دیروز در وبلاگ یک خانمی بنام لیلا ، دو شعر متفاوت از دو شاعر مختلف خواندم که یکی در باب ناسیونالیسم مردانه و دیگری زنانه بود ، ضمن اینکه واقعا از خوندنش لذت بردم و خندیدم ، ناگهان منم مور مورم شد که چیزی بنویسم که محصول این واکنش مورموریشن ، ذیلا نمایش داده می شود :

 

بنـام خـدای بشـر آفــریـن ..........که هم اولین است و هم آخرین

خدایی که آدم زخاک آفرید......از آن آب گندیده ، پاک آفرید

اگر مردمان را به هم جبر داد....یقینا به مرد و به زن صبر داد

اگر مرد را قوت و زور داد....به زن حیله هایی دو صد جور داد

همان رستم و گیو و افراسیاب....چو گندم به دستاس زن آسیاب

خدا مرد را چون قوی پنجه کرد....به تقدیر او زن قدم رنجه کرد

خدا دید مردان به خود غره اند....که در باور نر، زنان بره اند

توازن به طرحی نوین ساز کرد....در ِ گنج ِ حیلت به زن باز کرد

همانا غنیمت شمردند وقت....به غفلت ز مردان ربودند تخت

زنان گربه سانان شیر آمدند.....که طفلان نر، زال پیر آمدند

از آن پس زنان از بلایا شدند....و مردان اسیر قضایا شدند

جهان واژگون شد به کام زنان....که شد فحش و لعنت ، سلام زنان

ستمهای زن شهره ی عام شد....زن آسود و ایمن ، که نر رام شد

خدا دید مردان دو پهلو شدند....به دست زنان آب لمبو شدند

شب از ناله های جگر سوزشان....ندارد فلک طاقت روزشان

خدا گفت کُـن ، پس دگرباره شد... سیه روز مردان ، شبی چاره شد

سیه شام مردان دگر روز بود....ولی پشتشان همچنان قوز بود

دگر باره مردان به حال آمدند...به فریاد و قیل و مقال آمدند

به قلدر مآبی سند می زدند.....به پشت زنان هی لگد می زدند

چو مردانگی در قوای تن است...به مطبخ  نگهدار آتش ، زن است

زنان را در آن مطبخ دودکار ....اسیری گرفتند چندین بهار

همان بندبانان که بندی شدند.....گرفتار آن دردمندی شدند

چو بالا نشینی به مردان رسد....زنان را همان طبخ و زندان رسد

زنان کینه داران خوش منظرند....که در چشمشان مردها عنترند

جهان از ازل جنگها دیده است.....از این مرد و زن رنگها دیده است

به گاه محبت چنان واله اند......گه گویی به گلبرگ هم ژاله اند

ولی ای دریغا اگر کین شود....به قول عزیزان لر ، خین شود.

 

م . رَ شــن