دیشب وقتی از شرکت خارج می شدم که به سمت خونه بیام ، واقعا هلاک بودم.... قرار بود یکی از همکارانم را هم برسونم تا درب منزلش...توی ترافیک مدرس واقعا داشتم گیج می زدم ...اگه می خواهید درک صحیحی از کلمه گیج زدن داشته باشین ، باید اینجور تصور کنید که شما توی اون ترافیک کذایی قرار گرفتین در حالیکه عمیقا خواب دارین و شدیدا گرسنه اید ، چون شب قبل کم خوابیدین و تمام روز هم چیزی نخوردین و فقط با پشتوانه چای و سیگار روزتان را سر کرده اید ، ( به همه اینها یک مشکل اخلاقی را هم اضافه کنید )...

خلاصه ، وقتی همکارم را پیاده کردم و برگشتم به مسیر خونه ، زیر لب برای خودم زمزمه میکردم که : خواب الهی بپذیری مرا...... سخت در آغوش بگیری مرا

من حسابی توی خیالات خودم غرق شده بودم و مشکل اخلاقی ام را به کلی فراموش کرده بودم که موبایلم ( ببخشید ، تلفن همراهم که همراهم بود) مثل شیپور برنادت به صدا در آمد....بند از بندم جدا شد ، مثل برق گرفته ها گوشی را گرفتم و گفتم :

( زهی خیال باطل ، اختیار دارین ، نکنه انتظار داشتین متن مکالمه ام را اینجا در انظار عمومی نمایش بدم ؟!)

آقا چه دردسرتون بدم ، آقا قاسم بود ، دلش تنگ شده بود و می خواست حتما منو ببینه ، با آقا قاسم قرار گذاشتم بیاد درب منزل ....

هنوز ده دقیقه نگذشته بود که دوبار صدای وق وق موبایل بلند شد... اینبار آقای پسر عمو بود و قصد کرده بود که شب منو ببینه...

احساس میکردم دلم داره میاد توی دهنم ... ولی ، آدم که آقای پسر عمو را دک نمی کنه!!!

چند دقیقه بعد ، نوبت به سهراب رسید که از خرم آباد اومده بود تهران و دلش برای من یه ریزه شده بود و میخواست حتما شب منو ببینه چون فردا صبح داشت بر می گشت....

و.................

به محض اینکه رسیدم توی خونه ، به سرعت برق و باد خودمو رسوندم به یه جایی که مشکل اخلاقی ام را برطرف کنم....برطرف کرده و نکرده زنگ درب به صدا درآمد و آقا قاسم رسید....هنوز بیست دقیقه ای نگذشته بود که سر و کله آقای پسر عمو پیدا شد.....از اومدنش زیاد نمی گذشت که سهراب هم اومد....بعد هم یه مهمان ناخوانده که خدا قسمت گرگ بیابون نکنه بنام سعید رسید....

ظاهرا وقتی همه با هم جمع شدن ، بعد از مدتی دلشون به رحم اومد و همه با هم رفتن .... از شادی در پوست خودم نمی گنجیدم....

بعد از همه اینها تازه فرصت شد که عزیز دلم آقا مهدی بیاد و کمی با هم گپ بزنیم و در مورد برخی مسایل تصمیم گیری کنیم..... مهدی که رفت ، یه لحظه به خودم اومدم دیدم ای بابا ، من اصلا خواب ندارم...

کمی فیلم دیدم ، ولی افاقه نکرد ، ناگزیر به پدیده زشت و ناگوار اینترنت روی آوردم....کلی این طرف و اون طرف گشتم تا بالاخره چشمم به وبلاگ خانم مهربانو افتاد........

همه این صغری و کبری چیدنها برای این بود که بگویم ، چشمم به وبلاگ مهربانو افتاد و یهو یادم افتاد چقدر دلم برای وبلاگ نوشتن تنگ شده..........دیگه وقتو تلف نکردم و سریع دست به کار شدم و وبلاگ همین حوالی ، در یک لحظه ، بدون اینکه واقعا بدونم چرا؟ ، شکل گرفت....

حالا ، اگه خوندین و لذت بردین که قابل نداشت.... اگه خوشتون نیومد و حوصلتون را سر بردم که می دونید تقصیر کی بود....درب وبلاگ مهربانو را بزنین.