درویش جمشید
گاهی اوقات ، آدم ناخودآگاه و بی دلیل ( یا شاید هم گاهی از درک دلایل عاجز باشیم ) از اشخاصی یاد می کند که ، برای خودش هم عجیبه که چرا ؟ چی شد که یهو یاد فلانی افتادم ؟
شاید وقتی آدم میخواد از داستان زندگی شخصی حرف بزنه ، مرسوم باشه که اون داستان حاوی پیام یا عبرتی باشه و یا بستر مناسبی برای تعریف کردنش وجود داشته باشه ، ولی خب ، بعضی ها هم هستند مثل من ، که قائل به این اصول نیستن ، وقتی به یاد کسی یا چیزی می افتند ، دلشون میخواد که تعریف کنن ولو اینکه یک داستان یا خاطره یا حکایتی عاری از هر پند و اندرزی باشه و یا اینکه اصلا در ظرف زمان و مکان نگنجد.
خوب یا بد ! این یکی از خصایص من هست ، دوست دارم از زندگی آدمهایی که دیدم ، با هر روحیه ای ، و یا هر شخصیتی ، مثبت یا منفی ، یا حتی خنثی ، یادی کنم و نقلی داشته باشم .
جمشید یکی از همون آدمهاست .
قصد ندارم که جمشید و زندگی اش را نقد کنم ، اصلا و ابدا ، خصوصا که سالهاست به رحمت خدا رفته ، دلم نمی خواد در موردش قضاوتی داشته باشم ، چون سالهای خیلی دورتر از این ، قضاوت کردم و بعدها فهمیدم که چقدر اشتباه می کردم . از جمشید می نویسم و یاد می کنم چون به یادش افتادم . از اون می نویسم چون ازش چیزهایی یاد گرفتم .
جمشید ، آخرین فرزند خانواده بود ، آخرین بچۀ حسینعلی خان که پس از فوت پدرش ، در اثر بی سوادی مادرش ، تتمۀ اموال پدرش را دیگران تاراج کردن و البته فرمان ناپذیرترین بچۀ حسینعلی خان .
تا اونجا که من شنیدم ، از همان کودکی شور و شر زیادی داشت و تقریبا غیر قابل کنترل بود ، طبیعتا مکتبخانه جای دلچسبی برای چنین فردی نمی تونست باشه ، پس جمشید بود و فرارهای همیشگی از مکتبخانه و مراسم های متوالی ترکه زنان و فلک کنان ملای مکتب ، و ایضا کتکها و ناسزا های برادر بزرگتر که پس از فوت حسینعلی خان ، مرد خانه محسوب می شد .
جمشید بود و خیابان ، و دوستانی که بیرون از قلمرو خانواده و مکتبخانه داشت ، جمشید بود و دعواهای همیشگی و کتک کاری های خیابانی ، نوجوانی لاغر اندام و کمی سیه چرده با موهای وز وزی و دنیایی از غرور که جویای نام بود و این نام آوری را در خیابان ها می جست .
پیش از آنکه به بیست سالگی برسه ، جمشید دست به تیزی بود و حسابی حرفه ای ، خوب می دونست که با تیزی چه میکنه ، چجوری بزنه که تیزی دو سانتی متر بیشتر فرو نره یا چجوری خط خطی کنه که شکاف پوست بیش از نیم سانتی متر نشه ، آناتومی بدن آدمیزاد را حسابی می شناخت ، شاید بخاطر هوش زیادش بود ، چون حقیقتا آدم با استعدادی بود و شاید برای همین بود که اون همه سال تیزی کشید ولی کسی را نکشت یا ناقص العضو نکرد ، خوب به یاد میارم که اولین بار اون به من گفت که چاقوی باز( البته منظورش چاقوهای تاشو و ضامن دار بود ) را دست کسی نده ، به هر حال جمشید خیلی زود تر از وقتی که باید ، میان الوات شهر اسمی شد و در قانون جنگلی الوات برای خودش صاحب قلمرویی شد با بیست سی تا نوچه !
اما این لات ، یک توفیر اساسی با مابقی الوات داشت و آنهم اینکه ناموس مردم ، ناموس خودش بود . در قلمرو جمشید ، بی ناموسی تاوان بسیار گزافی داشت .
خصیصه جالب دیگری که داشت ، این بود که از یک نفر بسیار حساب می برد ( البته نه از روی ترس ، که از روی حرمت و احترام ) ، یکبار برایم تعریف کرد که وسط یک نزاع دسته جمعی بودیم و حسابی زد و خورد بالا گرفته بود که یکهو یکی از نوچه هایش گفت : فلانی ( همان که جمشید حرمتش را داشت) ، با شنیدن آن نام جمشید و نوچه هایش چاقوها را انداخته و فرار کردند .
بچه که بودم ، علیرغم تذکرات پیاپی خانواده ، موقع راه رفتن ، وقتی دمپایی به پا داشتم ، روی زمین می کشیدم و راه می رفتم ، صدای لاخ و لاخش را دوست داشتم ، تا اینکه یک روز در خیابان ، جمشید با تحکمی مردانه و خشن ، به من گفت دمپایی ات را روی زمین نکش ، درست قدم بردار ، و همان شد که من از این عادت نمی دانم بد یا خوبم دست کشیدم و بعد از آن به قول بعضی ها مثل آدم راه رفتم .
حکایت اجباری رفتن جمشید هم داستانی است که مثنوی هفتاد من کاغذ خواهد شد ، جمشید خدمت زیر پرچم رفت ، اما خدمت نمی کرد ، تصورش را بکنید ، در زمان شاه ، با آنهمه دیسیپلین نظامی ، یکی مثل جمشید پیدا شده بود که ژاندارمری کل کشور را بیچاره کرده بود ، کار به جایی رسیده بود که وقتی اسمش را می بردند ، هیچ پادگانی حاضر به پذیرش جمشید نمی شد ، به قول خودش ، همه جای ایران خدمت کرده بود.
یک روز در مورد خدمت از جمشید پرسیدم که چرا ؟ چه می کردی که آنهمه سال (هشت سال ) خدمتت طول کشیده بود ؟ در آن سیستم چطور بود که کسی با تو کاری نداشت ؟ برایم تعریف کرد که : به هر پادگانی که می رفتم ، اول در می آوردم ببینم از چه کسی بیش از همه توی آن پادگان حساب می برند ، وقتی معلوم می شد کدخدای واقعی پادگان کیست ، او را به یک بهانه ای جلوی همه کتک می زدم ، بعد هم زندان بود و کتک ، ولی وقتی آزاد می شدم کسی سمت من نمی آمد .
یک روز هم آقا جمشید که از هفت دنیا آزاد بود ، توی پادگان وقتی همه مشغول انجام وظیفه بودند ، روی تختش خواب بود که از قضا فرمانده جدید پادگان همان روز می آید و طی بازدید از گوشه و کنار پادگان ، جمشید را می بیند که بی خیال دنیا خوابیده ، با لگد و ناسزا بیدارش می کند ، جمشید هم اخلاقش مگسی شده بود فرمانده و دو نفر همراهش را کتک زده و سر طرف را می شکند ، اینبار جمشید را گرفته و روانه زندان می کنند ، حالا چه زندانی و کجا بود یادم نیست ، اما جمشید را با یک زندانی سیاسی هم بند می کنند ، زندانی سیاسی جویای کار و احوال جمشید می شود ، جمشید هم داستان را می گوید ، زندانی سیاسی ، به او می گوید من که قطعا اعدامی خواهم بود ولی راهی به تو پیشنهاد می کنم .
روز برگزاری دادگاه نظامی ، قاضی سوال می کند تو این کار را کردی ؟ جمشید هم می گوید بله ، قاضی می پرسد پس قبول داری ؟ جمشید می گوید آقای قاضی ، قبول دارم ، هر حکمی می خواهید برای من صادر کنید فقط قبل از آن اجازه بدهید من این فلان فلان شدۀ نمک به حرام را بکشم بعد تیربارانم کنید ، قاضی پرسید تو چه مرگته ؟ جمشید هم گفت قربان شما که نمی دانید ضمن اینکه به من فحش ناموس داد ، این بی ناموس به پدر مملکت ، به شاه هم توهین و فحاشی کرد و خلاصه اینکه آقا جمشید از اون معرکه با ترفندی که یاد گرفته بود جست و تبعید شد به بیرجند .
خدا رحمت کند برادر بزرگش را ، او برایم تعریف کرده بود که جمشید وقتی سرباز شبستر بود فرار کرد و آمد منزل ، دو سه روز بعد با اصرار خودم همراهیش کردم و بردم پادگانش ، وقتی که از درب رفت توی پادگان ، ایستادم تا مطمئن بشم که واقعا رفته ، وقتی برگشتم منزل ، دیدم جمشید روی ایوان نشسته و چای می خورد و به من گفت : داداش چقدر دیر رسیدی !!
اجباری جمشید هم با پیروزی انقلاب اسلامی به پایان رسید و بالاخره ژاندارمری برایش کارت پایان خدمت صادر کرد .
داستانهای جمشید واقعا تمامی ندارد برای نقل کردن و چقدر متاسفم که نمی توانم همۀ زندگی جمشید را با تمام اتفاقاتش بگویم ، متاسفانه هم من همه چیز را نمی دانم و هم در مقال نمی گنجد .
جمشید در سالهای اولیه انقلاب به اعتیاد روی آورد ، ابتدا تریاکی شد و بعد هم هروئینی !
جمشید تبدیل شد به یک نام منحوس که همه طردش کردند و حتی از جواب دادن به سلامش هم امتناع می کردند ، انگار جمشید تمام شده بود ، شده بود مثل طاعون که همه از او فراری بودند و هیچکس راهش نمی داد و پناهش نمی داد ، اما هنوز برای من جمشید بود و دوستش داشتم ، اما افسوس که از یک بچه کاری بر نمی آمد ، گاهی در مسیر بازگشت از مدرسه جمشید را می دیدم ، خوشحال و خندان ، دوان دوان می رفتم به جمشید سلام می کردم ، جمشید هم از من در مورد تکالیفم و نمراتم می پرسید ، گاهی هم برای اینکه مطمئن شود مثلا نمرۀ بیستی که گفتم راست هست یا نه ، می گفت دفترت را ببینم ، و فقط خدا می داند که چه ذوقی می کردم که می خواهد نمره مرا ببیند .
از اعتیاد جمشید به هروئین ، اگر اشتباه نکنم یک سالی گذشته بود که یک شب جمشید رفت درب منزل برادرش و به او گفت می خواهم ترک کنم ، فقط مرا ببند به تخت ، یا زنده بیرون می آیم یا جسدم را می برید قبرستان ، نمی دانم دقیقا چه مدت جمشید به تخت بسته بود ، ولی ، وقتی برخاست ، پاک برخاست.
کسی باور نمی کرد جمشید هروئین را ترک کرده باشد ، ولی ترک کرده بود ، و پس از آن همیشه پاک بود.
بعد از ترک ، جمشید به جرگۀ دراویش پیوست ، مدتی این شهر و آن شهر بود و محضر این مراد و آن مراد را تجربه می کرد ، تا اینکه بازگشت . اما این درویش ، اهل خانقاه و کشکول و تبرزین و مجالس دراویش نبود ، تنها خودش بود و خودش .
در خانه اش قرآن مجید بود و نهج البلاغه و دیوان حافظ و شاه نعمت الله ولی و مولانا ، رفته رفته جمشید را درویش خطاب کردند و دیگر کسی نگفت جمشید ، مردم او را درویش می خواندند .
بعد ها برایم سوال شده بود که جمشید با آن کوره سواد آیا حقیقتا معانی لغات این دیوانها و تفاسیرشان را درک می کند ، اما وقتی برایم شاه نعمت الله خوانی می کرد و تفسیر می کرد ، فهمیدم بیش از آنچه من باور داشته باشم می داند و می فهمد ، وقتی برایم امثال و حکم و روایات می گفت ، بیشتر از پیش شیفته اش می شدم . هر چه که نبود ، جمشید قهرمان باورهای کودکی ام بود و سالها بعد فهمیدم که ترک کردن مخدر هروئین ، اراده ای آهنین می خواست که من بی خبر بودم .
در محله ای که درویش زندگی می کرد ، قهوه خانه ای بود که عصر به عصر درویش آنجا می نشست و تخت مخصوص خودش را داشت ، البته آنجا پاتوق برخی از خلافکارهای خطرناک هم بود ، یکی از آن خلافکارها که الان هم شنیده ام به جرم قتل دو نفر تحت تعقیب است ، یک روز با دوستانش در قهوه خانه چشمشان به یک دختر می افتد و می روند بیرون و جلوی دختر مردم را می گیرند ، آن قهوه خانه چیزی که کم نداشت لات بود ، ولی این یکی آنقدر لات بود که کسی جرات نداشت توی رویش بایستد ، اما درویش پاشنۀ گیوه اش را ورکشید و از کسی یک چاقوی ضامن دار گرفت و وارد معرکه شد ! به نقل از کسی که آنجا بود و شاهد عینی بود در عرض کمتر از پنج دقیقه سه نفر نره خر را خط خطی کرد و بعد هم ولشان نکرد ، کشان کشان آورد توی قهوه خانه و ابتدا هر چه که حقشان بود نثارشان کرد و بعد هم رو به همه گفت : توی این محله بی ناموس ببینم مادرش را سیاه پوش می کنم ، و همان شد که درویش دیگر پایش را در آن قهوه خانه ننهاد . یک روز دیدمش ، موضوع را به رویش آوردم و گفتم چرا دیگر نمی روی آنجا ؟ گفت گمان کردی از ترس جانم نمی روم ؟ نمی روم چون آنجا توبه شکستم !
و درویش جمشید ، درویش ماند و ماند و ماند تا آنکه خدای دراویش در یک صبح ، هنگام اذان او را خواند .
روحش شاد.
تفسیر شبناله های باد در کوچه های گنگ و تهی از عبور نیست