جشن آب
امروز سه شنبه ، بیست و چهارم فروردین هشتاد و نه ، که برابر است با سیزدهم آوریل 2010 میلادی ، آغاز سال جدید تایلندی یعنی شروع سال 2554 سوخوتایی است .
از امروز تعطیلات پنج روزه سال نوی تایلندی آغاز شده و هفتاد و دو ساعت اول از این پنج روز موسم برپایی جشن سونکران ( جشن آب ) است . سیزدهم و چهاردهم و پانزدهم آوریل ، هر ساله گرمترین روزهای سال است و مردم طی این سه شبانه روز بلا انقطاع در هر کوی و برزن همدیگر را خیس می کنند و پودر های سفیدی را در آب حل کرده ( چیزی مثل گِـل ِ حمام که در سالهای دورتر در گرمابه های ایرانی استفاده می شده و دلاکها از آن استفاده می کردند و هنوز هم بعضا در جاهایی از ایران مورد استفاده دارد ) و به سر و صورت و البسه هم می مالند . امکان ندارد شما طی این سه روز از منزل خارج شوید و دور از جانتان مثل موش آب کشیده نشوید . این مراسم آب پاشی تایلندی و خارجی نمی شناسد و برای همه یکسان است .
در هر کوچه و هر خیابان اصلی و فرعی ، مردم را از کوچک تا بزرگ مشاهده می کنید که تفنگ های آب پاش بدست مشغول خیس کردن هم هستند ، برخی دیگر چند نفری پشت وانت ها ایستاده و بشکه های 60 لیتری آب دارند و با استفاده از کاسه و سطل و هر چیزی که بشود با آن آب کشید در حال حرکت ، مردم و ماشین ها و موتور سواران را خیس می کنند . خیلی از مغازه دارها جلوی مغازه هایشان شیلنگ بدست به هر رهگذری حال می دهند ، مثلا شما در حال عبور از کوچه هستید ناگهان چند تا همسایه از طبقات بالای ساختمانها زاغ سیاه شما را چوب زده و به محض اینکه در تیر رس سطل های آبشان قرار گرفتید ، سطل به سطل آب بر سرتان خالی می کنند . طی این سه روز مردم موبایلهایشان را پلاستیک پیچ کرده و پولهایشان را در پلاستیک قرار می دهند تا از ناحیه آب های نطلبیده مورد عنایت قرار نگیرند .
امروز ، بابت کاری ، باید تا مغازه یکی از دوستان می رفتم ، کلی زرنگی کردم و تصمیم گرفتم بر ترک ِ یکی از پیکهای موتوری بنشینم تا زودتر از مهلکه بگذرم و کمترین آسیب را از آب و آب پاشها ببینم .
به محض خروج از آپارتمان ، خدا خواست و یک فروند موتور سیکلت رسید و سوارش شدم ، حالا بماند که خود موتور سوار با موش آب کشیده تو فیری نداشت ، بعد از طی یکی دو کوچه ، وارد کوچه ای شدیم که چند آدم بیکار شیلنگ بدست از دو طرف بلا انقطاع آب می پاشیدند ، مختصر حالی آنجا نصیب شد ، بعد وارد یک خیابان فرعی شدیم ، ولی چشمتان روز بد نبیند به محض اینکه موتور سوار پیچید توی خیابان فرعی دو سه تا سطل آب حواله ما کردند ، موتور سوار هم سرعتش را کم کرد تا لیز نخورد یا خدای ناکرده اتفاقی رخ ندهد ، یکهو چند تا خانم مثل قوم مغول دور ما را گرفتند و سر و صورت و پیراهن و شلوارمان را سفیدک مالی کردند ، کلی خندیدیم و گفتیم عیدتان مبارک و باز راه افتادیم ، در طول مسیر هم هی این بچه شغالهای سرتق تایلندی با آن تفنگهای آب پاش دور بردشان ما را مورد عنایت قرار می دادند ، به نزدیکی مقصد رسیده بودیم که چند تا میانماری با موتور سیکلت هاشان خیابان را تنگ کرده بودند ، به طوری که باید از تونل آنها رد می شدی ، یک سطل کامل آب خالی کردند روی سر راننده موتور و چون من خارجی بودم مثلا ملاحظه کردند و با سطل کوچکتری آب ریختند روی سرم ، رسیدیم به مقصد ، از موتور پیاده شدم ، داشتم پول میدادم به راننده موتور که یک سطل آب دیگر از بالای سرمان ریختند و هم موتور سوار و هم من و هم پولی که آن بدبخت گرفته بود با هم خیس شدیم .
خلاصه ، من که موش آب کشیده داستان شده بودم خیس و آبچک رفتم دفتر دوستم ، چند ساعتی هم آنجا نشستم ، خشک شدم تقریبا ، زیر کولر و باد پنکه ، ولی چون هنوز چند روزی نبود که تب و لرز داشتم و تازه جسته بودم از آن ، دوباره حس کردم بدنم داغ شده ، هی چای بستن به ناف ما که مبادا مریض شویم ، موقع برگشتن تاکسی گرفتم که از شر خیس شدن در امان باشم ، ولی خب ، تاکسی های تایلند مثل فریزر سردند ، چون از صبح تا بوق سگ کولر روشن اند ، رسیدم منزل ، ولی جای دوستان خالی ، دور از جانتان حسابی داغم و احساس می کنم گوشهایم ورم کرده ، حالا هم چند تا قرص خورده ام بلکه اِفاقه کند . امروز که گذشت ولی ترجیح میدهم اگر بشود دو روز دیگر را در منزل زندانی باشم .
یک نکته جالب که الان به ذهنم رسید ، این است که ، خودم بخاطر دارم که در همین بانکوک ، چند سال قبل با چشمهای خودم دیدم که نخست وزیر پیشین ، تکسین شیناواترا ، همان بابایی که این روزها قرمزهای تایلند برای بازگشتش مجادله و مبارزه می کنند ، به اتفاق همسر و دخترش ، پشت وانت می ایستادند و از چند خیابان اصلی بانکوک می گذشتند تا مردم به آنها آب بپاشند ، واقعا ذوق دارد آدم به نخست وزیر و خانواده اش آب بپاشد ، به این می گویند یک شوخی ملی ، که خیلی خیلی هم حال می دهد .....شاد باشید .
http://www.youtube.com/watch?v=UBru3KrvH2Y&feature=related
تفسیر شبناله های باد در کوچه های گنگ و تهی از عبور نیست