بعد از ماجرای مهمانی کذائی شام در منزل مهندس ، تصور کنم مهندس حسابی از دست من عصبی شده بود ، ولی خب ، چاره ای هم نداشت ، باید منو تحمل می کرد و به روی من لبخند می زد تا مشکلش را با آقایان طلبکارها براش حل کنم.

ما بعد از چندین جلسه نشست با حضرات طماع که بر بوی پسته آمده بودند و بر پشکل گوسفند افتاده بودند ، یکی یکی آنها را راضی کردیم که بخشی از طلبشان را قسط ببندند و ماهیانه چیزی از آقای مهندس بگیرند و بخشی دیگر را هم  به بزرگواری و کرم نداشته شان بر مهندس بخت برگشته ببخشند و چنین شد که مهندس خاطر نامبارکش جمع شد.

بعد از گذشت یک ماه ، یک روز مهندس با خوشحالی به شرکت مراجعه کرد و در حالیکه بادی به غبغب انداخته بود و انگار منو از ارتفاع چهل هزارپایی می دید ، گفت : من از امروز یه شرکت برای خودم افتتاح کردم و می خوام خودم برای خودم کار کنم ، شما هم اگر تمایل دارید می تونید با من و شرکتم کار کنید .

من که واقعا از اینهمه ذکاوت مهندس انگشت به دهان مانده بودم بهش گفتم داش حسین یک دقیقه زبون به دهن بگیر ببینم داری چی میگی!!!

من : شرکت ثبت دادی؟

اون : آره

من : خب ، به سلامتی ، عنوان کاری این شرکت چیه؟

اون : می خوام روغن موتور تولید کنم

من : مبارک باشه ، ولی ، با کدوم امکانات؟

اون : فکر اونجاهاشم کردم ، همون موقعی که تو داشتی قبر منو می کندی و یه گله طلبکار را می آوردی خونه من ، من داشتم به این مسایل رسیدگی می کردم

من : منظورت از یه گله طلبکار ، یه مشت طماع تر از خودت بودن که رشوه گرفته بودی ازشون ؟!

اون : حالا ، هر چی

من : خب ، حالا این تولید روغن را کجا می خوای انجام بدی؟ اصلا تو چیزی بنام فرمولاسیون و  این حرفا به گوشت خورده تا حالا؟

اون : بعله که خورده ، یکی از فامیل های زنم مهندس همین کارهاست ، قرار شده اون فرمول بده ، من تولید کنم

من : اگه اون اینکاره هست چرا خودش تولید نمی کنه؟

اون : آخه اون خیلی سرش شلوغه ، توی کار نفت و ایناست ، وقت اینجور کارها را نداره

من : داش حسین ، نمی شه بی خیال تولید روغن بشی؟

اون : می دونم داری منو دست میندازی ، ولی ، تا یک ماه دیگه میام می برمت کارخونه ام را بهت نشون میدم

من : داش حسین ، آخه این چه کارخونه ای هست که یک ماهه روی پا میشه

اون : حالا خودت می بینی ، یه کم صبر کن خودت می بینی بعد می فهمی به چه کسی نامردی کردی و کی را از دست دادی!!!

واقعا از اینهمه خودباوری منگ شده بودم ، گفتیم پناه بر خدا ، انشاء الله که تو هم کار و بارت  ، کار و بار بشه و خیرشو ببینی ، ولی داش حسین ، از من به تو وصیت ، تو تا شش ماه دیگه دست از پا درازتر میشی با چند تا طلبکار جدید ، حالا باش تا صبح دولتت بدمد......بیا و نکن این کار را.....

داش حسین یه ژستی گرفته بود توی مایه های بترکه چشم حسود و بعد هم از اتاق من رفت بیرون و با آب و تاب و کلی هم افاده موضوع کارخانه دار شدنش را برای همکارای سابقش تعریف می کرد و نظرش این بود که بقیه احمقند که اونجا دارن کارمندی می کنند و باید هر کدام برای خودشون یه کارخونه بزنن ، چون مستحقش هستن .

خلاصه ، دردسرتون ندم ، داش حسین یه شرکت زد با بیست سی تا خدم و حشم و کارمند و چه و چه و چه ، بعد یه افتتاحیه توپ برای خودش و شرکتش برگزار کرد و با کلی سر و صدا خودش را به عنوان مدیر عامل و رییس هیئت مدیره و خدایگان شرکت ،به همه کارمندهاش ، معرفی کرد و کارش را رسما شروع کرد.

اخبار داش حسین و فعالیتهای شبانه روزی و بی وقفه اش جسته و گریخته به ما می رسید ، داش حسین خودش که همه کاره بود و خدای شرکت با ماهی یک و نیم میلیون تومان حقوق پایه ،  خانمش را هم کرده بود مدیر مالی شرکت و یه دسته چک از بانک برای خانمش گرفته بود و از اونجایی که نقدینگی نداشت خریدها را چکی انجام می داد که صد البته چک هم متعلق به خانمش بود و با امضای آن سرکار.

ما بعد از مدتی داش حسین را دوباره دیدیم ، از ما دعوت کرده بود که حتما بیایین و از شرکت من حضورا بازدید کنید ، ما هم رفتیم ، داش حسین دفتر مرکزی اش جدا بود و کارخونه اش در محیط دیگری قرار داشت ، ما اول رفتیم دفتر داش حسین ، اونجا بود که راه به راه کارمندای داش حسین می اومدن و یه برگه توی دستشون بود و هی می گفتن : ببخشید مهندس ، لطفا اینو امضاء کنید ، داش حسین هم که نیشش از بناگوشش در رفته بود در حالیکه لبخند های ظفرمندانه می زد هی امضاء می کرد و هی امضاء می کرد .

بعد به همراه داش حسین رفتیم کارخانه ، کارخانه عبارت بود از یک زیر زمین صدو پنجاه متری که در آن چهارتا بشکه 220 لیتری بود که در قسمت پایین شیر داشتن و داش حسین برای ما توضیح داد که با چه سختی و مشقتی و چه تلاش شبانه روزی ای روغن تصفیه شده را که قبلا از این شرکتهای زاغارت خریداری کرده می ریزند توی این بشکه ها و بعد گالن به گالن آنها را پر می کنند و پلمپ کرده و کارتن زده و وارد بازار می کنند .

حس بدی داشتیم ، شکست خورده بودیم از داش حسین ، من با ندانم کاری و جهلی پلشت ، نابغه ای بنام داش حسین را از دست داده بودم و واقعا داشتم خودم را شماتت می کردم.

از طرفی باورم نمی شد که این مردک با وقاحت دارد تولید روغن تقلبی را به ما نشان می دهد و از طرفی از خنده داشتم منفجر می شدم و باز از طرفی دیگه ما مهمان داش حسین بودیم و هر آینه این احتمال می رفت که مبادا میزبان گرانمایه را ناراحت کنیم.

نوبت به ناهار رسید ، وقت ناهار بهش گفتم داش حسین بیا محض رضای خدا بی خیال این کار خطیر بشو و برو کار دیگه ای انجام بده ، مثلا بقالی کن ولی اینکار را نکن ، اینکارت عاقبت نداره ها ، اما داش حسین خیلی مصمم بهم گفت : چیه ؟ باورت نمیشه که من اینقدر موفقیت کسب کردم در یک مدت زمان کوتاه؟

خلاصه ، ما گفتیم و او نشنید و ما رفتیم و او ماند و تولید کرد و تولید کرد و تولید کرد تا اینکه بعد از مدتی کارخانه داش حسین به دستور قاضی پلمپ شد و خود مهندس هم جریمه سنگینی شد و هزار و یک کوفت و زهر مار دیگه.

کار داش حسین ایراد نداشت ، تنها ایرادش این بود که ، کالای داش حسین استاندارد نداشت و مجوز بهره برداری و تولید هم نداشت و اصلا کیفیت هم نداشت و بدتر از همه فروش هم نداشت و باز بدتر از اون اینکه کارمندهای داش حسین چند ماه حقوق طلبکار بودن و چند ماهی هم اجاره دفتر شرکت داش حسین به تعویق افتاده بود و طبق قانون ، کار داش حسین از مصادیق تولید تقلبی تشخیص داده شده بود و ایشان به هزار و یک درد سر دیگه افتاده بودن و باز بدتر از همه اینها اینکه چکهای خانم داش حسین بیرون بود و طلبکارهای آقا داشتن جلب خانمش را می گرفتن وچه دردسرتان بدم که هر چه بگم کم گفتم.

و باز داش حسین مونده بود و حوضش و امان از این مهندس یک شبه و هزار و یک بدبختی دیگه برای مهندس عزیز.

منتظر ادامه داستان باشین و البته شاد باشید.