ماجراهای آقای مهندس و کشف تهران
آقای مهندس ، مدرک قبولی دوم راهنمایی داشت از یک مدرسه شبانه . از عنفوان نوجوانی وارد بازار کار شده و سخت می کوشید و می خروشید تا این چرخ زوار در رفته و نسبتا لنگ زندگی را به چرخش در آورد .
آقای مهندس کارهای مختلفی انجام داده بود در طول زندگی که بعضی ها را سرسری و بعضی ها را با مهارت کامل به انجام رسانده بود . برای مثال مکانیکی را خیلی سرسری و نانوایی را درکمال مهارت انجام می داد ، دکه داری هم برایش سود خوبی داشت ولی حال نمی کرد با آن و الی ماشاء الله.
البته آن زمانها اسم آقای مهندس ، آقای مهندس نبود و معروف بود به داش حسین و این داش حسین القاب دیگری هم در بین دوستان داشت که حالا شما به همین بسنده کنید.
بالغ بر یازده سال قبل ، در یک بعد از ظهر زمستانی که یک نموره آفتاب رخصت خود نمایی یافته بود ، در حالیکه از تهران رفته بودم شهر خودمان و دلم برای قدم زدن در شهر تنگ شده بود و لنگ لنگان در خیابانهای شهر برای خودم دل ای دل کنان طی طریق می کردم ، یهو صدای ناهنجار یک بوق زشت باعث شد که سر چرخانده و آن طرف خیابان متوجه آقای مهندس بشوم که میخواست با بوقش منو به خودم بیاره تا ببینمش.
من رفتم آن طرف خیابان و با آقای مهندس سلام و احوالپرسی کرده و بنا به در خواست آقای مهندس سوار ماشین پیکان جوانان طوسی رنگ زپرتی اش شدم .
چند دقیقه بعد از سوار شدن ، پر واضح بود که آقای مهندس عمیقا داره از یک چیزی رنج می بره و هی دل دل می کنه که چیزی را به من بگه ولی بسوزه پدر کم روئی!!!
من : داش حسین ، چته؟....انگار خیلی گرفته ای؟
در این مکالمه نمی نویسم آقای مهندس ، چون اون موقع هنوز داش حسین بود و مهندس نشده بود و من هم به همون اسم داش حسین صداش میکردم.
داش حسین : نه......چیزیم نیست
من : داش حسین غریبی می کنی؟
داش حسین : نه جون تو....
من : داش حسین کار و بار خوبه؟ چرخ زندگیت می چرخه؟ ( البته اون موقع داش حسین راننده خطی بود و از شهر خودمون مسافر می برد یه شهر دیگه و کرایه اش هم بیست تا تک تومانی بود برای هر مسافر )
داش حسین : چی بگم والله....نه....اصلا خوب نیست.....اصلا برای همینه که من اینطور داغونم....چرخه نمی چرخه.....
من: خب ، تعریف کن ببینم داستان چیه؟ چرخه چرا لج کرده و بد می چرخه؟
و داش حسین برام تعریف کرد که چه زندگی دشواری داره و سه برجه که کرایه خونه اش را نداده ( البته اون موقع ماهی دوازده هزار تومان کرایه خونه می داد ) و طلبکار خرد و ریز زیاد داره و دیگه کمرش داره زیر بار این همه فشار خرد میشه و شب عید نزدیک شده و الی ماشاء الله گفت و گفت و گفت.
حالا دیگه من حسابی دلم براش سوخته بود و جیگرم کباب شده بود و از درون جلز و ولزی راه افتاده بود که مپرس !! ( همون کمپرس خودمون )
من : داش حسین ، من نمی تونم کمک مالی بهت بکنم ،ولی یه پیشنهاد برات دارم.
داش حسین : پیشنهادت چیه؟
من : تو که شغلت با ماشینه و مسافر می کشی و بیست کیلومتر میری و بیست کبلومتر بر میگردی و نفری بیست تومان میگیری....بیا همین کار را توی تهران انجام بده....
داش حسین : چی؟؟!! تهران؟؟!! نه ، مگه من می تونم اونجا مسافر کشی کنم....گم میشم اصلا اونجا
من : ضمن خنده ، نه داش حسین بیا من دو سه تا مسیر بهت نشون میدم...کرایه هاشو هم بهت میگم....خودم هم یه روز می شینم توی ماشینت و باهات میام که اوستا بشی
داش حسین : نه بابا....بیام تهران کجا بمونم؟ کجا بخوابم؟
من : خونه من داش حسین....اینجوری می تونی یه پولی برای شب عید بذاری کنار....غذا و خوابت که پیش منه....خرج دیگه ای هم که نداری....فقط می مونه اینکه سرت به کارت باشه و حواست به ماشینت که یه وقت خدای ناکرده خراب نشه...
خلاصه ، داش حسین کمی مقاومت کرد و بعد متقاعد شد که بیاد....قرار منو داش حسین شد جمعه شب توی تهران ...شماره تلفن خونه و آدرس را بهش دادم و از هم جدا شدیم.
بالاخره جمعه شب داش حسین سر و کله اش پیدا شد و اومد....بهش گفتم داش حسین فردا تا بعد ظهر وقت داری به ماشینت برسی و کمی کارهای ماشینتو انجام بدی....فردا عصر میریم و دو تا مسیر را بهت یاد میدم و بعدش دیگه شروع به کار کن.....
فردا عصر نشستیم توی ماشین داش حسین و راه افتادیم و اولین مسیری که بهش یاد دادم مسیر میدون آزادی بود تا وردآورد در جاده مخصوص تهران – کرج ، و براش توضیح دادم که این مسیر چون صنعتی است و کارخانه زیاد داره و شرکت زیاده توی این مسیر توی یه ساعتهای خاصی مسافر زیاد داره......مسیر دومی هم که بهش یاد دادم مسیر شهرک غرب به آزادی بود و توضیحات کافی را دادم و قرار شد که داش حسین از فردا صبح خودش تنهایی ماشینو آتیش کنه و بره دنبال سرنوشت گنگ و نا مفهومش.
روزها همین طور می گذشت و داش حسین کم کم یاد میگرفت و با مسیرهای دیگه آشنا می شد و خوشحال و خندان شبها میومد و خبر می داد که دخلش خوب پر شده و خودش را ملامت می کرد چرا توی شمال مونده بود و زودتر باید می امد تهران و از این حرفا .
ده روز مونده بود به شب سال تحویل ، داش حسین با خوشحالی به من گفت که توی این مدت یک ماه و نیم ، بدون احتساب هزینه های ماشین 240000 تومان صافی براش مونده و حالا میخواد برگرده شمال و
تا قبل از اینکه توپها به صدا در بیان ، بره برای زن و پسرش خرید کنه و سفره هفت سینی بندازه و حالی ببره از این عید با صفایی که پیش رو داره....
من خیلی خوشحال بودم که این داش حسین شب عیدی دستش خالی نموند و شرمنده زن و بچه اش نشد....
داش حسین رفت و روزها هم اومدن و رفتن و توپها هم غریدند و سالی نو جاری شد....
روز چهاردهم فروردین ماه سال جدید....شب بود که تلفن خونه من نالید و من از جام پریدم و گوشی را برداشتم و گفتم الووووووووووووووو
و داش حسین خیلی خوشحال و خندان گفت سلام ، رضا من فکرامو کردم می خوام بیام تهران .
منتظر ادامه ماجراهای آقای مهندس ( داش حسین سابق ) باشید.
تا اون موقع شاد باشید.
تفسیر شبناله های باد در کوچه های گنگ و تهی از عبور نیست