پس از 16 ماه و چند روز و چند ساعت ننوشتن ، حالا چه مرگم شده که یهو فیل ام یاد هندوستون کرده و ویار نوشتنم گرفته ، الله اعلم ! والله خودم هم نمی دونم چرا دارم می نویسم !! اما یه چیزی برای نوشتن داره قلقلکم میده !

هزار جور عنوان توی ذهنم بود برای ثبت مطلب ، از جسته گریحته ها گرفته  ، تا زنانی که انقلاب کردن ، و انقلابی که مردانه شد بگیر تا الی نمی دونم چی چی ؟ . راستش هیچکدومش چنگی به دلم نزد که جیگرم حال بیاد ، با خودم فکر کردم چه بهتر که هر کی هر عنوانی که حال می کنه براش در نظر بگیره و هر نظری که عشـقـش می کشه براش بذاره ! به حال چون منی چه توفیری داره ؟! من هم صد البته قصد پاراف کردن و نظر روی نظر دیگران دادن را ندارم ، هر کی هر چی میخواد بگه ، فحشی هم سر دلتون مونده بود اگر ! کوتاهی نکنین که مجلس بد رفم بی ریاست .

تاریخ ایران زمین ، پس از افسانۀ محمود ( که نمی دانم افغان بخوانمش ! تاتار بخوانمش ! ارادان بخوانمش ! یا زبانم لال معجزه هزاره سوم ! که البته هر چه بخوانمش حضرتش خطا بخش است و منتقد عفو کن ) رسید به حسن آقا خان روحانی ِ فریدون الاصل . خب خوشا به سعادتمان که رئیس مجریه مملکت هم کسوت روحانیت دارد و هم حسن جمال و در باب بیان هم فضل کمال  .

روایت می کنند که خطۀ خوزستان ، علی الخصوص اهواز ، هنوز از آتش سوزان خطبۀ لسان عربی ،  آ شیخ حسن خان  روحانی مرام  ِ روحانی جمالِ روحانی کسوت ، مشتعل است ، علی الخصوص محلاتی چون : آخر آسفالت وشیلنگ آباد و لشگر آباد و محلۀ خانم یوسفی و سویسه و برخی نقاط دیگر که جای شکرش باقیست که پس از سی و اندی از انقلاب اسلامی ایران ، لسانی آشنا به گوششان مترنم شد . بنده که به نوبۀ خود متشکرم ، دست کم مقام شامخ ریاست جمهور علیرغم اینکه مدرک از گلاسکو دارند ، لسان عرب می دانند و زیر دو خَم اقلیت های مذهبی نیز دستشان است ، اعم از ارامنه محترم تا کلیمیان ارجمند، به هر حال تومانی صنار فرق است بین آنکه  پس از شش ماه از سال نوی میلادی به رییس دستگاه اجرایی کشوری بگوید هَپی نیو یِر ( سال نو مبارک ) ، تا آنکه  کسی در مصاحبه با یک شبکه انگلیسی زبان ، به همان زبان ، پیام صلح و دوستی بدهد ،  ولو شمرده شمرده و با احتیاط ، که شمرده گفتن و محتاط گفتن ، خودش سیاستی است منحصر به فرد ، حالا تازه محمد جواد خان ظریف بماند با آن لبخند های ملیحش که معدن نمکند و خارجی خفه کن و داخلی آتش بده ، که ، از من ایشان را هزاران را یاد باد .

این وسط هم یادی کنیم از نمایندگان عزیز و فهیم ملت ، که پس از یک دوره پُل رفتن غالبا توام با ضربه فنی ،  با شگرد محمود کِـش ، نفسی چاق کرده و گاهی کندۀ بُـزکشِ دولت جدید را با جدیت قفل کرده و می کِـشند بلکه ناکامی های ادوار گدشته را جبران کنند . فقط خدا کند از فن تکنیکی  فلک الافلاک غاقل نمانند که حریف زمینگیر کن است .

پلیس راهور و پلیس راه مملکت ،کم مشغله داشت ! کم دست و بالش برای گیر دادن باز بود ! که حالا آمر به معروف و ناهی من المنکر سرنشینان خودروها هم شد . این وظیفۀ خطیر و صد البته علی الحده را خدمت زحتمکشان راهور و راه و جاده ای تبریک و تهنیت و در پاره ای از موارد ، تسلیت عرض می نمایم . برگـهـای جـریمه تان پر بار و پارکینگهای اعمال قانونتان سرشار باد . باشد که متخلفین ، درس عبرتی گرفته و جاده ها را با اتوبانهای مَکش مرگ من ِ پایتخت اشتباه نگیرند . محضر مبارک سردار گرانمایه رادان ، ضمن عرض ارادت و مودت ، این دستاورد بزرگ را خدمت شما سردار محترم و سایر همکاران ارجمندتان تبریک و تهنیت عرض نموده و امید وافر داریم که پلیس راه محترم این فرصت بی بدیل را غنیمت شمرده و ریشۀ هر چه بد حجاب در خوردروهای شخصی و عمومی را ریشه کن کنند .

سردار ! دوستان محترم در سایر نهاد ! مدیون دنیا و آخرتید اگر این حرفها را دولا و پهنا فرض کرده و بخواهید تن لش ِ حقیر را به ترکۀ مرحمت بنوازید ها ، جنبه داشته باشین دیگه ، خودمونی بود بابا ، به جون هر چی سران فتنه  ،خودمونی بود والله .

الان اصلا منو ولش ، یکی بیاد بگه با این علی مطهری چه کنیم ؟! همینجوری میاد پشت تریبون هر چی دلش می خواد میگه ! خب حالا پُـر بیراه هم نمیگه ها ، ولی میگه دیگه ، رب و روب هم سرش نمیشه ، زیون نگو ، بگو نیش مار قاشیه ، اما خدا وکیلی نمی دونم چه سری هست که نیشش هم حال میده ، آدم دلش میخواد هی این آدمو نیش میزنه ، بخدا این گونه از گزنده ها کمیابه ها ، باید مثل پلنگ ایرانی یک فکری هم برای عدم انقراض اینگونه موجودات کنیم ، ماشاء الله پلنگیه واسه خودش .

ای لعنت بر شیطون رجیم ، چی می خواستم در بیاد و چی شد !!!

اصلا این حرفا را ولش ، قبل از سال نوی مسیحی ( ژانویه )  ، مجبور شدم یه سفر برم تا مالزی .

رسیدیم ، کاپیتان مقدم ما را به خاک مالزی گرامی داشت . یه ربع رفتیم رسیدیم به ایمی گریشن ، یه دو ساعتی هم کشید تا رسیدیم پای ایمی گریشن ، یارو هی پاس ما را داد به خورد دستگاه ، دستگاه تشخیص نداد ، گفت ایرانی هستی ؟ گفتم بله ، گفت چند روز می مونی ؟ گفتم کمتر از یک هفته ، خلاصه یارو شماره پاس ما را دستی وارد کرد و مهر زد و ما به خاک مالزی دخول کردیم .

سه روز بعد :

داشتم بر می گشتم ، دوباره رسیدم به ایمی گریشن ، باز پاس ما را دستگاه اِخ کرد ، مامور یه کله سه تیغه بودایی بود که تابلو بود از ایرانی ها دل خوشی نداره .

گفت چرا دستگاه پاستو نمی خونه ؟

گفتم : نمی دونم

گفت کی اومدی ؟

گفتم سه روز قبل

گفت : کجا ساکن بودی

گفتم : هتل ِ مامانت ( البته به لهجه مازندرانی )

گفت : ماموری که پاستو مُـهر کرد کی بود ؟

گفتم نمی دونم ( به لهجه مازندرانی : شوهر مامانت )

گفت باید چک کنم

گفتم چک کن

گفت باید بمونی ا

گفتم می مونم ، هتل و خوراک و بلیط بعدیم پای شماست ، سال نوی میلادی کسی کاری نداره تا چند روز

رفت ، اومد ، رفت ، اومد ، رفت اومد ، رفت ، اومد و همینجور هی رفت و اومد

بالاخره مهر خروج زد و با دست اشاره کرد برو گم شو

گفتم من می مونم تا مطمئن بشی

گفت برو فقط

و اینگونه شد که من رفتم فقط ( لبخند شیطانی )

اما رفتم ها ، خدائی شد نگهم نداشت ، حالا کو تا تعطیلات ژانویه تموم می شد ، اوه ه ه ه  ه ه ه ، تازه بعدش از سفارت ایران استعلام می کردن که اونا بخوان از ایران استعلام کنن !!! اوه ه ه ه ه ه ه ه !!

اینهمه نوشتم ، آخرش نفهمیدم وجدان شیر فرهاد بود که تحریکم کرد برای نوشتن یا نفس خبیث کیوون !!!!

عجب سریالی بود این شبهای برره  !!!!!!!

شاد باشید .