افراسیاب از شکست قطعی منوچهر شاه ، ناگزیر ، به صلح تن داده و مقرر می گردد که تیراندازی از سپاه ایران زمین ، با پرتاب تیری از فراز کوه های رویان ، مرز بین دو کشور را مشخص کند ، که هر آن کجا که تیر برزمین نشست و یا اصابت کرد ، مورد توافق دو پادشاه است .

از سپاه ایران ، آرش کمانگیر که صاحب آوازه بود در کمانگیری ، قبول مسئولیت کرده ، و چنان زهی از کمان می کشد ، که پس از پرتاب تیر ، بدنش از فشار وارده تکه تکه می گردد ، و آن تیر که از کوه رویان پرتاب کرد ، یک هزار فرسنگ ره پیمود و  در اقصای خراسان ، میان فرغانه و تخارستان بر درخت گردویی نشست . هر چند غم شهادت آرش کمانگیر بر دل مردم سنگین می آمد ، اما مردم آن روز به دلیل پایان یافتن جنگی دوازده ساله و خروج افراسیاب و لشگر خونریزش به شادی و رقص و پایکوبی پرداخته و تا کنون نیز به پاسداشت این روز عظیم می پردازند .

در آنجاكه ناوك شود جاي گير ..........از اينجا بود ملك قسمت پذير

پس آرش سوي قبضه بازيد دست .........كمانرا بماليد و بگشاد شست

بينداخت تير و به پيمود گام ..........بر  ايشان جهان ختم شد والسلام .

مراسم ویژه تیرماه سیزده شو :

لال بازی :

یکی از رسوم ویژه ی این شب است ؛ شگون چوب خوردن از لال نیز از دیگر مراسم مخصوص این جشن است، به گونه‌ای که در برخی از شهرها این مراسم به « لال شو = لال شب » معروف است بدین ترتیب که شخصى که او را خوش‌قدم مى‌دانند، در این شب با لباس مبدل، دستمالی به سر بسته و صورتش را سیاه می‌کند و مانند لال‌ها با کسی حرف نمی‌زند و چند نفر او را همراهی می کنند. این شخص که او را لال، لال مار و لال شیش می‌گویند با همراهی چند نفر وارد خانه‌های محل می‌شود و با چوب و ترکه‌ای ( شوش یا شیش که از درخت داغ‌داغان (ته‌دانه) در دست دارد ، ضربه‌ای به ساکنان خانه می‌زند. او ( لال ) مخصوصاً به سراغ زنان نازا، حیوانات اهلی نازا، دختران شوهر نکرده، و درختان بی میوه می رود و با ترکه به آنها می زند. یک نفر از حاضران پا در میانی کرده و ضمانت می کند که مثلا : این زن یا آن درخت یا آن دختر را نزن. من ضمانت می کنم که باردار شود، میوه بدهد، به خانه شوهر رود. صاحب خانه ها، به آنان شیرینی، گندم برشته، برنج، گردو یا خوراکی دیگر می دهند و آمدن لال را به خانه و کاشانه خود به فال نیک می گیرند و باور دارند که «لال»هر کس را بزند تا سال دیگر مریض نمی‌شود در بعضی از نقاط مازندران پس از رفتن لال، صاحب خانه ترکه " توت شیشک " را ( که لال در همه ی خانه ها می گذارد) در بـین چوب های سقـف خانه گذاشته و معـتـقدند که برکت بام را زیاد و حیوانات موذی مثل موش و سوسک و ... را دفع می کند در حین انجام این مراسم کسى نباید صحبت کند، زیرا جریمه مى‌شود. 

يكي از مراسمي كه در اين جشن قابل اهميت است امير خواني و فال حافظ و اجراي موسيقي مي باشد .امير خواني را معمولا پيران دهكده و يا كساني كه از صداي خوبي برخوردار باشند اشعاري را از امير پازواري به صورت تك خوان و يا همخواني ني و آواز در گوشه هايي از رديف دشتي در دستگاه شور موسيقي ايراني اجرا مي كنند .

همنوازي سرنا و دهل از بعد از ظهر روز جشن شروع و تا پاسي از شب گذشته ادامه دارد.نواختن لـلـه وا (ني محلي)بخش مهمي ازاين جشن را به خود اختصاص مي دهد .

از رسم های دیگر تیرما سیزه شو فال گرفتن با دیوان حافظ است که در شهرها، روستاها و تقریباً همه خانه ها - حتی اگر لال هم به خانه نیاید - مرسوم است. در این شب ، برای همهً حاضران فرصتی است که خوب و بد نیت خود را از حافظ، که " به شاخ نبات " قسمش داده اند، جویا شوند. در روستاها و خانواده هایی که " حافظ خوان " نباشد، حاضران با دوبـیـتی خواندن، فال می گیرندودر بعضی جاها نیز مردم هر خانه دور هم جمع می شوند و به نقل داستان ها و قصه ها می پردازند 

همچنين در روستاها نيز در غروب اين روزجوانان هم با در دست داشتن تركه اي بلندكه كيسه اي به انتهاي آن بسته شده است همراه كودكان به در خانه ها رفته وبا سر صدا وكوبيدن چوب به در خانه ها ولال بازي از صاحب خانه تقاضاي هديه مي كنند وبه آنها پول ,ميوه وشيريني داده مي شودودركوچه هابه همراه لال شروع به حركاتي موزون وخواندن اشعارمي نمايد.

آماده کردن خوراکی‌های سیزده‌گانه جشن را کامل می کند. با اشاره به واقعه ی تاریخی جنگ  افراسیاب و در محاصره بودن مردم آن زمان پختن گندم و میوه خصوصا  « به » یکی از رسوم ویژه ی این شب است . اساسا پذیرائی از میهمانان با آجیل و شیرینی و تنقلات که از نظر تنوع به سیزده برسد ؛ در این جشن مورد توجه قرار می گیردچون‌ اين ‌جشن ‌در فصل‌ پاييز با رسيدن ‌ميوه‌هاي‌ جنگلي ‌همچون ‌زالزالك (وليك) ،ازگل (كنس) ، و زرشك و ديگر محصولات جنگلي همزمان مي باشد ميوه هاي فوق نيز تناول مي گردد .

جشن باستانی تیرماه سیزده شو ، جشنی است به بلندای تاریخ ایران زمین و بر همه شما ایرانیان فیروز باد .

 

 

 

 

هناسه های غربت

با هر که سخن گفتم ، در خود گرهی گم بود

چون کرم شبان تابان می تابی و می تابم

بر هر که نظر کردم گریان و پریشان بود

چون ابر  سبکباران می باری و می بارم

من درد محبت را هرگز به تو نسپردم

این عقدۀ دیرین را می دانی و می دانم

بر مرثیه ام بنگر نقش رخ خود بینی

این قصۀ غمگین را می خوانی و می خوانم........

آهنگهای سیاوش قمیشی ، جون میده واسه غربت ، واسه وقتی که غربت تا مغز استخونت رسوخ میکنه ، واسه وقتی که دردت میاد ، واسه بی صدا شکستن .

امروز هم روزی بود واسه خودش ، پر از همهمه و زمزمه و تعجب . تعجب می کنی وقتی می شنوی یه مرد عرب ، مست و خراب ، یه شیشه ویسکی را توی یکی از محله های بدنام بانکوک ، روی فرق سر یه دختر ِ ازبک خرد میکنه و دختر ِ مردم ، توی غربت ، بی سرزمین تر از باد ، فنا میشه . تعجب میکنی وقتی می بینی برای تن فروشی اومده بود از غم ِ سنگین نان ، اما چوب حراج به جونش زدن !!!

میگن به مولانا گفتن مِــی را چگونه می بینی ؟ ، گفت : مِــی آنچنان را آنچنانتر می کند .

تعجب می کنی ، وقتی می شنوی ، هفته گذشته ، یه ایرانی توی پاتایا ، یه لیدی بوی ( دو جنسی ) را خفه میکنه ، یه ایرانی نه چندان عزیز مست ، ولی با همۀ مستی اش گویا متوجه میشه چه غلطی کرده ، بعد رگ خودشو می زنه ، ولی دوجنسی قصه می میره و تک جنسی هموطن زنده می مونه !!!

مِــی آنچنان را حقیقتا آنچنان تر میکنه ، کاش یه دستگاه آنچنان سنجی اختراع می شد مثل دستگاه های تست الکل ، که پیش از مصرف الکل ازش سود می بردن .

تعجب می کنی وقتی میبینی یه پسر بچه بیست ساله ایرانی ، در اثر زیاده روی در باده نوشی ، دو ماه و نیمه که بیماره و خوب نمیشه و مدام آب دهانش با خون مخلوطه ، و تازه از سلامتی اش ترسیده ، بهش میگی فلانی ، نه تو قراره بری ایران نه ویسکی قراره قحطی بیاد ، یه کم به این امعاء و احشاء مرخصی بده !!!

تعجب می کنی وقتی یه نقره فروش ایرانی را می بینی که از بازارش می ناله ، وقتی بهت آمار میده ، می بینی طبق آمار خودش ، همین سفرش که برای کاسبیه ، حدود هفتصد هزار تومان ضرر داره و تو نمی تونی درک کنی اصلا برای چی با علم به ضرر دادن اومده تایلند !!!

پشت قاب بی نفس ، مثل اون پرنده که دلش گرفته تو قفس

مثل یک حقیقت رفته به باد ، منو با خود میبره مثل یه رویا توی خواب

شهر من ، من به تو می اندیشم نه به تنهایی خویش

از پس شیشه تو را می بینم که گرفتی مرا در بر ِ خویش

من وضو با نفس خیال تو میگیرم ، و تو را می خوانم

و به شوق فردا که تو را خواهم دید ، چشم براه می مانم.....

چشم براه می مانم؟!!!

تعجب می کنی وقتی میری مغازه به اصطلاح بقالی ِ خانم ِ پویی ، می بینی خواهرزاده هجده ساله اش ، دختری به نام نَــد ، داره مثل ابر بهار پشت تلفن اشک می ریزه .

می پرسم نَــد ، چی شده ؟ چرا گریه می کنی؟!

چشماش خیره می مونه روی موج نگاهت ، و همونجور اشک می ریزه

نَــد چی شده؟! اتفاقی برای خاله پویی افتاده؟!

بغضش می ترکه و میشه شلیک گریۀ دوباره

تلفنو قطع میکنه ، با هق هق و بریده بریده بهت می فهمونه ، پدر بزرگش سرطان گرفته

سرطان!!! توی دلت از خودت می پرسی مگه سرطان گریه داره؟!!! شاید داره ؟! شاید تو زیادی پوست کلفت شدی !!!

وقتی یاد قیافه حق به جانب پدربزرگش می افتم ، یاد نگاه های مملو از غرور و تحسین خاله پویی اش می افتم به بابای خودش ، یه چیزی ته دلم هوار میکشه که بابا سرطان هم گریه داره

تن من پاره ای از آن تن توست

و قشنگترین شبای پر ستاره تن توست...

ته دلم ، نَــد را تحسین میکنم ، توی قرن دود و آهن ، انگار که اون رسول ِ گل و نوره ، نوه ای که برای پدربزرگش ماتم میگیره ، اشک میریزه ، توی دلش رخت می شورن ، چشمای معصومش نم میگیرن از دردی که به جون عزیزش افتاده ، دردی که فقط دردمنداش می دونن چه دردی داره .

از ته دلم میگم توی دلم ، نَــد ، داشتن نوه ای مثل تو آرزوی هر پدر بزرگیه .

سکوتم از رضایت نیست

 دلم اهل شکایت نیست

هزار شاکی خودش داره

 خودش گیره ، گرفتاره

همون بهتر که ساکت باشه این دل

 جدا از این ضوابط باشه این دل

از این بدتر نشه رسوایی ِ ما

 که تنهاتر نشه تنهایی ِ ما

اگه یه روزی پدر بزرگ باشم ، دلم یه نوه مثل ند میخواد با همه معصومیتش ، این می تونه بزرگترین دستاورد یک پدربزرگ باشه در زندگی ای که بوی بغض کاه میده .

هناسه نوشت 1 : خدا شفا بده ، سه سه بار نُـه بار.

هناسه نوشت 2 : هرگز منشین غافل از کار جهان چرخان....هر گونه که چرخاندی ، چرخانده کند بر تو .

هناسه نوشت 3 : مسافر شهر فرنگ ، النگ دولنگ النگ دولنگ

هناسه نوشته 4 : طلوع من طلوع من ، وقتی غروب پر بزنه ، موقع رفتن منه ، اما نه زودتر از اون .

هناسه نوشته 5 : تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل .