خب ، از طرف مهسا من دعوت شدم به یک بازی ، بازی ای بنام اعتراف کردن ، هر چند معتقدم این بازی نیست حقیقتا اعتراف کردن است و به نوعی هم شاید اعتراف گیری مودبانه و تقریبا اختیاری است ، ولی در نهایت هیچ چاره ای ندارم جز اینکه از مهسا تشکر کنم که من را به بازی دعوت کرده ، ولی ، مهسای عزیز قبل از هر چیز اجازه بده بهت بگم که لطفا مرتبه بعد من را به بازی هایی مثل شطرنج و اسم و فامیل و از این قبیل چیزها دعوت کن . یادم می آید که قبلا هم مشابه همین بازی از طرف سایه عزیز به من پیشنهاد شده بود که من خیلی ناشیانه رفتم و در وبلاگ خودش در قسمت نظرات اعترافم را ثبت کردم ، حالا هم اگر خودت یاد آوری نمی کردی که باید توی وبلاگ خودم ثبت کنم احتمالا الان اعترافات من توی قسمت نظرات وبلاگ خودت بود .

من اعتراف می کنم :

کمی قلمبه ام ولی به جبر روزگار شد.

از نظر ظاهری من آدم معمولی ای محسوب میشم مثل خیلی ها یا شاید خیلی ها مثل من ( حالا بماند که یکی از دوستان به من میگه هیولا ) ، بینی گنده ای دارم به گونه ای که اگر توی سال قحطی با بینی من آب گوشت تیار کنند شاید چهار یا پنج نفر سیر بشن ( البته بستگی به اشتهای اونها داره ) . شکمم هم بد نیست ، بزنم به تخته خوب قلمبه است ، خیلی آلامـُـد و خوش سر و لباس هم نیستم ولی خب ژنده پوش هم نیستم ، در خرید لباس برای خودم خیلی تصمیم گیری برام سخته و غالبا سعی می کنم یکی همراهم باشه تا نظر بده ولی اگه تنها برم خرید معمولا توی همون یکی دوتا مغازه اول خریدم را انجام میدم . اشتهای متغیری دارم ، بگونه ای که ممکنه در یک وقتی دو روز در میون گرسنه ام بشه و یک وقتی هم ممکنه تا مرز خودکشی غذا بخورم ، بستگی به شرایط روحی ام و البته دستپخت آشپز هم داره ف

در مورد خواب هم همینطوره ، گاهی کاملا کم خواب یا بی خوابم و حتی ممکنه دو روز در میون چند ساعت بخوابم ، گاهی هم همیشه خواب دارم .

به همون میزان که از رانندگی در شهر متنفرم ( خصوصا تهران) به همون شدت هم رانندگی در جاده و توی شب را دوست دارم ، اگر شب برفی و جاده برف و یخ باشه که ذوق مرگ میشم.

همیشه دلم برای سفر پر می کشه و عاشق مسافرتم .

از اماکن شلوغ بدم میاد و کلا جایی که شلوغ باشه کلافه ام میکنه .

مدتهاست که ورزش را ترک کردم چون فهمیدم ورزش برای سیگار مثل سرطان می مونه ، رقص بلد نیستم و کلا میشه گفت خیلی رفتارم مثل پیرمردهاست ، خیلی ادم شوخی نیستم و بیشتر جدی هستم .

بخش عمده و اعظم زندگی ام به رفیق بازی گذشت ، البته الان خیلی پشیمونم ، اکثریت بلا اتفاق دوستان ، دوست نبودند ، مشتی خاله زنک و نمام و سخن چین و ابن الوقت بودند ، خیلی برای دوستانم هزینه دادم که اگه خدا بخواد و آدم شده باشم از این پس دیگه هزینه نمیدم .

راستش نمیدونم که مغرور هستم یا نه ؟ ، ولی خودخواه نیستم ، بد خواه هم نیستم ، حتی برای دشمنم هم بد نمی خوام .

خب مهسا خانم ، حقیقتا نمی دونم دیگه باید چی بنویسم ، ولی اگر شما و دوستان دیگه سوالاتی در مورد اعترافات من داشته باشین یا بخواین بیشتر بدونین ، صادقانه حاضرم پاسخ بدم .

شاد باشید.