خیلی ها برای خلوتشان ، برای دلشان ، یا به هر دلیلی ، دست به قلم می برند . آدمها می نویسند ،        می سرایند ، و هر یک مقصود و مراد خودشان را دارند از نگاشتن و سرودن ، برخی هم با قلمشان لجن       می پراکنند و قس علی هذا . همۀ اینها را گفتم تا به این نکته برسم که : شاید روح برخی از آدمهای به اصطلاح اهل قلم بیمار باشد ، اما ،  " من یقین دارم قلم بیمار نیست " .

مثنوی روستایی زاده ، سیاه مشق کودکانه های روزگاریست نه چندان دور و نه خیلی نزدیک . برخی از دوستانی که می شناسم لطف کرده اند و این مثنوی را گاهی بنام خود  در جایی خوانده اند ، اما ، فراموش نمی کنم شبی را که تلویزیون را از سر کلافگی روشن کردم و دیدم خانمی که نمی شناسم در شب شعری که در حضور رهبر انقلاب برگزار شده بود ، با اندکی تغییر این مثنوی را خواند ، روستایی زاده شده بود سیستانی زاده : " سیستانی زادۀ دردم هنوز " ، انشاء الله که نه ایشان از روی سیاهه بنده و نه حقیر از روی شعر ایشان کپی کاری نکرده باشیم . باری ، روستایی زاده را دوست دارم ، چون مملو از خاطرات است برایم .

دوستان لطف داشتند و چندین بار امر کردند که شعری در وبلاگ بنویسم و من هم هر بار گفتم انشاء الله ، و این آخری هم که قولش را به سرکار خانم سایه دادم ، امید که این سیاه مشق چنگی به دل دوستان بزند .


روستایی زادۀ  دردم هنوز

روستایم سوخت من سردم هنوز

من تنور کهنۀ  بی نان شدم

روستایی زادۀ  حرمان شدم

من نفیر نالۀ نی می شوم

من برای گله هی هی می شوم

من همه سرمایه ام یک آغل است

کوچۀ معشوقه ام خاک و خل است

من تبارم بوی گندم می دهد

بوی عطر نان به مردم می دهد

من پدر جدم قنات پیر بود

روزگاری چشم مردم سیر بود

مزرع سبز قناعت داشتیم

در گدایی هم مناعت داشتیم

روستایی زادۀ صبرم هنوز

من رفیق جبری ِ جبرم هنوز

پیش از اینها عاشقی ها ساده بود

ازدواج رازقیها ساده بود

روستای من هزار آئین نبود

دختران را اینهمه کابین نبود

روستایی زاده راهش کج نبود

هیچ دزدی پیشوندش حج نبود

هیچکس در فکر کلاشی نبود

هیچ دهقان زاده ای راشی نبود

هیچ میرآبی به دود افسون نبود

پاسبان مهر زهرا (س) دون نبود

روستایی زادۀ شهری شدم

پس تمدن پیشۀ قهری شدم

صنعت آمد جای گندم تنگ شد

لقمه نانهای محلی سنگ شد

جای پرچین باغها دیوار شد

روخ نرگسها همه بیمار شد

من به پرچین ها جسارت کرده ام

مثل یک آدم  حسادت کرده ام

من به شالیزار مدیون مانده ام

من خمار بوی افیون مانده ام

روستایی زادۀ فقرم هنوز

من گرفتار شب قبرم هنوز

فقر من زیباست رنگ اغنیاست

فقر من زیباترین رنگ خداست

چشمۀ آبادی ام در خواب ماند

روستا از تشنگی سیراب ماند

پس پدر جدم قنات پیر مرد

از پیاز باغچه تا سیر مرد

سار و بلبل نغمه هاشان سرد شد

کم کم آبادی تهی از مرد شد

ریشۀ سبز درختان پوک شد

روستای ذهن من متروک شد

گرچه آبادی اسیر مرگ شد

باورم مرنیه خوان برگ شد

روستا از ذهن مردم پاک شد

روستایی زاده هم در خاک شد!.........                               


تهران

بیست و دوم آبانماه هشتاد و دو.


شاد باشید .