دوباره آمده ام ، زخمی و غبار آلود

 

طبیعتا بعد از مدتها دوری ، و رنجش برخی از دوستان از عدم حضور حقیر ، باید حرفهایی بزنم به مراتب زیبا و دلنشین ، اما پیشاپیش عذر می خواهم از دوستان که جنس حرفهایم کمی کجدار و مریض و نا خوشایند خواهد بود و شاید مملو از گلایه .

با اینکه اهل گلایه نیستم ، اما گاهی نجابت مصداق ظـَـلَـمتُ نَـفسی خواهد شد .

حکایت می کنند ، روزی نعلبندی و پالانگری ، افسار خری را چسبیده و حق خویش را مطالبه کردند ، خر که از پشت رنجور و از پای ریش بود نعل و پالان را پیش پای آنان انداخته و به فغان آمد که از آن ِ شما ، نخواستم ، که هر آینه من بی هر یک از این دو نیز خر محسوب می گردم .

حالا حکایت مناسبات و معاشرات و مراودات ما شده با برخی از دوستان ، عادت شده که یک طرفه به قاضی بروند و بس راضی برگردند .

وقتی رفاقت کاملا ابزاری باشد ، پچ پچ می شود سنگ محک عیار دوستان . باید بدشان را بگویی تا وقتی بدت را گفتند یر به یر باشی . وقتی نگفتی می شود حال و روز فرزند کوزه گر که هر روز از پدر کتک می خورد که مبادا کوزه را بشکنی اما روزی که کوزه از دستش افتاد و شکست دیگر کتک نخورد ، چرا که کوزه گر می خواست که کوزه نشکند که خلاصه شکست .

حکایت ، حکایتِ استر میرزا عماد گنجوری است که سر به آخور الاغ همسایه داشت و جفتک به دیوار آغل خانه میرزا می انداخت ، میرزا چاره اندیشی کرد و استر را به آغل همسایه نقل مکان داد ، استر سر در آخور خانه میرزا می کرد و دیگر جفتک حواله دیوار همسایه نمی کرد ، حالا تو گویی ماشدیم میرزا عماد گنجوری که یا باید علیق خشک بدهیم یا جفتک را به دیوار خود بخریم .

اگر کمی دمای بدنت بالا برود ، دوستان فتوا به وبا می دهند و خانه و کاشانه ات را آتش می زنند که مبادا همه گیر شوی . حرف مفت که روزی صد تا یک غاز هم نمی ارزید ، بها دار شده و داغ داغ و تنوری خرید و فروش می شود .

به قول خواجه شیراز :

دور مجنون گذشت و نوبت ماست

هر کسی پنج روز نوبت اوست

می ترسم روزی که پنج روزتان تمام شود ، به خودتان که بیائید ، ببینید بساط ذغال فروشی دارید و روی چون قرص قمرتان به رنگ پر کلاغ و دوده هیزم های خیس ِ نیمسوز در آمده باشد.

دهان لق نعمتی است برای اهلش ، چرا که از دهان لق جز حرف سب در نمی آید و همواره اهلش زیر دیوار بلند و سایه گستر حاشا خواب قیلوله می کنند.

اما اگر دهان من لق شود و قفل و بستش هرز ، می دانید که برای هر کدامتان خروار خروار حرف حقیقت دارم و گند های زیر خاکی که به بهای بازار سیاه خرید و فروش خواهند شد ، اگر نقل محفلتان نمی کنم می ترسم از نرخ خودم کم شود ، پس مبادا کاردتان را روی استخوانم فشار دهید که قید نرخم را بزنم .

هر که در بستر روزگار محتضر شد لاجرم مردنی نیست ، لابد شنیده اید که می گویند اجل برگشته ، شما صدای ناله مرا شنیده اید اما اجازه ندهید ضعف جسمی گولتان بزند ، من رفتنی و مردنی نیستم ، هستم در خدمت دوستان و لطف یکی یکی را جبران خواهم کرد ، هستند کسانی که باید روی دیگری از من را حتما ببینند و قسمی دیگر مرا بشناسند ، و هستند عزیزانی که هر چه از خویش برایشان مایه بگذارم و خاک پایشان گردم هم کم کرده ام .

حالا دوره آوازه خوانی شماست ، ساکت می مانم تا نوبت رقاصی من هم برسد ، آنگاه رقصی چنان میانه میدان به نمایش خواهم گذاشت که انگشت یاللعجب به دندان بگزید .

دختر هرزه ی تشکیک که زناری شد

ضربت تیغ جهالت به علی کاری شد

پسر رشک اگر مکتب ملا می رفت

پیچک فهم از این غمکده بالا می رفت

حاصل فقر محبت نفسی مسلول است

نطفه از توطئه بستن روشی معمول است

جنس احساس شما خار مغیلان دارد

تن مجروح دلم اشک یتیمان دارد

برای آنکه تبر زدن نمی داند ، ساعتهای متمادی هم کم است که تنه درختی را قطع کند ، اما کسی که چوب بری بداند ، تنها چند دقیقه زمان نیاز دارد .