و اما ادامه ماجرای آقای مهندس :

آقای مهندس بعد از قولی که به ما داد ، کمی رفتارش بهتر شد و هر وقت نیاز داشت می اومد می گفت و خلاصه راه بهتری را در پیش گرفته بود.

اما این همه مشکل آقای مهندس نبود ، آقای مهندس که علیرغم مدرک نداشته اش ولی واقعا خودش را مهندس می دونست ، مشکلات زیادی در امر مکالمه داشت که واقعا ضایع بید ، مثلا وقتی می خواست بگه تجریش ، می گفت : تجنیش ...و یا...به مداد می گفت : مَـــداد ، و الی ماشاء الله  ، به طور کل همه ضرب المثلها را اشتباه می گفت و همه نامهای فامیل را اشتباه می گفت ، مثلا اگه طرف فامیلی اش بود عباسی ، آقای مهندس بهش می گفت : عبداللهی و خلاصه کم نبود آنچه که می بایست اصلا نباشد ، و بد بختانه به همه اینها بوی بسیار بدِ بدنش را هم اضافه کنید و دندانهای زرد و جرم گرفته.

پدری از من در اومد تا طی شش هفت ماه بتونم تلفظ صحیح کلمات را بهش یاد بدم و بهش بفهمونم و بقبولونم که پدر آمرزیده مسواک مال قشنگی نیست.

کارمندها و منشی های دیگه مرتب از بوی بدنش اعتراض می کردن و چندین بار بهش تذکر دادم ولی بی انصاف یه گوشش در بود و یکی دیگه دروازه ، تا اینکه رفتم براش ادکلن و اسپری زیر بغل خریدم و بهش گفتم حالا استفاده کن و باز هم استفاده نمی کرد که نمی کرد ، من هم ناچار تلفن زدم به خانمش و موضوع را بهش گفتم و تاکید کردم که اگه تو خودت زن منظمی بودی این داش حسین را اینجوری از خونه نمی فرستادی بیرون ، از فردای اون روز خدا را شکر داش حسین کمی مرتب تر می اومد شرکت ، تازه بعد از همه اینها نوبت به پوشش  آقای مهندس رسید که کلا رنگهای لباس و شلوار و کفش اش هفت و هشت می زدن.

بالاخره بعد از کلی تذکر ، آقا را مجبور کردم که لباسهاشو درست کنه و خدا را شکر بالاخره یه کمی نتیجه گرفتیم.

اما باز هم مشکلات آقای مهندس به همین ختم نمی شد ، آقای مهندس تصور می کردن که در محیط شرکت احترامی که باید به ایشان گذاشته نمی شود ، مثلا ، شکایت داشت که چرا من صبح ها که میام منشی به من سلام نمی کنه و آبدارچی برای من چای نمیاره و همکارهای دیگه از پشت میز کارشان به احترام من بلند نمی شوند و غیره .

خلاصه ، یه وجب شرکت بود و چند تا همکار و آقای مهندس با یک دنیا کلاس و تمدن .

البته اینو هم محض خنده داشته باشین که چند بار که نه من بودم و نه شریکم ، آقای مهندس به صلاحدید خودشون و با مسئو لیت نداشته شان اقدام به اخراج منشی ها می خواستن بکنن ، البته احتمالا نیاز به گفتن نداره که منشی ها  نه تنها حرف آقا را نخریدن بلکه به روی مبارکشان هم نیاوردن و این داستانها شده بود پای خنده بین همکارها و دقیقا از همونجا بود که آقای مهندس ، آقای مهندس شد.

بعد از این جریانات ، همکارای شرکت ، اول بین خودشون صداش میکردن آقای مهندس و کم کم یه ذره بلند تر گفتن و بعد هم صراحتا صداش میکردن آقای مهندس.

جالب اینجاست که آقای مهندس نه تنها بهشون بر نخورد بلکه اتفاقا از اون موقع به بعد رفتارش هم بهتر شده بود و کمتر اذیت و آزار داشت.

اما شاید برای دوستان سوال بشه که چرا خودم و دیگران را از شر آقای مهندس خلاص نمی کردم ، خب ، راستش اولا آقای مهندس همشهری بود و بچه یک محل بودیم ، ثانیا داداش بزرگ آقای مهندس و دو تا دیگه از داداش هاش به اضافه مادر و پدرش و خواهر بزرگش ، هر وقت منو هر جا می دیدن قسمم می دادن به روح امواتم و مقدساتم که مبادا اینو ولش کنم ، با اینکه خودشون اعتراف داشتن که خیلی کنار اومدن با آقای مهندس سخته ولی خواهش می کردن که نگهش دارم مبادا دوباره آلاخون بالاخون بشه و باز از همه اینها گذشته ، آقای مهندس یه زن و سه تا بچه قد و نیم قد داشت و توی این جنگل تمدن تنها بود و خودم هم هر وقت به این موضوع فکر می کردم دلم نمی اومد نونش را آجر کنم.

بعد از یه مدت ، ما اقدام به جذب  نمایندگان استانی کردیم و قرار بر این شده بود که ما در هر استان یک نماینده انحصاری داشته باشیم ، و خب ، طبیعتا در این میان نیاز به آمد و رفتهای متعدد به استانهای مختلف بود و ما برای اینکار اقدام به خرید چند دستگاه خودرو کردیم ، گمان کنم که نیاز نباشه که توضیح بدم مسئولیت این خودرو ها را دادیم به آقای مهندس و آقای مهندس اغلب اوقات بعد از اون ، سوار بر یکی از این خودروها از این استان به اون استان در تردد بود ، نبود مهندس در شرکت واقعا سیستم عصبی همه را بهبود بخشیده بود و همه خوشحال بودن و دعا گو.

اما ، امان از این آقای مهندس که .............

منتظر بقیه داستان باشید.

شاد باشید.