ای صمیمی ترین

اینجا سرزمین انکار است و من منکرترین رفیق جبری پژواکم..... اینجا مقتل سکوت است و من درمانده ترین هیاهوی بی دلیل تاریخم.....اینجا مخبط عاطفه است و من گناهکارترین معطوفِ سیاه توی هزار لای ِ اندیشه ام.....اینجا بیکرانی از خلاء است و من ذره ای معلق در هیچ ام.

تنها تو می دانی چه می گویم.....تنها تو می دانی از کدام درد به یغما رفته می نالم.....از کدام حوصله ی تاراج شده!!

در امتداد سایه ای که به اندازه تمام آلام بشر طول دارد ، نشسته ام ، به تماشای اوج گرفتن یک سار که می خواهد زنبوری را به منقار بگیرد.....دیشب بر طنین سرفه های روحی تبعیدی سوار شدم و دیدم که قلاقیران را مه گرفته.....به پبوندهای مولکولی بین قطرات آب نگاه کردم و فهمیدم که سراب چه لذتی دارد.....که توهم عالمی بین ما با هیچ است....

ای عزیزترین ِ همیشه مسافرم

من اینجا همبازی اشکالی هستم که در علم هندسه نمی گنجند ولی به من لبخند می زنند.....مادرانی که شیر دارند و طفلشان نمی شود....و مردانی که یک پا دارند و در بازارهای محلی حماسه می فروشند.......کودکانشان لغتنامه غربت دوره می کنند و مشق معرفت می نویسند......صیادانشان از دریا ماهی و مروارید نمی خواهند بلکه کف صید می کنند......و پرندگانشان دانه ورچین نمی کنند بلکه درد می نوشند.

اینجا ، برای عبادت ، دیوان خیام می خوانند و ابریق می  صدقه می دهند....می دانی!!......لاابالی مسلک اند.