پنج شنبه ای که گذشت ، مقرر شده بود که من به اتفاق شریکم و یک مهمان آرژانتینی و مترجم ایشان بریم زنجان که آقای مهمان عزیز محوطه ای را که قرار بود در آن یک واحد صنعتی احداث بشه زیارت کنه و نقشه اولیه نصب ادوات را طراحی کنه و از این چیزها .... از اونجایی که این شرکت ماشین آلاتش را قراره از آرژانتین بگیره و شریک من نماینده انحصاری این کمپانی است بنا بر این باید طراحی اش هم توسط پرسنل این شرکت انجام می شد.
من که شب قبلش بیدار بودم و خوابم نمی اومد ، کاملا خاطرم جمع بود که فردا خوابم نمیگیره پشت فرمون ، چیزی نبود که می رفتیم تا زنجان و بر می گشتیم ، سر جمع میخواست 600 کیلومتر راه باشه دیگه.
صبح ، درب هتل قرار گذاشتیم و بعد از یه معارفه ساده راه افتادیم ، هوا آفتابی و آسمان آبی بود و خلاصه ظاهرا قرار بود همه چیز خوب پیش بره.
از تهران خارج شدیم ، رفتیم کرج ، بعد قزوین ، بعد رسیدیم زنجان .
به شریک جان گفتم آدرس کجاست ؟ گفت باید زنگ بزنم و آدرس را بگیرم ، گفتم پس تماس بگیر ، بعد اون هم تماس گرفت و در کمال ناباوری شنیدم که داشت میگفت : چی ؟ باید بیاییم ابهر؟
دوباره راه افتادیم ، قسمت بد داستان در طول سفر این بود که آقای روبرتو اصلا انگلیسی بلد نبود و فقط به زبان خودشون که در واقع شاخه لهجه داری از زبان اسپانیایی بود حرف میزد و نمی شد هیچ جور باهاش ارتباط گرفت....مترجم روبرتو که حسین بود و حسابی هم بچه باحالی بود عقب ماشین کنار شریک من نشسته بود و با هم گپ و گعده میکردن و من هم ناچار چون باید به جلو نگاه میکردم ترجیح دادم وارد بحث اونا نشم و فقط گوش کنم.
خلاصه رسیدیم ابهر....گفتم شریک جان این هم ابهر...بزنگ ببینیم آدرس کجاست؟
شریک جان زنگید و گفت : چی ؟ بیاییم سمت قیدار!!!
وقت را تلف نکردم ...از یکی آدرس سوال کردم...راه افتادم به سمتی که گفته بود...خرم دره را رد کردم و رسیدم به یه جایی که نوشته بود به شهر علم و دانش هیدج خوش آمدید .
یهو دلم شک کرد ، زدم کنار و دوباره از یکی پرسیدم آقا قیدار این طرفه؟ یارو یه نگاه عاقل اندر سفیه بهم کرد و گفت : نه عوضی اومدی....گفتم : کدوم طرف باید برم....گفت : همین راه را برگرد تا برسی دوباره به ابهر.
برگشتیم و دوباره رسیدیم ابهر....دوباره شریک ما زنگ زد و گفت که اینجوری شده...اونها هم گفتن بیایین دور میدان تمدن و دست راست بپیچین و مستقیم بیائین تا برسین به پمپ بنزین.....رفتیم و به میدون تمدن !!! رسیدیم و پیچیدیم دست راست و هی کج و کوله رفتیم ( چون چند جا خیابون را بسته بودن و باید از فرعی ها می رفتیم) تا خلاصه آقایون را توی یک پژو کنار پمپ بنزین دیدیم.
زدم کنار ، همه با هم می خواستیم پیاده بشیم تا با آقایون دکترا و مهندسین چاق سلامتی کنیم که یهو گفتن دنبال ما بیایین و عین چیز راه خودشون را رفتن.
این رفتارشون واقعا عجیب بود و دور از ادب...همه تعجب کردیم ولی کسی حرفی نزد....دنبال آقایون رفتیم ، البته راه نمی رفتن ، در واقع عروس راه می بردن ، من که حسابی کلافه بودم ( هم از بعد راه و هم از برخورد عجیب اونها ) هی می رفتم می چسبوندم از پشت به ماشین اونها که راه برن ولی دریغ از اینکه کمی به سرعتشون اضافه بشه....
رسیدیم به قیدار....در کمال ناباوری قیدار را هم رد کردن و همینجوری رفتن...یهو یه جایی آقای دکتر راهنما زدن و اومدن کنار جاده...ما هم پشت اونا ایستادیم...همه پیاده شدیم چون فکر میکردیم رسیدیم...آقای دکتر بدون اینکه به ما نگاهی کنن مستقیم به شریک من گفت : اونجا را می بینی؟ اون مرغداری منه....بعد بدون کوچکترین حرفی رفت نشست پشت فرمون و راه افتاد ...
دوباره ما پشت سرشون راه افتادیم.....چند کیلومتر جلوتر دوباره ایستاد...همه ذوق کردیم...گفتیم دیگه رسیدیم...دوباره پیاده شد و اومد و گفت : این زمینها را می بینی؟ اینها مال من اند و باز برگشت توی ماشینش و راه افتاد.
دیگه روبرتو هم به ستوه اومده بود و هی به زبان خودش گلایه میکرد و مترجمش هم می خندید و ترجمه میکرد و من هم داشتم از عصبانیت منفجر می شدم.
خلاصه بعد از طی حدود هشتاد کیلومتر بعد از قیدار رسیدیم به همون خراب شده ای که باید می رسیدیم.
رفتیم توی زمین...ماشینها را پارک کردیم و پیاده شدیم...
آقای دکتر با یه آقای مهندس بدون حرف زدن راهشون را کج کردن و رفتن یه سمت دیگه از زمین...وسط های راه ایستادن و شریک منو صدا کردن و با خودشون بردن...یه آقای دکتر دیگه که مثلا بلد کار بود بدون کوچکترین فوت وقت و یا سلام و علیکی رفتن سراغ روبرتو و شروع کردن مزخرف بلغور کردن و روبرتو فقط نگاهش میکرد....چون یارو انگلیسی میگفت و روبرتو نمی فهمید.
مترجم بهش گفت آقا ایشون انگلیسی بلد نیستن...آقای دکتر بدون کوچکترین حرفی شروع کرد فرانسه حرف زدن و باز روبرتو فقط نگاهش کرد و دوباره تکرار قبل.
من تکیه داده بودم به صندوق ماشینم و داشتم به زمین و زمان توی دلم بد بیراه میگفتم.
کمی از اونها فاصله گرفتم ولی می دیدم که مترجم و روبرتو سرخ و سفید میشن...گویا یارو به اینها داشت رسما مزخرف می گفت و جانب ادب را رعایت نمی کرد و اونها هم رنگ عوض میکردن...بعد فهمیدم که یارو به اونها گفته بود که فکر نکنید اینجا با دسته کور ها طرف هستین و من خودم کار بلدم و هر چی که روبرتو میگفت اون باز یه مشت مزخرف دیگه بار میکرد و اساسا انگار دنبال خرد کردن روبرتو بود.
من اونجا گمان کنم راحت یه پاکت سیگار کشیدم و یک نفس توی دلم فحش می دادم.
خلاصه ساعت 3:30 بعد از ظهر راه افتادن که ببرن ناهار بدن به ما...دوباره برگشتیم قیدار و جلوی یه رستوران زپرتی توقف کردیم.
من از قبل برنامه ام را ریخته بودم...وقتی همه پیاده شدن من گفتم خوابم میاد و ناهار نمی خوام ....خلاصه نرفتم توی رستوران.
بعد از رفتن اونها واقعا سعی کردم بخوابم....چشامو بسته بودم یهو احساس کردم یه چیزی روی من سایه انداخت ، چشم باز کردم دیدم چهار تا نوجوون چسبیده به پنجره دارن توی ماشین را دید میزنن...تا چشم باز کردم رفتن.
دوباره چشامو بستم که یهو باز حس کردم سایه افتاده روی من...این مرتبه دو تا مرد گنده داشتن توی ماشین را می دیدن...تا چشم باز کردم با خنده تشریف بردن.
دوباره اومدم بخوابم....اینبار یه صدای بلند همراه با لرزش ماشین داشتم که از قسمت عقب ماشین بود...گفتم به به توی پارک ما را زدن....چشم باز کردم و سر جام نشستم و برگشتم به عقب نگاه کردم...دیدم یه خانم میانه سال که یه کارتن که معلوم بود سنگینه توی دستش داشته و دست بر قضاء خسته شده و کارتن را ول کرده روی صندوق ماشین...با دیدن من خندید و گفت چیزی نیست الان بر می دارمش.....
واقعا داشتم دیوونه می شدم.
از ماشین اومدم پائین و رفتم اون دست خیابون و دیدم یه بقالی هست...رفتم تو گفتم نوشابه داری؟ گفت دارم ولی گرمه....گفتم نوشیدنی خنک چی داری؟...گفت ماءالشعیر دارم...گفتم نه همون نوشابه ات را بده...گفت : خانواده هست ، بدم؟...واقعا دلم می خواست جیغ بزنم.
به هر حال آقایون ناهارشون را تموم کردن و برگشتن...اومدیم راه بیفتیم آقای دکتر با شخصیت اومدن کنار پنجره ماشین و به من گفتن : آقا اینجوری که نمیشه...شما سر زمین هم آب میوه نخوردی ، اینجا هم که ناهار نخوردی و این اولین باری بود که این مردک با من حرف زده بود در عرض چند ساعت با هم بودن....من هم گفتم : ممنون آقای دکتر ، لطف عالی مزید ، خدا بیامرزه امواتتون را ، پدرم قبل از مرگش به من توصیه کرده بود که سر هر سفره ای نشینم ....گفت آقا سفره ما هر سفره ای هست؟....گفتم نه ، اختیار دارید ، ولی سفره بزرگان برای ما رعایا خیلی بزرگه قربان ، هر جاش بشینیم گم می شیم ....بعد با یکی دوتا متلک دیگه بدرقه اش کردم و حرکت کردم.
رسیدیم به میدان قیدار...شریکم گفت اینجا صبر کن...گفتم برای چی ؟...گفت آقایون می خوان ما رو ببرن غار کتله خور ....و ادامه داد که از اون زمینی که رفته بودیم تا غار علیصدر 45 کیلومتر فاصله بود.
من که هیچ فرقی با بشکه باروت نداشتم اون لحظه ، کم کم داشتم به مرز اشتعال می رسیدم....بدون اینکه حتی کوچکترین حرفی بزنم و سوالی بپرسم ماشین را راه انداختم و حرکت کردم به سمت تهران.
واقعا چرا؟ چرا اینهمه بعضی از مردم درگیر عنوان هستن و مثل حیوانات برخورد و زندگی میکنن؟!
حرکت کردم...جاده بارانی بود...من خواب داشتم...با چه مصیبتی به زنجان رسیدم فقط خدا می دونه....از زنجان هم تا تهران هر سی کیلومتر یا کمی بیشتر یا کمتر می زدم کنار و زیر بارون می ایستادم و سیگار می کشیدم که بتونم سی چهل کیلومتر دیگه برم.
و بالاخره این سفر لعنتی ساعت یازده شب تموم شد و من هنوز نمی دونم چطور اومدم و کجاها را خواب بودم و کجا ها را بیدار.
ولی ...بعد از اتمام این سفر به خودم ، به شعورم و ادبم ، به انسان بودنم بیشتر امیدوار شدم.....خدا را شکر که من خودمم.