فی الاحوالات الحقیر

عید غدیر خم مبارک.

 منت خدای را که نمردیم و اولین بارش برف حدودا زمستانی امسال را هم دیدیم....واقعا دلنشین بود....و البته چشم نواز.....و صد البته توام با کلی ترافیک و تصادفات جزئی و کلی....فکر بد نکنید... من تصادفی نداشتم.....و اصلا موضوع این پست این چیزها نیست.....عید و بارش برف نکات انحرافی این لاگ بودن

و اما بعد قال الحکیم فی الاحوالات الحقیر :

دیشب یه گند زدم تاریخی.....این از اون سوتی های ویژه بود که هنوز باور نمی کنم من مرتکبش شدم.....به قول سهراب ( البته نه سپهری ....یکی از دوستان ) گند زدم در حد بین ال ( همون بین المللی) .........

چند روز قبل یکی از دوستان که به تازگی به جرگه مبارک و میمون و فرخنده مرغها پیوسته زنگ زد به من و دعوتم کرد برای عروسی اش....کلی هم قسم داد و کلی هم خط و نشون کشید که اگه نیای می کشمت و قیمه قیمه ات میکنم و گوشتتو میندازم جلوی سگهای ولگرد و میدم سر در ورودی تهران از پا آویزونت کنن و از همین الان بگم حق مسافرت رفتن نداری و الخ.

خلاصه کلام اینکه دوست عزیزم منو از هر گونه پیچوندن اعم از مسافرت رفتن و بیماری و غیره منع کرد......من هم دیدم خدایی توپش بد جور پره و غیبت از هر نوع و به هر دلیلش می تونه عوارض جانی داشته باشه به خودم قول دادم به هر طریق ممکن برم عروسی اش و اونجا کلی با دوستان خوش بگذرونیم و از این چیزایی که مد است....

دیشب حدود ساعت ۸ شب توی شرکت نشسته بودم و فارغ از خود بودم و کوس انا الحق می زدم که یهو تلفن همراهم که همراهم بود رینگید و زنگید.....گوشی را برداشتم و بعد از کلی چاق سلامتی و بگو بخند با یکی از دوستان گرامی و غیبت و شستن مرده بقیه دوستان ...یهو دوست عزیز گفت :

 دوست عزیز :راستی تو عروسی فلانی نرفتی؟

من : هنوز که عروسی اش نشده....مراسمش شب عید غدیره

دوست عزیز : چی میگی بابا !! بیست و چهارم عروسی اش بود

من : نه

دوست عزیز : آره

واقعا شوکه شده بودم....آخه من فکر می کردم عروسی اش شب عید غدیر باید باشه....حالا چرا این فکر را می کردم نمی دونم ...ولی...خب ....فکره دیگه

بعد از خدا حافظی از اون دوست عزیز....حدودا نیم ساعت داشتم با خودم کلنجار می رفتم که بهش زنگ بزنم یا نزنم....از فکر عواقب کار و رنجش اون و سوتی ای که داده بودم داشتم خل می شدم..

بالاخره زنگ زدم و خدا را شکر اون خیلی خندان برخورد کرد و من ضمن تبریک به خودش و خانم اش ماجرا را براش تعریف کردم...........بعد هم اینقدر قسم خوردم و عذر خواهی کردم و ابراز شرمندگی که خودش خسته شد و بعد از بیست دقیقه بهم گفت :

داماد عزیز : اه ....بسه دیگه...خسته ام کردی...عزیز من با این زنگی که زدی من انگار می کنم که توی عروسی ام بودی .......ولی حسابی جات خالی بود.

خلاصه اینکه واقعا باور نمی کنم این سوتی مال من بوده باشه...ولی...متاسفانه بود و من فکر می کنم اینها علائم پیری باشه و من چه زود پیر شدم و شنیده ام که پیری خنگی میاره

 

طفلکی گوسفندها

عید قربان مبارک.

دوستان عزیز

متن زیر فقط از باب مزاح نوشته شده و هیچگونه منظور و هدف خاصی در پس آن نهفته نیست و بدیهی

است که هیچگونه وصله ای با هیچ نوع رفویی هم به بنده حقیر نمی چسبد :                                                                                   

 

دست و پای گوسفند بسته بود

دایی به گوسفند آب داد

کاردش را که از غلاف بیرون کشید

تنم لرزید

گمان کنم گوسفند هم حس کرده بود

دست و پا می زد

بع بع میکرد

بیقرار بود

دایی کاردش را بر گلوی گوسفند قرار داد

شروع کرد

گلوی حیوان را برید

خون گرم فواره زد

می دانی ، آخر قرار است قربانی کنیم

چی؟

فلسفه اش چیست؟

ریختن ِ خون ، می گویند لازم است

باید قربانی کرد

رفع بلاست

همه ادیان هم توصیه کرده اند

حتی ، لات و هبل و عزا پرستان نیز قربانی می کردند

می گویند قربانی کردن و ریختن خون اهمیت دارد

شاید به همین خاطر بود که صربها

در بوسنی و هرزگوین سر می بریدند!!

یا ، کوموله ها و دمکراتها در کردستان؟!!

اما نه

فرق دارد

آنها انسانها را سر می بریدند

خب ؟ مگر انسان حیوان نیست؟

البته ، هست

شاید مهم تنها ریختن خون یک حیوان باشد

گوسفند هم حیوان است

گوسفند هم جان دارد

اتفاقا  ، جانش را هم خیلی دوست دارد

گوسفند هم بره دارد

بره هم پدر و مادر می خواهد

بیچاره بره ها که همیشه باید یتیم گوسفند شوند

و بد حادثه آنجاست که

بره ها را هم می فروشند برای قربانی شدن

گوسفندها قرنهاست که خود و بره هایشان قربانی می شوند

تازه ، اینکه چیزی نیست

ما انسانها ، مثل ضحاک ، مغز سرشان را هم می خوریم

پوستشان را زیر انداز می کنیم

و مسخره تر اینکه :

بعضی از ما آدمها ، آلت تناسلی گوسفند را هم می خوریم  و تازه کلی هم تعریف می کنند

به همه این چیزها که فکر می کنم ، مشوش می شوم

نمی دانم ، باید از دایی بدم بیاید که گوسفند را سر می برد

یا

از گوسفند که نمی تواند حقش را بگیرد و جانش را در ببرد

نمی دانم دایی قاتل است یا نه؟!!

در هر حال ، دایی جان موجود زنده ای را به زور سلاح سرد می ستاند

آنهم بدون رضایت حیوان

دریغا از محکمه ای ، گوسفند ها پس به کجا شکایت کنند؟؟

ما انسانها ، به همنوعان خود خون هدیه می کنیم

بعضی ها هم خون خود را می فروشند

اما ، حتی یک قطره اش را هم نمگذاریم که به زمین ریخته شود

پس چرا باید خون اینهمه گوسفند بیگناه به زمین ریخته شود؟!!

چرا باید اینهمه بع بع های مظلومانه نادیده گرفته شود؟!!

مگر ما انسان نیستیم؟!!

مگر ما دل نداریم؟!!

مگر ما عاطفه نداریم؟!!

مگر ما وجدان نداریم؟!!

مگر ما دیو سیرتیم؟!!

کاش این آقای خاتمی ، به جای گفتگوی تمدنها ، گفتگو با موجودات زنده را مطرح می کرد

آنوقت ، شاید با این زبان بسته ها به تفاهم می رسیدیم

پیمان صلحی ، چیزی بسته می شد با این بی زبانها

دایی برایم قصه حضرت ابراهیم و حضرت اسماعیل را تعریف کرد

من از دایی پرسیدم :

حالا چه می شد اگر خداوند به حضرت ابراهیم دستور می داد که پانصد شکم گرسنه را سیر کن؟

یا ، پانصد روز مجانی کار کن؟

یا ، پانصد روز حرف نزن؟

بالاخره همه اینها کارهای شاقی بودند و خون ریزی هم نداشتند

ناگهان دایی یک تودهانی سخت به دهنم زد

آنقدر محکم بود که تا دهانم را باز کردم خون آمد

اما این دیگر لازم نبود

تازه ، رفع بلا هم نبود

اصلا ، خود ِ بلا بود

دایی با عصبانیت گفت : برو دهانت را بشوی تا لباست را نجس نکرده

من با تعجب پرسیدم مگر خون نجس است؟

دایی با گوشه چشم نگاه تندی به من کرد و گفت : آره

گفتم : پس چه جوری در همه رگهای ما جریان دارد؟

دایی که از کوره به در رفته بود

با دست و بال خونین

نیم خیز شد و خیلی تند به من گفت :

برو گم شو ، احمق .

برای مهدی شریفی

ای صمیمی ترین

اینجا سرزمین انکار است و من منکرترین رفیق جبری پژواکم..... اینجا مقتل سکوت است و من درمانده ترین هیاهوی بی دلیل تاریخم.....اینجا مخبط عاطفه است و من گناهکارترین معطوفِ سیاه توی هزار لای ِ اندیشه ام.....اینجا بیکرانی از خلاء است و من ذره ای معلق در هیچ ام.

تنها تو می دانی چه می گویم.....تنها تو می دانی از کدام درد به یغما رفته می نالم.....از کدام حوصله ی تاراج شده!!

در امتداد سایه ای که به اندازه تمام آلام بشر طول دارد ، نشسته ام ، به تماشای اوج گرفتن یک سار که می خواهد زنبوری را به منقار بگیرد.....دیشب بر طنین سرفه های روحی تبعیدی سوار شدم و دیدم که قلاقیران را مه گرفته.....به پبوندهای مولکولی بین قطرات آب نگاه کردم و فهمیدم که سراب چه لذتی دارد.....که توهم عالمی بین ما با هیچ است....

ای عزیزترین ِ همیشه مسافرم

من اینجا همبازی اشکالی هستم که در علم هندسه نمی گنجند ولی به من لبخند می زنند.....مادرانی که شیر دارند و طفلشان نمی شود....و مردانی که یک پا دارند و در بازارهای محلی حماسه می فروشند.......کودکانشان لغتنامه غربت دوره می کنند و مشق معرفت می نویسند......صیادانشان از دریا ماهی و مروارید نمی خواهند بلکه کف صید می کنند......و پرندگانشان دانه ورچین نمی کنند بلکه درد می نوشند.

اینجا ، برای عبادت ، دیوان خیام می خوانند و ابریق می  صدقه می دهند....می دانی!!......لاابالی مسلک اند.

مسافرت گور به گوری  ، دکتر مهندسای باباقوری

پنج شنبه ای که گذشت ، مقرر شده بود که من به اتفاق شریکم و یک مهمان آرژانتینی و مترجم ایشان بریم زنجان که آقای مهمان عزیز محوطه ای را که قرار بود در آن یک واحد صنعتی احداث بشه زیارت کنه و نقشه اولیه نصب ادوات را طراحی کنه و از این چیزها .... از اونجایی که این شرکت ماشین آلاتش را قراره از آرژانتین بگیره و شریک من نماینده انحصاری این کمپانی است بنا بر این باید طراحی اش هم توسط پرسنل این شرکت انجام می شد.

من که شب قبلش بیدار بودم و خوابم نمی اومد ، کاملا خاطرم جمع بود که فردا خوابم نمیگیره پشت فرمون ، چیزی نبود که می رفتیم تا زنجان و بر می گشتیم ، سر جمع میخواست 600 کیلومتر راه باشه دیگه.

صبح ، درب هتل قرار گذاشتیم و بعد از یه معارفه ساده راه افتادیم ، هوا آفتابی و آسمان آبی بود و خلاصه ظاهرا قرار بود همه چیز خوب پیش بره.

از تهران خارج شدیم ، رفتیم کرج ، بعد قزوین ، بعد رسیدیم زنجان .

به شریک جان گفتم آدرس کجاست ؟ گفت باید زنگ بزنم و آدرس را بگیرم ، گفتم پس تماس بگیر ، بعد اون هم تماس گرفت و در کمال ناباوری شنیدم که داشت میگفت : چی ؟ باید بیاییم ابهر؟

دوباره راه افتادیم ، قسمت بد داستان در طول سفر این بود که آقای روبرتو اصلا انگلیسی بلد نبود و فقط به زبان خودشون که در واقع شاخه لهجه داری از زبان اسپانیایی بود حرف میزد و نمی شد هیچ جور باهاش ارتباط گرفت....مترجم روبرتو که حسین بود و حسابی هم بچه باحالی بود عقب ماشین کنار شریک من نشسته بود و با هم گپ و گعده میکردن و من هم ناچار چون باید به جلو نگاه میکردم ترجیح دادم وارد بحث اونا نشم و فقط گوش کنم.

خلاصه رسیدیم ابهر....گفتم شریک جان این هم ابهر...بزنگ ببینیم آدرس کجاست؟

شریک جان زنگید و گفت : چی ؟ بیاییم سمت قیدار!!!

وقت را تلف نکردم ...از یکی آدرس سوال کردم...راه افتادم به سمتی که گفته بود...خرم دره را رد کردم و رسیدم به یه جایی که نوشته بود به شهر علم و دانش هیدج خوش آمدید .

یهو دلم شک کرد ، زدم کنار و دوباره از یکی پرسیدم آقا قیدار این طرفه؟ یارو یه نگاه عاقل اندر سفیه بهم کرد و گفت : نه عوضی اومدی....گفتم : کدوم طرف باید برم....گفت : همین راه را برگرد تا برسی دوباره به ابهر.

برگشتیم و دوباره رسیدیم ابهر....دوباره شریک ما زنگ زد و گفت که اینجوری شده...اونها هم گفتن بیایین دور میدان تمدن و دست راست بپیچین و مستقیم بیائین تا برسین به پمپ بنزین.....رفتیم و به میدون تمدن !!! رسیدیم و پیچیدیم دست راست و هی کج و کوله رفتیم ( چون چند جا خیابون را بسته بودن و باید از فرعی ها می رفتیم) تا خلاصه آقایون را توی یک پژو کنار پمپ بنزین دیدیم.

زدم کنار ، همه با هم می خواستیم پیاده بشیم تا با آقایون دکترا و مهندسین چاق سلامتی کنیم که یهو گفتن دنبال ما بیایین و عین چیز راه خودشون را رفتن.

این رفتارشون واقعا عجیب بود و دور از ادب...همه تعجب کردیم ولی کسی حرفی نزد....دنبال آقایون رفتیم ، البته راه نمی رفتن ، در واقع عروس راه می بردن ، من که حسابی کلافه بودم ( هم از بعد راه و هم از برخورد عجیب اونها ) هی می رفتم می چسبوندم از پشت به ماشین اونها که راه برن ولی دریغ از اینکه کمی به سرعتشون اضافه بشه....

رسیدیم به قیدار....در کمال ناباوری قیدار را هم رد کردن و همینجوری رفتن...یهو یه جایی آقای دکتر راهنما زدن و اومدن کنار جاده...ما هم پشت اونا ایستادیم...همه پیاده شدیم چون فکر میکردیم رسیدیم...آقای دکتر بدون اینکه به ما نگاهی کنن مستقیم به شریک من گفت : اونجا را می بینی؟ اون مرغداری منه....بعد بدون کوچکترین حرفی رفت نشست پشت فرمون و راه افتاد ...

دوباره ما پشت سرشون راه افتادیم.....چند کیلومتر جلوتر دوباره ایستاد...همه ذوق کردیم...گفتیم دیگه رسیدیم...دوباره پیاده شد و اومد و گفت : این زمینها را می بینی؟ اینها مال من اند و باز برگشت توی ماشینش و راه افتاد.

دیگه روبرتو هم به ستوه اومده بود و هی به زبان خودش گلایه میکرد و مترجمش هم می خندید و ترجمه میکرد و من هم  داشتم از عصبانیت منفجر می شدم.

خلاصه بعد از طی حدود هشتاد کیلومتر بعد از قیدار رسیدیم به همون خراب شده ای که باید می رسیدیم.

رفتیم توی زمین...ماشینها را پارک کردیم و پیاده شدیم...

آقای دکتر با یه آقای مهندس بدون حرف زدن راهشون را کج کردن و رفتن یه سمت دیگه از زمین...وسط های راه ایستادن و شریک منو صدا کردن و با خودشون بردن...یه آقای دکتر دیگه که مثلا بلد کار بود بدون کوچکترین فوت وقت و یا سلام و علیکی رفتن سراغ روبرتو و شروع کردن مزخرف بلغور کردن و روبرتو فقط نگاهش میکرد....چون یارو انگلیسی میگفت و روبرتو نمی فهمید.

مترجم بهش گفت آقا ایشون انگلیسی بلد نیستن...آقای دکتر بدون کوچکترین حرفی شروع کرد فرانسه حرف زدن و باز روبرتو فقط نگاهش کرد و دوباره تکرار قبل.

من تکیه داده بودم به صندوق ماشینم و داشتم به زمین و زمان توی دلم بد بیراه میگفتم.

کمی از اونها فاصله گرفتم ولی می دیدم که مترجم و روبرتو سرخ و سفید میشن...گویا یارو به اینها داشت رسما مزخرف می گفت و جانب ادب را رعایت نمی کرد و اونها هم رنگ عوض میکردن...بعد فهمیدم که یارو به اونها گفته بود که فکر نکنید اینجا با دسته کور ها طرف هستین و من خودم کار بلدم و هر چی که روبرتو میگفت اون باز یه مشت مزخرف دیگه بار میکرد و اساسا انگار دنبال خرد کردن روبرتو بود.

من اونجا گمان کنم راحت یه پاکت سیگار کشیدم و یک نفس توی دلم فحش می دادم.

خلاصه ساعت 3:30 بعد از ظهر راه افتادن که ببرن ناهار بدن به ما...دوباره برگشتیم قیدار و جلوی یه رستوران زپرتی توقف کردیم.

من از قبل برنامه ام را ریخته بودم...وقتی همه پیاده شدن من گفتم خوابم میاد و ناهار نمی خوام ....خلاصه نرفتم توی رستوران.

بعد از رفتن اونها واقعا سعی کردم بخوابم....چشامو بسته بودم یهو احساس کردم یه چیزی روی من سایه انداخت ، چشم باز کردم دیدم چهار تا نوجوون چسبیده به پنجره دارن توی ماشین را دید میزنن...تا چشم باز کردم رفتن.

دوباره چشامو بستم که یهو باز حس کردم سایه افتاده روی من...این مرتبه دو تا مرد گنده داشتن توی ماشین را می دیدن...تا چشم باز کردم با خنده تشریف بردن.

دوباره اومدم بخوابم....اینبار یه صدای بلند همراه با لرزش ماشین داشتم که از قسمت عقب ماشین بود...گفتم به به توی پارک ما را زدن....چشم باز کردم و سر جام نشستم و برگشتم به عقب نگاه کردم...دیدم یه خانم میانه سال که یه کارتن که معلوم بود سنگینه توی دستش داشته و دست بر قضاء خسته شده و کارتن را ول کرده روی صندوق ماشین...با دیدن من خندید و گفت چیزی نیست الان بر می دارمش.....

واقعا داشتم دیوونه می شدم.

از ماشین اومدم پائین و رفتم اون دست خیابون و دیدم یه بقالی هست...رفتم تو گفتم نوشابه داری؟ گفت دارم ولی گرمه....گفتم نوشیدنی خنک چی داری؟...گفت ماءالشعیر دارم...گفتم نه همون نوشابه ات را بده...گفت : خانواده هست ، بدم؟...واقعا دلم می خواست جیغ بزنم.

به هر حال آقایون ناهارشون را تموم کردن و برگشتن...اومدیم راه بیفتیم آقای دکتر با شخصیت اومدن کنار پنجره ماشین و به من گفتن : آقا اینجوری که نمیشه...شما سر زمین هم آب میوه نخوردی ، اینجا هم که ناهار نخوردی و این اولین باری بود که این مردک با من حرف زده بود در عرض چند ساعت با هم بودن....من هم گفتم : ممنون آقای دکتر ، لطف عالی مزید ، خدا بیامرزه امواتتون را ، پدرم قبل از مرگش به من توصیه کرده بود که سر هر سفره ای نشینم ....گفت آقا سفره ما هر سفره ای هست؟....گفتم نه ، اختیار دارید ، ولی سفره بزرگان برای ما رعایا خیلی بزرگه قربان ، هر جاش بشینیم گم می شیم ....بعد با یکی دوتا متلک دیگه بدرقه اش کردم و حرکت کردم.

رسیدیم به میدان قیدار...شریکم گفت اینجا صبر کن...گفتم برای چی ؟...گفت آقایون می خوان ما رو ببرن غار کتله خور ....و ادامه داد که از اون زمینی که رفته بودیم تا غار علیصدر 45 کیلومتر فاصله بود.

من که هیچ فرقی با بشکه باروت نداشتم اون لحظه ، کم کم داشتم به مرز اشتعال می رسیدم....بدون اینکه حتی کوچکترین حرفی بزنم و سوالی بپرسم ماشین را راه انداختم و حرکت کردم به سمت تهران.

واقعا چرا؟ چرا اینهمه بعضی از مردم درگیر عنوان هستن و مثل حیوانات برخورد و زندگی میکنن؟!

حرکت کردم...جاده بارانی بود...من خواب داشتم...با چه مصیبتی به زنجان رسیدم فقط خدا می دونه....از زنجان هم تا تهران هر سی کیلومتر یا کمی بیشتر یا کمتر می زدم کنار و زیر بارون می ایستادم و سیگار می کشیدم که بتونم سی چهل کیلومتر دیگه برم.

و بالاخره این سفر لعنتی ساعت یازده شب تموم شد و من هنوز نمی دونم چطور اومدم و کجاها را خواب بودم و کجا ها را بیدار.

ولی ...بعد از اتمام این سفر به خودم ، به شعورم و ادبم ، به انسان بودنم بیشتر امیدوار شدم.....خدا را شکر که من خودمم.

خانوم مهربون ِ صندوقدار

 

امروز ، راس ساعت هفت و نیم صبح وارد بانک صادرات شدم....اصلا باور نکردنی بود...بانک صادراته خلوت بود و سرجمع ده نفر توی بانک نبودن....بدو بدو رفتم جلوی باجه سپهر و مثل بچه های اتو کشیده گفتم :

من : ببخشید خانم دو تا فیش سیبا بدین

اون: منظورت سپهره؟

من: ( در حالیکه خیلی شرمنده شده بودم  ) ببخشید ، بله  همون سپهر

اون : بفرمایین

با خوشحالی تند و تند داشتم می نوشتم که مبادا یهو شلوغ بشه بانک ، انگار مردم کمین کرده بودن که نوبتم را از من بگیرن!!!

یهویی خانومه گفت :

اون : تا بنویسین لطفا پولتون را بدین من بشمارم

من : چشم ( دست کردم توی جیبم و چند تا از این پول جدیدای پنجاه هزار تومانی در آوردم و دادم بهش)

اون : پولت ایناست؟

من: آره ، چطور مگه؟

اون : پول نقد نداری؟

من : نه ، مگه اینا چشونه؟

اون : چیزیشون نیست ، فقط ، ما پول نقد نداریم بقیه اش را بهت بدیم

من : ( با چشمای از حدقه در اومده ) پول نقد ندارین؟

اون : نه دیگه ، مگه نمی بینی اول صبحه تازه ، هنوز کسی نیومده پول بیاره

من : ببخشید ها ، مگه سوپر مارکته که اول صبح پول ندارین؟!

اون : اِه ، نداریم دیگه ، اصلا خودت چرا پول نقد نیاوردی؟

من :ببخشید ، یه لحظه خودمو با مشتری های بانک اشتباه گرفتم ، حواسم نبود من بانکم و شما مشتری

اون : ( یه لبخند زیر جُـلکی توام با یه اخم یواش ) حالا بذار ببینم اصلا بقیه پولت چقدر میشه؟

من : میشه سی و پنج هزار تومان

اون : خب ، هم با نمکی هم خوش شانس ، عیب نداره از کیف خودم بهت میدم ، ولی بذار ببینم این مبلغ هست یا نه ؟ ( من اینجوری شده بودم)

من : هاج و واج داشتم نگاهش میکردم و دعا میکردم که باشه

اون : خب ، شانس آوردی که هست

من : دستتون درد نکنه ، خدا شما را برای این شعبه و کیفتون را هم برای شما نگه داره انشاء الله ، خدا به زندگیتون خیر و به کیفتون برکت بده انشاء الله

همکار اون : یهو صدای شلیک خنده اش پیچید توی بانک ، از خجالت بر نگشتم ببینم مردم از این صدای شلیک موضع گرفتن یا خیز سه ثانیه رفتن یا نه !!!

من که کارم به لطف اون خانوم مهربون صندوقدار راه افتاد ، خدا به داد بقیه مشتری ها برسه ، خدا این سیستم بانکداری اسلامی ایران را عاقبت به خیر کنه انشاء الله .